Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #456
    برنامه شماره ۴۵۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهعطار، دیوان اشعار، غزلیات، شماره ۶۳
    اگر تو عاشقی معشوق دور است
    وگر تو زاهدی مطلوب حور است
    ره عاشق خراب اندر خراب است
    ره زاهد غرور اندر غرور است
    دل زاهد همیشه در خیال است
    دل عاشق همیشه در حضور است
    نصیب زاهدان اظهار راه است
    نصیب عاشقان دایم حضور است
    جهانی کان جهان عاشقان است
    جهانی ماورای نار و نور است
    درون عاشقان صحرای عشق است
    که آن صحرا نه نزدیک و نه دور است
    در آن صحرا نهاده تخت معشوق
    به گرد تخت دایم جشن و سور است
    همه دلها چو گلهای شکفته است
    همه جان‌ها چو صف‌های طیور است
    سراینده همه مرغان به صد لحن
    که در هر لحن صد سور و سرور است
    ازان کم می‌رسد هرجان بدین جشن
    که ره بس دور و جانان بس غیور است
    طریق تو اگر این جشن خواهی
    ز جشن عقل و جان و دل عبور است
    اگر آنجا رسی بینی وگرنه
    دلت دایم ازین پاسخ نفور است
    خردمندا مکن عطار را عیب
    اگر زین شوق جانش ناصبور است
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۴۳
    اَمْرَدی و کوسه‌ای در انجمن
    آمدند و مَجْمَعی بد در وطن
    مشتغل ماندند قوم مُنْتَجَب
    روز رفت و شد زمانه ثُلث شب
    زان عَزَب‌ْخانه نرفتند آن دو کس
    هم بخفتند آن سو از بیم عسس
    کوسه را بد بر زَنَخْدان چار مو
    لیک هم‌چون ماه بدرش بود رو
    کودک اَمْرَد به صورت بود زشت
    هم نهاد اندر پس کون بیست خشت
    لوطیی دب برد شب در انبهی
    خشتها را نقل کرد آن مُشْتَهی
    دست چون بر وی زد او از جا بجست
    گفت: هی تو کیستی ای سگ‌پرست؟
    گفت: این سی خشت چون انباشتی؟
    گفت: تو سی خشت چون بر داشتی؟
    کودک بیمارم و از ضعف خود
    کردم اینجا احتیاط و مُرْتَقَد
    گفت: اگر داری ز رنجوری تَفی
    چون نرفتی جانب دارُالشِّفا؟
    یا به خانهٔ یک طبیبی مُشفِقی
    که گشادی از سقامت مِغْلَقی؟
    گفت: آخر من کجا دانم شدن؟
    که بهرجا می‌روم من ممتحن
    چون تو زندیقی پلیدی ملحدی
    می بر آرد سر به پیشم چون ددی
    خانقاهی که بود بهتر مکان
    من ندیدم یک دمی در وی امان
    خانقه چون این بود بازار عام
    چون بود خر گله و دیوان خام
    خر کجا ناموس و تقوی از کجا
    خر چه داند خشیت و خوف و رجا
    عقل باشد آمنی و عدل‌جو
    بر زن و بر مرد اما عقل کو
    ور گریزم من روم سوی زنان
    هم‌چو یوسف افتم اندر افتتان
    یوسف از زن یافت زندان و فشار
    من شوم توزیع بر پنجاه دار
    آن زنان از جاهلی بر من تنند
    اولیاشان قصد جان من کنند
    نه ز مردان چاره دارم نه از زنان
    چون کنم که نی ازینم نه از آن
    بعد از آن کودک به کوسه بنگریست
    گفت او با آن دو مو از غم بریست
    فارغست از خشت و از پیکار خشت
    وز چو تو مادرفروش کِنگ زشت
    بر زَنَخ سه چار مو بهر نُمون
    بهتر از سی خشت گرداگرد کون
    ذره‌ای سایهٔ عنایت بهترست
    از هزاران کوشش طاعت‌پرست
    زانک شیطان خشت طاعت بر کند
    گر دو صد خشتست خود را ره کند
    خشت اگر پُرّاست بنهادهٔ توست
    آن دو سه مو از عطای آن سوست
    در حقیقت هر یکی مو زان کُهیست
    کان امان‌نامهٔ صلهٔ شاهنشهیست
    تو اگر صد قفل بنهی بر دری
    بر کند آن جمله را خیره‌سری
    شحنه‌ای از موم اگر مهری نهد
    پهلوانان را از آن دل بشکهد
    آن دو سه تار عنایت هم‌چو کوه
    سد شد چون فر سیما در وجوه
    خشت را مگذار ای نیکوسرشت
    لیک هم آمن مخسپ از دیو زشت
    رو دو تا مو زان کرم با دست آر
    وانگهان آمن بخسپ و غم مدار
    نَوم عالِم از عبادت به بود
    آنچنان علمی که مُسْتَنْبِه بود
    آن سکون سابح اندر آشنا
    به ز جهد اَعْجَمی با دست و پا
    اَعْجَمی زد دست و پا و غرق شد
    می‌رود سباح ساکن چون عُمُد
    علم دریاییست بی‌حد و کنار
    طالب علمست غواص بحار
    گر هزاران سال باشد عمر او
    او نگردد سیر خود از جست و جو
    کان رسول حق بگفت اندر بیان
    اینکه: مَنهومان هُما لا یَشْبَعان
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۳۸
    غیر مردن هیچ فرهنگی دگر
    در نگیرد با خدای ای حیله گر
    یک عنایت به ز صد گون اجتهاد
    جهد را خوفست از صد گون فساد
    وآن عنایت هست موقوف مَمات
    تجربه کردند این ره را ثقات
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۴۹
    مرد را زنبور اگر نیشی زند
    طبع او آن لحظه بر دفعی تند
    زخم نیش اما چو از هستی تست
    غم قوی باشد نگردد درد سست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۹۴
    که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد
    کوه را کی در رباید تند باد
    آنک از بادی رود از جا خسیست
    زانک باد ناموافق خود بسیست
    باد خشم و باد شهوت باد آز
    برد او را که نبود اهل نماز
    کوهم و هستی من بنیاد اوست
    ور شوم چون کاه بادم یاد اوست
    جز به باد او نجنبد میل من
    نیست جز عشق احد سرخیل من
    خشم بر شاهان شه و ما را غلام
    خشم را هم بسته‌ام زیر لگام
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰
    گر گریزی بر امید راحتی
    زان طرف هم پیشت آید آفتی
    هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست
    جز بخلوتگاه حق آرام نیست
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۶۶
    تخم بطی گر چه مرغ خانه‌ات
    کرد زیر پر چو دایه تربیت
    مادر تو بط آن دریا بدست
    دایه‌ات خاکی بد و خشکی‌پرست
    میل دریا که دل تو اندرست
    آن طبیعت جانت را از مادرست
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۳۹
    تو به هر حالی که باشی می‌طلب
    آب می‌جو دایما ای خشک‌لب
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۴۲
    این طلب‌کاری مبارک جنبشیست
    این طلب در راه حق مانع کشیست
    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۴۸
    ور تو نگدازی عنایتهای او
    خود گدازد ای دلم مولای او
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۴۷
    اصل خود جذبه است لیک ای خواجه‌تاش
    کار کن موقوف آن جذبه مباش
    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۴
    هم‌چو چه کن خاک می‌کن گر کسی
    زین تن خاکی که در آبی رسی
    گر رسد جذبهٔ خدا آب معین
    چاه ناکنده بجوشد از زمین
    3 hr 48 min
  • Ganj e Hozour Program #455
    برنامه شماره ۴۵۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۹۹
    در بخارا خوی آن خواجیم اَجَل
    بود با خواهندگان حُسن عمل
    دادِ بسیار و عطای بی‌شمار
    تا به شب بودی ز جودش زر نثار
    زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بود
    تا وجودش بود می‌افشاند جود
    همچو خورشید و چو ماه پاكباز
    آنچه گیرند از ضیا بدهند باز
    خاک را زربخش که بْوَد؟ آفتاب
    زر ازو در کان و گنج اندر خراب
    هر صباحی یک گره را راتبه
    تا نماند اُمّتی زو خایبه
    مبتلایان را بدی روزی عطا
    روز دیگر بیوگان را آن سخا
    روز دیگر بر علویان مقل
    با فقیهان فقیر مُشْتَغِل
    روز دیگر بر تهی‌دستان عام
    روز دیگر بر گرفتاران وام
    شرط او آن بود که کس با زبان
    زر نخواهد هیچ نگشاید لبان
    لیک خامش بر حوالی رهش
    ایستاده مفلسان دیواروش
    هر که کردی ناگهان با لب سؤال
    زو نبردی زین گنه یک حبه مال
    مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجا بُد یاسه‌اش
    خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش
    نادرا روزی یکی پیری بگفت
    ده زکاتم که منم با جوع جفت
    منع کرد از پیر و پیرش جد گرفت
    مانده خلق از جد پیر اندر شگفت
    گفت بس بی‌شرم پیری ای پدر
    پیر گفت: از من توی بی‌شرم‌تر
    کین جهان خوردی و خواهی تو ز طمع
    کان جهان با این جهان گیری به جمع
    خنده‌اش آمد مال داد آن پیر را
    پیر تنها برد آن توفیر را
    غیر آن پیر ایچ خواهنده ازو
    نیم حبه زر ندید و نه تسو
    نوبت روز فقیهان ناگهان
    یک فقیه از حرص آمد در فغان
    کرد زاری‌ها بسی چاره نبود
    گفت هر نوعی نبودش هیچ سود
    روز دیگر با رگو پیچید پا
    ناکس اندر صف قوم مبتلا
    تخته‌ها بر ساق بست از چپ و راست
    تا گمان آید که او اشکسته‌پاست
    دیدش و بشناختش چیزی نداد
    روز دیگر رو بپوشید از لُباد
    هم بدانستش ندادش آن عزیز
    از گناه و جرم گفتن هیچ چیز
    چونک عاجز شد ز صد گونه مکید
    چون زنان او چادری بر سر کشید
    در میان بیوگان رفت و نشست
    سر فرو افکند و پنهان کرد دست
    هم شناسیدش ندادش صدقه‌ای
    در دلش آمد ز حِرمان حُرقه‌ای
    رفت او پیش کفن‌خواهی پگاه
    که بپیچم در نمد، نِه پیش راه
    هیچ مگشا لب نشین و می‌نگر
    تا کند صدر جهان اینجا گذر
    بو که بیند مرده پندارد، به ظن
    زر در اندازد پی وجه کفن
    هر چه بدهد نیم آن بدهم به تو
    هم‌چنان کرد آن فقیر صله‌جو
    در نمد پیچید و بر راهش نهاد
    معبر صدر جهان آنجا فتاد
    زر در اندازید بر روی نمد
    دست بیرون کرد از تعجیل خود
    تا نگیرد آن کفن‌خواه آن صله
    تا نهان نکند ازو آن دَه‌ دله
    مرده از زیر نمد بر کرد دست
    سر برون آمد پی دستش ز پست
    گفت با صدر جهان چون بستدم؟
    ای ببسته بر من ابواب کرم
    گفت لیکن تا نمردی ای عنود
    از جناب من نبردی هیچ جود
    سِرِّ مُوتُوا قَبْلَ مُوْتٍ این بود
    کز پس مردن غنیمت‌ها رسد
    غیر مردن هیچ فرهنگی دگر
    در نگیرد با خدای ای حیله‌گر
    یک عنایت به ز صد گون اجتهاد
    جهد را خوفست از صد گون فساد
    وآن عنایت هست موقوف مَمات
    تجربه کردند این ره را ثقات
    بلک مرگش بی‌عنایت نیز نیست
    بی‌عنایت هان و هان جایی مه‌ایست
    آن زُمُرُّد باشد این افعی پیر
    بی زُمُرُّد کی شود افعی ضریر
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۷۹۶
    نیم ذره زان عنایت به بود
    که ز تدبیر خرد سیصد رصد 
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۶۹
    ذره‌ای سایهٔ عنایت بهترست
    از هزاران کوشش طاعت‌پرست
    ....
    جهد بی توفیق، جان کندن بود.
    ....
    نرود بی مدد لطف تو کاری از پیش.
    3 hr 18 min
  • Ganj e Hozour Program #454
    برنامه شماره ۴۵۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۴۳۶موشکی در کف مهار اشتریدر ربود و شد روان او از مِریاشتر از چستی که با او شد روانموش غِرّه شد که هستم پهلوانبر شتر زد پرتو اندیشه اشگفت بنمایم ترا تو باش خوشتا بیامد بر لب جوی بزرگکاندرو گشتی زبون پیل سترگموش آنجا ایستاد و خشک گشتگفت اشتر: ای رفیق کوه و دشتاین توقف چیست؟ حیرانی چرا؟پا بنه مردانه اندر جو درآتو قلاووزی و پیش آهنگ مندرمیان ره مباش و تن مزنگفت: این آب شگرفست و عمیقمن همی ترسم ز غرقاب ای رفیقگفت اشتر: تا ببینم حد آبپا درو بنهاد آن اشتر شتابگفت تا زانوست آب ای کور موشاز چه حیران گشتی و رفتی ز هوشگفت: مور تست و ما را اژدهاستکه ز زانو تا به زانو فرقهاستگر تو را تا زانو است ای پر هنرمر مرا صد گز گذشت از فرق سرگفت گستاخی مکن بار دگرتا نسوزد جسم و جانت زین شررتو مری با مثل خود موشان بکنبا شتر مر موش را نبود سخنگفت: توبه کردم از بهر خدابگذران زین آب مهلک مر مرارحم آمد مر شتر را گفت هینبرجه و بر کودبان من نشیناین گذشتن شد مسلم مر مرابگذرانم صد هزاران چون تراچون پیمبر نیستی پس رو به راهتا رسی از چاه روزی سوی جاهتو رعیت باش چون سلطان نه ایخود مران چون مرد کشتیبان نه ایچون نه ای کامل دکان تنها مگیردست خوش می باش تا گردی خمیراَنْصِتوا را گوش کن خاموش باشچون زبان حق نگشتی گوش باشور بگویی شکل استفسار گوبا شهنشاهان تو مسکین وار گوابتدای کبر و کین از شهوتستراسخی شهوتت از عادتستچون ز عادت گشت محکم خوی بدخشم آید بر کسی کت واکشدچون که تو گِل خوار گشتی هر که اوواکشد از گِل ترا باشد عدوبت پرستان چونک گرد بت تنندمانعان راه بت را دشمن اندچونک کرد ابلیس خو با سروریدید آدم را به چشم منکریکه به از من سروری دیگر بودتا که او مسجود چون من کس شودسروری زهرست جز آن روح راکو بود تریاق لانی ز ابتداکوه اگر پر مار شد باکی مدارکو بود در اندرون تریاق‌زارسروری چون شد دماغت را ندیمهر که بشکستت شود خصم قدیمچون خلاف خوی تو گوید کسیکینه ها خیزد ترا با او بسیکه مرا از خوی من بر می‌کندمر مرا شاگرد و تابع می کندچون نباشد خوی بد محکم شدهکی فروزد از خلاف آتش دروبا مخالف او مدارایی کنددر دل او خویش را جایی کندزانکه خوی بد بگشتست استوارمور شهوت شد ز عادت همچو مارمار شهوت را بکش در ابتلاورنه اینک گشت مارت اژدهالیک هر کس مور بیند مار خویشتو ز صاحبدل کن استفسار خویشتا نشد زر مس نداند من مسمتا نشد شه دل نداند مفلسمخدمت اکسیر کن مس وار توجور می کش ای دل از دلدار توکیست دلدار؟ اهل دل نیکو بدانکه چو روز و شب جهانند از جهانعیب کم گو بندهٔ الله رامتهم کم کن به دزدی شاه رامولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶تا کنی مر غیر را حَبر و سَنیخویش را بدخو و خالی می کنیمتصل چون شد دلت با آن عَدَنهین بگو مَهراس از خالی شدنامر قُل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست ایناَنصِتوا یعنی که آبت را به لاغهین تلف کم کن که لب خشکست باغمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۸۲آن مگس بر برگ کاه و بول خرهمچو کشتیبان همی افراشت سرگفت من دریا و کشتی خوانده اممدتی در فکر آن می مانده اماینک این دریا و این کشتی و منمرد کشتیبان و اهل و رای زنبر سر دریا همی راند او عَمَدمی نمودش آن قدر بیرون ز حدبود بی حد آن چمین نسبت بدوآن نظر که بیند آن را راست کوعالَمش چندان بُوَد کش بینشستچشم چندین بحر همچندینشستصاحب تاویل باطل چون مگسوهم او بول خر و تصویر خسگر مگس تاویل بگذارد به رایآن مگس را بخت گرداند همایآن مگس نبود کِش این عبرت بودروح او نه در خور صورت بودمولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۹گر نداری تو دم خوش در دعارو دعا می‌خواه ز اِخوان صفامولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۷۷مرغ جانش موش شد سوراخ‌جوچون شنید از گُربگان او عَرِّجُوازان سبب جانش وطن دید و قراراندرین سوراخ دنیا موش‌وارهم درین سوراخ بنّایی گرفتدرخور سوراخ دانایی گرفتپیشه‌هایی که مرو را در مزیدکاندرین سوراخ کار آید گزیدزانک دل بر کَند از بیرون شدنبسته شد راه رهیدن از بدن
    3 hr 25 min
  • Ganj e Hozour Program #453
    برنامه شماره ۴۵۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۵۹
    بنگر اندر نخودی در دیگ چون
    می‌جهد بالا چو شد ز آتش زبون
    هر زمان نخود بر آید وقت جوش
    بر سر دیگ و برآرد صد خروش
    که چرا آتش به من در می‌زنی
    چون خریدی چون نگونم می‌کنی؟
    می‌زند کفلیز کدبانو که نی
    خوش بجوش و بر مجه ز آتش‌ کُنی
    زان نجوشانم که مکروه منی
    بلک تا گیری تو ذوق و چاشنی
    تا غذا گردی بیامیزی بجان
    بهرخواری نیستت این امتحان
    آب می‌خوردی به بستان سبز و تر
    بهراین آتش بدست آن آب خور
    رحمتش سابق بدست از قهر زان
    تا ز رحمت گردد اهل امتحان
    رحمتش بر قهر از آن سابق شدست
    تا که سرمایهٔ وجود آید بدست
    زانک بی‌لذت نروید لحم و پوست
    چون نروید چه گدازد عشق دوست
    زان تقاضا گر بیاید قهرها
    تا کنی ایثار آن سرمایه را
    باز لطف آید برای عذر او
    که بکردی غسل و بر جستی ز جو
    گوید ای نخود چریدی در بهار
    رنج مهمان تو شد نیکوش دار
    تا که مهمان باز گردد شُکرساز
    پیش شه گوید ز ایثار تو باز
    تا به جای نعمتت منعم رسد
    جمله نعمتها برد بر تو حسد
    من خلیلم تو پسر پیش بچک
    سر بنه ِانّی اَرانی اَذْبَحُک
    سر به پیش قهر نه دل بر قرار
    تا ببُرَّم حلقت اسماعیل‌وار
    سر ببرم لیک این سر آن سریست
    کز بریده گشتن و مردن بریست
    لیک مقصود ازل تسلیم تست
    ای مسلمان بایدت تسلیم جست
    ای نخود می‌جوش اندر ابتلا
    تا نه هستی و نه خود ماند ترا
    اندر آن بستان اگر خندیده‌ای
    تو گل بستان جان و دیده‌ای
    گر جدا از باغ آب و گل شدی
    لقمه گشتی اندر اَحْیا آمدی
    شو غذا و قُوَّت و اندیشه‌ها
    شیر بودی شیر شو در بیشه‌ها
    از صفاتش رسته‌ای والله نخست
    در صفاتش باز رو چالاک و چست
    ز ابر و خورشید و ز گردون آمدی
    پس شدی اوصاف و گردون بر شدی
    آمدی در صورت باران و تاب
    می‌روی اندر صفات مستطاب
    جزو شید و ابر و انجمها بدی
    نفس و فعل و قول و فکرتها شدی
    هستی حیوان شد از مرگ نبات
    راست آمد اُقْتُلُونی یا ثِقات
    چون چنین بُردیست ما را بعد مات
    راست آمد ِانَّ فی قَتْلی حَیات
    فعل و قول و صدق شد قُوتِ مَلَک
    تا بدین معراج شد سوی فلک
    آنچنان کان طعمه شد قوت بشر
    از جمادی بر شد و شد جانور
    این سخن را ترجمهٔ پهناوری
    گفته آید در مقام دیگری
    کاروان دایم ز گردون می‌رسد
    تا تجارت می‌کند وا می‌رود
    پس برو شیرین و خوش با اختیار
    نه بتلخی و کراهت دزدوار
    زان حدیث تلخ می‌گویم ترا
    تا ز تلخیها فرو شویم ترا
    ز آب سرد انگور افسرده رهد
    سردی و افسردگی بیرون نهد
    تو ز تلخی چونک دل پر خون شوی
    پس ز تلخیها همه بیرون روی
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۹۶
    سگ شکاری نیست او را طوق نیست
    خام و ناجوشیده جز بی‌ذوق نیست
    گفت نخود چون چنینست ای ستی
    خوش بجوشم یاریم ده راستی
    تو درین جوشش چو معمار منی
    کفچلیزم زن که بس خوش می‌زنی
    همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ
    تا نبینم خواب هندستان و باغ
    تا که خود را در دهم در جوش من
    تا رهی یابم در آن آغوش من
    زانک انسان در غنا طاغی شود
    همچو پیل خواب‌بین یاغی شود
    پیل چون در خواب بیند هند را
    پیلبان را نشنود آرد دغا
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۲۰۳
    آن ستی گوید ورا که پیش ازین
    من چو تو بودم ز اجزای زمین
    چون بنوشیدم جهاد آذری
    پس پذیرا گشتم و اندر خوری
    مدتی جوشیده‌ام اندر زمن
    مدتی دیگر درون دیگ تن
    زین دو جوشش قوت حسها شدم
    روح گشتم پس ترا استا شدم
    در جمادی گفتمی زان می‌دوی
    تا شوی علم و صفات معنوی
    چون شدم من روح پس بار دگر
    جوش دیگر کن ز حیوانی گذر
    از خدا می‌خواه تا زین نکته‌ها
    در نلغزی و رسی در منتها
    زانک از قرآن بسی گمره شدند
    زان رسن قومی درون چه شدند
    مر رسن را نیست جرمی ای عنود
    چون ترا سودای سربالا نبود
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #452
    برنامه شماره ۴۵۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۱۵۷آمد از آفاق یار مهربانیوسف صدیق را شد میهمانکاشنا بودند وقت کودکیبر وسادهٔ آشنایی متکییاد دادش جور اخوان و حسدگفت کان زنجیر بود و ما اسدعار نبود شیر را از سلسلهنیست ما را از قضای حق گلهشیر را بر گردن ار زنجیر بودبر همه زنجیرسازان میر بودگفت چون بودی ز زندان و ز چاه؟گفت همچون در محاق و کاست ماهدر محاق ار ماه نو گردد دوتانی در آخر بدر گردد بر سما؟گرچه دردانه به هاون کوفتندنور چشم و دل شد و بیند بلندگندمی را زیر خاک انداختندپس ز خاکش خوشه‌ها بر ساختندبار دیگر کوفتندش ز آسیاقیمتش افزود و نان شد جانفزاباز نان را زیر دندان کوفتندگشت عقل و جان و فهم هوشمندباز آن جان چونک محو عشق گشتیُعْجِبُ الزُّراع آمد بعد کشتاین سخن پایان ندارد باز گردتا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد؟بعد قصه گفتنش گفت ای فلانهین چه آوردی تو ما را ارمغان؟بر در یاران تهی‌دست آمدنهست بی‌گندم سوی طاحون شدنحق تعالی خلق را گوید بحشرارمغان کو از برای روز نشر؟جِئْتُمونا و فُرادی بی نواهم بدان سان که خَلَقناکُم کَذاهین چه آوردید دست‌آویز راارمغانی روز رستاخیز را؟یا امید بازگشتنتان نبودوعدهٔ امروز باطلتان نمود؟منکری مهمانیش را از خریپس ز مطبخ خاک و خاکستر بریور نه‌ای منکر چنین دست تهیدر در آن دوست چون پا می‌نهی؟اندکی صرفه بکن از خواب و خورارمغان بهر ملاقاتش ببرشو قَلیلُ النَّومِ مِمَّا یَهْجَعُونباش در اسحار از یَسْتَغْفِروُنجنبشی اندک بکن همچون جنینتا ببخشندت حواس نوربینوز جهان چون رحم بیرون رویاز زمین در عرصهٔ واسع شویآنک اَرْضُ الله واسِع گفته‌اندعرصه‌ای دان کاولیا در رفته انددل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخنخل تر آنجا نگردد خشک شاخحاملی تو مر حواست را کنونکند و مانده می‌شوی و سرنگونچونک محمولی نه حامل وقت خوابماندگی رفت و شدی بی رنج و تابچاشنیی دان تو حال خواب راپیش محمولی حال اولیااولیا اصحاب کهفند ای عنوددر قیام و در تقلب هُم رُقودمی‌کشدشان بی تکلف در فعالبی‌خبر ذاتَ الْیَمین؟ ذاتَ الشِّمالچیست آن ذاتَ الْیَمین؟ فعلِ حَسَنچیست آن ذاتَ الشِّمال؟ اَشغالِ تنمی‌رود این هر دو کار از اوليابی‌خبر زین هر دو ایشان چون صداگر صدایت بشنواند خیر و شرذات که باشد ز هر دو بی‌خبرمولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲حال عارف این بود بی‌خواب همگفت ایزد هم رقود زین مرمخفته از احوال دنیا روز و شبچون قلم در پنجهٔ تقلیب ربآنک او پنجه نبیند در رقمفعل پندارد بجنبش از قلممولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۱۹۲گفت یوسف: هین بیاور ارمغاناو ز شرم این تقاضا زد فغانگفت: من چند ارمغان جستم تراارمغانی در نظر نامد مراحبه‌ای را جانب کان چون برم؟قطره‌ای را سوی عمان چون برم؟زیره را من سوی کرمان آورمگر به پیش تو دل و جان آورمنیست تخمی کاندرین انبار نیستغیر حسن تو که آن را یار نیستلایق آن دیدم که من آیینه‌ایپیش تو آرم چو نور سینه‌ایتا ببینی روی خوب خود در آنای تو چون خورشید شمع آسمانآینه آوردمت ای روشنیتا چو بینی روی خود یادم کنیآینه بیرون کشید او از بغلخوب را آیینه باشد مُشتَغَلآینهٔ هستی چه باشد؟ نیستینیستی بر گر تو ابله نیستیهستی اندر نیستی بتوان نمودمال‌داران بر فقیر آرند جودآینهٔ صافی نان خود گرسنه‌ستسوخته هم آینهٔ آتش‌زنه‌ستنیستی و نقص هر جایی که خاستآینهٔ خوبی جمله پیشه‌هاستچونک جامه چست و دوزیده بودمظهر فرهنگ درزی چون شودناتراشیده همی باید جذوعتا دروگر اصل سازد یا فروعخواجهٔ اشکسته‌بند آنجا رودکاندر آنجا پای اشکسته بودکی شود چون نیست رنجور نزارآن جمال صنعت طب آشکار؟خواری و دونی مسها بر ملاگر نباشد کی نماید کیمیا؟نقصها آیینهٔ وصف کمالو آن حقارت آینهٔ عز و جلالزانک ضد را ضد کند ظاهر یقینزانک با سرکه پدیدست انگبینهر که نقص خویش را دید و شناختاندر استکمال خود دو اسبه تاختزان نمی‌پرد به سوی ذوالجلالکو گمانی می‌برد خود را کمالعلتی بتر ز پندار کمالنیست اندر جان تو ای ذو دلالاز دل و از دیده‌ات بس خون رودتا ز تو این مُعجِبی بیرون شودعلت ابلیس انا خیری بدستوین مرض در نفس هر مخلوق هست
    3 hr 44 min
  • Ganj e Hozour Program #88
    برنامه شماره ۸۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۴۰۵میل هواش می کنم طال بقاش می زنمحلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنماز دل و جان شکسته‌ام بر سر ره نشسته‌امقافله خیال را بهر لقاش می زنمغیر طواشی غمش یا یلواج مرهمشهر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنماین دل همچو چنگ را مست خراب دنگ رازخمه به کف گرفته‌ام همچو سه تاش می زنمدل که خرید جوهری از تک حوض کوثریخفت و بها نمی‌دهد بهر بهاش می زنمشب چو به خواب می رود گوش کشانش می کشمچون به سحر دعا کند وقت دعاش می زنملذت تازیانه‌ام کی برسد به لاشه‌اشچون که گمان برد که من بهر فناش می زنمگر قمر و فلک بود ور خرد و ملک بودچونک حجاب دل شود زود قفاش می زنمگفتم شیشه مرا بر سر سنگ می زنیگفت چو لاف عشق زد تیغ بلاش می زنمهر رگ این رباب را ناله نو نوای نوتا ز نواش پی برد دل که کجاش می زنمدر دل هر فغان او چاشنی سرشته‌امتا نبری گمان که من سهو و خطاش می زنمخشم شهان گه عطا خنجر و گرز می زندمن به سخاش می کشم من به عطاش می زنمسخت لطیف می زنم دیده بدان نمی‌رسددل که هوای ما کند همچو هواش می زنمخامش باش زین حنین پرده راست نیست اینراه شماست این نوا پیش شماش می زنم
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners