Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #493
    برنامه شماره ۴۹۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۷۸
    وجود من به کف یار جز که ساغر نیست
    نگاه کن به دو چشمم اگرت باور نیست
    چو ساغرم دل پرخون من و تن لاغر
    به دست عشق که زرد و نزار و لاغر نیست
    به غیر خون مسلمان نمی‌خورد این عشق
    بیا به گوش تو گویم عجب که کافر نیست
    هزار صورت زاید چو آدم و حوا
    جهان پُرست ز نقش وی او مُصَور نیست
    صلاح ذره صحرا و قطره دریا
    بداند و مدد آرد که علم او کَر نیست
    به هر دمی دل ما را گشاید و بندد
    چرا دلش نشناسد به فعلش ار خر نیست؟
    خر از گشادن و بستن به دست خربنده
    شدست عارف و داند که اوست دیگر نیست
    چو بیندش سر و گوش خرانه جنباند
    ندای او بشناسد که او مُنَکّر نیست
    ز دست او علف و آب‌های خوش خوردست
    عجب عجب ز خدا مر تو را چنان خور نیست؟
    هزار بار ببستت به درد و ناله زدی
    چه منکری که خدا در خلاص مُضطَر نیست
    چو کافران ننهی سر مگر به وقت بلا
    به نیم حبه نیرزد سری کز آن سر نیست
    هزار صورت جان در هوا همی‌پرد
    مثال جعفر طیار اگر چه جعفر نیست
    ولیک مرغ قفس از هوا کجا داند؟
    گمان برد ز نَژَندی که خود مرا پر نیست
    سر از شکاف قفس هر نفس کند بیرون
    سرش بگنجد و تن نی از آنک کل سر نیست
    شکاف پنج حس تو شکاف آن قفس است
    هزار منظر بینی و ره به منظر نیست
    تن تو هیزم خشکست و آن نظر آتش
    چو نیک درنگری جمله جز که آذر نیست
    نه هیزمست که آتش شدست در سوزش
    بدانک هیزم نورست اگر چه انور نیست
    برای گوش کسانی که بعد ما آیند
    بگویم و بنهم عمر ما مُؤخَّر نیست
    که گوششان بگرفتست عشق و می‌آرد
    ز راه‌های نهانی که عقل رهبر نیست
    بخفت چشم محمد ضعیف گشت رباب
    مخسب گنج زرست این سخن اگر زر نیست
    خلایق اختر و خورشید شمس تبریزی
    کدام اختر کز شمس او منور نیست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول ، بیت ۳۹۲ 
    حال عارف این بود بی‌خواب هم
    گفت ایزد: هُم رُقُودٌ زین مَرَم
    خفته از احوال دنیا روز و شب
    چون قلم در پنجهٔ تقلیبِ رب
    آنک او پنجه نبیند در رقم
    فعل پندارد بجنبش از قلم
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم ، بیت ۸۱۱
    تو نه‌ای این جسم، تو آن دیده‌ای
    وا رَهی از جسم گر جان دیده‌ای
    آدمی دیداست باقی گوشت و پوست
    هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست
    کوه را غرقه کند یک خُم زِ نَم
    چشم خُم چون باز باشد سوی یم
    چون به دریا راه شد از جان خُم
    خُم با جَیحون برآرَد اُشْتُلُم
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم ، بیت ۸۲۶
    دیده‌ای کو از عدم آمد پدید
    ذات هستی را همه معدوم دید
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۵۸
    خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو
    ابر شکرافشانم جز قند نمی‌بارم
    در آبم و در خاکم در آتش و در بادم
    این چار بگرد من اما نه از این چارم
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۰۰
    بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
    ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
    چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازد
    به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
    بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد
    در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
    نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانستیقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۰
    هین که منم بر در در برگشا
    بستن در نیست نشان رضا
    در دل هر ذره تو را درگهیست
    تا نگشایی بود آن در خفا
    فالق اصباحی و رب الفلق
    باز کنی صد در و گویی درآ
    نی که منم بر در بلک توی
    راه بده در بگشا خویش را
    آمد کبریت بر آتشی
    گفت برون آ بر من دلبرا
    صورت من صورت تو نیست لیک
    جمله توام صورت من چون غطا
    صورت و معنی تو شوم چون رسی
    محو شود صورت من در لقا
    آتش گفتش که برون آمدم
    از خود خود روی بپوشم چرا
    هین بستان از من تبلیغ کن
    بر همه اصحاب و همه اقربا
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم ، بیت ۴۶۴۶
    امر کردن سلیمان پشّه متظلّم را به احضار خصم به دیوان حکم
    پس سلیمان گفت ای زیبادَوی
    امر حق باید که از جان بشنوی
    حق به من گفتست هان ای دادور
    مشنو از خصمی تو بی خصمی دگر
    تانیاید هر دو خصم اندر حضور
    حق نیاید پیش حاکم در ظهور
    خصم تنها گر بر آرد صد نفیر
    هان و هان بی خصم قول او مگیر
    من نیارم رو ز فرمان تافتن
    خصم خود را رو بیاور سوی من
    گفت قول توست برهان و درست
    خصم من بادست و او در حکم تست
    بانگ زد آن شه که ای باد صبا
    پشّه افغان کرد از ظلمت بیا
    هین مقابل شو تو و خصم و بگو
    پاسخ خصم و بکن دفع عدو
    باد چون بشنید آمد تیز تیز
    پشّه بگرفت آن زمان راه گریز
    پس سلیمان گفت ای پشّه کجا؟
    باش تا بر هر دو رانم من قضا
    گفت ای شه مرگ من از بود اوست
    خود سیاه این روز من از دود اوست
    او چو آمد من کجا یابم قرار؟
    کو بر آرد از نهاد من دمار
    همچنین جویای درگاه خدا
    چون خدا آمد شود جوینده لا
    گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
    لیک ز اول آن بقا اندر فناست
    سایه‌هایی که بود جویای نور
    نیست گردد چون کند نورش ظهور
    عقل کی ماند چو باشد سرده او؟
    کُلُّ شَیءٍ هالِک اِلّا وَجْهَهُ
    هالک آید پیش وجهش هست و نیست
    هستی اندر نیستی خود طرفه‌ایست
    اندرین محضر خِردها شد ز دست
    چون قلم اینجا رسیده شد شکست
    3 hr 57 min
  • Ganj e Hozour Program #492
    برنامه شماره ۴۹۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت تمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۴۹بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شداز چرخ فرود آمد و در ما نگران شدچون باز که برباید مرغی به گه صیدبربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شددر خود چو نظر کردم خود را بندیدمزیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان شددر جان چو سفر کردم جز ماه ندیدمتا سر تجلی ازل جمله بیان شدنُه چرخ فلک جمله در آن ماه فروشدکشتی وجودم همه در بحر نهان شدآن بحر بزد موج و خرد باز برآمدو آوازه درافکند چنین گشت و چنان شدآن بحر کفی کرد و به هر پاره از آن کفنقشی ز فلان آمد و جسمی ز فلان شدهر پاره کف جسم کز آن بحر نشان یافتدر حال گدازید و در آن بحر روان شدبی دولت مخدومی شمس الحق تبریزنی ماه توان دیدن و نی بحر توان شد ۶۹ هلالی جغتایی، غزلیات، غزل شماره گفتم همیشه فکر وصال تو می‌کنمدر خنده شد که این همه فکر محال چیست؟دردا که عمر در شب هجران گذشت و منآگه نیم هنوز که روز وصال چیست؟چون حل نمی‌شود به سخن مشکلات عشقدر حیرتم که فایدهٔ قیل و قال چیست؟مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۴۶دارُالحَرَج امروز چو دارُالفَرَجی شدکان شادی و آن مستی بسیار درآمدبربند لب اکنون که سخن گستر بی‌لببی حرف سیه روی به گفتار درآمدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۵دفع کن از مغز و از بینی زُکامتا که ریحُ الله در آید در مشامهیچ مگذار از تب و صفرا اثرتا بیابی از جهان طعم شکرداروی مردی کن و عِنّین مپویتا برون آیند صد گون خوب‌رویمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۵۵از آن مقام که نبود گشاد، زود گذربرو به سوی خریدار خویش همچون زردرخت اگر متحرک شدی ز جای به جانه رنج اره کشیدی نه زخم‌های تبرزمان چو حاکم تست و مکان چو معبر تومکان نیک گزین و زمان نکو بنگرچنان شوی که مکان و زمان و اهل زماندگر نتاند کردن به فعل در تو اثرتو تیره گردی از شب چو آینه گردوننه زردروی خزان گردی از هوا چو شجرانوری، دیوان اشعار، قصاید، قصیده شماره ۷۲درخت اگر متحرک شدی ز جای به جاینه جور اره کشیدی و نه جفای تبرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۷۸سر شکسته نیست این سر را مبندیک دو روزک جهد کن باقی بخندبَد مُحالی جست کو دنیا بجُستنیک حالی جست کو عُقبی بجُستمکرها در کسب دنیا باردستمکرها در ترک دنیا واردستمکر آن باشد که زندان حفره کردآنک حفره بست آن مکریست سرداین جهان زندان و ما زندانیانحفره‌کن زندان و خود را وا رهانچیست دنیا؟ از خدا غافل بُدننه قماش و نقره و میزان و زنآب در کشتی هلاک کشتی استآب اندر زیر کشتی پشتی استکوزهٔ سربسته اندر آبِ زَفتاز دل پر باد فوق آب رفتباد درویشی چو در باطن بودبر سر آب جهان ساکن بودگر چه جملهٔ این جهان مُلک ویستمُلک در چشم دل او لاشَیْ‌ستپس دهان دل ببند و مُهر کنپُر کُنَش از بادگیرِ مِنْ لَدُنجهد حقست و دوا حقست و دردمنکر اندر جَحْدِ جهدش جهد کردمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۴۲درخت اگر متحرک بدی به پا و به پرنه رنج اره کشیدی نه زخم‌های تبرور آفتاب نرفتی به پر و پا همه شبجهان چگونه منور شدی بگاه سحرور آب تلخ نرفتی ز بحر سوی افقکجا حیات گلستان شدی به سیل و مطرچو قطره از وطن خویش رفت و بازآمدمصادف صدف او گشت و شد یکی گوهرنه یوسفی به سفر رفت از پدر گریاننه در سفر به سعادت رسید و ملک و ظفرنه مصطفی به سفر رفت جانب یثرببیافت سلطنت و گشت شاه صد کشوروگر تو پای نداری سفر گزین در خویشچو کان لعل پذیرا شو از شعاع اثرز خویشتن سفری کن به خویش ای خواجهکه از چنین سفری گشت خاک معدن زرز تلخی و ترشی رو به سوی شیرینیچنانک رست ز تلخی هزار گونه ثمرز شمس مفخر تبریز جوی شیرینیاز آنک هر ثمر از نور شمس یابد فر
    3 hr 56 min
  • Ganj e Hozour Program #491
    برنامه شماره ۴۹۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۹۵داد جاروبی به دستم آن نگارگفت کز دریا برانگیزان غبارباز آن جاروب را ز آتش بسوختگفت کز آتش تو جاروبی برآرکردم از حیرت سجودی پیش اوگفت بی‌ساجد سجودی خوش بیارآه بی‌ساجد سجودی چون بودگفت بی‌چون باشد و بی‌خارخارگردنک را پیش کردم گفتمشساجدی را سر ببر از ذوالفقارتیغ تا او بیش زد سر بیش شدتا برست از گردنم سر صد هزارمن چراغ و هر سرم همچون فتیلهر طرف اندر گرفته از شرارشمع‌ها می‌ورشد از سرهای منشرق تا مغرب گرفته از قطارشرق و مغرب چیست اندر لامکانگلخنی تاریک و حمامی به کارای مزاجت سرد کو تاسه دلتاندر این گرمابه تا کی این قراربرشو از گرمابه و گلخن مروجامه کن دربنگر آن نقش و نگارتا ببینی نقش‌های دلرباتا ببینی رنگ‌های لاله زارچون بدیدی سوی روزن درنگرکان نگار از عکس روزن شد نگارشش جهت حمام و روزن لامکانبر سر روزن جمال شهریارخاک و آب از عکس او رنگین شدهجان بباریده به ترک و زنگبارروز رفت و قصه‌ام کوته نشدای شب و روز از حدیثش شرمسارشاه شمس الدین تبریزی مرامست می‌دارد خمار اندر خمارمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۶۰خویش را صافی کن از اوصاف خودتا ببینی ذات پاک صاف خودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۶۹چشم حس همچون کف دستست و بسنیست کف را بر همهٔ او دست‌رسچشم دریا دیگرست و کف دگرکف بِهِل وز دیدهٔ دریا نگرجنبش کفها ز دریا روز و شبکف همی‌بینی و دریا نه عجبما چو کشتیها بهم بر می‌زنیمتیره‌چشمیم و در آب روشنیمای تو در کشتی تن رفته به خوابآب را دیدی نگر در آبِ آبآب را آبیست کو می‌رانَدَشروح را روحیست کو می‌خواندشمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۵۹من چو لب گویم لب دریا بودمن چو لا گویم مراد الا بودمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۷۶چون سلطنت الا خواهی بر لالا شوجاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کنگر عزم سفر داری بر مرکب معنی روور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کنمی باش چو مستسقی کو را نبود سیریهر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کنهر روح که سر دارد او روی به در داردداری سر این سودا سر در سر سودا کنمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۸۶عشق خود مرغزار شیرانستکی سگی شیر مرغزار بودعشق جان‌ها در آستین دارددر ره عشق جان نثار بودنام و ناموس و شرم و اندیشهپیش جاروبشان غبار بودهمه کس را شکار کرد بلاعاشقان را بلا شکار بودمر بلا را چنان به جان بخرندکان بلا نیز شرمسار بودجان عشق است شه صلاح الدینکو ز اسرار کردگار بودمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵خلوت از اغیار باید نه ز یارپوستین بهر دی آمد نه بهارعقل با عقل دگر دوتا شودنور افزون گشت و ره پیدا شودنفس با نفس دگر خندان شودظلمت افزون گشت و ره پنهان شودیار چشم تست ای مرد شکاراز خس و خاشاک او را پاک دارهین بجاروب زبان گَردی مکنچشم را از خس ره‌آوردی مکنچونکه مؤمن آینهٔ مؤمن بودروی او ز آلودگی ایمن بودیار آیینست جان را در حَزَندر رخ آیینه ای جان دم مزنتا نپوشد روی خود را در دمتدم فرو خوردن بباید هر دمتکم ز خاکی؟ چونک خاکی یار یافتاز بهاری صد هزار انوار یافتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۵میل شهوت کر کند دل را و کورتا نماید خر چو یوسف نار نورای بسا سرمست نار و نارجوخویشتن را نور مطلق داند اوجز مگر بندهٔ خدا یا جذب حقبا رهش آرد بگرداند ورقتا بداند که آن خیال ناریهدر طریقت نیست الا عاریهزشتها را خوب بنماید شَرَهنیست چون شهوت بتر ز آفاتِ رَهصد هزاران نام خوش را کرد ننگصد هزاران زیرکان را کرد دَنْگچون خری را یوسف مصری نمودیوسفی را چون نماید آن جهود؟بر تو سِرگین را فسونش شهد کردشهد را خود چون کند وقت نبرد؟مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۷۷بار سنگی بر خری که می‌جهدزود بر نِه پیش از آن کو بر نهدفعل آتش را نمی‌دانی تو بَرْدگرد آتش با چنین دانش مگردعلم دیگ و آتش ار نبود ترااز شرر نه دیگ ماند نه اباآب حاضر باید و فرهنگ نیزتا پزد آن دیگ سالم در اَزیزچون ندانی دانش آهنگریریش و مو سوزد چو آنجا بگذریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۰گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنودحَزم را سیلاب کی اندر ربود؟حَزم چه بود؟ بدگمانی در جهاندم بدم بیند بلای ناگهانمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲تصورات مرد حازمآنچنانک ناگهان شیری رسیدمرد را بربود و در بیشه کشیداو چه اندیشد در آن بردن؟ ببینتو همان اندیش ای استاد دینمی‌کشد شیر قضا در بیشه‌هاجان ما مشغول کار و پیشه‌هاآنچنانک از فقر می‌ترسند خلقزیر آب شور رفته تا به حلقگر بترسندی از آن فقرآفرینگنجهاشان کشف گشتی در زمینجمله‌شان از خوف غم در عین غمدر پی هستی فتاده در عدممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶چشم اگر داری تو کورانه میاور نداری چشم دست آور عصاآن عصای حَزم و استدلال راچون نداری دید می‌کن پیشواور عصای حَزم و استدلال نیستبی عصاکش بر سر هر ره مه‌ایستگام زان سان نه که نابینا نهدتا که پا از چاه و از سگ وا رهدلرز لرزان و به ترس و احتیاطمی‌نهد پا تا نیفتد در خُباطای ز دودی جسته در ناری شدهلقمه جُسته لقمهٔ ماری شدهمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۳ زین کمین بی صبر و حَزمی کس نَجَستحَزم را خود صبر آمد پا و دستحَزم کن از خورد کین زهرین گیاستحَزم کردن زور و نور انبیاستکاه باشد کو به هر بادی جهدکوه کی مر باد را وزنی نهد؟هر طرف غولی همی‌خواند تراکای برادر راه خواهی؟ هین بیاره نمایم همرهت باشم رفیقمن قَلاووزم درین راه دقیقنه قَلاوزست و نه ره داند اویوسفا کم رو سوی آن گرگ‌خوحزم آن باشد که نفریبد تراچرب و نوش و دامهای این سراکه نه چربِش دارد و نه نوش اوسِحر خواند می‌دمد در گوش اوکه بیا مهمان ما ای روشنیخانه آنِ تست و تو آنِ منیحَزم آن باشد که گویی تخمه‌امیا سقیمم خستهٔ این دخمه‌امیا سرم دردست درد سر بِبَریا مرا خواندست آن خالو پسرزانک یک نُوشَت دهد با نیشهاکه بکارد در تو نُوشَش ریشهازر اگر پنجاه اگر شصتت دهدماهیا او گوشت در شستت دهدگر دهد خود کی دهد آن پُر حِیَل؟جوز پوسیدست گفتار دغلژَغْژَغِ آن عقل و مغزت را بردصد هزاران عقل را یک نشمردیار تو خرجین تست و کیسه‌اتگر تو رامینی مجو جز ویسه‌اتویسه و معشوق تو هم ذات تستوین برونیها همه آفات تستحَزم آن باشد که چون دعوت کنندتو نگویی مست و خواهان مننددعوت ایشان صفیر مرغ دانکه کند صیاد در مَکمَن نهانمرغ مرده پیش بنهاده که اینمی‌کند این بانگ و آواز و حَنین
    4 hr 5 min
  • Ganj e Hozour Program #490
    برنامه شماره ۴۹۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۸رستم از این نفس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست بجز فضل خدارستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازلمُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن کشت مراقافیه و مَغلطه را گو همه سیلاب ببرپوست بود پوست بود درخور مغز شعراای خمشی مغز منی پرده آن نغز منیکمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجابر ده ویران نبود عُشر زمین کوچ و قَلانمست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطاتا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به منتا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطامرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکرخشک چه داند چه بود تَرلَلَلا تَرلَلَلاآینه‌ام آینه‌ام مرد مَقالات نه‌امدیده شود حال من ار چشم شود گوش شمادست فشانم چو شجر چرخ زنان همچو قمرچرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سماعارف گوینده بگو تا که دعای تو کنمچونک خوش و مست شوم هر سحری وقت دعادلق من و خرقه من از تو دریغی نبودو آنک ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو رااز کف سلطان رسدم ساغر و سَغراق قِدَمچشمه خورشید بود جرعه او را چو گدامن خمشم خسته گلو عارف گوینده بگوزانک تو داود دمی من چو کُهم رفته ز جامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۵۸ در شادی روی تو گر قصه غم گویمگر غم بخورد خونم والله که سزاوارمبر ضرب دف حکمت این خلق همی‌رقصندبی‌پرده تو رقصد یک پرده نپندارمآواز دفت پنهان وین رقص جهان پیداپنهان بود این خارش هر جای که می خارمخامش کنم از غیرت زیرا ز نبات توابر شکرافشانم جز قند نمی‌بارمدر آبم و در خاکم در آتش و در بادماین چار بگرد من اما نه از این چارمحافظ، غزلیات، غزل شماره ۴۳۵عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آیدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۱۱قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا گفت ربای ستوران رمیده از ادبحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱اَلا یا اَیُّها الساقی اَدِر کَأسَا وَ ناوِلْهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌هامولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩١٢بیا ساقی می ما را بگردانبدان می این قضاها را بگردانقضا خواهی که از بالا بگرددشراب پاک بالا را بگردانزمینی خود که باشد با غبارشزمین و چرخ و دریا را بگرداننیندیشم دگر زین خورده سودابیا دریای سودا را بگرداناگر من محرم ساغر نباشممرا لا گیر و الا را بگرداناگر کژ رفت این دل‌ها ز مستیدل بی‌دست و بی‌پا را بگردانشرابی ده که اندر جا نگنجمچو فرمودی مرا جا را بگردانمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۲۶غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمدکاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شدمن که ز جان ببریده‌ام چون گل قبا بدریده‌امزان رو شدم که عقل من با جان من بیگانه شداین قطره‌های هوش‌ها مغلوب بحر هوش شدذرات این جان ریزه‌ها مستهلک جانانه شدخامش کنم فرمان کنم وین شمع را پنهان کنمشمعی که اندر نور او خورشید و مه پروانه شدمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۳در زمین مردمان خانه مکنکار خود کن کار بیگانه مکنکیست بیگانه؟ تن خاکی توکز برای اوست غمناکی توتا تو تن را چرب و شیرین می‌دهیجوهر خود را نبینی فَربِهیگر میان مُشک تن را جا شودروز مردن گند او پیدا شودمُشک را بر تن مزن بر دل بمالمشک چه بْوَد؟ نام پاک ذُوالْجَلالآن منافق مشک بر تن می‌نهدروح را در قعر گُلخَن می‌نهدبر زبان نام حق و در جان اوگندها از فکر بی ایمان اوذکر با او همچو سبزهٔ گُلخَنستبر سر مَبْرَز گلست و سوسنستآن نبات آنجا یقین عاریتستجای آن گل مجلسست و عشرتستطیّبات آید به سوی طیّبینلِلْخَبیثینَ الْخَبیثات است هینکین مدار آنها که از کین گمرهندگورشان پهلوی کین‌داران نهنداصل کینه دوزخست و کین توجزو آن کلست و خصم دین توچون تو جزو دوزخی پس هوش دارجزو سوی کل خود گیرد قرارور تو جزو جنتی ای نامدارعیش تو باشد ز جنت پایدارتلخ با تلخان یقین مُلْحَق شودکی دم باطل قرین حق شود؟ای برادر تو همان اندیشه‌ایما بقی تو استخوان و ریشه‌ایگر گُلست اندیشهٔ تو گلشنیور بود خاری تو هیمهٔ گُلخَنیگر گلابی بر سر جیبت زنندور تو چون بَوْلی برونت افکنندطبله‌ها در پیش عطاران ببینجنس را با جنس خود کرده قرینجنسها با جنسها آمیختهزین تجانس زینتی انگیختهگر در آمیزند عود و شَکَّرشبر گزیند یک یک از یک‌دیگرشمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٠١وصل پیدا گشت از عین بلازان حلاوت شد عبارت ما قَلیهر عبارت خود نشان حالتیستحال چون دست و عبارت آلتیستآلت زرگر به دست کفشگرهمچو دانهٔ کشت کرده ریگ درو آلت اِسْکاف پیش برزگرپیش سگ کَه، استخوان در پیش خربود اَنَا الْحَق در لب منصور نوربود اَنَا الله در لب فرعون زورشد عصا اندر کف موسی گواشد عصا اندر کف ساحر هَبازین سبب عیسی بدان همراه خَوددر نیاموزید آن اسم صَمَدکو نداند نقص بر آلت نهدسنگ بر گِل زن تو آتش کی جهد؟دست و آلت همچو سنگ و آهنستجفت باید، جفت، شرط زادنستآنک بی جفتست و بی آلت یکیستدر عدد شکست و آن یک بی‌شکیستآنک دو گفت و سه گفت و بیش ازینمُتَّفِق باشند در واحد یقیناَحْوَلی چون دفع شد یکسان شونددو سه گویان هم یکی گویان شوندگر یکی گویی تو در میدان اوگِرد بر می‌گرد از چوگان اوگوی آنگه راست و بی نقصان شودکو ز زخم دست شه رقصان شودگوش دار ای اَحْوَل اینها را بهوشداروی دیده بکش از راه گوشپس کلام پاک در دلهای کورمی‌نپاید می‌رود تا اصل نوروان فسون دیو در دلهای کژمی‌رود چون کفش کژ در پای کژگرچه حکمت را به تکرار آوریچون تو نااهلی شود از تو بریورچه بنویسی نشانش می‌کنیورچه می‌لافی بیانش می‌کنیاو ز تو رو در کشد ای پر ستیزبندها را بگسلد وز تو گریزور نخوانی و ببیند سوز توعلم باشد مرغ دست‌آموز تواو نپاید پیش هر نااُوستاهمچو طاووسی به خانهٔ روستامولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵جسم خاک از عشق بر افلاک شدکوه در رقص آمد و چالاک شدعشق جان طور آمد عاشقاطور مست و خَرِّ موسی صاعِقابا لب دمساز خود گر جُفتمیهمچو نی من گفتنیها گفتمی
    4 hr 3 min
  • Ganj e Hozour Program #489
    برنامه شماره ۴۸۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمام اشعار اين برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۶ای تو برای آبرو آب حیات ریختهزهر گرفته در دهان قند و نبات ریختهمست و خراب این چنین چرخ ندانی از زمیناز پی آب پارگین آب فرات ریختههمچو خران به کاه و جو نیست روا چنین مروبر فقرا تو درنگر زر صدقات ریختهروح شو و جهت مجو ذات شو و صفت مگوزان شه بی‌جهت نگر جمله جهات ریختهآه دریغ، مغز تو در ره پوست باختهآه دریغ، شاه تو در غم مات ریختهاز غم مات شاه دل خانه به خانه می‌دودرنگ رخ و پیاده‌ها بهر نجات ریختهجُسته برات جان از او باز چو دیده روی اوکیسه دریده پیش او جمله برات ریختهاز صفتش صفات ما خارشناس گل شدهباز صفات ما چو گل در ره ذات ریختهبال و پری که او تو را برد و اسیر دام کردبال و پری است عاریت روز وفات ریختهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۲عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیستعشق گوید عقل را کاندر توست آن خارهاهین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکنتا ببینی در درون خویشتن گلزارهاشمس تبریزی تویی خورشید اندر ابر حرفچون برآمد آفتابت محو شد گفتارهامولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۰خیز بنگر کاروان ره‌زدههر طرف غولیست کشتیبان شدهمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۹۵این همه که مرده و پژمرده‌ایزان بُود که تَرک سَرور کرده‌ایاز کَسَل وز بُخل وز ما و منیمی‌کَشی سر خویش را سَر می‌کنیهم‌چو اُستوری که بگریزد ز باراو سر خود گیرد اندر کوهسارصاحبش در پی دوان کای خیره سرهر طرف گرگیست اندر قصد خرگر ز چشمم این زمان غایب شویپیشت آید هر طرف گرگ قویاستخوانت را بخاید چون شکرکه نبینی زندگانی را دگرآن مگیر آخر بمانی از علفآتش از بی‌هیزمی گردد تلفهین بمگْریز از تصرف کردنموز گرانی بار که جانت منمتو ستوری هم که نفست غالبستحکم، غالب را بود ای خودپرستخر نخواندت اسپ خواندت ذُوالْجَلالاسپ تازی را عرب گوید: تَعالمیرِ آخُر بود حق را مصطفیبهر اُستورانِ نَفْسِ پر جفاقُلْ تَعالَوْا گفت از جذب کرمتا ریاضتْتان دهم من رایضمنفسها را تا مُرَوَّض کرده‌امزین ستوران بس لگدها خورده‌امهر کجا باشد ریاضت‌باره‌ایاز لگدهااش نباشد چاره‌ایلاجرم اغلب بلا بر انبیاستکه ریاضت دادن خامان بلاستسُکْسُکانید از دَمَم یُرغا رویدتا یُواش و مَرکَبِ سلطان شویدقُل تَعالَوْا قُل تَعالَوْا گفت ربای ستوران رمیده از ادبگر نیایند ای نبی غمگین مشوزان دو بی‌تمکین تو پر از کین مشوگوش بعضی زین تَعالَوْاها کرستهر ستوری را صِطَبلی دیگرستمُنهزِم گردند بعضی زین نداهست هر اسپی طویلهٔ او جدامُنقَبِض گردند بعضی زین قَصَصزانک هر مرغی جدا دارد قفصمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٧٠٩زانک دوزخ گوید: ای مؤمن تو زودبرگُذر که نورت آتش را ربودبگذر ای مؤمن که نورت می کُشد
    آتشم را چونکه دامن می کَشدمی‌رمد آن دوزخی از نور همزانک طبع دوزخستش ای صنمدوزخ از مومن گریزد آنچنانکه گریزد مومن از دوزخ به جانزانک جنس نار نبود نور اوضد نار آمد حقیقت نورجودر حدیث آمد که مومن در دعاچون امان خواهد ز دوزخ از خدادوزخ از وی هم امان خواهد به جانکه خدایا دور دارم از فلانجاذبهٔ جنسیتست اکنون ببینکه تو جنس کیستی از کفر و دین؟گر به هامان مایلی هامانییور به موسی مایلی سُبحانییور به هر دو مایلی انگیختهنفس و عقلی، هر دُوان آمیختههر دو در جنگند هان و هان بکوشتا شود غالب معانی بر نُقوشدر جهان جنگ شادی این بسستکه ببینی بر عدو هر دم شکستمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٣١٣١گفت: صالح را گدا گفتن خطاستکو غَنیُّ الْقَلب از داد خداستدر قناعت می‌گریزد از تُقینه از لئیمی و کَسَل هم‌چون گداقِلَّتی کان از قناعت وز تُقاستآن ز فقر و قِلَّتِ دونان جداستحَبّه‌ای آن گر بیابد سر نهدوین ز گنج زر به همت می‌جهدشه که او از حرص قصد هر حراممی‌کند او را گدا گوید هُماممولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۶۲گربه می‌بیند بگرد خود قطارمرغش آیِس گشته بودست از مَطاریا عدم دیدست غیر این جهاندر عدم نادیده او حشری نهانچون جَنین کِش می‌کشد بیرون کرممی‌گریزد او سپس سوی شکملطف، رویش سوی مَصدَر می‌کنداو مَقَرّ در پشت مادر می‌کندکه اگر بیرون فُتَم زین شهر و کامای عجب بینم بدیده این مقام؟یا دری بودی در آن شهر وَخِمکه نظاره کردمی اندر رحمیا چو چشمهٔ سوزنی راهم بُدیکه ز بیرونم رحم دیده شدیآن جنین هم غافلست از عالَمیهمچو جالینوس او نامحرمیاونداند کن رطوباتی که هستآن مدد از عالم بیرونیستآنچنانک چار عنصر در جهانصد مدد آرد ز شهر لامکانآب و دانه در قفص گر یافتستآن ز باغ و عرصه‌ای درتافتستمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷مرغ جانش موش شد سوراخ‌جوچون شنید از گُربگان او عَرِّجُوازان سبب جانش وطن دید و قراراندرین سوراخ دنیا موش‌وارهم درین سوراخ بَنّایی گرفتدرخور سوراخ دانایی گرفتپیشه‌هایی که مرورا در مزیدکاندرین سوراخ کار آید گزیدزانک دل بر کَند از بیرون شدنبسته شد راه رهیدن از بدنعنکبوت ار طبع عنقا داشتیاز لعابی خیمه کی افراشتی؟گربه کرده چنگ خود اندر قفسنام چنگش درد و سَرسام و مَغَصگربه مرگست و مرض چنگال اومی‌زند بر مرغ و پرّ و بال اوگوشه گوشه می‌جهد سوی دوامرگ چون قاضیست و رنجوری گُواچون پیادهٔ قاضی آمد این گواهکه همی‌خواند ترا تا حکم گاهمهلتی می‌خواهی از وی در گریزگر پذیرد، شد، و گرنه گفت خیزجستن مهلت دوا و چاره‌هاکه زنی بر خرقهٔ تن پاره‌هاعاقبت آید صباحی خشم‌وارچند باشد مهلت؟ آخِر شرم دارعذر خود از شه بخواه ای پرحسدپیش از آنک آنچنان روزی رسدوانک در ظلمت براند بارَگیبرکَنَد زان نور دل یکبارگیمی‌گریزد از گُوا و مقصدشکان گُوا سوی قضا می‌خواندش 
    3 hr 36 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners