Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #478
    برنامه شماره ۴۷۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۴۲پای کژ را کفش کژ بهتر بودمر گدا را دستگه بر در بودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۴۳امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود پادشاهی دو غلام ارزان خریدبا یکی زان دو سخن گفت و شنیدیافتش زیرک‌دل و شیرین جواباز لب شِکّر چه زاید؟ شِکّرْآبآدمی مخفیست در زیر زباناین زبان پرده‌ست بر درگاه جانچونک بادی پرده را در هم کشیدسِرِّ صَحن خانه شد بر ما پدیدکاندر آن خانه گُهَر یا گندمست؟گنج زر یا جمله مار و کژدمست؟یا درو گنجست و ماری بر کِرانزانک نبود گنج زر بی پاسبانبی تامل او سخن گفتی چنانکز پس پانصد تامل دیگرانگفتیی در باطنش دریاستیجمله دریا گوهر گویاستینور هر گوهر کزو تابان شدیحق و باطل را ازو فُرقان شدینور فُرقان فرق کردی بهر ماذره ذره حق و باطل را جدانور گوهر نور چشم ما شدیهم سؤال و هم جواب از ما بدیچشم کژ کردی دو دیدی قرص ماهچون سؤالست این نظر در اشتباهراست گردان چشم را در ماهتابتا یکی بینی تو مه را نَک جوابفَکرَتَت گو: کژ مبین نیکو نگرهست آن فَکرَت شعاع آن گهرهر جوابی کان ز گوش آید به دلچشم گفت از من شنو آن را بِهِلگوش دلاله‌ست و چشم اهل وصالچشم صاحب حال و گوش اصحاب قالدر شنود گوش تبدیل صفاتدر عیان دیده‌ها تبدیل ذاتز آتش ار علمت یقین شد از سخنپختگی جو در یقین منزل مکنتا نسوزی نیست آن عَینُ الْیَقیناین یقین خواهی در آتش در نشینگوش چون نافذ بود دیده شودورنه قُلْ در گوش پیچیده شوداین سخن پایان ندارد باز گردتا که شه با آن غلامانش چه کرد؟مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۶۴براه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدنآن غلامک را چو دید اهل ذَکاآن دگر را کرد اشارت که بیاکاف رحمت گفتمش تصغیر نیستجَد گُوَد: فرزندَکَم، تحقیر نیستچون بیامد آن دوم در پیش شاهبود او گَنْده‌دهان، دندان سیاهگرچه شه ناخوش شد از گفتار اوجست و جویی کرد هم ز اسرار اوگفت با این شکل و این گند دهاندور بنشین لیک آن سوتر مرانکه تو اهل نامه و رُقْعه بدینه جلیس و یار و هم‌بُقْعه بدیتا علاج آن دهان تو کنیمتو حبیب و ما طبیب پُر فَنیمبهر کَیْکی نو گلیمی سوختننیست لایق از تو دیده دوختنبا همه بنشین دو سه دستان بگوتا ببینم صورت عقلت نکوآن ذکی را پس فرستاد او به کارسوی حمامی که رو خود را بِخاروین دگر را گفت خِهْ تو زیرکیصد غلامی در حقیقت نه یکیآن نه‌ای که خواجه‌تاش تو نموداز تو ما را سرد می‌کرد آن حسودگفت او دزد و کژست و کژنشینحیز و نامرد و چنان است و چنینگفت پیوسته بدست او راست‌گوراست‌گویی من ندیدستم چو اوراست‌گویی در نهادش خلقتیستهرچه گوید من نگویم آن تهیستکژ ندانم آن نکواندیش رامتهم دارم وجود خویش راباشد او در من ببیند عیبهامن نبینم در وجود خود شهاهر کسی گر عیب خود دیدی ز پیشکی بدی فارغ وی از اصلاح خویش؟غافل‌اند این خلق از خود ای پدرلاجرم گویند عیب همدگرمن نبینم روی خود را ای شَمَنمن ببینم روی تو تو روی منآنکسی که او ببیند روی خویشنور او از نور خلقانست پیشگر بمیرد دید او باقی بودزانک دیدش دید خَلّاقی بودنور حسی نَبْوَد آن نوری که اوروی خود محسوس بیند پیش روگفت اکنون عیبهای او بگوآنچنان که گفت او از عیب توتا بدانم که تو غمخوار منیکدخدای مُلکت و کار منیگفت ای شه من بگویم عیبهاشگرچه هست او مر مرا خوش خواجه‌تاشعیب او مهر و وفا و مردمیعیب او صدق و ذکا و همدمیکمترین عیبش جوانمردی و دادآن جوانمردی که جان را هم بدادصد هزاران جان خدا کرده پدیدچه جوانمردی بود کان را ندید؟ور بدیدی کی بجان بُخلش بُدی؟بهر یک جان کی چنین غمگین شدی؟بر لب جو بُخل آب آن را بودکو ز جوی آب نابینا بودگفت پیغمبر که هر که از یقینداند او پاداش خود در یوم دینکه یکی را دَه عِوَض می‌آیدشهر زمان جود دگرگون زایدشجود جمله از عِوَض ها دیدنستپس عِوَض دیدن ضد ترسیدنستبُخل نادیدن بُوَد اَعْواض راشاد دارد دید دُرّ خَوّاض راپس به عالم هیچ کس نبود بخیلزانک کس چیزی نبازد بی بدیلپس سخا از چشم آمد نه ز دستدید دارد کار جز بینا نَرَستعیب دیگر این که خودبین نیست اوهست او در هستی خود عیب‌جوعیب‌گوی و عیب‌جوی خود بُدَستبا همه نیکو و با خود بَد بُدَستگفت شه جَلْدی مکن در مدح یارمدح خود در ضمن مدح او میارزانک من در امتحان آرَم وَراشرمساری آیدت در ما وَرامولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۰۵قَسَم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظنِّ خودچون ز گرمابه بیامد آن غلامسوی خویشش خواند آن شاه و هُمامگفت: صُحّاً لَکْ نَعیمٌ دائمُبس لطیفی و ظریف و خوب‌روای دریغا گر نبودی در تو آنکه همی‌گوید برای تو فلانشاد گشتی هر که رویت دیدییدیدنت مُلک جهان ارزیدییگفت رمزی زان بگو ای پادشاهکز برای من بگفت آن دین‌تباهگفت اول وصف دورُوییت کردکاشکارا تو دوایی، خُفْیه، دردخُبثِ یارش را چو از شه گوش کرددر زمان دریایِ خشمش جوش کردکف برآورد آن غلام و سرخ گشتتا که موجِ هَجوِ او از حد گذشتکو ز اوّلْ دَم که با من یار بودهمچو سگ در قحط بس گُه‌خوار بودچون دُمادُم کرد هجوش چون جَرَسدست بر لب زد شهنشاهش که: بَسمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۸امر قُل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست ایناَنْصِتوا یعنی که آبت را به لاغهین تلف کم کن که لب‌خشکست باغ
    3 hr 43 min
  • Ganj e Hozour Program #477
    برنامه شماره ۴۷۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت تمامی اشعار این برنامه، PDF
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۷۶
    ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کشت به تهمت
    آن یکی از خشم مادر را بکشت
    هم به زخم خنجر و هم زخم مشت
    آن یکی گفتش که از بد گوهری
    یاد ناوردی تو حق مادری
    هی تو مادر را چرا کشتی بگو
    او چه کرد آخر بگو ای زشت‌خو
    گفت کاری کرد کان عار ویست
    کشتمش کان خاک ستّار ویست
    گفت آن کس را بکش ای محتشم
    گفت پس هر روز مردی را کشم
    کشتم او را رستم از خونهای خلق
    نای او بُرَّم بهست از نای خلق
    نفس تست آن مادر بد خاصیت
    که فساد اوست در هر ناحیت
    هین بکُش او را که بهر آن دَنی
    هر دمی قصد عزیزی می‌کنی
    از وی این دنیای خوش بر تست تنگ
    از پی او با حق و با خلق جنگ
    نفس کشتی باز رَستی ز اعتذار
    کس ترا دشمن نماند در دیار
    گر شِکال آرد کسی بر گفت ما
    از برای انبیا و اولیا
    کانبیا را نی که نفس کشته بود؟
    پس چراشان دشمنان بود و حسود؟
    گوش نِه تو ای طلب‌کار صواب
    بشنو این اِشکالِ شُبهت را جواب
    دشمن خود بوده‌اند آن منکران
    زخم بر خود می‌زدند ایشان چنان
    دشمن آن باشد که قصد جان کند
    دشمن آن نبود که خود جان می‌کَند
    نیست خفّاشک عدوِّ آفتاب
    او عدوِّ خویش آمد در حجاب
    تابش خورشید او را می‌کُشد
    رنج او خورشید هرگز کی کَشَد؟
    دشمن آن باشد کزو آید عذاب
    مانع آید لعل را از آفتاب
    مانع خویشند جملهٔ کافران
    از شعاع جوهر پیغمبران
    کی حجاب چشم آن فردند خلق؟
    چشم خود را کور و کژ کردند خلق
    چون غلام هندوی کو کین کشد
    از ستیزهٔ خواجه خود را می‌کشد
    سرنگون می‌افتد از بام سرا
    تا زیانی کرده باشد خواجه را
    گر شود بیمار دشمن با طبیب
    ور کند کودک عداوت با ادیب
    در حقیقت ره‌زن جان خودند
    راه عقل و جان خود را خود زدند
    گازُری گر خشم گیرد ز آفتاب
    ماهیی گر خشم می‌گیرد ز آب
    تو یکی بنگر کرا دارد زیان؟
    عاقبت که بود سیاه‌اختر از آن؟
    گر ترا حق آفریند زشت‌رو
    هان مشو هم زشت‌رو، هم زشت‌خو
    ور بُرَد کفشت مرو در سنگ‌لاخ
    ور دو شاخستت مشو تو چار شاخ
    تو حسودی کز فلان من کمترم؟
    می‌فزاید کمتری در اخترم
    خود حسد نقصان و عیبی دیگرست
    بلک از جمله کمیها بتّرست
    آن بلیس از ننگ و عار کمتری
    خویش را افکند در صد اَبْتری
    از حسد می‌خواست تا بالا بود
    خود چه بالا؟ بلک خون‌پالا بود
    آن ابوجهل از محمد ننگ داشت
    وز حسد خود را به بالا می‌فراشت
    بوالْحکم نامش بُد و بوجهل شد
    ای بسا اهل از حسد نااهل شد
    من ندیدم در جهان جست و جو
    هیچ اهلیّت به از خوی نکو
    انبیا را واسطه زان کرد حق
    تا پدید آید حسدها در قَلَق
    زانک کس را از خدا عاری نبود
    حاسد حق هیچ دَیّاری نبود
    آن کسی کِش مثل خود پنداشتی
    زان سبب با او حسد برداشتی
    چون مُقَرَّر شد بزرگی رسول
    پس حسد ناید کسی را از قبول
    پس بهر دوری ولیی قایمست
    تا قیامت آزمایش دایمست
    هر که را خوی نکو باشد بِرَست
    هر کسی کو شیشه‌دل باشد شکست
    پس امام حی قایم آن ولیست
    خواه از نسل عُمَر خواه از علیست
    مهدی و هادی ویست ای راه‌جو
    هم نهان و هم نشسته پیش رو
    او چو نورست و خرد جبریل اوست
    وان ولیِّ کم ازو، قِندیل اوست
    آنکه زین قِندیل کم، مِشکات ماست
    نور را در مرتبه ترتیبهاست
    زانک هفصد پرده دارد نور حق
    پرده‌های نور دان چندین طبق
    از پس هر پرده قومی را مُقام
    صف صف‌اند این پرده‌هاشان تا امام
    اهل صف آخرین از ضعف خویش
    چشمشان طاقت ندارد نور بیش
    وان صف پیش از ضعیفیِّ بصر
    تاب نارد روشنایی پیشتر
    روشنایی کو حیات اولست
    رنج جان و فتنهٔ این اَحوَلست
    اَحوَلیها اندک اندک کم شود
    چون ز هفصد بگذرد او یَم شود
    آتشی که اصلاح آهن یا زرست
    کی صلاح آبی و سیب ترست؟
    سیب و آبی خامیی دارد خفیف
    نی چو آهن تابشی خواهد لطیف
    لیک آهن را لطیف آن شعله‌هاست
    کو جَذوبِ تابش آن اژدهاست
    هست آن آهن فقیر سخت‌کَش
    زیر پُتک و آتش است او سرخ و خَوش
    حاجب آتش بود بی واسطه
    در دل آتش رود بی رابطه
    بی‌حجاب آب و فرزندان آب
    پختگی ز آتش نیابند و خطاب
    واسطه دیگی بود یا تابه‌ای
    همچو پا را در روش پاتابه‌ای
    یا مکانی در میان تا آن هوا
    می‌شود سوزان و می‌آرد بما
    پس فقیر آنست کو بی واسطه‌ست
    شعله‌ها را با وجودش رابطه‌ست
    پس دل عالم ویست ایرا که تن
    می‌رسد از واسطهٔ این دل بفن
    دل نباشد تن چه داند گفت و گو؟
    دل نجوید تن چه داند جست و جو؟
    پس نظرگاه شعاع آن آهنست
    پس نظرگاه خدا دل نه تنست
    بس مثال و شرح خواهد این کلام
    لیک ترسم تا نلغزد وهم عام
    تا نگردد نیکوییِ ما بدی
    اینک گفتم هم نَبُد جز بی‌خودی
    پای کژ را کفش کژ بهتر بود
    مر گدا را دستگه بر در بود
    3 hr 55 min
  • Ganj e Hozour Program #476
