Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #473
    برنامه شماره ۴۷۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۵۷
    هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدن
    هست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدن
    عاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر
    عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
    عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود
    عاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدن
    عاشق اندر حلقه باشد از همه تن‌ها چنانک
    زیت را و آب را در یک محل تنها شدن
    و آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشق
    نیست او را حاصلی جز سخره سودا شدن
    عشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بود
    مشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدن
    عشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درخت
    سایه گر چه دور افتد بایدش آن جا شدن
    بر مقام عقل باید پیر گشتن طفل را
    در مقام عشق بینی پیر را برنا شدن
    شمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزید
    همچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۵۵
    عیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملول
    تشنه هرگز عیب داند دید در آب روان
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۲۸
    حکایت در بیان توبه نصوح که چنانکه شیر از پستان بیرون آید، باز در پستان نرود آنکه توبه نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت، بلکه هر دم نفرتش افزون باشد، و آن نفرت دلیل آن بُوَد که لذتِ قبول یافت، آن شهوت ِ اول بی لذت شد، این به جای آن نشست چنانکه فرموده اند:
    نبُرد عشق را جز عشق دیگر                     چرا یاری نگیری زو نکوتر
    و آنکه دلش باز بدان گناه رغبت می کند، علامت آنست که لذت قبول نیافته است و لذت قبول به جای آن لذت گناه ننشسته است، سَنُیَسِّرُهُ لِلیُسری' نشده است، لذت فَسَنُیَسّرُهُ لِلیُسْري' باقی است بر وی
    بود مردی پیش ازین نامش نَصُوح
    بُد ز دَلّاکی زن او را فُتوح
    بود روی او چو رخسار زنان
    مردی خود را همی‌کرد او نهان
    او به حمام زنان دلّاک بود
    در دغا و حیله بس چالاک بود
    سالها می‌کرد دلّاکی و کَس
    بو نبرد از حال و سِرِّ آن هوس
    زانک آواز و رُخش زن‌وار بود
    لیک شهوت کامل و بیدار بود
    چادر و سربند پوشیده و نقاب
    مرد شهوانی و در غُرّهٔ شَباب
    دختران خسروان را زین طریق
    خوش همی‌مالید و می‌شُست آن عشیق
    توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید
    نفس کافر توبه‌اش را می‌درید
    رفت پیش عارفی آن زشت‌کار
    گفت ما را در دعایی یاد دار
    سِرِّ او دانست آن آزادمرد
    لیک چون حِلم خدا پیدا نکرد
    بر لبش قفلست و در دل رازها
    لب خموش و دل پر از آوازها
    عارفان که جام حق نوشیده‌اند
    رازها دانسته و پوشیده‌اند
    هر کرا اسرار کار آموختند
    مُهر کردند و دهانش دوختند
    سست خندید و بگفت ای بدنهاد
    زانک دانی ایزدت توبه دهاد
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۴۲
    در بيان آنكه دعای عارف و اصل و درخواست او از حق همچو درخواست حقست از خویش که کُنتَ لَهُ سَمْعاً و بَصَراً و  لِساناً وَیَداً. قَوْلُهُ: وَ ما رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لکِنَّ اللّهَ رَمی، و آیات و اخبار و آثار درین بسیارست، و شرح سبب سازی حق تا مجرم را گوش گرفته به توبه نصوح آورد
    آن دعا از هفت گردون در گذشت
    کار آن مسکین به آخر خوب گشت
    کان دعای شیخ نه چون هر دعاست
    فانی است و گفتِ او گفتِ خداست
    چون خدا از خود سؤال و کَد کند
    پس دعای خویش را چون رد کند؟
    یک سبب انگیخت صُنْعِ ذُوالجَلال
    که رهانیدش ز نفرین و وبَال
    اندر آن حمام پُر می‌کرد طشت
    گوهری از دختر شه یاوه گشت
    گوهری از حلقه‌های گوش او
    یاوه گشت و هر زنی در جست و جو
    پس در حمام را بستند سخت
    تا بجویند اولش در پیچ رخت
    رختها جُستند و آن پیدا نشد
    دزد گوهر نیز هم رسوا نشد
    پس به جِد جُستن گرفتند از گِزاف
    در دهان و گوش و اندر هر شکاف
    در شکاف تحت و فوق و هر طرف
    جست و جو کردند دُرِّ خوش صدف
    بانگ آمد که همه عریان شوید
    هر که هستید ار عَجوز و گر نُوید
    یک به یک را حاجبه جُستن گرفت
    تا پدید آید گُهردانهٔ شگفت
    آن نَصوح از ترس شد در خلوتی
    روی زرد و لب کبود از خَشْیَتی
    پیش چشم خویش او می‌دید مرگ
    رفت و می‌لرزید او مانند برگ
    گفت یارب بارها برگشته‌ام
    توبه‌ها و عهدها بشکسته‌ام
    کرده‌ام آنها که از من می‌سزید
    تا چنین سیل سیاهی در رسید
    نوبت جُستن اگر در من رسد
    وه که جان من چه سختیها کشد
    در جگر افتاده‌استم صد شرر
    در مناجاتم ببین بوی جگر
    این چنین اندوه،کافر را مباد
    دامن رحمت گرفتم داد،داد
    کاشکی مادر نزادی مر مرا
    یا مرا شیری بخوردی در چَرا
    ای خدا آن کن که از تو می‌سزد
    که ز هر سوراخ مارم می‌گزد
    جان سنگین دارم و دل آهنین
    ورنه خون گشتی درین رنج و حَنین
    وقت تنگ آمد مرا و یک نفس
    پادشاهی کن مرا فریاد رس
    گر مرا این بار سَتّاری کنی
    توبه کردم من ز هر ناکردنی
    توبه‌ام بِپْذیر این بار دگر
    تا ببندم بهر توبه صد کمر
    من اگر این بار تقصیری کنم
    پس دگر مشنو دعا و گفتنم
    این همی زارید و صد قطره روان
    که در افتادم به جلاد و عَوان
    تا نمیرد هیچ اَفْرَنگی چنین
    هیچ مُلْحِد را مبادا این حنین
    نوحه‌ها مي کرد او بر جان خویش
    روی عزرائیل دیده پیش پیش
    ای خدا و ای خدا چندان بگفت
    کان در و دیوار با او گشت جفت
    در میان یارب و یارب بد او
    بانگ آمد از میان جست و جو
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۷۳
    نوبت جستن رسیدن به نصوح و آواز آمدن که همه را جستیم نصوح را بجویید و بیهوش شدن نصوح از آن هیبت و گشاده شدن کار بعد از نهایت بستگی کَماکَانَ یَقُولُ رَسُولُ اللّهِ صَلَّی اللّهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ اِذا اَصابَهُ مَرَضٌ اَوْهَمٌّ اشْتَدّی اَزْمََةُ تَنْفَرِجى
    جمله را جستیم پیش آی ای نصوح
    گشت بیهوش آن زمان پرّید روح
    هم‌چو دیوار شکسته در فتاد
    هوش و عقلش رفت شد او چون جماد
    چونک هوشش رفت از تن بی‌امان
    سِرّ او با حق بپیوست آن زمان
    چون تهی گشت و وجود او نماند
    باز جانش را خدا در پیش خواند
    چون شکست آن کشتی او بی‌مُراد
    در کنار رحمت دریا فتاد
    جان به حق پیوست چون بی‌هوش شد
    موج رحمت آن زمان در جوش شد
    چون که جانش وا رهید از ننگ تن
    رفت شادان پیش اصل خویشتن
    جان چو باز و تن مرورا کُنده‌ای
    پای بسته پر شکسته بنده‌ای
    چونک هوشش رفت و پایش بر گشاد
    می‌پرد آن باز سوی کیقباد
    چونک دریاهای رحمت جوش کرد
    سنگها هم آب حیوان نوش کرد
    ذرهٔ لاغر شِگَرف و زَفت شد
    فرش خاکی اطلس و زربفت شد
    مردهٔ صدساله بیرون شد ز گور
    دیو ملعون شد به خوبی رَشکِ حُور
    این همه روی زمین سرسبز شد
    چوب خشک اِشکوفه کرد و نغز شد
    گرگ با بره حریف مَیْ شده
    ناامیدان خوش‌رگ و خوش پی شده
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۸۷
    یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاهزاده از نصوح
    بعد از آن خوفی هلاک جان بُده
    مژده‌ها آمد که اینک گم شده
    بانگ آمد ناگهان که رفت بیم
    یافت شد گم گشته آن دُرّ یتیم
    یافت شد واندر فرح در بافتیم
    مژدگانی ده که گوهر یافتیم
    از غریو و نعره و دَستَک زدن
    پُر شده حمام قَدْ زالَ الْحَزَن
    آن نصوح رفته باز آمد به خویش
    دید چشمش تابش صد روز بیش
    می حلالی خواست از وی هر کسی
    بوسه می‌دادند بر دستش بسی
    بد گمان بردیم و کن ما را حلال
    گوشت تو خوردیم اندر قیل و قال
    زانک ظَّنِ جمله بر وی بیش بود
    زانک در قربت ز جمله پیش بود
    خاصّ دلّاکش بُد و مَحرم نصوح
    بلک هم‌چون دو تنی یک گشته روح
    گوهر ار بُردست او بردست و بس
    زو ملازم‌تر به خاتون نیست کس
    اول او را خواست جستن در نبرد
    بهر حُرمتْ داشتش تاخیر کرد
    تا بود کان را بیندازد به جا
    اندرین مهلت رهاند خویش را
    این حلالیها ازو می‌خواستند
    وز برای عذر برمی‌خاستند
    گفت بُد فضل خدای دادگر
    ورنه زآنچم گفته شد هستم بَتَر
    چه حلالی خواست می‌باید ز من؟
    که منم مجرم‌تر اهل زَمَن
    آنچ گفتندم ز بد از صد یکیست
    بر من این کشفست ار کس را شکیست
    کس چه می‌داند ز من جز اندکی؟
    از هزاران جرم و بد فعلم یکی
    من همی دانم و آن ستار من
    جرمها و زشتی کردار من
    اول ابلیسی مرا استاد بود
    بعد از آن ابلیس پیشم باد بود
    حق بدید آن جمله را نادیده کرد
    تا نگردم در فضیحت روی‌زرد
    باز رحمت پوستین دوزیم کرد
    توبهٔ شیرین چو جان روزیم کرد
    هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
    طاعت ناکرده آورده گرفت
    هم‌چو سرو و سوسنم آزاد کرد
    هم‌چو بخت و دولتم دلشاد کرد
    نام من در نامهٔ پاکان نوشت
    دوزخی بودم ببخشیدم بهشت
    آه کردم چون رَسَن شد آه من
    گشت آویزان رَسَن در چاه من
    آن رَسَن بگرفتم و بیرون شدم
    شاد و زَفْت و فَربِه و گُلگُون شدم
    در بن چاهی همی‌بودم زبون
    در همه عالم نمی‌گنجم کنون
    آفرینها بر تو بادا ای خدا
    ناگهان کردی مرا از غم جدا
    گر سر هر موی من یابد زبان
    شُکرهای تو نیاید در بیان
    می‌زنم نعره درین روضه و عُیون
    خلق را یا لَیْتَ قَوْمی یَعْلَمُون
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۱۷
    بازخواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن
    بعد از آن آمد کسی کز مرحمت
    دختر سلطان ما می‌خواندت
    دختر شاهت همی‌خواند بیا
    تا سرش شویی کنون ای پارسا
    جز تو دلاکی نمی‌خواهد دلش
    که بمالد یا بشوید با گِلَش
    گفت رو رو دست من بی‌کار شد
    وین نصوح تو کنون بیمار شد
    رو کسی دیگر بجو اشتاب و تفت
    که مرا وَاللّه دست از کار رفت
    با دل خود گفت کز حد رفت جرم
    از دل من کی رود آن ترس و گُرم؟
    من بمردم یک ره و باز آمدم
    من چشیدم تلخی مرگ و عدم
    توبه‌ای کردم حقیقت با خدا
    نشکنم تا جان شدن از تن جدا
    بعد آن محنت کرا بار دگر
    پا رود سوی خطر الا که خر
    3 hr 37 min
  • Ganj e Hozour Program #472
    برنامه شماره ۴۷۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۵۵ای زیان و ای زیان و ای زیان و ای زیانهوشیاری در میان بیخودان و مستیانبی محابا درده ای ساقی مدام اندر مدامتا نماند هوشیاری عاقلی اندر جهانیار دعوی می کند گر عاشقی دیوانه شوسرد باشد عاقلی در حلقه دیوانگانگر درآید عاقلی گو کار دارم راه نیستور درآید عاشقی دستش بگیر و درکشانعیب بینی از چه خیزد خیزد از عقل ملولتشنه هرگز عیب داند دید در آب روانعقل منکر هیچ گونه از نشان‌ها نگذردبی نشان رو بی‌نشان تا زخم ناید بر نشانیوسفی شو گر تو را خامی بنَخاسی بردگلشنی شو گر تو را خاری نداند گو مدانعیسیی شو گر تو را خانه نباشد گو مباشدیده‌ای شو گرت روپوشی نماند گو ممانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۲۳بر سر گنج از گدایی مرده‌امزانک اندر غفلت و در پرده‌اممولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۰شاد آن صوفی که رزقش کم شودآن شَبَه‌ش دُر گردد و او یَم شود مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۲۲داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جَندَره و گلگونه می‌ساخت و ساخته نمی‌شد و پذیرا نمی‌آمدبود کَمپیری نودساله کَلانپر تَشنُّج روی و رنگش زعفرانچون سر سفره رخ او توی تویلیک در وی بود مانده عشق شویریخت دندانهاش و مو چون شیر شدقد کمان و هر حِسَش تغییر شدعشق شوی و شهوت و حرصش تمامعشق صید و پاره‌پاره گشته داممرغ بی‌هنگام و راه بی‌رهیآتشی پر در بُنِ دیگ تهیعاشق میدان و اسپ و پای نیعاشق زَمْر و لب و سُرنای نیحرص در پیری جهودان را مبادای شقیی که خداش این حرص دادریخت دندانهای سگ چون پیر شدترک مردم کرد و سِرگین‌گیر شداین سگان شصت ساله را نگرهر دمی دندان سگشان تیزترپیر سگ را ریخت پشم از پوستیناین سگان پیر اطلس‌پوش بینعشقشان و حرصشان در فَرْج و زردم به دم چون نسل سگ بین بیشتراین چنین عمری که مایهٔ دوزخ استمر قصابان غضب را مَسلَخ استچون بگویندش که عمر تو درازمی‌شود دلخوش دهانْش از خنده بازاین چنین نفرین دعا پندارد اوچشم نگشاید سری بَر نارَد اوگر بدیدی یک سر موی از مَعاداوش گفتی این چنین عمر تو بادمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۳۷داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رسانادگفت یک روزی به خواجهٔ گیلیینان پرستی نَرْ گدا زنبیلییچون ستد زو نان بگفت ای مُستعانخوش به خان و مان خود بازش رسانگفت خان ار آنست که من دیده‌امحق ترا آنجا رساند ای دُژَمهر مُحَدِّث را خسان باذِل کنندحرفش ار عالی بود نازل کنندزانک قدر مستمع آید نَبابر قد خواجه بُرَد درزی قبامولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۴۲صفت آن عجوزچونک مجلس بی چنین پَیْغاره نیستاز حدیث پست نازل چاره نیستواسِتان هین این سخن را از گروسوی افسانهٔ عجوزه باز روچون مسن گشت و درین ره نیست مردتو بنه نامش عجوز سال‌خَوردنه مرورا رأس مال و پایه‌اینه پذیرای قبول مایه‌اینه دهنده نی پذیرندهٔ خوشینه درو معنی و نه معنی‌کَشینه زبان نه گوش نه عقل و بصرنه هُش و نه بیهُشی و نه فِکَرنه نیاز و نه جمالی بهر نازتو بتویش گَنده مانند پیازنه رهی ببریده او نه پای راهنه تَبِش آن قَحْبه را نه سوز و آهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۵۰قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه می‌خواست می‌گفت نیستسایلی آمد به سوی خانه‌ایخشک نانه خواست یا تَر نانه‌ایگفت صاحب‌خانه نان اینجا کجاستخیره‌ای کی این دکان نانباست؟گفت باری اندکی پیهَم بیابگفت آخر نیست دکان قصابگفت پارهٔ آرد ده ای کدخداگفت پنداری که هست این آسیا؟گفت باری آب ده از مَکْرَعهگفت آخر نیست جو یا مشرعههر چه او درخواست از نان یا سُبوسچُربَکی می‌گفت و می‌کردش فُسوسآن گدا در رفت و دامن بر کشیداندر آن خانه بحِسْبَت خواست ریدگفت هی هی گفت تن زن ای دُژَمتا درین ویرانه خود فارغ کنمچون درینجا نیست وجه زیستنبر چنین خانه بباید ریستنچون نه‌ای بازی که گیری تو شکاردست آموز شکار شهریارنیستی طاوس با صد نقش بندکه به نقشت چشمها روشن کنندهم نه‌ای طوطی که چون قندت دهندگوش سوی گفت شیرینت نهندهم نه‌ای بلبل که عاشق‌وار زارخوش بنالی در چمن یا لاله‌زارهم نه‌ای هدهد که پیکی ها کنینه چو لک‌لک که وطن بالا کنیدر چه کاری تو و بهر چِت خرند؟تو چه مرغی و ترا با چه خورند؟زین دکان با مِکاسان برتر آتا دکان فَضْل کِاللَّه اشْتَریکاله‌ای که هیچ خلقش ننگریداز خَلاقَت آن کریم آن را خریدهیچ قلبی پیش او مردود نیستزانک قصدش از خریدن سود نیستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۲۶۸رجوع به داستان آن کَمپیرچون عروسی خواست رفتن آن خریفموی ابرو پاک کرد آن مستخیفپیش رو آیینه بگرفت آن عجوزتا بیاراید رخ و رخسار و پوزچند گُلْگُونه بمالید از بَطَرسفرهٔ رویش نشد پوشیده‌ترعَشْرهای مُصْحَف از جا می‌بُریدمی‌بچَفسانید بر رو آن پلیدتا که سفرهٔ روی او پنهان شودتا نگین حلقهٔ خوبان شودعَشْرها بر روی هر جا می‌نهادچونک بر می‌بست چادر می‌فتادباز او آن عَشْرها را با خُدومی‌بچفسانید بر اطراف روباز چادر راست کردی آن تکینعشرها افتادی از رو بر زمینچون بسی می‌کرد فن و آن می‌فتادگفت صد لعنت بر آن ابلیس بادشد مُصَوَّر آن زمان ابلیس زودگفت ای قَحْبهٔ قَدیدِ بی‌ورودمن همه عمر این نیندیشیده‌امنه ز جز تو قَحْبه‌ای این دیده‌امتخم نادر در فَضیحَت کاشتیدر جهان تو مُصْحَفی نگذاشتیصد بلیسی تو خَمیس اندر خَمیسترک من گوی ای عَجوزهٔ دَرْدَبیسچند دزدی عَشْر از علم کتابتا شود رویت مُلَوَّن هم‌چو سیب؟چند دزدی حرف مردان خداتا فروشی و ستانی مَرحَبا؟رنگ بر بسته ترا گُلگون نکردشاخ بر بسته فَنِ عُرجون نکردعاقبت چون چادر مرگت رسداز رُخَت این عَشرها اندر فتدچونک آید خیزخیزان رَحیلگم شود زان پس فنون قال و قیلعالم خاموشی آید پیش بیستوای آنک در درون اُنسیش نیستصیقلی کن یک دو روزی سینه رادفتر خود ساز آن آیینه راکه ز سایهٔ یوسف صاحب‌قِرانشد زلیخای عجوز از سَر جوانمی‌شود مُبْدَل به خورشید تَموزآن مِزاج بارِد بَرْدُ الْعَجوزمی‌شود مُبْدَل بسوز مریمیشاخ لب خشکی به نخلی خُرّمیای عَجوزه چند کوشی با قضا؟نقد جو اکنون رها کن ما مَضیچون رخت را نیست در خوبی امیدخواه گُلگونه نِه و خواهی مِداد 
    3 hr 52 min
  • Ganj e Hozour Program #471
    برنامه شماره ۴۷۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی PDF متن نوشته شده برنامه با فرمت  PDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸
    رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
    فروبُرید ساعدها برای خوب کنعان را
    چو آمد جان جان جان نشاید برد نام جان
    به پیشش جان چه کار آید مگر از بهر قربان را
    بُدَم بی‌عشق گمراهی درآمد عشق ناگاهی
    بُدَم کوهی شدم کاهی برای اسب سلطان را
    اگر تُرکست و تاجیکست بدو این بنده نزدیکست
    چو جان با تن ولیکن تن نبیند هیچ مر جان را
    هلا یاران که بخت آمد گه ایثار رخت آمد
    سلیمانی به تخت آمد برای عَزل شیطان را
    بجه از جا چه می‌پایی چرا بی‌دست و بی‌پایی
    نمی‌دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را
    بکن آن جا مناجاتت بگو اسرار و حاجاتت
    سلیمان خود همی‌داند زبان جمله مرغان را
    سخن بادست ای بنده کند دل را پراکنده
    ولیکن اوش فرماید که گرد آور پریشان را
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت شماره ۳۱
    تو خلیل وقتی ای خورشیدْهُش
    این چهار اَطیارِ ره‌زن را بکُش
    زانک هر مرغی ازینها زاغ‌وَش
    هست عقل عاقلان را دیده‌کَش
    چار وصف تن چو مرغان خلیل
    بِسمِلِ ایشان دهد جان را سَبیل
    ای خلیل اندر خلاص نیک و بد
    سر ببرشان تا رهد پاها ز سَد
    کُل توی و جملگان اجزای تو
    بر گشا که هست پاشان پای تو
    از تو عالم روح زاری می‌شود
    پشت صد لشکر سواری می‌شود
    زانک این تن شد مقام چار خُو
    نامشان شد چار مرغ فتنه‌جو
    خلق را گر زندگی خواهی ابد
    سر ببُر زین چار مرغ شوم بَد
    بازشان زنده کن از نوعی دگر
    که نباشد بعد از آن زیشان ضرر
    چار مرغ معنویِّ راه‌زن
    کرده‌اند اندر دل خلقان وطن
    چون امیر جمله دلهای سَوِی
    اندرین دور ای خلیفهٔ حق توی
    سر ببُر این چار مرغ زنده را
    سَر مَدی کن خلق ناپاینده را
    بَطّ و طاوسست و زاغست و خروس
    این مثال چار خُلق اندر نُفوس
    بَطّ حرصست و خروس آن شهوتست
    جاه چون طاوس و زاغ اُمنیّتست
    مُنْیَتَش آن که بود اومیدساز
    طامع تَأبید یا عمر دراز
    بَطّ حرص آمد که نُوكش در زمین
    در تر و در خشک می‌جوید دَفین
    یک زمان نبود مُعطَّل آن گلو
    نشنود از حُکم جز اَمرِ کُلُوا
    هم‌چو یغماجیست خانه می‌کَنَد
    زود زود انبان خود پُر می‌کند
    اندر انبان می‌فشارد نیک و بد
    دانه‌های دُرّ و حَبّات نخَود
    تا مبادا یاغیی آید دگر
    می‌فشارد در جَوال او خشک و تر
    وقت تنگ و فرصت اندک، او مَخُوف
    در بغل زد هر چه زودتر بی‌وقوف
    لیک مؤمن ز اعتماد آن حیات
    مي كند غارت به مَهْل و با اَنات
    ايمن ست از فوت و از یاغی که او
    می‌شناسد قهر شه را بر عَدُو
    ايمن ست از خواجه‌تاشان دگر
    که بیایندش مزاحم صَرفه‌بَر
    عدل شه را دید در ضبط حَشَم
    که نیارد کرد کس بر کس ستم
    لاجرم نشتابد و ساکن بود
    از فَواتِ حَظِّ خود آمِن بود
    بس تَأنّی دارد و صبر و شکیب
    چشم‌ْسیر و مُؤثِرست و پاک‌جیبکین تَأنّی پرتو رحمان بود
    وان شتاب از هَزّهٔ شیطان بود
    زانک شیطانش بترساند ز فقر
    بارگیر صبر را بکشد به عَقْر
    از نُبی بشنو که شیطان در وعید
    می‌کند تهدیدت از فقر شدید
    تا خوری زشت و بری زشت و شتاب
    نی مروّت نی‌تَأنّی نی ثواب
    لاجرم کافر خورد در هفت بطن
    دین و دل باریک و لاغر زَفت بطن
    3 hr 52 min
  • Ganj e Hozour Program #470
    برنامه شماره ۴۷۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیمتن نوشته شده برنامه با فرمت PDFتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۰۰
    آن خواجه خوش لقا چه دارد؟
    آیینه‌اش از صفا چه دارد؟
    هان تا نروی تو در جَوالش
    رختش بطلب که تا چه دارد؟
    اندر سخنش کشان و بو گیر
    کز بوی می بقا چه دارد؟
    در گلشن ذوق او فرورو
    کز نرگس و لاله‌ها چه دارد؟
    هر چند کز انبیا بِلافید
    از گوهر انبیا چه دارد؟
    گر چه صلوات می‌فرستند
    از صَفوَت مصطفی چه دارد؟
    یا سایه خود بر او مینداز
    کو خود چه کس است؟ یا چه دارد؟
    در ساقی خویش چنگ درزن
    مندیش که آن سه تا چه دارد
    عمری پی زید و عمرو بردی
    زین پس بنگر خدا چه دارد
    از سرمجموع اصل مگذر
    کاین اصل جدا جدا چه دارد
    این کاه سخن دگر مپیما
    بندیش که کهربا چه دارد
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۶۹
    پنج وقت آمد نماز و رهنمون
    عاشقان را فی صَلاةٍ دائِمون
    نه به پنج آرام گیرد آن خُمار
    که در آن سرهاست نی پانصد هزار
    حافظ، غزلیات، غزل شماره ۴۵۸
    نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
    ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی
    کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
    کی روی ره ز که پرسی چه کنی چون باشی
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷
    باد بر تخت سلیمان رفت کژ
    پس سلیمان گفت بادا کژ مَغَژ
    باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو
    ور روی کژ از کژم خشمین مشو
    این ترازو بهر این بنهاد حق
    تا رود انصاف ما را در سَبَق
    از ترازو کم کنی من کم کنم
    تا تو با من روشنی من روشنم
    هم‌چنین تاج سلیمان میل کرد
    روز روشن را برو چون لَیل کرد
    گفت تا جا کژ مشو بر فرق من
    آفتابا کم مشو از شرق من
    راست می‌کرد او به دست آن تاج را
    باز کژ می‌شد برو تاج ای فَتی
    هشت بارش راست کرد و گشت کژ
    گفت تاجا چیست آخر؟ کژ مَغَژ
    گفت اگر صد ره کنی تو راست من
    کژ شوم چون کژ روی ای مُؤتَمَن
    پس سلیمان اندرونه راست کرد
    دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد
    بعد از آن تاجش همان دم راست شد
    آنچنان که تاج را می‌خواست شد
    بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد
    تاج او می‌گشت تارَک‌جو به قصد
    هشت کَرَّت کژ بکرد آن مهترش
    راست می‌شد تاج بر فرق سرش
    تاج ناطق گشت کای شه ناز کن
    چون فشاندی پَر ز گِل پرواز کن
    نیست دستوری کزین من بگذرم
    پرده‌های غیب این بَرهم دَرَم
    بر دهانم نه تو دست خود ببند
    مر دهانم را ز گفت ناپسند
    پس ترا هر غم که پیش آید ز درد
    بر کسی تهمت مَنِه بر خویش گَرد
    ظن مبر بر دیگری ای دوستکام
    آن مکن که می‌سگالید آن غلام
    گاه جنگش با رسول و مطبخی
    گاه خشمش با شهنشاه سخی
    هم‌چو فرعونی که موسی هِشته بود
    طفلکان خلق را سر می‌ربود
    آن عدو در خانهٔ آن کور دل
    او شده اطفال را گردن گُسِل
    تو هم از بیرون بَدی با دیگران
    واندرون خوش گشته با نفس گران
    خود عدوت اوست قندش می‌دهی
    وز برون تهمت به هر کس می‌نهی
    هم‌چو فرعونی تو کور و کوردل
    با عدو خوش بی‌گناهان را مُذِل
    چند فرعونا کُشی بی‌جُرم را
    می‌نوازی مر تنِ پُر غُرم را
    عقل او بر عقل شاهان می‌فزود
    حکم حق بی‌عقل و کورش کرده بود
    مُهر حق بر چشم و بر گوش خرد
    گر فلاطونست حیوانش کند
    حکم حق بر لوح می‌آید پدید
    آنچنان که حکم غیب بایزید
    3 hr 37 min
  • Ganj e Hozour Program #469
    برنامه شماره ۴۶۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۷۲۸ 
    مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
    وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
    چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
    به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
    کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
    من و تن و دل من سایه شهنشاهم
    به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
    به توست آگهی من اگر من آگاهم
    نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است
    نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم
    نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست
    که چون کُلیچه فتاده کنون در اَفواهم
    ز هر دو عالم، پهلوی خود تهی کردم
    چو هی نشسته به پهلوی لامِ اَللّهَم
    ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
    بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
    چو قُل هُوَ الله مجموع غرق تَنزیهم
    نه چون مُشَبِهیان سرنگون اَشباهَم
    اگر تَتار غَمَت خشم و تُرکیی آرد
    به عشق و صبر کمربسته همچو خَرگاهم
    اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام
    به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم
    برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
    که زیر عُقده هجرت بمانده چون ماهم
    مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۱۵۰۸
    مجموع جهان عاشق یک پارهٔ من
    چاره‌گر و چاره‌ساز بیچارهٔ من
    خورشید و فلک غلام سیارهٔ من
    نظاره‌گر دو کون نظارهٔ من
    حافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۷۵
    ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
    به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
    حافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۲۱
    هر آن کو خاطر مجموع و یار نازنین دارد
    سعادت همدم او گشت و دولت همنشین دارد
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۷۸
    جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری
    نی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
    سی سال در پی تو چو مجنون دویده‌ام
    اندر جزیره‌ای که نه خشکی است و نی تری
    غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی
    مشغول بود فکر به ایمان و کافری
    ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست
    هم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
    ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون
    ای جمله چیزها تو و از چیزها بری
    ای رو و پشت عالم در روی من نگر
    تا از رخ مزعفر من زعفران بری
    طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان
    با صد هزار غم که نهانند چون پری
    مولوی، دیوان شمس، ترجیعات شماره ۳۵
    زهی دریا زهی بحر حیاتی
    زهی حسن و جمال و فر ذاتی
    ز تو جانم براتی خواست از رنج
    یکی شمعی فرستادش، براتی
    در آن شطرنج اگر بردی تو، شاهی
    ولی کو بخت پنهان؟! چونک ماتی
    خداوند شمس دین دریای جان‌بخش
    تو شورستان درین دولت، مواتی
    زهی شاهی، لطیفی، بی‌نظیری
    که مجموعست ازو جان شتاتی
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۴۰۷
    گفت اَستر راست گفتی ای شتر
    این بگفت و چشم کرد از اشک پر
    ساعتی بگریست و در پایش فتاد
    گفت ای بگزیدهٔ رَبِ الْعِباد
    چه زیان دارد گر از فرخندگی
    در پذیری تو مرا دربندگی
    گفت چون اقرار کردی پیش من
    رو که رستی تو ز آفات زَمَن
    دادی انصاف و رهیدی از بلا
    تو عدو بودی شدی ز اهل ولا
    خوی بد در ذات تو اصلی نبود
    کز بد اصلی نیاید جز جُحود
    آن بد عاریتی باشد که او
    آرد اقرار و شود او توبه‌جو
    هم‌چو آدم زَلَّتش عاریه بود
    لاجَرَم اندر زمان توبه نمود
    چونک اصلی بود جرم آن بلیس
    ره نبودش جانب توبهٔ نفیس
    رو که رستی از خود و از خوی بد
    واز زبانهٔ نار و از دندان دَد
    رو که اکنون دست در دولت زدی
    در فگندی خود به بخت سرمدی
    اُدْخُلی تو فی عِبادی یافتی
    اُدْخُلی فی جَنَّتی دریافتی
    در عبادش راه کردی خویش را
    رفتی اندر خُلد از راه خفا
    اِهْدِنا گفتی صِراطَ الْمُسْتَقیم
    دست تو بگرفت و بُردت تا نَعیم
    نار بودی نور گشتی ای عزیز
    غوره بودی گشتی انگور و مَویز
    اختری بودی شدی تو آفتاب
    شاد باش اَللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
    ای ضیاءُ الْحَق حُسام‌الدّین بگیر
    شهد خویش اندر فکن در حوض شیر
    تا رهد آن شیر از تغییر طعم
    یابد از بحر مزه تکثیر طعم
    متصل گردد بدان بحر اَلَست
    چونک شد دریا ز هر تغییر رست
    منفذی یابد در آن بحر عسل
    آفتی را نبود اندر وی عمل
    غُرّه‌ای کن شیروار ای شیر حق
    تا رود آن غُرّه بر هفتم طبق
    چه خبر جان ملول سیر را؟
    کی شناسد موش، غُرّهٔ شیر را؟
    برنویس احوال خود با آب زر
    بهر هر دریادلی نیکوگهر
    آب نیلست این حدیث جان‌فزا
    یا رَبش در چشم قبطی خون نما
    3 hr 38 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners