Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #465
    برنامه شماره ۴۶۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر چهارم ، بیت ۳۳۷۷
    اشتری را دید روزی اَستری
    چونک با او جمع شد در آخُری
    گفت من بسیار می‌افتم برو
    در گَریوه و راه و در بازار و کو
    خاصه از بالای کُه تا زیر کوه
    در سر آیم هر زمانی از شِکوه
    کم همی‌افتی تو در رو بهر چیست؟
    یا مگر خود جان پاکت دولتیست؟
    در سر آیم هر دم و زانو زنم
    پوز و زانو زان خطا پر خون کنم
    کژ شود پالان و رختم بر سرم
    وز مُکاری هر زمان زخمی خورم
    هم‌چو کم عقلی که از عقل تباه
    بشکند توبه بهر دم در گناه
    مسخرهٔ ابلیس گردد در زَمَن
    از ضعیفی رأی آن توبه‌شکن
    در سر آید هر زمان چون اسب لنگ
    که بود بارش گران و راه سنگ
    می‌خورد از غیب بر سر زخم او
    از شکست توبه آن اِدْبارْخُو
    باز توبه می‌کند با رأی سست
    دیو یک تُف کرد و توبه‌ش را سُکُست
    ضعف اندر ضعف و کبرش آنچنان
    که به خواری بنگرد در واصلان
    ای شتر که تو مثال مؤمنی
    کم فُتی در رو و کم بینی زنی
    تو چه داری که چنین بی‌آفتی
    بی‌عِثاری و کم اندر رو فُتی؟
    گفت گر چه هر سعادت از خداست
    در میان ما و تو بس فرقهاست
    سر بلندم من دو چشم من بلند
    بینش عالی امانست از گزند
    از سر کُه من ببینم پای کوه
    هر گَو و هموار را من تُوه تُوه
    هم‌چنانک دید آن صدر اجل
    پیش کار خویش تا روز اجل
    آنچ خواهد بود بعد بیست سال
    داند اندر حال آن نیکو خصال
    حال خود تنها ندید آن متقی
    بلک حال مغربی و مشرقی
    نور در چشم و دلش سازد سَکَن
    بهر چه سازد؟ پی حُبُّ الْوَطَن
    هم‌چو یوسف کو بدید اول به خواب
    که سجودش کرد ماه و آفتاب
    از پس ده سال بلک بیشتر
    آنچ یوسف دیده بد بر کرد سر
    نیست آن یَنْظُر به نورِ الله گزاف
    نور ربانی بود گردون شکاف
    نیست اندر چشم تو آن نور، رو
    هستی اندر حس حیوانی گرو
    تو ز ضعف چشم بینی پیش پا
    تو ضعیف و هم ضعیفت پیشوا
    پیشوا چشمست دست و پای را
    کو ببیند جای را ناجای را
    دیگر آنک چشم من روشن‌ترست
    دیگر آنک خلقت من اَطْهَرست
    زانک هستم من ز اولاد حلال
    نه ز اولاد زنا و اهل ضَلال
    تو ز اولاد زنایی بی‌گمان
    تیر کژ پَرَّد چو بد باشد کمان
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم ، بیت ۲۶۴۸
    صد هزاران فضل داند از علوم
    جان خود را می‌نداند آن ظَلوم
    داند او خاصیت هر جوهری
    در بیان جوهر خود چون خری
    که همی‌دانم یَجُوز و لایَجُوز
    خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
    این روا و آن ناروا دانی ولیک
    تو روا یا ناروایی بین تو نیک
    قیمت هر کاله می‌دانی که چیست
    قیمت خود را ندانی احمقیست
    سعدها و نحسها دانسته‌ای
    ننگری سعدی تو یا ناشُسته‌ای
    جان جمله علمها اینست این
    که بدانی من کِیَم در یَومِ دین
    آن اصول دین بدانستی ولیک
    بنگر اندر اصل خود گر هست نیک
    از اُصولَیْنَت اصول خویش به
    که بدانی اصل خود ای مرد مِه
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم ، بیت ۲۲۱۱
    از دم حُبُ الْوَطَن بگذر مایست
    که وطن آن سوست جان این سوی نیست
    گر وطن خواهی گذر زآن سوی شَط
    این حدیث راست را کم خوان غلط
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم ، بیت ۳۴۸۸
    چونک تقصیر و فَسادی می‌رود
    آن حیات و ذوق پنهان می‌شود
    دید خود مگذار از دید خسان
    که به مردارت کشند این کرکسان
    چشم چون نرگس فروبندی که چی؟
    هین عصااَم کش که کورم ای اَچی؟
    وان عصاکش که گزیدی در سفر
    خود ببینی باشد از تو کورتر
    دست کورانه به حَبْلِ الله زن
    جز بر امر و نهی یزدانی مَتَن
    چیست حَبْلُ‌الله؟ رها کردن هوا
    کین هوا شد صَرصَری مر عاد را
    خلق در زندان نشسته از هواست
    مرغ را پرها ببسته از هواست
    ماهی اندر تابهٔ گرم از هواست
    رفته از مستوریان شرم از هواست
    خشم شِحنه شعلهٔ نار از هواست
    چارمیخ و هیبت دار از هواست
    شِحنهٔ اجسام دیدی بر زمین
    شِحنهٔ احکام جان را هم ببین
    3 hr 46 min
  • Ganj e Hozour Program #464
    برنامه شماره ۴۶۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ، تمامی اشعار این برنامه مولوی، مثنوی، دفتر دوم بیت ۱۸۷۸عاقلی بر اسب می‌آمد سوار
    در دهان خفته‌ای می‌رفت مار
    آن سوار آن را بدید و می‌شتافت
    تا رماند مار را، فرصت نیافت
    چونک از عقلش فراوان بُد مدد
    چند دَبُّوسی قوی بر خفته زد
    برد او را زخم آن دبّوس سخت
    زو گریزان تا به زیر یک درخت
    سیب پوسیده بسی بد ریخته
    گفت: ازین خور، ای بدرد آویخته
    سیب چندان مر ورا در خورد داد
    کز دهانش باز بیرون می‌فتاد
    بانگ می‌زد کای امیر آخر چرا
    قصد من کردی؟ چه کردم من تو را؟
    گر تو را ز اصل است با جانم ستیز
    تیغ زن، یکبارگی خونم بریز
    شوم ساعت که شدم بر تو پدید
    ای خنک آن را که روی تو ندید
    بی جنایت، بی گنه بی بیش و کم
    مُلحِدان جایز ندارند این ستم
    می‌جهد خون از دهانم با سُخُن
    ای خدا آخر مکافاتش تو کن
    هر زمان می‌گفت او نفرین نو
    اوش می‌زد کاندرین صحرا بدو
    زخم دبّوس و سوار همچو باد
    می‌دوید و باز در رو می‌فتاد
    مُمْتلی و خوابناک و سُست بُد
    پا و رویش صد هزاران زخم شد
    تا شبانگه می‌کشید و می‌گشاد
    تا ز صفرا قَی شدن بر وی فتاد
    زو بر آمد خورده‌ها زشت و نکو
    مار با آن خورده بیرون جست ازو
    چون بدید از خود برون آن مار را
    سجده آورد آن نکوکردار را
    سهم آن مار سیاه زشت زَفت
    چون بدید آن دردها از وَی برفت
    گفت خود تو جبرئیلِ رحمتی
    یا خدایی که ولیِّ نعمتی
    ای مبارک ساعتی که دیدیم
    مرده بودم جان نو بخشیدیم
    تو مرا جویان مثال مادران
    من گریزان از تو مانند خران
    خر گریزد از خداوند از خری
    صاحبش در پی ز نیکو گوهری
    نه از پی سود و زیان می‌جویدش
    بلكه تا گرگش ندرد یا دَدَش
    ای خنک آن را که بیند روی تو
    یا در افتد ناگهان در کوی تو
    ای روان پاک بستوده ترا
    چند گفتم ژاژ و بیهوده ترا
    ای خداوند و شهنشاه و امیر
    من نگفتم، جهل من گفت، آن مگیر
    شمه‌ای زین حال اگر دانستمی
    گفتن بیهوده کی تانستمی؟
    بس ثنایت گفتمی ای خوش خِصال
    گر مرا یک رمز می‌گفتی ز حال
    لیک خامش کرده می‌آشوفتی
    خامشانه بر سرم می‌کوفتی
    شد سرم کالیوه، عقل از سر بجست
    خاصه این سر را که مغزش کمترست
    عفو کن ای خوب‌روی خوب‌کار
    آنچ گفتم از جنون اندر گذار
    گفت اگر من گفتمی رمزی از آن
    زهرهٔ تو آب گشتی آن زمان
    گر ترا من گفتمی اوصاف مار
    ترس از جانت بر آوردی دمار
    مصطفی فرمود اگر گویم براست
    شرح آن دشمن که در جان شماست
    زهره‌های پُردلان هم بردَرَد
    نه رود ره، نه غم کاری خَورَد
    نه دلش را تاب ماند در نیاز
    نه تنش را قوت روزه و نماز
    همچو موشی پیش گربه، لا شود
    همچو بره پیش گرگ از جا رود
    اندرو نه حیله ماند، نه روش
    پس کنم ناگفته‌تان من پرورش
    همچو بوبکر ربابی تن زنم
    دست چون داود در آهن زنم
    تا مُحال از دست من حالی شود
    مرغِ پَر بَرکنده را بالی شود
    چون یَدُالله فَوْقَ اَیدیهم بُوَد
    دست ما را دست خود فرمود احد
    پس مرا دست دراز آمد یقین
    بر گذشته ز آسمان هفتمین
    دست من بنمود بر گردون هنر
    مُقریا بر خوان که اِنْشَقَّ القَمَر
    این صفت هم بهر ضعف عقلهاست
    با ضعیفان شرح قدرت کی رواست؟
    خود بدانی چون بر آری سر زخواب
    ختم شد وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب
    مر ترا نه قوّت خوردن بُدی
    نه ره و پروای قی کردن بُدی
    می‌شنیدم فُحش و خر می‌راندم
    رَبِّ یَسِّرْ زیر لب می‌خواندم
    از سبب گفتن مرا دستور نی
    ترک تو گفتن مرا مقدور نی
    هر زمان می‌گفتم از درد درون
    ِاهْدِ قَوْمی ِانَّهُمْ لا یَعْلَمُون
    سجده‌ها می‌کرد آن رسته ز رنج
    کای سعادت ای مرا اقبال و گنج
    از خدا یابی جزاها ای شریف
    قوت شکرت ندارد این ضعیف
    شکر حق گوید ترا ای پیشوا
    آن لب و چانه ندارم و آن نوا
    دشمنی عاقلان زین سان بود
    زهر ایشان ابتهاج جان بود
    دوستی ابله بود رنج و ضَلال
    این حکایت بشنو از بهر مثال
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۳۰
    دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخیز
    حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند
    3 hr 13 min
  • Ganj e Hozour Program #463
    برنامه شماره ۴۶۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۸۰
    نگارا مردگان از جان چه دانند؟
    کلاغان قدر تابستان چه دانند؟
    بر بیگانگان تا چند باشی؟
    بیا جان قدر تو ایشان چه دانند؟
    بپوشان قد خوبت را از ایشان
    که کوران سرو در بستان چه دانند؟
    خرامان جانب میدان خویش آ
    مباش آن جا، خران میدان چه دانند؟
    بزن چوگان خود را بر در ما
    که خامان لطف آن چوگان چه دانند؟
    بهل ویرانه بر جغدان منکِر
    که جغدان شهر آبادان چه دانند؟
    چه دانند ملک دل را تن پرستان؟
    گدایان طبع سلطانان چه دانند؟
    یکی مشتی از این بی‌دست و بی‌پا
    حدیث رستم دستان چه دانند؟
    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۳۴۱
    آن یکی آمد زمین را می‌شکافت
    ابلهی فریاد کرد و بَرنتافت
    کین زمین را از چه ویران می‌کنی
    می‌شکافی و پریشان می‌کنی
    گفت ای ابله برو و بر من مران
    تو عمارت از خرابی باز دان
    کی شود گلزار و گندم‌زار این
    تا نگردد زشت و ویران این زمین
    کی شود بستان و کشت و برگ و بر
    تا نگردد نظم او زیر و زبر
    تا بنشکافی به نشتر ریش چَغز
    کی شود نیکو و کی گردید نَغز
    تا نشوید خِلطهاات از دوا
    کی رود شورش کجا آید شفا
    پاره پاره کرده دَرزی جامه را
    کس زند آن درزی علامه را
    که چرا این اطلس بگزیده را
    بردریدی چه کنم بدریده را
    هر بنای کهنه که آبادان کنند
    نه که اول کهنه را ویران کنند
    هم‌چنین نجار و حَدّاد و قصاب
    هستشان پیش از عمارتها خراب
    آن هَلیله و آن بَلیله کوفتن
    زان تلف گردند معموری تن
    تا نکوبی گندم اندر آسیا
    کی شود آراسته زان خوان ما
    آن تقاضا کرد آن نان و نمک
    که ز شَستت وا رهانم ای سَمَک
    گر پذیری پند موسی وا رهی
    از چنین شَست بد نامُنتَهی
    بس که خود را کرده‌ای بندهٔ هوا
    کرمکی را کرده‌ای تو اژدها
    اژدها را اژدها آورده‌ام
    تا با صلاح آورم من دم به دم
    تا دم آن از دم این بشکند
    مار من آن اژدها را بر کَنَد
    گر رضا دادی رهیدی از دو مار
    ورنه از جانت برآرد آن دمار
    گفت اَلْحق سخت اُستا جادوی
    که در افکندی به مکر اینجا دوی
    خلق یک‌دل را تو کردی دو گروه
    جادوی رخنه کند در سنگ و کوه
    گفت هستم غرق پیغام خدا
    جادوی کی دید با نام خدا
    غفلت و کفرست مایهٔ جادوی
    مشعلهٔ دینست جان موسوی
    من به جادویان چه مانم ای وقیح
    کز دمم پر رَشک می‌گردد مسیح
    من به جادویان چه مانم ای جُنُب
    که ز جانم نور می‌گیرد کتب
    چون تو با پَرِّ هوا بر می‌پری
    لاجرم بر من گمان آن می‌بری
    هر کرا افعال دام و دَد بُوَد
    بر کریمانش گمان بد بُوَد
    چون تو جزو عالمی هر چون بُوی
    کل را بر وصف خود بینی غَوی
    گر تو برگردی و بر گردد سرت
    خانه را گردنده بیند مَنظرت
    ور تو در کشتی روی بر یَم روان
    ساحل یم را همی بینی دوان
    گر تو باشی تنگ‌دل از مَلْحَمه
    تنگ بینی جَّوِ دنیا را همه
    ور تو خوش باشی به کام دوستان
    این جهان بنمایدت چون گُلسِتان
    ای بسا کس رفته تا شام و عراق
    او ندیده هیچ جز کفر و نفاق
    وی بسا کس رفته تا هند و هَری'
    او ندیده جز مگر بیع و شِری'
    وی بسا کس رفته ترکستان و چین
    او ندیده هیچ جز مکر و کمین
    چون ندارد مُدْرَکی جز رنگ و بو
    جملهٔ اقلیمها را گو بجو
    گاو در بغداد آید ناگهان
    بگذرد او زین سران تا آن سران
    از همه عیش و خوشیها و مزه
    او نبیند جز که قِشر خربزه
    که بود افتاده بر ره یا حشیش
    لایق سَیران گاوی یا خَریش