    برنامه شماره ۴۷۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت تمام اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۵تعریف کردن مُنادیان قاضی مُفلسی را گِردِ شهربود شخصی مُفْلِسی بی خان و مانمانده در زندان و بند بی امانمر مروّت را نهاده زیر پاگشته زندان دوزخی زآن نان‌رُباوالله ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآن فَرَج آید ز ایمان در ضمیرضعف ایمان ناامیدی و زَحیرصبر از ایمان بیابد سَر کُلَهحَیْثُ لا صَبْرَ فَلا ایمانَ لَهچشم ظاهر سایهٔ آن چشم دانهرچه آن بیند بگردد این بدآنتو مکانی اصل تو در لامکاناین دکان بر بند و بگشا آن دکانگفت قاضی خیز ازین زندان بروسوی خانهٔ مُرده ریگِ خویش شوگفت خان و مان من احسان تستهمچو کافر جَنّتم زندان تستهمچو ابلیسی که می‌گفت ای سلامرَبِّ اَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ الْقِیامهر که سردت کرد می‌دان کو دروستدیو پنهان گشته اندر زیر پوستگفت قاضی مُفْلِسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گواآدمی در حبس دنیا زآن بودتا بُود کِافلاسِ او ثابت شودبر نشستی اُشترم را از پگاهجَو رها کردم کم از اَخراجِ کاهگفت تا اکنون چه می‌کردیم پس؟هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟طبل اِفْلاسم به چرخ سابعهرفت و تو نشنیده‌ای بد واقعهچشم را ای چاره‌جو در لامکانهین بنه چون چشمِ کُشته سوی جانکارگاه صُنع حق چون نیستی استپس برونِ کارگه بی قیمتی استآب را و خاک را بر هم زدیز آب و گل نقش تن آدم زدینسبتش دادی و جفت و خال و عمبا هزار اندیشه و شادی و غمبارِ بعضی را رهایی داده‌ایزین غم و شادی جدایی داده‌ایآنچ معشوقست صورت نیست آنخواه عشق این جهان خواه آن جهانآنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ایچون برون شد جان چرایش هشته‌ای؟صورتش بر جاست این سیری ز چیست؟عاشقا وا جو که معشوق تو کیست؟پرتو خورشید بر دیوار تافتتابش عاریتی دیوار یافتبر کلوخی دل چه بندی ای سلیم؟وا طلب اصلی که تابد او مُقیمای که تو هم عاشقی بر عقل خویشخویش بر صورت‌پرستان دیده بیشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت  ۷۱۹تتمهٔ قصهٔ مُفْلِسمعنی تو صورتست و عاریتبر مناسب شادی و بر قافیتمعنی آن باشد که بستاند ترابی نیاز از نقش گرداند ترامعنی آن نبود که کور و کر کندمرد را بر نقش عاشق‌تر کندکور را قسمت خیال غم‌فزاستبهرهٔ چشم این خیالات فناستحرف قرآن را ضریران معدنندخر نبینند و به پالان بر زنندچون تو بینایی پیِ خر رو که جستچند پالان دوزی ای پالان‌پرستخر چو هست آید یقین پالان تراکم نگردد نان چو باشد جان تراپشت خر دُکّان و مال و مَکسبستدُرِّ قلبت مایهٔ صد قالبستخر برهنه بر نشین ای بُوالْفُضولخر برهنه نی که راکب شد رسولاَلنَّبی قَدْ رَکِبَ مَعروریاوالنَّبیُّ قِیلَ سافَر ماشیاشد خر نفس تو بر میخیش بندچند بگریزد ز کار و بار چند؟بار صبر و شکرِ او را بردنیستخواه در صد سال و خواهی سی و بیستهیچ وازِر وِزرِ غیری بر نداشتهیچ کس نَدْرود تا چیزی نکاشتطَمْعِ خامست آن مخور خام ای پسرخام خوردن علت آرد در بشرکان فلانی یافت گنجی ناگهانمن همان خواهم مَه کار و مَه دکانکار بختست آن و آن هم نادرستکسب باید کرد تا تن قادرستکسب کردن گنج را مانع کیست؟پا مکش از کار آن خود در پی استتا نگردی تو گرفتار اگرکه اگر این کردمی یا آن دگرکز اگر گفتن رسول با وفاقمنع کرد و گفت آن هست از نفاقکان منافق در اگر گفتن بمردوز اگر گفتن بجز حسرت نبرمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۳۹مثلآن غریبی خانه می‌جُست از شتابدوستی بردش سوی خانهٔ خرابگفت او این را اگر سقفی بدیپهلوی من مر ترا مسکن شدیهم عیال تو بیاسودی اگردر میانه داشتی حجرهٔ دگرگفت: آری پهلوی یاران خوش استلیک ای جان در اگر نتوان نشستاین همه عالم طلب‌گار خوشندوز خوش تزویر اندر آتشندطالب زر گشته جمله پیر و خاملیک قلب از زر نداند چشم عامپرتوی بر قلب زد خالص ببینبی مِحَک زر را مکن از ظن گُزینگر مِحَک داری گزین کن ور نه رونزد دانا خویشتن را کن گرویا محک باید میان جان خویشور ندانی ره مرو تنها تو پیشبانگ غولان هست بانگ آشناآشنایی که کشد سوی فنابانگ می‌دارد که هان ای کاروانسوی من آیید نک راه و نشاننام هر یک می‌برد غول ای فلانتا کند آن خواجه را از آفِلانچون رسد آنجا ببیند گرگ و شیرعمر ضایع، راه دور و روز دیرچون بود آن بانگ غول؟ آخر بگومال خواهم جاه خواهم و آب رواز درون خویش این آوازهامنع کن تا کشف گردد رازهاذکر حق کن بانگ غولان را بسوزچشم نرگس را ازین کرکس بدوزصبح کاذب را ز صادق وا شناسرنگ می را باز دان از رنگ کاستا بُوَد کز دیدگان هفت رنگدیده‌ای پیدا کند صبر و درنگرنگها بینی بجز این رنگهاگوهران بینی به جای سنگهاگوهرِ چه؟ بلک دریایی شویآفتاب چرخ‌پیمایی شویکارکُن در کارگه باشد نهانتو برو در کارگه بینَش عیانکار چون بر کارکن پرده تنیدخارج آن کار نتوانیش دیدکارگه چون جایْ باشِ عاملستآنک بیرونست از وی غافلستپس در آ در کارگه یعنی عدمتا ببینی صُنع و صانع را بهمکارگه چون جای روشن‌دیدگیستپس برون کارگه پوشیدگیسترو بهستی داشت فرعونِ عَنودلاجرم از کارگاهش کور بودلاجرم می‌خواست تبدیلِ قَدَرتا قضا را باز گرداند ز دَرخود قضا بر سَبْلَتِ آن حیله‌مندزیر لب می‌کرد هر دم ریش‌خندصد هزاران طفل کشت او بی‌گناهتا بگردد حکم و تقدیر الهتا که موسیِّ نبی ناید برونکرد در گردن هزاران ظلم و خونآن همه خون کرد و موسی زاده شدوز برای قهر او آماده شدگر بدیدی کارگاه لایزالدست و پایش خشک گشتی ز احتیالاندرون خانه‌اش موسی معافوز برون می‌کشت طفلان را گزافهمچو صاحب‌نفس کو تن پَروَرَدبر دگر کس ظَنِّ حِقدی می‌بردکین عدو و آن حسود و دشمنستخود حسود و دشمن او آن تنستاو چو فرعون و تنش موسی اواو به بیرون می‌دود که کو عدو؟نفسش اندر خانهٔ تن نازنینبر دگر کس دست می‌خاید به کین
    3 hr 48 min
  • Ganj e Hozour Program #475
    برنامه شماره ۴۷۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۵تعریف کردن مُنادیان قاضی مُفلسی را گِردِ شهربود شخصی مُفْلِسی بی خان و مانمانده در زندان و بند بی امانهیچ کُنجی بی دد و بی دام نیستجز بخلوتگاه حق آرام نیستگفت پیغمبر خداش ایمان ندادهر که را صبری نباشد در نهادشش جهت مگریز زیرا در جِهاتشَشْدَره‌ست و شَشْدَره مات است،ماتمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۱۶شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مُفْلِسکه درین زندان بماند او مُسْتَمِریاوه‌تاز و طبل‌خوارست و مُضِرگفت قاضی خیز ازین زندان بروسوی خانهٔ مُرده ریگِ خویش شوگفت خان و مان من احسان تستهمچو کافر جَنّتم زندان تستگه به درویشی کنم تهدیدشانگه به زلف و خال بندم دیدشانقُوتِ ایمانی درین زندان کمستوانک هست از قصد این سگ در خمستیک سگست و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت او او می‌شودهر که سردت کرد می‌دان کو دروستدیو پنهان گشته اندر زیر پوستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۳تتمهٔ قصهٔ مُفْلِسگفت قاضی مُفْلِسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گواهیچ کس نسیه نفروشد بدوقرض ندْهد هیچ کس او را تَسوهر که دعوی آرَدَش اینجا به فنبیش زندانش نخواهم کرد منهان و هان با او حریفی کم کنیدچونک گاو آرد گِرِه مُحکم کنیدور بحکم آرید این پژمرده رامن نخواهم کرد زندان مرده راچون شبانه از شتر آمد به زیرکُرد گفتش منزلم دورست و دیربر نشستی اُشترم را از پگاهجَو رها کردم کم از اَخراجِ کاهگفت تا اکنون چه می‌کردیم پس؟هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟طبل اِفْلاسم به چرخ سابعهرفت و تو نشنیده‌ای بد واقعهگوش تو پُر بوده است از طَمْعِ خامپس طمع کَر می‌کند کُور ای غلامتا کلوخ و سنگ بشنید این بیانمفلسست و مفلسست این قَلْتَبانتا بشب گفتند و در صاحب شتربر نزد کو از طمع پُر بود پُرهست بر سَمع و بَصَر مُهرِ خدادر حُجُب بس صورتست و بس صداآنچ او خواهد رساند آن به چشماز جمال و از کمال و از کَرَشمو آنچ او خواهد رساند آن به گوشاز سَماع و از بشارت وز خروشکَوْن پُر چاره‌ست هیچت چاره نیتا که نگشاید خدایت روزنیگرچه تو هستی کنون غافل از آنوقت حاجت حق کند آن را عیانگفت پیغمبر که یزدان مجیداز پی هر درد درمان آفریدلیک زان درمان نبینی رنگ و بوبهر درد خویش بی فرمان اوچشم را ای چاره‌جو در لامکانهین بنه چون چشمِ کُشته سوی جاناین جهان از بی جهت پیدا شدستکه ز بی‌جایی جهان را جا شدستباز گرد از هست سوی نیستیطالب رَبّی و ربّانیستیجای دخلست این عدم از وی مَرَمجای خرجست این وجود بیش و کمکارگاه صُنع حق چون نیستی استپس برونِ کارگه بی قیمتی استیاد ده ما را سخنهای دقیقکه ترا رحم آورد آن ای رفیقهم دعا از تو اجابت هم ز توایمنی از تو مَهابت هم ز توگر خطا گفتیم اصلاحش تو کنمُصلِحی تو ای تو سلطان سخُنکیمیا داری که تبدیلش کنیگرچه جوی خون بود نیلش کنیاین چنین میناگریها کار تستاین چنین اکسیرها اسرار تستآب را و خاک را بر هم زدیز آب و گل نقش تن آدم زدینسبتش دادی و جفت و خال و عمبا هزار اندیشه و شادی و غمبارِ بعضی را رهایی داده‌ایزین غم و شادی جدایی داده‌ایبرده‌ای از خویش و پیوند و سرشتکرده‌ای در چشم او هر خوب زشتهر چه محسوس است او رد می‌کندوانچ ناپیداست مُسْنَد می‌کندعشق او پیدا و معشوقش نهانیار بیرون فتنهٔ او در جهاناین رها کن عشقهای صورتینیست بر صورت نه بر روی سِتیآنچ معشوقست صورت نیست آنخواه عشق این جهان خواه آن جهانآنچ بر صورت تو عاشق گشته‌ایچون برون شد جان چرایش هشته‌ای؟صورتش بر جاست این سیری ز چیست؟عاشقا وا جو که معشوق تو کیست؟آنچ محسوسست اگر معشوقه استعاشقستی هر که او را حس هستچون وفا آن عشق افزون می‌کندکی وفا صورت دگرگون می‌کندپرتو خورشید بر دیوار تافتتابش عاریتی دیوار یافتبر کلوخی دل چه بندی ای سلیم؟وا طلب اصلی که تابد او مُقیمای که تو هم عاشقی بر عقل خویشخویش بر صورت‌پرستان دیده بیشپرتو عقلست آن بر حس توعاریت می‌دان ذَهَب بر مِسِّ توچون زراندودست خوبی در بشرورنه چون شد شاهد تو پیره خر؟چون فرشته بود همچون دیو شدکان ملاحت اندرو عاریه بداندک اندک می‌ستانند آن جمالاندک اندک خشک می‌گردد نهالرو نُعَمِّرْهُ نُنَکِّسْهُ بخواندل طلب کن دل منه بر استخوانکان جمال دل جمال باقیستدو لَبَش از آب حیوان ساقیستخود هم او آبست و هم ساقی و مستهر سه یک شد چون طلسم تو شکستآن یکی را تو ندانی از قیاسبندگی کن ژاژ کم خا ناشناسمعنی تو صورتست و عاریتبر مناسب شادی و بر قافیتمعنی آن باشد که بستاند ترابی نیاز از نقش گرداند ترامعنی آن نبود که کور و کر کندمرد را بر نقش عاشق‌تر کندکور را قسمت خیال غم‌فزاستبهرهٔ چشم این خیالات فناستحرف قرآن را ضریران معدنندخر نبینند و به پالان بر زنندچون تو بینایی پیِ خر رو که جستچند پالان دوزی ای پالان‌پرستخر چو هست آید یقین پالان تراکم نگردد نان چو باشد جان تراپشت خر دُکّان و مال و مَکسبستدُرِّ قلبت مایهٔ صد قالبستخر برهنه بر نشین ای بُوالْفُضولخر برهنه نی که راکب شد رسولاَلنَّبی قَدْ رَکِبَ مَعروریاوالنَّبیُّ قِیلَ سافَر ماشیاشد خر نفس تو بر میخیش بندچند بگریزد ز کار و بار چند؟بار صبر و شکرِ او را بردنیستخواه در صد سال و خواهی سی و بیستهیچ وازِر وِزرِ غیری بر نداشتهیچ کس نَدْرود تا چیزی نکاشتطَمْعِ خامست آن مخور خام ای پسرخام خوردن علت آرد در بشرکان فلانی یافت گنجی ناگهانمن همان خواهم مَه کار و مَه دکانکار بختست آن و آن هم نادرستکسب باید کرد تا تن قادرستکسب کردن گنج را مانع کیست؟پا مکش از کار آن خود در پی استتا نگردی تو گرفتار اگرکه اگر این کردمی یا آن دگرکز اگر گفتن رسول با وفاقمنع کرد و گفت آن هست از نفاقکان منافق در اگر گفتن بمردوز اگر گفتن بجز حسرت نبرد
    4 hr 2 min
  • Ganj e Hozour Program #474
    برنامه شماره ۴۷۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت تمام اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۸۵تعریف کردن مُنادیان قاضی مُفلسی را گِردِ شهربود شخصی مُفْلِسی بی خان و مانمانده در زندان و بند بی امانلقمهٔ زندانیان خوردی گِزافبر دل خلق از طمع چون کوه قافزَهره نَه کس را که لقمهٔ نان خوردزانک آن لقمه‌رُبا گاوش بردهر که دور از دعوت رحمان بوداو گداچشمست اگر سلطان بودمر مروّت را نهاده زیر پاگشته زندان دوزخی زآن نان‌رُباگر گریزی بر امید راحتیزآن طرف هم پیشت آید آفتیهیچ کُنجی بی دد و بی دام نیستجز بخلوتگاه حق آرام نیستکنج زندان جهان ناگزیرنیست بی پامُزد و بی دَقُّ الحَصیرواللّه ار سوراخ موشی در رویمبتلای گربه چنگالی شویآدمی را فَرْبِهی هست از خیالگر خیالاتش بود صاحب‌جمالور خیالاتش نماید ناخوشیمی‌گدازد همچو موم از آتشیدر میان مار و کژدم گر ترابا خیالات خوشان دارد خدامار و کژدم مر ترا مونس بودکان خیالت کیمیای مِس بودصبر شیرین از خیال خوش شدستکآن خیالات فَرَج پیش آمدستآن فَرَج آید ز ایمان در ضمیرضعف ایمان ناامیدی و زَحیرصبر از ایمان بیابد سَر کُلَهحَیْثُ لا صَبْرَ فَلا ایمانَ لَهگفت پیغمبر خداش ایمان ندادهر که را صبری نباشد در نهادآن یکی در چشم تو باشد چو مارهم وی اندر چشم آن دیگر نگارزانک در چشمت خیال کفر اوستوان خیال مؤمنی در چشم دوستکاندرین یک شخص هر دو فعل هستگاه ماهی باشد او و گاه شَسْتنیم او مؤمن بود، نیمیش گَبرنیم او حرص‌آوری، نیمیش صبرگفت یزدانت فَمِنْکُم مُؤمِنٌباز مِنْکُم کافرٌ گَبْرِ کهنهمچو گاوی نیمهٔ چَپّش سیاهنیمهٔ دیگر سپیدِ همچو ماههر که این نیمه ببیند رد کندهر که آن نیمه ببیند کَد کندیوسف اندر چشم اخوان چون ستورهم وی اندر چشم یعقوبی چو حوراز خیال بد مر او را زشت دیدچشم فرع و چشم اصلی ناپدیدچشم ظاهر سایهٔ آن چشم دانهرچه آن بیند بگردد این بدآنتو مکانی اصل تو در لامکاناین دکان بر بند و بگشا آن دکانشش جهت مگریز زیرا در جِهاتشَشْدَره‌ست و شَشْدَره مات است،ماتمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۱۴شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مُفْلِسبا وکیل قاضی ادراک‌منداهل زندان در شکایت آمدندکه سلام ما به قاضی بر، کنونبازگو آزار ما زین مرد دونکه درین زندان بماند او مُسْتَمِریاوه‌تاز و طبل‌خوارست و مُضِرچون مگس حاضر شود در هر طعاماز وقاحت بی صَلا و بی سلامپیش او هیچست لوت شصت کسکَر کُند خود را اگر گوییش بسمرد زندان را نیاید لقمه‌ایور به صد حیلت گشاید طعمه‌ایدر زمان پیش آید آن دوزخْ گلوحُجَّتَش این که خدا گفتا کُلُوازین چنین قحط سه‌ساله داد دادظِلِّ مولانا ابد پاینده بادیا ز زندان تا رود این گاومیشیا وظیفه کن ز وقفی لقمه‌ایشای ز تو خوش هم ذُکور و هم اِناثداد کن اَلْمُسْتَغاث اَلْمُسْتَغاثسوی قاضی شد وکیل با نمکگفت با قاضی شکایت یَک به یکخواند او را قاضی از زندان به پیشپس تفحّص کرد از اَعیان خویشگشت ثابت پیش قاضی آن همهکه نمودند از شکایت آن رَمهگفت قاضی خیز ازین زندان بروسوی خانهٔ مُرده ریگِ خویش شوگفت خان و مان من احسان تستهمچو کافر جَنّتم زندان تستگر ز زندانم برانی تو به رَدخود بمیرم من ز تقصیری و کَدّهمچو ابلیسی که می‌گفت ای سلامرَبِّ اَنْظِرْنی اِلی یَوْمِ الْقِیامکاندرین زندان دنیا من خوشمتا که دشمن‌زادگان را می‌کُشمهر که او را قُوتِ ایمانی بودوز برای زاد ره نانی بودمی‌ستانم گه به مکر و گه به ریوتا بر آرند از پشیمانی غریوگه به درویشی کنم تهدیدشانگه به زلف و خال بندم دیدشانقُوتِ ایمانی درین زندان کمستوانک هست از قصد این سگ در خمستاز نماز و صَوم و صد بیچارگیقُوتِ ذوق آید بَرَد یکبارگیاَسْتَعیذُ اللّهُ مِنْ شَیطانِهقَدْ هَلَکْنا آه مِنْ طُغیانِهیک سگست و در هزاران می‌رودهر که در وی رفت او او می‌شودهر که سردت کرد می‌دان کو دروستدیو پنهان گشته اندر زیر پوستچون نیابد صورت آید در خیالتا کَشانَد آن خیالت در وَبالگه خیال فُرجِه و گاهی دُکانگه خیالِ علم و گاهی خان و مانهان بگو لا حَوْل ها اندر زماناز زبان تنها نه بلک از عینِ جانمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۴۳تتمهٔ قصهٔ مُفْلِسگفت قاضی مُفْلِسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گواگفت ایشان متّهم باشند چونمی‌گریزند از تو می‌گریند خوناز تو می‌خواهند هم تا وارهندزین غرض باطل گواهی می‌دهندجمله اهل محکمه گفتند ماهم بر اِفْلاس و بر اِدبارش گُواهر که را پرسید قاضی حال اوگفت مولا دست ازین مُفْلس بشوگفت قاضی کِش بگردانید فاشگِردِ شهر این مُفْلِس است و بس قَلاشکو به کو او را منادی ها زنیدطبل اِفْلاسش عیان هر جا زنیدهیچ کس نسیه نفروشد بدوقرض ندْهد هیچ کس او را تَسوهر که دعوی آرَدَش اینجا به فنبیش زندانش نخواهم کرد منپیش من اِفلاسِ او ثابت شدستنقد و کالا نیستش چیزی بدستآدمی در حبس دنیا زآن بودتا بُود کِافلاسِ او ثابت شودمفلسیِّ ابلیس را یزدان ماهم مُنادی کرد در قرآن ماکو دَغا و مُفْلِس است و بد سُخُنهیچ با او شرکت و سودا مکنور کنی او را بهانه آوریمُفْلِس است او صَرفه از وَی کَی بری؟حاضر آوردند چون فتنه فروختاُشترِ کُردی که هیزم می‌فروختکُردِ بیچاره بسی فریاد کردهم مُوکَّل را به دانگی شاد کرداُشترش بردند از هنگام چاشتتا به شب افغان او سودی نداشتبر شتر بنشست آن قحطِ گِرانصاحب اُشتر پی اُشتر دوانسو به سو و کو به کو می‌تاختندتا همه شهرش عیان بشناختندپیش هر حمام و هر بازارگهکرد مردم جمله در شکلش نگهده منادی‌گر بلند آوازیانتُرک و کُرد و رومیان و تازیانمُفْلِس است این و ندارد هیچ چیزقرض ندهد کس مر او را یک پشیزظاهر و باطن ندارد حَبّه‌ایمُفْلِسی، قلبی، دَغایی، دَبّه‌ایهان و هان با او حریفی کم کنیدچونک گاو آرد گِرِه مُحکم کنیدور بحکم آرید این پژمرده رامن نخواهم کرد زندان مرده راخوش دمست او و گلویش بس فراخبا شِعار نو، دِثارِ شاخْ شاخگر بپوشد بهر مکر آن جامه راعاریه‌ست آن تا فریبد عامه راحرف حکمت بر زبان ناحکیمحُلّه‌های عاریت دان ای سلیمگرچه دزدی حُلّه‌ای پوشیده استدست تو چون گیرد آن ببریده‌دست؟چون شبانه از شتر آمد به زیرکُرد گفتش منزلم دورست و دیربر نشستی اُشترم را از پگاهجَو رها کردم کم از اَخراجِ کاهگفت تا اکنون چه می‌کردیم پس؟هوش تو کو؟ نیست اندر خانه کس؟طبل اِفْلاسم به چرخ سابعهرفت و تو نشنیده‌ای بد واقعهگوش تو پُر بوده است از طَمْعِ خامپس طمع کَر می‌کند کُور ای غلام
    3 hr 57 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners