Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #483
    برنامه شماره ۴۸۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۷۲عاشقانی که باخبر میرندپیش معشوقِ چون شکر میرنداز الست آب زندگی خوردندلاجرم شیوه دگر میرندچونک در عاشقی حَشَر کردندنی چو این مردم حَشَر میرنداز فرشته گذشته‌اند به لطفدور از ایشان که چون بشر میرندتو گمان می‌بری که شیران نیزچون سگان از برون در میرندبدود شاه جان به استقبالچونک عشاق در سفر میرندهمه روشن شوند چون خورشیدچونک در پای آن قمر میرندعاشقانی که جان یک دگرندهمه در عشق همدگر میرندهمه را آب عشق بر جگر استهمه آیند و در جگر میرندهمه هستند همچو دُر یتیمنه بر مادر و پدر میرندعاشقان جانب فلک پرندمنکران در تک سَقَر میرندعاشقان چشم غیب بگشایندباقیان جمله کور و کر میرندو آنک شب‌ها نخفته‌اند ز بیمجمله بی‌خوف و بی‌خطر میرندو آنک این جا علف پرست بدندگاو بودند و همچو خر میرندو آنک امروز آن نظر جستندشاد و خندان در آن نظر میرندشاهشان بر کنار لطف نهدنی چنین خوار و مختصر میرندو انک اخلاق مصطفی جویندچون ابوبکر و چون عمر میرنددور از ایشان فنا و مرگ ولیکاین به تقدیر گفتم ار میرندمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۴۲حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت  تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی می‌کردپاسبانی خفت و دزد اسباب بردرختها را زیر هر خاکی فشردروز شد بیدار شد آن کارواندید رفته رخت و سیم و اشترانپس بدو گفتند ای حارس بگوکه چه شد این رخت؟ و این اسباب کو؟گفت دزدان آمدند اندر نقابرختها بردند از پیشم شتابقوم گفتندش که ای چو تَلِّ ریگپس چه می‌کردی؟ کیی ای مُرده ریگ؟گفت من یک کس بُدم ایشان گروهبا سلاح و با شجاعت با شکوهگفت اگر در جنگ کم بودت امیدنعره‌ای زن کای کریمان برجهیدگفت آن دم کارد بنمودند و تیغکه خَمُش ورنه کُشیمت بی‌دریغآن زمان از ترس بستم من دهاناین زمان هیهای و فریاد و فغانآن زمان بست آن دَمَم که دم زنماین زمان چندانک خواهی هَی کنمچونک عمرت بُرد دیو فاضِحهبی‌نمک باشد اَعُوذ و فاتحهگرچه باشد بی‌نمک اکنون حَنینهست غفلت بی‌نمک‌تر زان یقینهم‌چنین هم بی‌نمک می‌نال نیزکه ذلیلان را نظر کن ای عزیزقادری بی‌گاه باشد یا به گاهاز تو چیزی فوت کی شد ای اله؟شاه لا تَاسَوا عَلی ما فاتَکُمکی شود از قدرتش مطلوب گُم؟قرآن کریم، سوره الحدید، آیه ۲۳لِكَيْلَا لَا تَأْسَوْا عَلَى مَا فَاتَكُمْ وَلَا تَفْرَحُوا بِمَا آتَاكُمْ وَاللَّهُ لَا يُحِبُّ كُلَّ مُخْتَالٍ فَخُورٍترجمه فارسیتا بر آنچه از دست‏شما رفته اندوهگين نشويد و به [سبب] آنچه به شما داده است‏ شادمانى نكنيد و خدا هيچ خودپسند خیال زده فخرفروش را دوست نداردترجمه انگلیسیso that you will not be saddened for whatever does not come to you, nor be overjoyed in what has come to you. allah does not love those who are proud and boastfulمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۴۵۱هیچ کافر را به خواری منگریدکه مسلمان مردنش باشد امیدچه خبر داری ز ختم عمر اوتا بگردانی ازو یک‌باره رومولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۲۱سبب جرات ساحران فرعون بر قطع دست و پاساحران را نه که فرعون لعینکرد تهدید سیاست بر زمین؟که ببرم دست و پاتان از خِلافپس در آویزم ،ندارمْتان معافاو همی‌پنداشت کایشان در همانوهم و تخویفند و وسواس و گمانکه بُوَدشان لرزه و تخویف و ترساز توهّمها و تهدیدات نفساو نمی‌داست کایشان رسته‌اندبر دریچهٔ نور دل بنشسته‌اندسایهٔ خود را ز خود دانسته‌اندچابک و چُست و گَش و بر جسته‌اندهاون گردون اگر صد بارشانخُرد کوبد اندرین گِلزارشاناصل این ترکیب را چون دیده‌انداز فروع وهم کم ترسیده‌انداین جهان خوابست اندر ظن مَه‌ایستگر رود درخواب دستی باک نیستگر بخواب اندر سرت بُبْرید گازهم سرت بر جاست و هم عمرت درازگر ببینی خواب در، خود را دو نیمتن‌درستی چون بخیزی نی سقیمحاصل اندر خواب نُقصان بدننیست باک و نه دوصد پاره شدناین جهان را که بصورت قایمستگفت پیغامبر که حُلْمِ نایمستاز ره تقلید تو کردی قبولسالکان این دیده پیدا بی رسولروز در خوابی مگو کین خواب نیستسایه فرعست، اصل جز مهتاب نیستخواب و بیداریت آن دان ای عَضُدکه ببیند خفته کو در خواب شداو گمان برده که این دَم خفته‌امبی‌خبر زان کوست درخواب دومکوزه‌گر گر کوزه‌ای را بشکندچون بخواهد باز خود قایم کندکور را هر گام باشد ترس چاهبا هزاران ترس می‌آید براهمرد بینا دید عرض راه راپس بداند او مَغاک و چاه راپا و زانواَش نلرزد هر دمیرو تُرُش کی دارد او از هر غمی؟خیز فرعونا که ما آن نیستیمکه بهر بانگیّ و غولی بیستیمخرقهٔ ما را بدر دوزنده هستورنه خود ما را برهنه‌تر به استبی لباس این خوب را اندر کنارخوش در آریم ای عدوِّ نابکارخوشتر از تجرید از تن وز مزاجنیست ای فرعون بی الهام گیجمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۱۱جان حیوانی ندارد اتّحادتو مجو این اتّحاد از روح بادگر خورد این نان نگردد سیر آنور کشد بار این نگردد او گرانبلک این شادی کند از مرگ اواز حسد میرد چو بیند برگ اوجان گرگان و سگان هر یک جداستمتّحد جانهای شیران خداستجمع گفتم جانهاشان من به اسمکان یکی جان صد بود نسبت به جسمهم‌چو آن یک نور خورشید سَماصد بود نسبت بصحن خانه‌هالیک یک باشد همه انوارشانچونک برگیری تو دیوار از میانچون نماند خانه‌ها را قاعدهمؤمنان مانند نَفْسِ واحده
    3 hr 58 min
  • Ganj e Hozour Program #482
    برنامه شماره ۴۸۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۰۵
    اگر تو عاشقی غم را رها کن
    عروسی بین و ماتم را رها کن
    تو دریا باش و کشتی را برانداز
    تو عالم باش و عالم را رها کن
    چو آدم توبه کن وارو به جنت
    چه و زندان آدم را رها کن
    برآ بر چرخ چون عیسی مریم
    خر عیسی مریم را رها کن
    وگر در عشق یوسف کف بریدی
    همو را گیر و مرهم را رها کن
    وگر بیدار کردت زلف درهم
    خیال و خواب درهم را رها کن
    نفخت فیه من روحی رسیده‌ست
    غم بیش و غم کم را رها کن
    مسلم کن دل از هستی مسلم
    امید نامسلم را رها کن
    بگیر ای شیرزاده خوی شیران
    سگان نامعلم را رها کن
    حریصان را جگرخون بین و گرگین
    گر و ناسور محکم را رها کن
    بر آن آرد تو را حرص چو آزر
    که ابراهیم ادهم را رها کن
    خمش زان نوع کوته کن سخن را
    که الله گو اعلم را رها کن
    چو طالع گشت شمس الدین تبریز
    جهان تنگ مظلم را رها کن
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۲۱
    زیرکی چون کبر و باد انگیز تست
    ابلهی شو تا بماند دل درست
    ابلهی نه کو به مَسخَرگی دوتوست
    ابلهی کو واله و حیران هوست
    ابلهان‌اند آن زنان دست بُر
    از کف ابله وز رخ یوسف نُذُر
    عقل را قربان کن اندر عشق دوست
    عقلها باری از آن سویست کوست
    عقلها آن سو فرستاده عقول
    مانده این سو که نه معشوقست گول
    زین سر از حیرت گر این عقلت رود
    هر سو مویت سر و عقلی شود
    نیست آن سو رنج فکرت بر دِماغ
    که دِماغ و عقل روید دشت و باغ
    سوی دشت از دشت نکته بشنوی
    سوی باغ آیی شود نخلت رَوی
    اندرین ره ترک کن طاق و طُرُنب
    تا قلاوزت نجنبد تو مَجُنب
    هر که او بی سر بجنبد دُم بُود
    جُنبشش چون جُنبش کژدم بُود
    کژرو و شب کور و زشت و زهرناک
    پیشهٔ او خَستَن اجسام پاک
    سَر بکوب آن را که سِرّش این بود
    خُلق و خوی مستمرّش این بود
    خود صلاح اوست آن سر کوفتن
    تا رهد جان‌ریزه‌اش زآن شوم‌ْتن
    واستان از دست دیوانه سلاح
    تا ز تو راضی شود عدل و صلاح
    چون سلاحش هست و عقلش نه، ببند
    دست او را ورنه آرد صد گزند
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۳۵
    نامهٔ دیگر نوشت آن بدگمان
    پُر ز تشنیع و نفیر و پُر فغان
    که یکی رُقعه نبشتم پیش شه
    ای عجب آنجا رسید و یافت ره؟
    آن دگر را خواند هم آن خوب‌ْخَد
    هم نداد او را جواب و تن بزد
    خشک می‌آورد او را شهریار
    او مکرر کرد رُقعه پنج بار
    گفت حاجب آخر او بندهٔ شماست
    گر جوابش بر نویسی هم رواست
    از شَهیِّ تو چه کم گردد؟ اگر
    برغلام و بنده اندازی نظر
    گفت این سهلست اما احمقست
    مرد احمق زشت و مردود حقست
    گرچه آمرزم گناه و زَلَّتش
    هم کند بر من سرایت علتش
    صد کس از گَرگین همه گَرگین شوند
    خاصه این گَرِّ خبیث ناپسند
    گَرِّ کم عقلی مبادا گبر را
    شوم او بی‌آب دارد ابر را
    نم نبارد ابر از شومیِّ او
    شهر شد ویرانه از بومیِّ او
    از گَرِ آن احمقان طوفان نوح
    کرد ویران عالَمی را در فُضوح
    گفت پیغامبر که احمق هر که هست
    او عَدوِّ ماست و غول ره‌زنست
    هر که او عاقل بود از جان ماست
    روح او و ریحِ او رَیحانِ ماست
    عقل دشنامم دهد من راضیم
    زانک فیضی دارد از فَیّاضیم
    نبود آن دشنام او بی‌فایده
    نبود آن مهمانیش بی‌مایده
    احمق ار حلوا نهد اندر لبم
    من از آن حلوای او اندر تبم
    این یقین دان گر لطیف و روشنی
    نیست بوسهٔ کون خر را چاشنی
    سَبلتت گَنده کند بی‌فایده
    جامه از دیگش سیه بی‌مایده
    مایده عقلست نی نان و شِوی
    نور عقلست ای پسر جان را غِذی
    نیست غیر نور آدم را خورش
    از جُزِ آن جان نیابد پرورش
    زین خورشها اندک اندک باز بُر
    کین غذای خر بود نه آنِ حُر
    تا غذای اصل را قابل شوی
    لقمه‌های نور را آکِل شوی
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰۶
    چون نمی‌آیند اینجا که منم؟
    کاندرین عز آفتاب روشنم
    مشرق خورشید برج قیرگون
    آفتاب ما ز مشرقها برون
    مشرق او نسبت ذرات او
    نه بر آمد نه فرو شد ذات او
    ما که واپس ماند ذرات وییم
    در دو عالم آفتاب بی فَییم
    باز گِرد شمس می‌گردم عجب
    هم ز فَرِّ شمس باشد این سبب
    شمس باشد بر سببها مُطلِع
    هم ازو حبل سببها مُنقَطِع
    صد هزاران بار بُبریدم امید
    از کی؟ از شمس این شما باور کنید؟
    تو مرا باور مکن کز آفتاب
    صبر دارم من و یا ماهی ز آب
    ور شوم نومید نومیدی من
    عین صُنع آفتابست ای حسن
    عین صُنع از نفس صانع چون بُرَد
    هیچ هست از غیر هستی چون چَرَد؟
    جمله هستیها ازین روضه چرند
    گر بُراق و تازیان ور خود خرند
    وانک گردشها از آن دریا ندید
    هر دم آرد رو به محرابی جدید
    او ز بحر عَذب آب شور خَورد
    تا که آب شور او را کور کرد
    بحر می‌گوید به دست راست خَور
    ز آب من ای کور تا یابی بَصَر
    هست دست راست اینجا ظن راست
    کو بداند نیک و بد را کز کجاست
    نیزه‌گردانیست ای نیزه که تو
    راست می‌گردی گهی گاهی دوتو
    ما ز عشق شمس دین بی ناخنیم
    ورنه ما آن کور را بینا کنیم
    هان ضیاءُ الحَق حُسامُ الدّین تو زود
    داروش کن کوری چشم حسود
    توتیای کبریای تیزفعل
    داروی ظلمت‌کُش استیزفعل
    3 hr 50 min
  • Ganj e Hozour Program #481
    برنامه شماره ۴۸۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۴۷پادشاهی بنده‌ای را از کَرَمبر گزیده بود بر جملهٔ حَشَمروح او با روح شه در اصل خویشپیش ازین تن بود هم پیوند و خویشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۶۰ز آتش ار علمت یقین شد از سخُنپختگی جو در یقین منزل مکنتا نسوزی نیست آن عَیْنُ الْیَقیناین یقین خواهی در آتش در نشینمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲کار عارف‌ راست، کو نه اَحوَلستچشم او بر کِشتهای اولستمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۹۷زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منمگوش بنه عربده را دست منه بر دهنممولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۴حس فانی می‌دهند و عشق فانی می‌خرندزین دو جوی خشک بگذر جویبار خویش باشمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۹۵خضری گرد جهان لاف زد از آب حیاتتا به گوش دل ما طبل بقایی برسدگر ز یاران گل آلود بریدی مگریچون ز گل دور شود آب صفایی برسددل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشویدل خم شسته شود چون به سقایی برسدمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمدسلیمانی به تخت آمد برای عَزل شیطان رامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۹۷هر چه دهد عاشق از رخت و بختعاقبت آن جمله بدو می‌رسدگر چه بسی برد ز شوهر عروساو و جهازش نه به شو می‌رسدمایده‌ای خواستی از آسمانخیز ز خود دست بشو می‌رسدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۶او درون دام، دامی می‌نهدجان تو نه این جهد نه آن جهدگر بروید، ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کشتهٔ الهافکن این تدبیر خود را پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیر اوستهرچه کاری از برای او بکارچون اسیر دوستی ای دوستدارگرد نفس دزد و کار او مپیچهرچه آن نه کار حق هیچست هیچمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۲۴گر حشیش آب زلالی می‌خوردمعدهٔ حیوانش در پی می‌چردآکل و ماکول آمد آن گیاههم‌چنین هر هستیی غیر الهآکل و ماکول کی ایمن بودز آکلی که اندر کمین ساکن بود؟امن ماکولان جَذُوب ماتمسترو بدان درگاه کو لا یُطعَم استهر خیالی را خیالی می‌خوردفکر آن فکر دگر را می‌چردتو نتانی کز خیالی وا رهییا بخسپی که از آن بیرون جهیفکر، زنبورست و آن خواب تو آبچون شوی بیدار باز آید ذُبابچند زنبور خیالی در پردمی‌کشد این سو و آن سو می‌بردمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۰۵آکل و ماکول آمد جان عامهم‌چو آن برّهٔ چرنده از حُطاممی‌چرد آن برّه و قصّاب شادکو برای ما چرد برگ مرادکار دوزخ می‌کنی در خوردنیبهر او خود را تو فربه می‌کنیکار خود کن روزی حکمت بچرتا شود فربه دلِ با کَرّ و فَرخوردن تن مانع این خوردنستجان چو بازرگان و تن چون ره‌زنستشمع تاجر آنگهست افروختهکه بود ره‌زن چو هیزم سوختهکه تو آن هوشی و باقی هوش‌پوشخویشتن را گم مکن یاوه مکوشدانک هر شهوت چو خَمرست و چو بَنگپردهٔ هوشست وعاقل زوست دنگخمر تنها نیست سرمستی هوشهر چه شهوانیست بندد چشم و گوشآن بلیس از خمر خوردن دور بودمست بود او از تکبر وز جُحودمست آن باشد که آن بیند که نیستزر نماید آنچ مس و آهنیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۶صد هزاران عقل با هم بر جهندتا بغیر دام او دامی نهنددام خود را سخت‌تر یابند و بسکی نماید قُوّتی با باد خَس؟گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود؟در سؤالت فایده هست ای عَنودور جهان از یک جهت بی فایده‌ستاز جهتهای دگر پر عایده‌ستحُسن یوسف عالَمی را فایدهگرچه بر اِخوان عبث بد زایدهلحن داوودی چنان محبوب بودلیک بر محروم بانگ چوب بودآب نیل از آب حیوان بد فزونلیک بر محروم و منکر بود خونهست بر مؤمن شهیدی زندگیبر منافق مردنست و ژَندَگی
    3 hr 51 min
  • Ganj e Hozour Program #480
    برنامه شماره ۴۸۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFقَسَم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظنِّ  خودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۴۷نقل نتوان کرد مر اَعراض رالیک از جوهر برند امراض راتا مبدَّل گشت جوهر زین عَرَضچون ز پرهیزی که زایل شد مرضگشت پرهیز عرض جوهر بجهدشد دهان تلخ از پرهیز شهدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۵۹پادشاها جز که یأس بنده نیستگر عَرَض کان رفت باز آینده نیستگر نبودی مر عَرَض را نقل و حشرفعل بودی باطل و اقوال فَشْرآن عَرَضها نقل شد لَوْنی دگرحشر هر فانی بود کَوْنی دگرنقل هر چیزی بود هم لایقشلایق گله بود هم سایقشوقت محشر هر عَرَض را صورتیستصورت هر یک عَرَض را نوبتیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۷۵نقل اعراضست این بحث و مقالنقل اعراضست این شیر و شَگالمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۷۸این جهان یک فِکرَتست از عقل کُلّعقل چون شاهست و صورتها رُسُلعالم اول جهان امتحانعالم ثانی جزای این و آنچاکرت شاها جنایت می‌کندآن عَرَض زنجیر و زندان می‌شودبنده‌ات چون خدمت شایسته کردآن عَرَض نی خِلعتی شد در نبرد؟این عَرَض با جوهر آن بیضست و طَیراین از آن و آن ازین زاید به سَیرگفت شاهنشه چنین گیر اَلْمراداین عَرَضهای تو یک جوهر نزاد؟گفت مخفی داشتست آن را خردتا بود غیب این جهان نیک و بدزانک گر پیدا شدی اَشکال فکرکافر و مؤمن نگفتی جز که ذکرپس عیان بودی نه غیب ای شاه ایننقش دین و کفر بودی بر جبینکی درین عالم بُت و بُتگر بُدی؟چون کسی را زَهره تَسْخُر بُدی؟پس قیامت بودی این دنیای مادر قیامت کی کند جرم و خطا؟گفت شه پوشید حق پاداش بدلیک از عامه نه از خاصان خودگر به دامی افکنم من یک امیراز امیران خُفیه دارم نه از وزیرحق به من بنمود پس پاداش کاروز صُوَرهای عمل ها صد هزارتو نشانی ده که من دانم تمامماه را بر من نمی‌پوشد غَمامگفت پس از گفت من مقصود چیست؟چون تو می‌دانی که آنچ بود چیستگفت شه حکمت در اظهار جهانآنک دانسته برون آید عیانآنچ می‌دانست تا پیدا نکردبر جهان ننهاد رنج طَلْق و دردیک زمان بی کار نتوانی نشستتا بدی یا نیکیی از تو نَجَستاین تقاضاهای کار از بهر آنشد مُوَکِّل تا شود سِرت عیانپس کَلابهٔ تن کجا ساکن شود؟چون سَرِ رشتهٔ ضمیرش می‌کشد؟تاسهٔ تو شد نشان آن کششبر تو بی کاری بود چون جان‌ْکَنِشاین جهان و آن جهان زاید ابدهر سبب مادر اثر زايد ولدچون اثر زایید آن هم شد سببتا بزاید او اثرهای عجباین سببها نسل بر نسلست لیکدیده‌ای باید منور نیک نیکشاه با او در سخن اینجا رسیدیا بدید از وی نشانی یا ندیدگر بدید آن شاه جویا دور نیستلیک ما را ذکر آن دستور نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۴۷حسد کردن حشم بر غلام خاصپادشاهی بنده‌ای را از کَرَمبر گزیده بود بر جملهٔ حَشَمجامگیِ او وظیفهٔ چل امیرده یکی قدرش ندیدی صد وزیراز کمال طالع و اقبال و بختاو ایازی بود و شه محمود وقتروح او با روح شه در اصل خویشپیش ازین تن، بوده هم پیوند و خویشکار، آن دارد که پیش از تن بُدستبگذر از اینها که نو حادث شدستکار عارف‌راست کو نه اَحوَلستچشم او بر کشتهای اولستآنچ گندم کاشتندش و آنچ جوچشم او آنجاست روز و شب گروآنچ آبستست شب جز آن نزادحیله‌ها و مکرها بادست بادکی کند دل خوش به حیلتهای گَشآنک بیند حیلهٔ حق بر سرش؟او درون دام و دامی می‌نهدجان تو نی آن جهد نی این جهدگر بروید ور بریزد صد گیاهعاقبت بر روید آن کِشتهٔ الهکشت نو کارند بر کشت نخستاین دوم فانیست و آن اول درستکشت اول کامل و بگزیده استتخم ثانی فاسد و پوسیده استافکن این تدبیر خود را پیش دوستگرچه تدبیرت هم از تدبیر اوستکار، آن دارد که حق افراشتستآخر آن روید که اول کاشتستهرچه کاری از برای او بکارچون اسیر دوستی ای دوستدارگِرد نفس دزد و کار او مپیچهرچه آن نه کار حق هیچست هیچپیش از آنک روز دین پیدا شودنزد مالک دزد شب رسوا شودرخت دزدیده بتدبیر و فنشمانده روز داوری بر گر دنشصد هزاران عقل با هم بر جهندتا بغیر دام او دامی نهنددام خود را سخت‌تر یابند و بسکی نماید قُوّتی با باد خَس؟گر تو گویی فایدهٔ هستی چه بود؟در سؤالت فایده هست ای عَنودگر ندارد این سؤالت فایدهچه شنویم این را عبث بی عایدهور سالت را بسی فایده‌هاستپس جهان بی فایده آخر چراست؟ور جهان از یک جهت بی فایده‌ستاز جهتهای دگر پر عایده‌ستفایدهٔ تو گر مرا فایده نیستمر ترا چون فایده‌ست از وی مه‌ایستحُسن یوسف عالَمی را فایدهگرچه بر اِخوان عبث بد زایدهلحن داوودی چنان محبوب بودلیک بر محروم بانگ چوب بودآب نیل از آب حیوان بد فزونلیک بر محروم و منکر بود خونهست بر مؤمن شهیدی زندگیبر منافق مردنست و ژَندَگیچیست در عالم بگو یک نعمتیکه نه محرومند از وی امتی؟گاو و خر را فایده چه در شکر؟هست هر جان را یکی قوتی دگرلیک گر آن قوت بر وی عارضیستپس نصیحت کردن او را رایضیستچون کسی کو از مرض گِل داشت دوستگرچه پندارد که آن خود قوت اوستقوت اصلی را فرامش کرده استروی در قوت مرض آورده استنوش را بگذاشته سم خورده استقوت علت را چو چَربش کرده استقوت اصلیِّ بشر نور خداستقوت حیوانی مرو را ناسزاستلیک از علت درین افتاد دلکه خورد او روز و شب زین آب و گِلروی زرد و پای سست و دل سبککو غذای وَالسَّما ذاتِ الحُبُکآن غذای خاصگان دولتستخوردن آن بی گلو و آلتستشد غذای آفتاب از نور عرشمر حسود و دیو را از دود فرشدر شهیدان یُرزَقُون فرمود حقآن غذا را نی دهان بُد نی طَبَقدل ز هر یاری غذایی می‌خورددل ز هر علمی صفایی می‌بردصورت هر آدمی چون کاسه ایستچشم از معنی او حساسه ایستاز لقای هر کسی چیزی خوریوز قِران هر قَرین چیزی بَریچون ستاره با ستاره شد قرینلایق هر دو اثر زاید یقینچون قِران مرد و زن زاید بشروز قِران سنگ و آهن شد شَرَروز قِران خاک با بارانهامیوه‌ها و سبزه و ریحانهاوز قِران سبزه‌ها با آدمیدلخوشی و بی‌غمی و خرمیوز قِران خرمی با جان مامی‌بزاید خوبی و احسان ماقابل خوردن شود اجسام ماچون بر آید از تفرّج کام ماسرخ رویی از قِران خون بودخون ز خورشید خوش گلگون بودبهترینِ رنگها سرخی بودوان ز خورشیدست و از وی می‌رسدهر زمینی کان قرین شد با زُحَلشوره گشت و کِشت را نبْود محلقُوَّت اندر فعل آید ز اتفاقچون قِران دیو با اهل نفاقاین معانی راست از چرخ نهمبی همه طاق و طُرُم طاق و طُرُمخلق را طاق و طُرُم عاریتستامر را طاق و طُرُم ماهیتستاز پی طاق و طُرُم خواری کشندبر امید عز در خواری خوشندبر امید عزِّ ده‌روزهٔ خُدوکگردن خود کرده‌اند از غم چو دوکچون نمی‌آیند اینجا که منم؟کاندرین عز آفتاب روشنم
    4 hr 8 min
  • Ganj e Hozour Program #479
    برنامه شماره ۴۷۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۰۵
    قَسَم غلام در صدق و وفاداری یار خود از طهارت ظنّ خود
    گفت نه، والله باللهِ الْعَظیم
    مالِکُ الْمُلْک و به رحمان و رحیم
    آن خدایی که فرستاد انبیا
    نه بحاجت بل بفضل و کبریا
    آن خداوندی که از خاک ذلیل
    آفرید او شهسواران جلیل
    پاکشان کرد از مزاج خاکیان
    بگذرانید از تَگِ افلاکیان
    بر گرفت از نار و نور صاف ساخت
    وانگه او بر جملهٔ انوار تاخت
    آن سَنابرقی که بر ارواح تافت
    تا که آدم معرفت زان نور یافت
    آن کز آدم رُسْت و دست شیث چید
    پس خلیفه‌ش کرد آدم کان بدید
    نوح از آن گوهر که برخوردار بود
    در هوای بحر جان دُرْبار بود
    جان ابراهیم از آن انوارِِ زفت
    بی حَذَر در شعله‌های نار رفت
    چونک اسمعیل در جُویَش فتاد
    پیش دشنهٔ آبدارش سَر نهاد
    جان داوود از شعاعش گرم شد
    آهن اندر دست‌بافش نرم شد
    چون سلیمان بُد وصالش را رَضیع
    دیو گشتش بنده فرمان و مطیع
    در قضا یعقوب چون بنهاد سر
    چشم روشن کرد از بوی پسر
    یوسف مه‌رو چو دید آن آفتاب
    شد چنان بیدار در تعبیر خواب
    چون عصا از دست موسی آب خَورد
    مُلکت فرعون را یک لقمه کرد
    نردبانش عیسی مریم چو یافت
    بر فراز گُنبد چارُم شتافت
    چون محمد یافت آن ملک و نعیم
    قرص مَه را کرد او در دَم دو نیم
    چون ابوبکر آیت توفیق شد
    با چنان شه صاحب و صِدّیق شد
    چون عُمَر شیدای آن معشوق شد
    حق و باطل را چو دل فاروق شد
    چونک عثمان آن عیان را عین گشت
    نور فایض بود و ذِی النُّورَین گشت
    چون ز رُویش مُرتَضی شد دُرْفشان
    گشت او شیر خدا در مَرْجِ جان
    چون جُنَید از جُندِ او دید آن مدد
    خود مقاماتش فزون شد از عدد
    بایزید اندر مَزیدش راه دید
    نام قطبُ الْعارفین از حق شنید
    چونک کرخی کرخ او را شد حَرَس
    شد خلیفهٔ عشق و ربّانی نفس
    پورِ اَدهم مَرکَب آن سو راند شاد
    گشت او سلطان سلطانانِ داد
    وان شقیق از شقِّ آن راه شِگَرف
    گشت او خورشیدْ رأی و تیزْ طَرْف
    صد هزاران پادشاهان نهان
    سر فرازانند زان سوی جهان
    نامشان از رشک حق پنهان بماند
    هر گدایی نامشان را بر نخواند
    حق آن نور و حق نورانیان
    کاندر آن بحرند همچون ماهیان
    بحر جان و جان بحر ار گویمش
    نیست لایق نام نو می‌جویمش
    حقِّ آن آنی که این و آن ازوست
    مغزها نسبت بدو باشند پوست
    که صفات خواجه‌تاش و یار من
    هست صد چندان که این گفتار من
    آنچ می‌دانم ز وصف آن ندیم
    باورت ناید چه گویم؟ ای کریم
    شاه گفت اکنون از آن خود بگو
    چند گویی آن این و آن او؟
    تو چه داری و چه حاصل کرده‌ای؟
    از تگِ دریا چه دُر آورده‌ای؟
    روز مرگ این حس تو باطل شود
    نور جان داری که یار دل شود؟
    در لَحَد کین چشم را خاک آگنند
    هستت آنچ گور را روشن کند؟
    آن زمان که دست و پایت بر دَرَد
    پر و بالت هست تا جان بر پَرَد؟
    آن زمان کین جان حیوانی نماند
    جان باقی بایدت بر جا نشاند
    شرط مَنْ جا بِالْحَسَن نه کردنست
    این حَسَن را سوی حضرت بردنست
    جوهری داری ز انسان یا خری؟
    این عَرَضها که فنا شد چون بری؟
    این عَرَضهای نماز و روزه را
    چونک لایَبْقی زَمانَینِ انْتَفی
    نقل نتوان کرد مر اَعراض را
    لیک از جوهر برند امراض را
    تا مبدَّل گشت جوهر زین عَرَض
    چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
    گشت پرهیز عرض جوهر بجهد
    شد دهان تلخ از پرهیز شهد
    از زراعت خاکها شد سُنبله
    داروی مو کرد مو را سلسله
    آن نکاح زن عَرَض بد شد فنا
    جوهر فرزند حاصل شد ز ما
    جفت کردن اسپ و اشتر را عَرَض
    جوهر کُرّه بزاییدن غَرَض
    هست آن بستان نشاندن هم عَرَض
    گشت جوهر کِشت بستان نک غَرَض
    هم عَرَض دان کیمیا بردن به کار
    جوهری زان کیمیا گر شد بیار
    صیقلی کردن عَرَض باشد شها
    زین عَرَض جوهر همی‌زاید صفا
    پس مگو که من عملها کرده‌ام
    دَخلِ آن اَعراض را بنما، مَرَم
    این صفت کردن عَرَض باشد خَمُش
    سایهٔ بُز را پی قربان مکُش
    گفت شاها بی قُنوطِ عقل نیست
    گر تو فرمایی عَرَض را نقل نیست
    پادشاها جز که یأس بنده نیست
    گر عَرَض کان رفت باز آینده نیست
    گر نبودی مر عَرَض را نقل و حشر
    فعل بودی باطل و اقوال فَشْر
    آن عَرَضها نقل شد لَوْنی دگر
    حشر هر فانی بود کَوْنی دگر
    نقل هر چیزی بود هم لایقش
    لایق گله بود هم سایقش
    وقت محشر هر عَرَض را صورتیست
    صورت هر یک عَرَض را نوبتیست
    بنگر اندر خود نه تو بودی عَرَض؟
    جنبش جفتی و جفتی با غرض؟
    بنگر اندر خانه و کاشانه‌ها
    در مهندس بود چون افسانه‌ها
    آن فلان خانه که ما دیدیم خَوش
    بود موزون صُفّه و سقف و دَرَش
    از مهندس آن عَرَض و اندیشه‌ها
    آلت آورد و ستون از بیشه‌ها
    چیست اصل و مایهٔ هر پیشه‌ای
    جز خیال و جز عَرَض و اندیشه‌ای
    جمله اجزای جهان را بی غَرَض
    در نگر حاصل نشد جز از عَرَض
    اولِ فکر آخر آمد در عمل
    بُنْیَتِ عالَم چنان دان در ازل
    میوه‌ها در فکر دل اول بود
    در عمل ظاهر به آخر می‌شود
    چون عمل کردی شَجَر بنشاندی
    اندر آخر حرف اول خواندی
    گرچه شاخ و برگ و بیخش اولست
    آن همه از بهر میوه مُرسَلست
    پس سِری که مغز آن افلاک بود
    اندر آخر خواجهٔ لَوْلاک بود
    نقل اعراضست این بحث و مقال
    نقل اعراضست این شیر و شَگال
    جمله عالَم خود عَرَض بودند تا
    اندرین معنی بیامد هَلْ اَتی
    آن عَرَضها از چه زاید؟ از صُوَر
    وین صُوَر هم از چه زاید؟ از فِکَر
    این جهان یک فِکرَتست از عقل کُلّ
    عقل چون شاهست و صورتها رُسُل
    عالم اول جهان امتحان
    عالم ثانی جزای این و آن
    چاکرت شاها جنایت می‌کند
    آن عَرَض زنجیر و زندان می‌شود
    بنده‌ات چون خدمت شایسته کرد
    آن عَرَض نی خِلعتی شد در نبرد؟
    این عَرَض با جوهر آن بیضست و طَیر
    این از آن و آن ازین زاید به سَیر
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۸۵۴
    چشم کژ کردی دو دیدی قرص ماه
    چون سؤالست این نظر در اشتباه
    راست گردان چشم را در ماهتاب
    تا یکی بینی تو مه را نَک جواب
    فَکرَتَت گو: کژ مبین نیکو نگر
    هست آن فَکرَت شعاع آن گهر
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۰
    حق همی‌گوید که آری ای نَزِِه
    لیک بشنو صبر آر و صبر بِه
    صبح نزدیکست خامش کم خروش
    من همی‌کوشم پیِ تو تو مکوش
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۸۷
    ای ز غم مرده که دست از نان تهیست
    چون غفورست و رحیم این ترس چیست؟
    قرآن کریم، سوره انسان، آیه ۱ تا ۵
    هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُن شَيْئًا مَّذْكُورًا 
    إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنسَانَ مِن نُّطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَّبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا 
    إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا 
    إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَا وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا 
    إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِن كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا 
    ترجمه فارسی
    مگر نه این است که بر آدمی روزگاری گذشت که او چیز قابل ذکری نبود؟ 
    البته ما آدمی را از نطفه ای آمیخته آفریدیم و او را می آزماییم و به همین سبب او را شنوا و بینا گردانیده ایم.
    ما راه را به او نشان دادیم، خواه سپاسگذار باشد یا بس ناسپاسی کند.
    البته ما برای کافران زنجیرها و بندها و شعله هایی فروزان فراهم آورده ایم.
    بی گمان نیکان از جامی نوشند که با عطری خوش آمیخته است.
    ترجمه انگلیسی
    Surely there came over man a time when he was nothing
    that could be mentioned.
    Surely We have created man from sperm mixed(with ovum), to try him so We have made him hearing, seeing.
    We have truly shown him the way; he may be thankful or unthankful.
    Surely We have prepared for the disbelievers chains and shackles and a burning Fire.
    The righteous truly drink of a cup tempered with camphor.
    4 hr 15 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners