خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان  ورد

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

Download on the App Store

خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد episodes

  • غزل شمارهٔ ۷۳- دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست


    1) دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است / هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل است

    2) یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دل است / بامدادان روی او دیدن صباح مُقبِل است

    3) آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان / چون مَلَک محبوس در زندان چاه بابل است

    4) پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی / باز می گویم که هر دعوی که کردم باطل است

    5) زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتل است / چون ز دست دوست می گیری ، شفای عاجل است

    6) من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست / دوستان ، معذور داریدم که پایم در گِل است

    7) باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان / ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقل است

    8) آن که می گوید نظر در صورت خوبان خطاست / او همین صورت همی بیند ، ز معنی غافل است

    9) ساربان ، آهسته ران کآرام جان در محمِل است / چارپایان بار بر پشتند و ، ما را بر دل است

    10) گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست / همچنانش در میان جانِ شیرین منزل است

    11) سعدی ، آسان است با هر کس گرفتن دوستی / لیک چون پیوند شد ، خو باز کردن مشکل است

    14 min
  • غزل شمارهٔ ۷۲- پای سرو بوستانی در گل است


    1) پای سرو بوستانی در گِل است / سرو ما را پای معنی در دل است

    2) هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد / طالعش میمون و فالش مُقبِل است

    3) نیک خواهانم نصیحت می کنند / خشت بر دریا زدن بی حاصل است

    4) ای برادر ، ما به گرداب اندریم / و آن که شُنعت می زند بر ساحل است

    5) شوق را بر صبر ، قوّت غالب است / عقل را با عشق ، دعوی باطل است

    6) نسبت عاشق به غفلت می کنند / و آن که معشوقی ندارد غافل است

    7) دیده باشی تشنه مُستعجِل به آب ؟ / جان به جانان همچنان مُستعجِل است

    8) بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ / در طریق عشقِ اوّل منزل است

    9) گر بمیرد طالبی در بند دوست / سهل باشد ، زندگانی مشکل است

    10) عاشقی می گفت و خوش خوش می گریست / جان بیاساید که جانان قاتل است

    11) سعدیا ، نزدیک رأی عاشقان / خلق مجنونند و ، مجنون عاقل است


    15 min
  • غزل شمارهٔ ۷۱- دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است


    1) دلی که عاشق و صابر بُوَد مگر سنگ است / ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است

    2) برادران طریقت ، نصیحتم مکنید / که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است

    3) دگر به خُفیه نمی بایدم شراب و سماع / که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است

    4) چه تربیت شنوم ؟ یا چه مصلحت بینم ؟ / مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است

    5) به یادگارِ کسی دامن نسیم صبا / گرفته ایم و ، دریغا که باد در چنگ است

    6) به خشم رفتۀ ما را که می بَرَد پیغام ؟ / بیا که ما سپر انداختیم ، اگر جنگ است

    7) بکُش چنانکه توانی که بی مشاهده ات / فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است

    8) ملامت از دل سعدی فرو نشُوید عشق / سیاهی از حبشی چون رود ؟ که خود رنگ است


    14 min
  • غزل شمارهٔ ۶۸- چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست


    1) چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر است / طعم دهانت از شکر ناب خوشتر است

    2) زنهار از آن تبسّم شیرین که می کنی / کز خندۀ شکوفۀ سیراب خوشتر است

    3) شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم / حاجت به شمع نیست ، که مهتاب خوشتر است

    4) دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان / امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است

    5) در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست / کَیمُختِ خارپشت ز سنجاب خوشتر است

    6) ز آن سوی بحر آتش اگر خوانی ام به لطف / رفتن به روی آتشم از آب خوشتر است

    7) ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار / با من مگو که چشم در احباب خوشتر است

    8) زهرم مده به دست رقیبان تندخوی / از دست خود بده که ز جُلّاب خوشتر است

    9) سعدی دگر به گوشۀ وحدت نمی رود / خلوت خوش است و صحبت اصحاب خوشتر است

    10) هر باب از این کتاب نگارین که برکنی / همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است


    13 min
  • غزل شمارهٔ ۶۶- هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است


    1) هر کسی را نتَوان گفت که صاحب نظر است / عشق بازی دگر و نَفس پرستی دگر است

    2) نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید / یا سپیدی ز سیاهی بشِناسد بصر است

    3) هر که در آتش عشقش نبُوَد آتش سوز / گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است 

    4) گر من از دوست بنالم ، نفَسم صادق نیست / خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است

    5) آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نَفس / آدمی خوی شود ، ور نه ، همان جانور است

    6) شربت از دست دلآرام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست ، که مستسقی از آن تشنه تر است

    7) من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم / هرچ از آن تلخ ترم گو تو بگویی ، شکر است

    8) ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست / خصم آنم که میان من و تیغت سپر است

    9) من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر / بندِ پایی که به دست تو بُوَد ، تاجِ سر است

    10) دست سعدی به جفا نگسَلد از دامن دوست / ترک لؤلؤ نتَوان گفت که دریا خطر است


    11 min
  • غزل شمارهٔ ۶۳- از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است


    1) از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است / پیغام آشنا نفَس روح پرور است

    2) هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده ای ؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگر است

    3) شاهد که در میان نبوَد ، شمع گو بمیر / چون هست ، اگر چراغ نباشد منوّر است

    4) اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ / صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است

    5) جان می روم که در قَدم اندازمش ز شوق / درمانده ام هنوز که نُزلی محقّر است

    6) کاش آن به خشم رفتۀ ما آشتی کنان / بازآمدی که دیدۀ مشتاق بر در است

    7) جانا ، دلم چو عود بر آتش بسوختی / وِ این دَم که می زنم ز غمت دود مِجمر است

    8) شب های بی توام شب گور است در خیال / ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

    9) گیسوت عنبرینۀ گردن تمام بود / معشوق خوب روی چه محتاج زیور است ؟

    10) سعدی ، خیال بیهده بستی امید وصل / هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصوّر است

    11) زنهار ، از این امید درازت که در دل است / هیهات ، از این خیال محالت که در سر است


    19 min
  • غزل شمارهٔ ۶۲- ای لعبت خندان لب لعلت که مزیده‌ست؟


    1) ای لعبت خندان ، لب لعلت که مزیده ست ؟ / وِای باغ لطافت ، بِهِ رویت که گَزیده ست ؟

    2) زیباتر از این صید همه عمر نکرده ست / شیرین تر از این خربزه هرگز نبریده ست

    3) ای خَضر ، حلالت نکنم چشمۀ حیوان / دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست ؟

    4) آن خون کسی ریخته ای یا می سرخ است ؟ / یا توت سیاه است که بر جامه چکیده ست

    5) با جمله برآمیزی و ، از ما بگُریزی / جُرم از تو نباشد ، گنه از بخت رمیده ست

    6) نیک است که دیوار به یکباره بیفتاد / تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده ست

    7) بسیار توقف نکند میوۀ بربار / چون عام بدانست که شیرین و رسیده ست

    8) گل نیز در آن هفته دهن باز نمی کرد / وِامروز نسیم سَحرش پرده دریده ست

    9) در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی / کشتی رود اکنون که تَتَر جِسر بریده ست

    10) رفت آنکه فُقاع از تو گشایند دگربار / ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده ست

    11) سعدی ، درِ بستان هوای دگری زن / وِاین کِشته رها کن در او گلّه چریده ست


    13 min
  • افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده‌ست 61


    1) افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست / یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست

    2) گر مدّعیان نقش ببینند پری را / دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست

    3) آن کیست که پیرامُن خورشید جمالش / از مُشکِ سیه دایرۀ نیمه کشیده ست

    4) ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید / فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده ست

    5) رحمت نکند بر دل بیچارۀ فرهاد / آن کس که سخن گفتن شیرین نشِنیده ست

    6) از دست کمان مهرۀ ابروی تو در شهر / دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده ست

    7) در وهم نیاید که چه مطبوع درختی / پیداست که هرگز کس از این میوه نچیده ست

    8) سرّ قلم قدرت بی چون الهی / در روی تو چون روی ، در آیینه پدیداست

    9) ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی دِه که محبّت نچشیده ست

    10) با این همه باران بلا بر سر سعدی / نشگفت اگرش خانۀ دل آب چکیده ست


    9 min
  • غزل شمارهٔ ۶۰- شب فراق که داند که تا سحر چند است

     

    شب فراق که داند که تا سحر چند است

    مگر کسی که به زندان عشق در بند است

    گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

    کدام سرو به بالای دوست مانند است؟

    پیام من که رساند به یار مهرگسل

    که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

    قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

    به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

    که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

    هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

    بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

    به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

    خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست

    بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست

    عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

    به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

    اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

    گمان برند که پیراهنت گل‌آکند است

    ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

    چه دستها که ز دست تو بر خداوند است

    فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

    بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

    ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

    گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است


    10 min
  • 1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ : یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟ 59


    1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ / یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟

    2) آن پری کز خَلق پنهان بود چندین روزگار / باز می بینم که در عالَم پدیدار آمده ست

    3) عود می سوزند یا گل می دمد در بوستان ؟ / دوستان ، یا کاروان مشکِ تاتار آمده ست ؟

    4) تا مرا با نقش رویَش آشنایی اوفتاد / هر چه می بینم به چشمم نقش دیوار آمده ست

    5) ساربانا ، یک نظر در روی آن زیبانگار / گر به جانی می دهد ، اینک خریدار آمده ست

    6) من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند / خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمده ست

    7) گر تو انکار نظر در آفرینش می کنی / من همی گویم که چشم از بهر این کار آمده ست

    8) وه که گر من باز بینم روی یار خویش را / مرده ای بینی که با دنیا دگربار آمده ست

    9) آنچه بر من می رود در بندت ای آرام جان / با کسی گویم که در بندی گرفتار آمده ست

    10) نِی که می نالد همی در مجلس آزادگان / زآن همی نالد که بر وی زخمِ بسیار آمده ست

    11) تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو / تا برفتی ، خوابم اندر چشم بیدار آمده ست

    12) سعدیا ، گر همّتی داری ، منال از جَور یار / تا جهان بوده ست ، جَور یار بر یار آمده ست


    11 min

About خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

From the publisher's feed

این برنامه به همت جناب محمد مستوفی حقیقی در کلاب هاوس برگزار شده

More shows like خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد

Shahpod.      شاه پاد by Ferdosi

Shahpod. شاه پاد

10 Listeners

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه by Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

Tales of the Shahnameh ---- بزم شاهنامه

6 Listeners