    خشک بر میخ طبیعت چون قَدید
    بستهٔ اسباب جانش لا یَزید
    وان فضای خَرْقِ اسباب و علل
    هست اَرضُ الله ای صدر اَجَل
    هر زمان مُبدَل شود چون نقش جان
    نو به نو بیند جهانی در عیان
    گر بود فردوس و اَنهارِ بهشت
    چون فسردهٔ یک صفت شد گشت زشت
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
    پیش از تو خامان دگر در جوش این دیگ جهان
    بس برطپیدند و نشد درمان نبود الا رضا
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۱۵۶
    یار لاحول گوی را چه کنم
    یار شیرین عِذار بایستی
    خوک دنیاست صید این خامان
    آهوی جان شکار بایستی
    همره بی‌وفا همی‌لنگد
    همره راهوار بایستی
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۲۶
    دیده‌ای کو از عدم آمد پدید
    ذات هستی را همه معدوم دید
    این جهان مُنتظَم محشر شود
    گر دو دیده مُبدَل و انور شود
    زان نماید این حقایق ناتمام
    که برین خامان بود فهمش حرام
    نعمت جنات خوش بر دوزخی
    شد محرم گرچه حق آمد سَخی
    در دهانش تلخ آید شهد خُلد
    چون نبود از وافیان در عهد خُلد
    مر شما را نیز در سوداگری
    دست کی جنبد چو نبود مشتری
    کی نظاره اهل بخریدن بود
    آن نظاره گول گردیدن بود
    پرس پرسان کین به چند و آن به چند
    از پی تعبیر وقت و ریش‌خند
    از ملولی کاله می‌خواهد ز تو
    نیست آن کس مشتری و کاله‌جو
    3 hr 38 min
  • Ganj e Hozour Program #462
    برنامه شماره ۴۶۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۵برگذری درنگری جز دل خوبان نبریسر مکش ای دل که از او هر چه کنی جان نبریتا نشوی خاک درش در نگشاید به رضاتا نکشی خار غمش گل ز گلستان نبریتا نکَنی کوه بسی دست به لَعلی نرسدتا سوی دریا نروی گوهر و مرجان نبریسر ننهد چرخ تو را تا که تو بی‌سر نشویکس نخرد نقد تو را تا سوی میزان نبریتا نشوی مست خدا غم نشود از تو جداتا صفت گرگ دَری یوسف کنعان نبریتا تو اَیازی نکنی کی همه محمود شویتا تو ز دیوی نرهی مُلک سلیمان نبرینعمت تن خام کند محنت تن رام کندمحنت دین تا نکشی دولت ایمان نبریخیره میا خیره مرو جانب بازار جهانز آنک در این بِیع و شَری این ندهی آن نبریخاک که خاکی نَهِلد سوسن و نسرین نشودتا نکَنی دَلق کُهن خلعت سلطان نبریآه گدارو شده‌ای خاطر تو خوش نشودتا نکُنی کافریی مال مسلمان نبریهیچ نبرده‌ست کسی مهره ز اَنبان جهانرنجه مشو ز آنک تو هم مهره ز انبان نبریمهره ز انبان نبرم گوهر ایمان ببرمگر تو به جان بُخل کنی جان بر جانان نبریای کشش عشق خدا می‌ننشیند کَرَمتدست نداری ز کِهان تا دل از ایشان نبریهین بکشان هین بکشان دامن ما را به خوشانز آنک دلی که تو بری راه پریشان نبریراست کنی وعده خود دست نداری ز کششتا همه را رقص کنان جانب میدان نبریهیچ مگو ای لب من تا دل من باز شودز آنک تو تا سنگ دلی لعل بدخشان نبریگر چه که صد شرط کنی بی‌همه شرطی بدهیز آنک تو بس بی‌طمعی زر به حُرُمدان نبریمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۵ شکر نعمت خوشتر از نعمت بُوَدشُکرْباره کی سوی نعمت رودشکر جانِ نعمت و نعمت چو پوستز آنک شکر آرد ترا تا کوی دوستنعمت آرد غفلت و شکر اِنتِباهصید نعمت کن بدامِ شکر شاه
    3 hr 24 min
  • Ganj e Hozour Program #461
    برنامه شماره ۴۶۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۶۵
    فقیر است او فقیر است او فقیرِ ابنِ الفقیر است او
    خبیر است او خبیر است او خبیرِ ابنِ الخبیر است او
    لطیف است او لطیف است او لطیفِ ابنِ اللطیف است او
    امیر است او امیر است او امیر ملک گیر است او
    پناه است او پناه است او پناه هر گناه است او
    چراغ است او چراغ است او چراغ بی‌نظیر است او
    سکون است او سکون است او سکون هر جنون است او
    جهان است او جهان است او جهان شهد و شیر است او
    چو گفتی سر خود با او بگفتی با همه عالم
    وگر پنهان کنی می‌دان که دانای ضمیر است او
    وگر ردت کنند این‌ها بنگذارد تو را تنها
    درآ در ظِلِّ این دولت که شاه ناگریز است او
    به سوی خرمن او رو که سرسبزت کند ای جان
    به زیر دامن او رو که دفع تیغ و تیر است او
    هر آنچ او بفرماید سَمِعْنا و اَطِعْنا گو
    ز هر چیزی که می‌ترسی مُجیر است او مُجیر است او
    اگر کفر و گنه باشد وگر دیو سیه باشد
    چو زد بر آفتاب او یکی بدر منیر است او
    سخن با عشق می‌گویم سَبَق از عشق می‌گیرم
    به پیش او کشم جان را که بس اندک پذیر است او
    بتی دارد در این پرده بتی زیبا ولی مرده
    مکش اندر برش چندین که سرد و زَمهریر است او
    دو دست و پا حِنی کرده دو صد مکر و مِری کرده
    جوان پیداست در چادر ولیکن سخت پیر است او
    اگر او شیر نر بودی غذای او جگر بودی
    ولیکن یوز را ماند که جویای پنیر است او
    ندارد فر سلطانی نشاید هم به دربانی
    که اندر عشق تُتْماجی برهنه همچو سیر است او
    اگر در تیر او باشی دوتا همچون کمان گردی
    از او شیری کجا آید ز خرگوشی اسیر است او
    دلم جوشید و می‌خواهد که صد چشمه روان گردد
    ببست او راه آب من به ره بستن نکیر است او
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۷۴
    حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
    بسی علتیان را ز غم بازخریدیم
    سَبَل‌های کهن را غم بی‌سر و بُن را
    ز رگ هاش و پی‌هاش به چنگاله کشیدیم
    طبیبان فصیحیم که شاگرد مسیحیم
    بسی مرده گرفتیم در او روح دمیدیم
    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۳۰
    عشق برید کیسه‌ام گفتم هی چه می کنی
    گفت تو را نه بس بُود نعمت بی‌کران من
    برگ نداشتم دلم می لرزید برگ وَش
    گفت مترس کآمدی در حرم امان من
    در برت آن چنان کشم کز بر و برگ وارهی
    تا همه شب نظر کنی پیش طرب کنان من
    بر تو زنم یگانه‌ای مست ابد کنم تو را
    تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من
    سینه چو بوستان کند دمدمه بهار من
    روی چو گلسِتان کند خَمرِ چو ارغوان من
    فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب
    به هستیش باید که خَستو شوی
    ز گفتار بیگار یکسو شوی
    3 hr 36 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners