Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #488
    برنامه شماره ۴۸۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۷۲جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جانکه بحر تلخ بود جای گوهر و مرجانوفای توست یکی بحر دیگر خوش خوارکه چارجوی بهشت است از تکش جوشانمنم سکندر این دم به مجمع البحرینکه تا رهانم جان را ز علت و بحرانکه تا ببندم سدی عظیم بر یأجوجکه تا رهند خلایق ز حمله ایشاناز آنک ایشان مر بحر را درآشامندکه هیچ آب نماند ز تابشان به جهاناز آنک آتشی‌اند وز عنصر دوزخعدو لطف جنان و حجاب نور جنانز هر شمار برونند از آنک از قهرندکه قهر وصف حق است و ندارد آن پایانبرهنه‌اند و همه سترپوششان گوش استنه سترپوش دلانه که دیدن است عیانلحاف گوش چپستش فراش گوش راستبه شب نتیجه یأجوج را یقین می‌دانلحاف و فرش مقلد چون علم تقلید استیقین به معنی یأجوجی است نی انساناز آنک دل مثل روزن است کاندر ویز شمس نورفشان است و ذره دست افشانهزار نام و صفت دارد این دل و هر نامبه نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سانچنانک شخصی نسبت به تو پدر باشدبه نسبت دگری یا پسر و یا اخوانچو نام‌های خدا در عدد به نسبت شدز روی کافر قاهر ز روی ما رحمانبسا کسا که به نسبت به تو که معتقدیفرشته است و به نسبت به دیگری شیطانچنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوفبه نسبت دگری حال سر تو پنهانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۹۷این همه رمز است و مقصود این بودکان جهان اندر جهان آید همیهمچو روغن در میان جان شیرلامکان اندر مکان آید همیهمچو عقل اندر میان خون و پوستبی نشان اندر نشان آید همیوز ورای عقل عشق خوبرومی‌به کف دامن کشان آید همیوز ورای عشق آن کش شرح نیستجز همین گفتن که آن آید همیبیش از این شرحش توان کردن ولیکاز سوی غیرت سنان آید همیتن زنم زیرا ز حرف مشکلشهر کسی را صد گمان آید همیفردوسی، شاهنامه، پادشاهی اسکندربپرسید کایدر چه باشد شگفتکزان برتر اندازه نتوان گرفتزبان برگشادند بر شهریاربه نالیدن از گردش روزگارکه ما را یکی کار پیش است سختبگوییم با شاه پیروزبختبدین کوه سر تا به ابر اندروندل ما پر از رنج و دردست و خونز چیز که ما را بدو تاب نیستز یاجوج و ماجوج مان خواب نیستچو آیند بهری سوی شهر ماغم و رنج باشد همه بهر ماهمه رویهاشان چو روی هیونزبانها سیه دیده‌ها پر ز خونسیه روی و دندانها چون گرازکه یارد شدن نزد ایشان فرازهمه تن پر از موی و موی همچو نیلبر و سینه و گوشهاشان چو پیلبخسپند یکی گوش بستر کننددگر بر تن خویش چادر کنندز هر ماده‌ای بچه زاید هزارکم و بیش ایشان که داند شماربه گرد آمدن چون ستوران شوندتگ آرند و بر سان گوران شوندفردوسی، شاهنامه، پادشاهی اسکندر ز یاجوج و ماجوج گیتی برستزمین گشت جای خرام و نشستبرش پانصد بود بالای اویچو سیصد بدی نیز پهنای اویازان نامور سد اسکندریجهانی برست از بد داوریبرو مهتران خواندند آفرینکه بی‌تو مبادا زمان و زمینز چیزی که بود اندران جایگاهفراوان ببردند نزدیک شاهنپذرفت ازیشان و خود برگرفتجهان مانده زان کار اندر شگفتقصة الغربة الغربیة تألیف شیخ شهاب الدین سهروردیپس این کشتی ما برسید به کوه یأجوج و مأجوج یعنی در این حالت اندیشه های فاسدو حب دنیا در خیال من می گشت و در آن وقت پیش من بودند پریان . یعنی قوت خیال و فکر. و در حکم من بود چشمه ٔ مس روان یعنی حکمت . پس بفرمودم پریان را، یعنی قوا را تا بدمیدند در آن مس که آتش شد. پس از آن سدی ببستم میان من و یأجوج و مأجوج ، یعنی اندیشه های فاسد.سنایی پیش یأجوج نفس خود سد باش پیش افعیش چون زمرد باشخاقانی، دیوان اشعار، قطعات، شمارهٔ ۸۸اسکندر آمد و در یأجوج درگرفت عیسی رسید و نوبت دجال درگذشتخاقانی، دیوان اشعار، قصاید، شماره ۱۳۵خصمش به مستی آمد از ابلیس همچنانک یأجوج بود نطفه ٔ آدم به احتلامنظامی، خمسه، خردنامه، بخش ۳۶گروهی در آن دشت یأجوج نام چو ما آدمیزاده و دیوفام سعدی، بوستان، در نیایش خداوندسکندر به دیوار روئین و سنگ بکرد از جهان راه یأجوج تنگ ترا سد یأجوج کفر از زر است نه رویین چو دیوار اسکندر استاز تذکره ٔ دولتشاهیأجوج حادثات جهان را چه اعتباربا من که در شکوه چو سد سکندرمقنبری نیشابورییک طرف یأجوج ظلم و یک طرف ملک امان تیغ شه را در میان سد سکندر کرده اندجامیچاره در دفع خواطر صحبت پیر است و بس رخنه بر یأجوج بستن خاصه ٔ اسکندر استمولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۳۷۵۱چشم تو ادراک غیب آموختهچشمهای حاضران بر دوختهآن یکی ماهی همی‌بیند عیانوان یکی تاریک می‌بیند جهانوان یکی سه ماه می‌بیند بهماین سه کس بنشسته یک موضع نَعَمچشم هر سه باز و گوش هر سه تیزدر تو آویزان و از من در گریزسِحرِ عین است این عجب لطف خفیستبر تو نقش گرگ و بر من یوسفیستعالم ار هژده هزارست و فزوننیست این هجده به هر چشمی زبونمولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۳۷۶۶هر هوا و ذره‌ای خود مَنظَریستنا گشاده کی گُوَد کانجا دریست؟تا بنگشاید دری را دیده باندر درون هرگز نجنبد این گمانچون گشاده شد دری حیران شودپر بروید بر گمان، پران شودغافلی ناگه به ویران گنج یافتسوی هر ویران از آن پس می‌شتافتتا ز درویشی نیابی تو گهرکی گهر جویی ز درویشی دگر؟سالها گر ظن دَوَد با پای خویشنگذرد ز اشکاف بینیهای خویشتا ببینی نایدت از غیب بوغیر بینی هیچ می‌بینی؟ بگو
    3 hr 49 min
  • Ganj e Hozour Program #487
    برنامه شماره ۴۸۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۵۰خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جاممپخته و خام تو را گر نپذیرم خاممعاشق هدیه نیم عاشق آن دست توامسنقر دانه نیم ایبک بند دامماز تغار تو اگر خون رسدم همچو سگانگر من آن را قدح خاص ندانم عاممغنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمینتا سَمِعْنا و اَطَعْنا کنی ای جان ناممملخ حکم تو تا مزرعه‌ام را بچریدگر نگردم تلف تو علف ایاممساقی صبر بیا رطل گرانم دردهتا چو ریگش به یکی بار فروآشاممگوییم شَپشَپی و چون پشه بی‌آرامیچون دلارام نیابم به چه چیز آراممهمچو دزدان ز عسس من همه شب در بیممهمچو خورشیدپرستان به سحر بر بامممهر غیر تو بود در دل من مُهر ضَلالشکر غیر تو بود در سر من سرساممبه زبان گر نکنم یاد شکرخانه توکام و ناکام بود لذت آن در کاممخبر رشک تو می آرد اشک تر مننه به تقلید بل از دیده دهد پیغامممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹آن یوسف معانی و آن گنج رایگانیخود را اگر فروشد دانی عجب خریدنکو مشتری واقف در دو دم مخالفدر پرده ساز کردن در پرده‌ها دویدنای عاشق موفق وی صادق مصدقمی‌بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدنمولوی، مثنوی، دفتر ششم ، بیت ۳۷۴۶ صورتی از صورتی دیگر کمال گر بجوید باشد آن عین ضلال مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۱کدام دانه فرورفت در زمین که نرستچرا به دانه انسانت این گمان باشدکدام دلو فرورفت و پر برون نامدز چاه یوسف جان را چرا فغان باشددهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشاکه های هوی تو در جو لامکان باشدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۹غلام پاسبانانم که یارم پاسبانستیبه چستی و به شبخیزی چو ماه و اخترانستیغلام باغبانانم که یارم باغبانستیبه تری و به رعنایی چو شاخ ارغوانستینباشد عاشقی عیبی وگر عیب است تا باشدکه نفسم عیب دان آمد و یارم غیب دانستیمولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۱۵۶۳قصهٔ بازرگان کی طوطی محبوس او را پیغام داد به طوطیان هندوستان هنگام رفتن به تجارتای عجب آن عهد و آن سوگند کو؟وعده‌های آن لب چون قند کو؟گر فِراق بنده از بد بندگیستچون تو با بد بد کنی پس فرق چیست؟ای بدی که تو کنی در خشم و جنگبا طرب‌تر از سَماع و بانگ چنگای جفای تو ز دولت خوب‌ترو انتقام تو ز جان محبوب‌ترنار تو اینست نورت چون بُود؟ماتم این تا خود که سورت چون بُود؟از حلاوتها که دارد جور تووز لطافت کس نیابد غور تونالم و ترسم که او باور کندوز کرم آن جور را کمتر کندعاشقم بر قهر و بر لطفش بجدبُوالْعَجَب من عاشق این هر دو ضدوالله ار زین خار در بستان شومهمچو بلبل زین سبب نالان شوماین عجب بلبل که بگشاید دهانتا خورد او خار را با گلستاناین چه بلبل؟ این نهنگ آتشیستجمله ناخوشها ز عشق او را خوشیستعاشق کُلست و خود کُلست اوعاشق خویشست و عشقِ خویش‌جوقرآن کریم، سوره الفجر، آیه ۱۴-۱۶إِنَّ رَبَّكَ لَبِالْمِرْصَادِ (۱۴)فَأَمَّا الْإِنسَانُ إِذَا مَا ابْتَلَاهُ رَبُّهُ فَأَكْرَمَهُ وَنَعَّمَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَكْرَمَنِ (۱۵) وَأَمَّا إِذَا مَا ابْتَلَاهُ فَقَدَرَ عَلَيْهِ رِزْقَهُ فَيَقُولُ رَبِّي أَهَانَنِ (۱۶)ترجمه فارسییقیناً پروردگار تو در كمين گاه است (۱۴)پس اما انسان هنگامى كه پروردگارش او را بیازمايد و او را گرامى ‏دارد و به او نعمت بخشد،(مغرور می شود و) مى‏ گويد:«پروردگارم مرا گرامى داشته است» (۱۵)و اما هنگامی که او را‏ بیازمايد، پس روزی اش را بر او تنگ گیرد (ناامید میشود و)مى‏ گويد:« پروردگارم مرا خوار كرده است» (۱۶)ترجمه انگلیسیIndeed, your Lord is in observation.(14)And as for man, when his Lord tries him and [thus] is generous to him and favors him, he says, "my Lord has honored me". (15)But when he tries him and restricts his provision he says, "my Lord has humiliated me" (16)مولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۴۱عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت اوآن یکی خر داشت و پالانش نبودیافت پالان گرگ خر را در رُبودکوزه بودش آب می‌نامد بدستآب را چون یافت خود کوزه شکستشه طبیبان جمع کرد از چپ و راستگفت جان هر دو در دست شماستجان من سهلست جان جانم اوستدردمند و خسته‌ام درمانم اوستهر که درمان کرد مر جان مرابرد گنج و دُرّ و مرجان مراجمله گفتندش که جانبازی کنیمفهم گرد آریم و انبازی کنیمهر یکی از ما مسیح عالَمیستهر اَلَم را در کف ما مرهمیستگر خدا خواهد نگفتند از بَطَرپس خدا بنمودشان عجز بشرترک استثنا مرادم قَسْوَتیستنه همین گفتن که عارض حالتیستای بسا ناورده استثنا بگفتجان او با جان استثناست جفتهرچه کردند از علاج و از دواگشت رنج افزون و حاجت نارواآن کنیزک از مرض چون موی شدچشم شه از اشکِ خون، چون جوی شداز قضا سِرکَنگبین صفرا نمودروغن بادام خشکی می‌ فزوداز هلیله قبض شد اطلاق رفتآب آتش را مدد شد همچو نفتعطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۴۱۸ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل روز و شب منتظر یار باشدلبر تو دایما بر در دل حاضر استرو در دل برگشای حاضر و بیدار باشناحیت دل گرفت لشگر غوغای نفسپس تو اگر عاشقی عاشق هشیار باشنیست کس آگه که یار کی بنماید جماللیک تو باری به نقد ساختهٔ کار باشدر ره او هرچه هست تا دل و جان نفقه کنتو به یکی زنده‌ای از همه بیزار باشگر دل و جان تو را در بقا آرزوستدم مزن و در فنا همدم عطار باش
    3 hr 59 min
  • Ganj e Hozour Program #486
    برنامه شماره ۴۸۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ، تمامي اشعار اين برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۰۶
    سیمرغ و کیمیا و مقام قلندری
    وصف قلندرست و قلندر از او بری
    گویی قلندرم من و این دل پذیر نیست
    زیرا که آفریده نباشد قلندری
    دام و دم قلندر بی‌چون بود مقیم
    خالیست از کفایت و معنی داوری
    از خود به خود چه جویی چون سر به سر تویی
    چون آب در سبویی کلی ز کل پری
    از خود به خود سفر کن در راه عاشقی
    وین قصه مختصر کن ای دوست یک سری
    نی بیم و نی امید نه طاعت نه معصیت
    نی بنده نی خدای نه وصف مجاوری
    عجزست و قدرتست و خدایی و بندگی
    بیرون ز جمله آمد این ره چو بنگری
    راه قلندری ز خدایی برون بود
    در بندگی نیاید و نه در پیمبری
    زینهار تا نلافد هر عاشق از گزاف
    کس را نشد مسلم این راه و ره بری
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۳۷
    رفته ره درشت من بار گران ز پشت من
    دلبر بردبار من آمده برده بار من
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم ، بیت ۱۱۷۸
    ای بسا کس را که صورت راه زد
    قصد صورت کرد و بر الله زد
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم ، بیت ۳۶۱۱
    که تو آن هوشی و باقی هوش‌پوش
    خویشتن را گم مکن یاوه مکوش
    دانک هر شهوت چو خَمرست و چو بَنگ
    پردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگ
    خمر تنها نیست سرمستی هوش
    هر چه شهوانیست بندد چشم و گوش
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم ، بیت ۳۶۶۹
    مسئله فنا و بقای درویش
    گفت قایل در جهان درویش نیست
    ور بود درویش آن درویش نیست
    هست از روی بقای ذات او
    نیست گشته وصف او در وصف هو
    چون زبانهٔ شمع پیش آفتاب
    نیست باشد هست باشد در حساب
    هست باشد ذات او تا تو اگر
    بر نهی پنبه بسوزد زان شرر
    نیست باشد روشنی ندهد ترا
    کرده باشد آفتاب او را فنا
    در دو صد من شهد یک اَوقیّه خَل
    چون در افکندی و در وی گشت حل
    نیست باشد طعم خَل چون می‌چشی
    هست اَوقیّه فزون چون برکشی
    پیش شیری آهوی بیهوش شد
    هستی‌اش در هست او روپوش شد
    این قیاس ناقصان بر کار رب
    جوشش عشقست نه از ترک ادب
    نبض عاشق بی ادب بر می‌جهد
    خویش را در کفهٔ شه می‌نهد
    بی‌ادب‌تر نیست کس زو در جهان
    با ادب‌تر نیست کس زو در نهان
    هم بنسبت دان وِفاق ای مُنتَجَب
    این دو ضد با ادب با بی‌ادب
    بی‌ادب باشد چو ظاهر بنگری
    که بود دعوی عشقش هم‌سری
    چون به باطن بنگری دعوی کجاست؟
    او و دعوی پیش آن سلطان فناست
    ماتَ زَیْدٌ زید اگر فاعل بود
    لیک فاعل نیست کو عاطل بود
    او ز روی لفظ نحوی فاعلست
    ورنه او مفعول و موتش قاتلست
    فاعل چه؟ کو چنان مقهور شد
    فاعلیها جمله از وی دور شد
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم ، بیت ۱۳۵۸
    هر زمانم غرقه می‌کن من خوشم
    حکم تو جانست چون جان می‌کشم
    ننگرم کس را وگر هم بنگرم
    او بهانه باشد و تو منظرم
    عاشق صنع توم در شکر و صبر
    عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
    عاشق صنع خدا با فر بود
    عاشق مصنوع او کافر بود
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹
    ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
    وی آهوی معانی آمد گه چریدن
    ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
    بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۱۰۷
    کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب
    که آفریده تو زین‌سان نه بهر این کاری
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۹۳
    یخدان چه داند ای جان خورشید و تابشش را
    کی داند آفرین را این جان آفریده
    با این که می‌نداند چون جرعه‌ای ستاند
    مستی خراب گردد از خویش وارهیده
    تبریز تو چه دانی اسرار شمس دین را
    بیرون نجسته‌ای تو زین چرخه خمیده
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۲۵
    عاشقان را جست و جو از خویش نیست
    در جهان جوینده جز او بیش نیست
    این جهان و آن جهان یک گوهر است
    در حقیقت کفر و دین و کیش نیست
    ای دمت عیسی دم از دوری مزن
    من غلام آن که دوراندیش نیست
    گر بگویی پس روم نی پس مرو
    ور بگویی پیش نی ره پیش نیست
    دست بگشا دامن خود را بگیر
    مرهم این ریش جز این ریش نیست
    جزو درویشند جمله نیک و بد
    هر کی نبود او چنین درویش نیست
    هر که از جا رفت جای او دل‌ست
    همچو دل اندر جهان جاییش نیست
    4 hr 2 min
  • Ganj e Hozour Program #485
    برنامه شماره ۴۸۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDF تمام اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۴
    از این اقبالگاه خوش مشو یک دم دلا تنها
    دمی می نوش باده جان و یک لحظه شکر می‌خا
    به باطن همچو عقل کل به ظاهر همچو تنگ گل
    دمی الهام امر قُل دمی تشریف اَعْطَیْنا
    تصورهای روحانی خوشی بی‌پشیمانی
    ز رزم و بزم پنهانی ز سر سر اَوْ اَخْفی
    ملاحت‌های هر چهره از آن دریاست یک قطره
    به قطره سیر کی گردد کسی کش هست اِستِسقا
    دلا زین تنگ زندان‌ها رهی داری به میدان‌ها
    مگر خفته‌ست پای تو تو پنداری نداری پا
    چه روزی‌هاست پنهانی جز این روزی که می‌جویی
    چه نان‌ها پخته‌اند ای جان برون از صنعت نانبا
    تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو
    زند خورشید بر چشمت که اینک من تو در بگشا
    از این سو می‌کشانندت و زان سو می‌کشانندت
    مرو ای ناب با دُردی بپر زین دُرد رو بالا
    هر اندیشه که می‌پوشی درون خلوت سینه
    نشان و رنگ اندیشه ز دل پیداست بر سیما
    ضمیر هر درخت ای جان ز هر دانه که می‌نوشد
    شود بر شاخ و برگ او نتیجه شُرب او پیدا
    ز دانه سیب اگر نوشد بروید برگ سیب از وی
    ز دانه تَمر اگر نوشد بروید بر سرش خرما
    چنانک از رنگ رنجوران طبیب از علت آگه شد
    ز رنگ و روی چشم تو به دینت پی برد بینا
    ببیند حال دین تو بداند مهر و کین تو
    ز رنگت لیک پوشاند نگرداند تو را رسوا
    نظر در نامه می‌دارد ولی با لب نمی‌خواند
    همی‌داند کز این حامل چه صورت زایدش فردا
    وگر برگوید از دیده بگوید رمز و پوشیده
    اگر درد طلب داری بدانی نکته و ایما
    وگر درد طلب نبود صریحا گفته گیر این را
    فسانه دیگران دانی حواله می‌کنی هر جا
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۸
    امر قُل زین آمدش کای راستین
    کم نخواهد شد بگو دریاست این
    اَنْصِتوا یعنی که آبت را به لاغ
    هین تلف کم کن که لب‌خشکست باغ
    قرآن کریم، سوره کوثر
    إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ 
    فَصَلِّ لِرَبِّكَ وَانْحَرْ
    إِنَّ شَانِئَكَ هُوَ الْأَبْتَرُ
    ترجمه فارسی
     
    به راستی ما به تو خیر بسیار داده ایم.
    پس برای پروردگارت نماز گزار و قربانی کن.
    بی گمان دشمن تو ابتر و بی دنباله است.
    ترجمه انگلیسی
    Surely we have given thee abundance of good.
    So pray to thy Lord, and sacrifice.
    Surely thy enemy is cut off (from good) and limited.
    قرآن کریم، سوره طه، آیه ۷
    وَإِن تَجْهَرْ بِالْقَوْلِ فَإِنَّهُ يَعْلَمُ السِّرَّ وَأَخْفَى
     
    ترجمه فارسی
    و اگر سخن، آشکارا گویی [یا به نهان گویی] البته او نهان و نهان تر را نیز می داند.
    ترجمه انگلیسی
    And if thou utter the saying aloud, surely he knows the secret, and what is yet more hidden.
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
    چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
    گوشها را حق بفرمود اَنْصِتُوا
    کودک اول چون بزاید شیرنوش
    مدتی خامش بود او جمله گوش
    مدتی می‌بایدش لب دوختن
    از سخن، تا او سخن آموختن
    ور نباشد گوش و تی‌تی می‌کند
    خویشتن را گُنگِ گیتی می‌کند
    کَرِّ اصلی کِش نبد ز آغاز گوش
    لال باشد کی کند در نطق جوش؟
    زانک اول سمع باید نطق را
    سوی منطق از ره سمع اندر آ
    اُدْخُلُوا الْابیاتَ مِنْ اَبْوابِها
    وَاطْلُبُوا الْاغراضَ فی اَسبابِها
    نطق کان موقوف راه سمع نیست
    جز که نطقِ خالقِ بی‌طَمْع نیست
    مُبدِعست او تابع استاد نی
    مُسنَدِ جمله ورا اِسناد نی
    باقیان هم در حِرَف هم در مَقال
    تابع استاد و محتاج مثال
    زین سخن گر نیستی بیگانه‌ای
    دلق و اشکی گیر در ویرانه‌ای
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱
    صبر کن در موزه دوزی تو هنوز
    ور بوی بی‌صبر گردی پاره‌دوز
    کهنه‌دوزان گر بُدیشان صبر و حلم
    جمله نودوزان شدندی هم به علم
    بس بکوشی و به آخر از کَلال
    هم تو گویی خویش کِالعقلُ عِقال
    هم‌چو آن مرد مُفَلْسِف روز مرگ
    عقل را می‌دید بس بی‌بال و برگ
    بی‌غرض می‌کرد آن دم اعتراف
    کز ذکاوت راندیم اسپ از گزاف
    از غروری سر کشیدیم از رجال
    آشنا کردیم در بحر خیال
    آشنا هیچست اندر بحر روح
    نیست اینجا چاره جز کشتی نوح
    این چنین فرمود این شاه رُسُل
    که منم کشتی درین دریای کل
    یا کسی کو در بصیرتهای من
    شد خلیفهٔ راستی بر جای من
    کشتی نوحیم در دریا که تا
    رو نگردانی ز کشتی ای فَتی
    هم‌چو کنعان سوی هر کوهی مرو
    از نُبی لا عاصِمَ الْیَومَ شنو
    می‌نماید پست این کشتی ز بند
    می‌نماید کوه فکرت بس بلند
    پست منگر هان و هان این پست را
    بنگر آن فضل حق پیوست را
    در عُلوِّ کوه فکرت کم نگر
    که یکی موجش کند زیر و زبر
    گر تو کنعانی نداری باورم
    گر دو صد چندین نصیحت پرورم
    گوش کنعان کی پذیرد این کلام؟
    که برو مُهر خدایست و خِتام
    کی گذارد موعظه بر مُهر حق؟
    کی بگرداند حَدَث حکم سَبَق؟
    لیک می‌گویم حدیثِ خوش‌ْپَیی
    بر امید آنک تو کنعان نه‌ای
    آخر این اقرار خواهی کرد هین
    هم ز اول روز آخر را ببین
    می‌توانی دید آخر را مکن
    چشم آخربینْت را کور کَهُن
    هر که آخربین بود مسعودوار
    نبودش در دم ز ره رفتن عِثار
    گر نخواهی هر دمی این خُفت‌ و خیز
    کن ز خاک پایی مردی چشم تیز
    کُحْلِ دیده ساز خاک پاش را
    تا بیندازی سر اوباش را
    که ازین شاگردی و زین اِفتقار
    سوزنی باشی شوی تو ذوالْفَقار
    سُرمه کن تو خاک هر بگزیده را
    هم بسوزد هم بسازد دیده را
    چشم اشتر زان بود بس نوربار
    کو خورد از بهر نور چشم، خار
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۰
    قوم گفتند ای گروه مدعی
    کو گواه علم طب و نافعی؟
    چون شما بسته همین خواب و خَورید
    همچو ما باشید در دِه می‌چرید
    چون شما در دام این آب و گلید
    کی شما صیاد سیمرغ دلید؟
    حُبّ ِجاه و سروری دارد بر آن
    که شمارد خویش از پیغامبران
    ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ
    کردن اندر گوش و افتادن بدوغ
    انبیا گفتند کین زان علتست
    مایهٔ کوری حجاب رؤيتست
    دعوی ما را شنیدیت و شما
    می‌نبینید این گهر در دست ما؟
    امتحانست این گهر مر خلق را
    ماش گردانیم گرد چشمها
    هر که گوید کو گوا؟ گفتش گواست
    کو نمی‌بیند گهر حبس عَماست
    آفتابی در سخن آمد که خیز
    که بر آمد روز بَرجه کم ستیز
    تو بگویی آفتابا کو گواه؟
    گویدت ای کور از حق دیده خواه
    روز روشن هر که او جوید چراغ
    عین جستن کوریش دارد بلاغ
    ور نمی‌بینی گمانی برده‌ای
    که صباحست و تو اندر پرده‌ای
    کوری خود را مکن زین گفت فاش
    خامش و در انتظار فضل باش
    در میان روز گفتن روز کو؟
    خویش رسوا کردنست ای روزجو؟
    صبر و خاموشی جَذوبِ رحمتست
    وین نشان جستن نشان علتست
    اَنْصِتُوا بپذیر تا بر جان تو
    آید از جانان جزای اَنْصِتُوا
    گر نخواهی نکس پیش این طبیب
    بر زمین زن زرّ و سَر را ای لبیب
    گفت افزون را تو بفروش و بخر
    بذل جان و بذل جاه و بذل زر
    تا ثنای تو بگوید فضل هو
    که حسد آرد فلک بر جاه تو
    چون طبیبان را نگه دارید دل
    خود ببینید و شوید ازخود خَجِل
    دفع این کوری بدست خلق نیست
    لیک اکرام طبیبان از هدیست
    این طبیبان را به جان بنده شوید
    تا به مشک و عنبر آکنده شوید
    4 hr 7 min
  • Ganj e Hozour Program #484
    برنامه شماره ۴۸۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۸۳هله زیرک، هله زیرک، هله زیرک، هله زوترهله کز جنبش ساقی بدود باده به سر بربدود روح پیاده سر گنجینه گشادهرخ چون زهره نهاده غلطی روی قمر برهله منشین و میاسا بهل این صبر و مُواسابگزین جهد و مُقاسا که چو دیکم به شرر براگرم عشوه پرستی سر هر راه نبستیشب من روز شدستی زده رایت به سحر برهله برجه هله برجه که ز خورشید سفر بهقدم از خانه به در نه همگان را به سفر برسفر راه نهان کن سفر از جسم به جان کنز فرات آب روان کن بزن آن آب خِضِر بردم بلبل چو شنیدی سوی گلزار دویدیچو بدان باغ رسیدی بدو اکنون به شجر بربه شجر بر هله برگو مثل فاخته کوکوکه طلبکار بدین خو نزند کف به خبر برمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۸۶کای خدا گر آن جوان کژ رفت راهکه نشاید ساختن جز تو پناهتو از آن خود بکن از وی مگیرگرچه او خواهد خلاص از هر اسیرزانک محتاجند این خلقان همهاز گدایی گیر تا سلطان همهبا حضور آفتاب با کمالرهنمایی جستن از شمع و ذُبالبا حضور آفتاب خوش‌مَساغروشنایی جستن از شمع و چراغبی‌گمان تَرک ادب باشد ز ماکفر نعمت باشد و فعل هوالیک اغلب هوش‌ها در افتکارهم‌چو خفاشند ظلمت دوستداردر شب ار خفاش کِرمی می‌خوردکرم را خورشید جان می‌پرورددر شب ار خفاش از کِرمیست مستکرم از خورشید جنبنده شدستآفتابی که ضیا زو می‌زِهَددشمن خود را نَواله می‌دهدلیک شهبازی که او خفاش نیستچشمِ بازش راست‌بین و روشنیستگر به شب جوید چو خفاش او نُمودر ادب خورشید مالد گوش اوگویدش گیرم که آن خفاش لُدعلتی دارد ترا باری چه شد؟مالشت بِدْهم به زجر از اکتیاب
    تا نتابی سر دگر از آفتابمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۹۳۴معنی و مغزت بر آتش حاکمستلیک آتش را قُشورت هیزمستکوزهٔ چوبین که در وی آبِ جوستقدرت آتش همه بر ظرف اوستمعنی انسان بر آتش مالکستمالک دوزخ درو کی هالکست؟پس میفزا تو بدن معنی فزاتا چو مالک باشی آتش را کیاپوستها بر پوست می‌افزوده‌ایلاجرم چون پوست اندر دوده‌ایزانک آتش را علف جز پوست نیستقهر حق آن کبر را پوستین کَنیستاین تکبر از نتیجهٔ پوستستجاه و مال آن کبر را زان دوستستاین تکبر چیست؟ غفلت از لُبابمنجمد چون غفلت یخ ز آفتابچون خبر شد ز آفتابش یخ نماند
    نرم گشت و گرم گشت و تیز راندمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۶۵هر که بی‌من شد همه من‌ها خود اوستدوست جمله شد چو خود را نیست دوستآینه بی‌نقش شد یابد بهازانک شد حاکی جمله نقشهامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳جز خضوع و بندگی و اضطراراندرین حضرت ندارد اعتبارمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۳۹هر کجا دردی دوا آنجا رودهر کجا پستیست آب آنجا دودآب رحمت بایدت رو پست شووانگهان خور خمر رحمت مست شورحمت اندر رحمت آمد تا به سربر یکی رحمت فِرو ما ای پسرمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲باز گوید بَط را کز آب خیزتا ببینی دشتها را قندریزبَطّ عاقل گویدش ای باز دورآب ما را حِصن و امنست و سروردیو چون باز آمد ای بَطّان شتابهین به بیرون کم روید از حِصن آبباز را گویند رو رو باز گرداز سرِ ما دست دار ای پای‌مردما بَری از دعوتت دعوت تراما ننوشیم این دم تو کافراحِصن ما را قند و قندستان ترامن نخواهم هدیه‌ات بستان، تراچونک جان باشد نیاید لوت کمچونک لشکر هست کم ناید عَلَمخواجهٔ حازِم بسی عذر آوریدبس بهانه کرد با دیو مَریدگفت این دم کارها دارم مهمگر بیایم آن نگردد مُنتظِمشاه کار نازکم فرموده استز انتظارم شاه شب نَغنوده استمن نیارم ترک امر شاه کردمن نتانم شد برِ شه روی‌زردهر صباح و هر مَسا سرهنگ خاصمی‌رسد از من همی‌جوید مَناصتو روا داری که آیم سوی دهتا در ابرو افکند سلطان گره؟بعد از آن درمان خشمش چون کنم؟زنده خود را زین مگر مدفون کنمزین نَمَط او صد بهانه باز گفتحیله‌ها با حکم حق نفتاد جفتگر شود ذرات عالم حیله‌پیچبا قضای آسمان هیچند هیچچون گریزد این زمین از آسمان؟چون کند او خویش را از وی نهان؟هرچه آید ز آسمان سوی زمیننه مَفَر دارد نه چاره نه کمینآتش ار خورشید می‌بارد برواو بپیش آتشش بنهاده روور همی طوفان کند باران بروشهرها را می‌کند ویران برواو شده تسلیم او ایوب‌وارکه اسیرم هرچه می‌خواهی بیارای که جزو این زمینی سر مکَشچونک بینی حکم یزدان در مکَشچون خَلَقْناکُم شنودی مِنْ تُرابخاک باشی جُست از تو رو متاببین که اندر خاک تخمی کاشتمگردِ خاکی و مَنَش افراشتمحملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیرتا کنم بر جمله میرانت امیرآب از بالا به پستی در رودآنگه از پستی به بالا بر رودگندم از بالا بزیر خاک شدبعد از آن او خوشه و چالاک شددانهٔ هر میوه آمد در زمینبعد از آن سرها بر آورد از دفیناصل نعمتها ز گردون تا بخاکزیر آمد شد غذای جان پاکاز تواضع چون ز گردون شد بزیرگشت جزو آدمی حَیِّ دلیرپس صفات آدمی شد آن جمادبر فراز عرش پران گشت شادکز جهان زنده ز اول آمدیمباز از پستی سوی بالا شدیمجمله اجزا در تحرک در سکونناطقان که انّا اِلَیهِ راجِعونذکر و تسبیحات اجزای نهانغُلغُلی افکند اندر آسمانچون قضا آهنگ نارنجات کردروستایی شهریی را مات کردبا هزاران حَزم خواجه مات شدزان سفر در معرض آفات شداعتمادش بر ثبات خویش بودگرچه که بُد، نیم سَیلَش در ربودچون قضا بیرون کند از چرخ، سرعاقلان گردند جمله کور و کرماهیان افتند از دریا بروندام گیرد مرغ پران را زبونتا پری و دیو در شیشه شودبلک هاروتی به بابل در رودجز کسی کاندر قضای حق گریختخون او را هیچ تربیعی نریختغیر آن که در گریزی در قضا
    هیچ حیله ندهدت از وی رها
    3 hr 44 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners