
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: تو و خورشید
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
تقدیم به رییس دانشمند دانشگاه تهران جناب آقای پرفسور رضا، که در جواب شعر «معنای عمر» قطعهای ساخته بودند.
ــــــــــــــــــ
گر چشمِ جان ز مهر تو خواندی حکایتی
در دل غمی نماندی و بر لب شکایتی
دانی ز شعرِ نغز تو ام بر زبان چه رفت؟
ای از بهشت جزوی و از رحمت آیتی
در جسمِ دانش آنکه تو را همچو جان دمید
کرد از کرم ز معجزِ عیسی حمایتی
اکنون تو جای خویشی و خورشید جای خویش
شب را نهایتی و سحر را بدایتی
من ذرهای زمینی و پایانگرفتهام
تو چشمهای فضایی و در حد غایتی
زینروی وصف شعر من است از زبان تو
وصفِ نهایتی ز لبِ بینهایتی
پیش از تو آن که بود که از سرّ کائنات
سنگین، به نثر بیهقی، آرد روایتی؟
وانگه ز گفتهی حافظ کِشد مدام
هر جا که یافت بیتیو در آن کنایتی
بنویس، باز گو، به امساک مگذران
تشنهست باغ شعر به ابر عنایتی
بنویس تا بداند گیتی زبان ما
شاهنشهی، گرچه ندارد ولایتی
مگذار کین گروه زنخزن فزون کنند
از آنچه کردهاند به عمدا جنایتی
دانی که هرکه را زبان نیست، هیچ نیست
کافیست نکتهای برِ اهل کفایتی
بس رازها نهفتم در زیرِ هر سخن
وان رازها تو خوانی و مردِ درایتی
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
▨ نام شعر: فرق مرد با زن
▨ شاعر: عالمتاج قائممقامی
▨ با صدای: مریم کوشا
▨ نقاشی پرتره: ابراهیم صدری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
_________
خواهرم پرسید فرق مرد و زن در چیست، گفتم:
گویمت این قصه را با نکتهای سر بسته اما
در دکان آفرینش جنس ما و اوست یکسان
عمر ما طی میشود در کیسهای در بسته اما
بر فراز کاخ هستی او به پرواز است و ما هم
جنبشی داریم در کنج قفس، پر بسته اما
دست قدرت فرش کردهست از ازل باغ جنان را
زیر پای مادران، بر روی مادر بسته اما
ناامید از بخت نتوان شد که بس درهای رحمت
پیش روی ماست، تا دامان محشر بسته اما
گر نبازی خویش را ای آشیان گمکرده ای زن
غیر از این ره نیز باشد راه دیگر، بسته اما
تا برون آید زن از این محبس مردآفریده
دست و پا باید، که هست ای جانِ خواهر، بسته اما
▨
عالمتاج قائممقامی
متخلص به ژاله
از کتاب دیوان عالمتاج قائممقامی (ژاله)، انتشارات ما، ۱۳۷۴: ۴۵
▨ نام شعر: دیدار و حضور
▨ شاعر: ژاله علو
▨ با صدای: ژاله علو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
باز یادت در دلم مستانه غوغا میکند
ز اشتیاقت آتشی در سینه بر پا میکند
میبرد تا روزهای دورِ دیدار و حضور
بر جمالت چشمِ دل غرق تماشا میکند
رگرگم پر میکند از سُکر عشقت دمبهدم
باز جانم را به بویت مست و شیدا میکند
جمله ذراتِ وجودم میکِشد سویت به جذب
واندر این جذبه مرا حیران و دروا میکند
هر زمان گم میشود در سایهسارِ وهمها
جستجو کرده مرا هر گوشه پیدا میکند
تا که بیند سازِ دل خاموش گشته، هر نفس
چنگ بر چنگش زند شور و نواها میکند
میگشاید بالهای اشتیاق جان من
رهگریزی از زمین تا آسمان وا میکند
آفتابی میدمد خورشیدوار اندر دلم
سینهام روشن چو مهر عالمآرا میکند
در هجوم دردهای جانگزای زندگی
بر شفایم معجزی همچون مسیحا میکند
میدهد دل بر دلم تا حرف دل گویم بدو
پس وجودم را به ذکرت جمله گویا میکند
ژالهها میبارد از چشمم به شوق روی تو
گوهرافشان دامنم را همچو دریا میکند
▨
ژاله علو
متخلص به ژاله
▨ نام شعر: صحرای بی پایان
▨ شاعر: ابولحسن ورزی
▨ با صدای: ابولحسن ورزی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
ز عقلِ نکتهبینان حل نشد هرگز معمایی
خوشا دیوانگیها با حریفِ بادهپیمایی
دمی از رنجِ حیرانی دل و جانم نیاساید
نه در آغوشِ محرابی، نه در پایِ چلیپایی
طنین عشق و آزادی نمیآید به گوش من
نه از آوازۀ دیری، نه از زنگ کلیسایی
کنشت و دیر و مسجد را چرا باید بنا کردن؟
تو را گر میتوان دیدن، ز هر سویی، به هر جایی
نهان از دیدۀ مایی و در دلهایِ ما پیدا*
نه با مایی نه بی مایی، نه پنهانی نه پیدایی
ز نقش عشق زیباتر ندارد زندگی نقشی*
در این خوابِ پریشان، خوشتر از این نیست رویایی
{نتابد گر فروغِ عِشق بر تاریکیِ دلها*
شبانِ تارِ ما را نیست صبحِ عالمآرایی}
سرابِ زندگانی میفریبد تشنهکامان را
تو گر سیرابِ عشقی، زین سرابت نیست پروایی
در این صحرای بیپایان، هزاران کاروان گم شد
که از ایشان نمیآید، نه پیغامی، نه آوایی
سواران بیخبر رفتند و این غم می کشد ما را
کز آنان گردِ راهی نیست، در دامانِ صحرایی
{غمِ فردا مخور امروز و، فرصت را غنیمت دان
چه دانی کز پسِ امروز خواهی داشت فردایی؟}
▨
ابولحسن ورزی
متخلص به طالع
ـــــــــــ
پینوشت اول: یکی از مشهورترین شعرهای ابولحسن ورزی، شعر با مطلع «آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود» است که شاید مشهورترین اثر وی باشد.
پینوشت دو: دو بیت در آکولاد آمده که در متن کتاب شعر ایشان هست اما در خوانش خوانده نشده است.
▨ نام شعر: دیگر تنها نیستم
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: samuel barber
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
بر شانهیِ من کبوتریست که از دهانِ تو آب میخورد
بر شانهیِ من کبوتریست که گلوی مرا تازه میکند.
بر شانهیِ من کبوتریست باوقار و خوب
که با من از روشنی سخن میگوید
و از انسان ــ که ربالنوعِ همه خداهاست.
من با انسان در ابدیتی پُرستاره گام میزنم.
□
در ظلمت حقیقتی جنبشی کرد
در کوچه مردی بر خاک افتاد
در خانه زنی گریست
در گاهواره کودکی لبخندی زد.
آدمها همتلاشِ حقیقتند
آدمها همزادِ ابدیتند
من با ابدیت بیگانه نیستم.
□
زندگی از زیرِ سنگچینِ دیوارهای زندانِ بدی سرود میخواند
در چشمِ عروسکهای مسخ، شبچراغِ گرایشی تابنده است
شهرِ من رقصِ کوچههایش را بازمییابد.
هیچ کجا هیچ زمان فریادِ زندگی بیجواب نمانده است.
به صداهای دور گوش میدهم از دور به صدای من گوش میدهند
من زندهام
فریادِ من بیجواب نیست، قلبِ خوبِ تو جوابِ فریادِ من است.
□
مرغِ صداطلاییِ من در شاخ و برگِ خانهی توست
نازنین! جامهی خوبت را بپوش
عشق، ما را دوست میدارد
من با تو رؤیایم را در بیداری دنبال میگیرم
من شعر را از حقیقتِ پیشانیِ تو درمییابم
با من از روشنی حرف میزنی و از انسان که خویشاوندِ همه خداهاست
با تو من دیگر در سحرِ رؤیاهایم تنها نیستم.
▨
احمد شاملو - ۱۳۳۴
از دفتر شعر هوای تازه
چاپ شده به سال ۱۳۳۶
▨ نام شعر: شباشب (با دوستان نوار بنان گوش میکنیم)
▨ شاعر: سبحان گنجی
▨ با صدای: سبحان گنجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
وقتی کسی زیاد برامان عزیز نیست
وقتی کنار صندلیِ فقر، میز نیست
وقتی که خاکِ کشورمان عدلخیز نیست
وقتی که ذوالفقار علی نیز تیز نیست
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
تریاک میکشیم و فراموش میکنیم
وقتی گذشته آتش و بیشهست زندگی
آینده بیثبات و کلیشهست زندگی
وقتی که مرگ میوه و ریشهست زندگی
وقتی هنوز مثل همیشهست زندگی
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
تریاک میکشیم و فراموش میکنیم
ما بیشمار مردمِ سربار ماتمیم
سرباز غصه در خط سردار ماتمیم
از بعد انقلابِ غم انصار ماتمیم
با اینکه چشمبسته گرفتار ماتمیم
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
تریاک میکشیم و فراموش میکنیم
آنقدر میکشیم که بالا بیاوریم
وقتی که دست خواست کسی، پا بیاوریم
پرویز را به جای زلیخا بیاوریم
قصاب را برای مداوا بیاوریم
کمکم چرا و پس چه و اما بیاوریم
وقتی که حالِ بد شده را جا بیاوریم
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
تریاک میکشیم و فراموش میکنیم
دنیا همین شبیست که تریاک میکشیم
روزِ برین شبیست که تریاک میکشیم
این بهترین شبیست که تریاک میکشیم
چون آخرین شبیست که تریاک میکشیم
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
تریاک میکشیم و فراموش میکنیم
ده بار گفتهایم به اصغر نمیکشیم
صد بار گفتهایم به اکبر نمیکشیم
پرسیدهاند مادر و خواهر. نمیکشیم
مادر نمیکشید؟ نه مادر. نمیکشیم
پس جمع میشوید شباشب چه میکنید؟
با دوستان نوار بنان گوش میکنیم
▨
سبحان گنجی
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: شاعر
♬ میکس: شهروز
ساندکلاد من
ــــــــــــــــــــــــ
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهی زمین
و یاس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد میآمد
در کوچه باد میآمد
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
به غنچههایی با ساقههای لاغر کم خون
و این زمان خستهٔ مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلو گاهش
بالا خزیدهاند و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند
سلام
سلام
و من به جفت گیری گلها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریده رنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت
زنده نبودهاست
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد
آنها ساده لوحی یک قلب را
با خود به قصر قصهها بردند
و اکنون
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیش را
در آبهای جاری خواهد رخت
و سیب را که سرانجام چیدهاست و بوییدهاست
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانه ترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرندهها
نمایان شدند
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعلههای بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود
در کوچهها باد میآمد
این ابتدای ویرانیست آن روز هم که دستهای تو ویران شد
باد میآمد
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولان سر شکسته پناه
آورد؟
ما مثل مردههای هزاران هزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار ای یگانه ترین یار
«آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
ز چند قطره خون
چیزی بجا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد
سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را
به حفرههای استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
ودر کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیم
و این جهان به لانهی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشههای اقاقی شدم
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمهی من بود، به درون نطفهی من بازگشته بود
و من در آینه میدیدش
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشههای اقاقی شدم
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهودهای در این دریچهی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
ـــــــــــــــــ
تذکر: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیهی شعر در اختیار ما نیست
▨ نام شعر: رضا براهنی - یئمهلی گؤزلریوی آچ {چشمهای خوردنیات را باز کن}
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــ
تذکر: ترجمهی فارسی شعر در انتها آمده است.
ــــــــــــــ
یئمهلی گؤزلَرووی آچ گؤزلیم
آچ او یئمهلی گؤزلَرووی
باغریما باسیم چییینلریوی
او آغ گولدَن آغراخ چییین لریوی
دِنه دِنه دِنه گینه
او دئمهلی سؤزلریوی
سَنه بَلهشیم بیردن بیره یار یاواش یاواش
اؤلوم سَنی دیریلیم سنی
اؤلو دیریلیم سنی
هویوخ قالیم سَنی
هویوخ، هویوخ،هویوخلوغون دیبینه قَدَر
یِمهلی گؤزلرووی آچ گؤزَلیم آچ او گوزلَرووی هییی
آباالم هییی
آباالممم
آغ یومورتا بویالی دیرناخالر
سورمه َ نی پیکاسو چَکمیش، اَیاغی رودَن بِج)ر(تمیش
شاقال سَنی گؤتورموش گؤتورموش هییی او گؤیلَره هییی
نَنه سی گؤزَل، اؤزوده گؤزل، باالسیدا اولسا باالدا بیر گؤزل هیییی
اوتور دیزیم اوستونده قوی اوتورسون گؤزَللیک بو قارا دونیایه
بیر اُد کیمی یاندیر یاندیر یاندیر اورهییمی قوی اؤلوم هییی هیییی
سونرا آچیم گؤزومی گؤروم دونیا تازاالنیب، قارانلیخ گئدیب، تازالیخ گَلیب، آزادلیخ گلیب، سَنی آلیب قوجاغینا گئدیر
گئدیر اوبیری یئرلره
یئللَنه یئللَنه اوبیری یئرلره
باخ ایندی یئرده او یئللَنن تئللره تئللره هیییی آباالم هییی آباالممم
قوخمالی بیر گؤزَلسین
اؤتورون مَنی دیهجاغام، دِئمهلییَم، دَلییَم
ایتی بیر پیچاخ کیمی کسیب او گؤزللیک یخهنی ییرتاجاغام او گؤزَللیکدن
دئمیشدیلر قالماز او گؤزللیک سنه قالیب قاالجاخ
سیندیرما شانینی ایاخ اوسته دورموشام مین ایلدی مونتظیرم
دئمهلییم دَلییم
باخیرال باال گَل اوتور دانیش
آچ او دیلی آچ
هییی آباالم هییی
آباالممم
سنی دانته منیم وَریمدن یازمیش
منیم وَریمدن ده شکسپیر سنی بؤلموش ژولیئت ایله اُفِلیانین آراسیندا
پاریس هِلنه ووروالندا من اوردایدیم هلن ده ایندی بوردادی
نیظامی سنین یِددی آدیوی یِددی گونبدین سینه سینه قازمیش
مجنونو دا من گتیردیم تازادان بیرده بیر سنه باخسین
چین پادیشاهیینن گئچدیم قی)ر(خ گئجه قیرخ اوتاخدان
سورا مین بیر ایل مین بیر گئجه تَه)ک( قالدیم
گؤردوم سنی کور اولدوم کور!
آمما گؤز قاباغییله گؤز آراسیندا سن اوردایدین
سونرا شیرین اؤپدی منی بیر گئجه چیخدیم چوخورالردان دونیا قارشیسینا خسرو پرویزین تاجی باشیمدا
من اَیاخیالین هییی
من اَیاخیالین هییی
تاج باشیمدا اَیاخیالین هییی آباالم هییی
آباالممم
اَللریمی قارانلیخالرا گَزدیریری
سن سیز دونیا یوخ
هئچ بیر شِی یوخ
اؤتورون منی یا گتیرون اؤنی
گؤزلریمی چیخارتمیشام
اؤز اؤزومون گؤزلریمه اوخ آتمیشام
کور ایسفندیار یا عاغیللی دَلی اُدیپ گیبی بو صحنهدَن چیخمالییَم
یادا نِی الیمده اُرفه کیمی گئتملییَم جهنّمه سنی تاپیب گَتیرمهلییَم
اؤتورون منی اؤتورون
من اَیاخیالین هییی
تاج باشیمدا اَیاخیالین هییی آباالم هیییی
آباالمم
قَره لر آفریقا دا سنین عشقوندن قارالمیش
چین سنی گؤرندن سورا بیر میلیارد آداما پارچاالنمیش
آژالردا سنین عشقونده آجالمیش
خراساندان گئچدون شیرازا گئتدون سونرا چیخدون ایصفاهاندان تبریزه گلدون
اوردا ددیلر قال قال سنی سئوَنلر بوردادی الر قال!
آمما سن قالمادون تَله سیهْ خزردَن حاجیترخانا، سورا مُسکویا گئتدون
دونیانی گزدون، منی یاد ائلهمهدون، یادوندان آتدون،قول بوتاغیمی سیندیردون
او یئمهلی گؤزلری منیم اوزومه باغالدین.
آمما من دورموشام بوردا دورموشام تاج باشیمدا اَیاخیالین
هویوخ هویوخ بو کور گؤزلریم ایله سنه
هویوخلوغون دیبینه قَدَر
ایندی دؤن گَل آچ آچ
یئمهلی گؤزلرووی آچ
آچ او یئمهلی گؤزلرووی هییی
آباالمممم هیییی آباالممم
اؤلوم سنی دیریلیم سنی
اؤلو دیریلیم سنی هییی
آباالم هیییی آباالممم
منیم دیلیمی آچ
آچ
آچ
آباالم! او دیلین گؤزلرینی آچ
آباالم هییی
آباالم هییی
آباالممم
* * *
ترجمه فارسی:
چشمهای خوردنیات را باز کن زیبایم،
باز کن آن چشمهای خوردنیات را.
شانههایت را به آغوشم بکشم،
آن آغوشهایت را که از رز سفید، سفیدتر است.
بگو، بگو، بگو دوباره
آن حرفهای گفتنیات را!..
ناگهان به تو آلوده شوم یار، یواش یواش،
بمیرم تو را، زنده شوم تو را،
مُرده زنده شوم.
بیخواب بمانم تو را
تا عمق بیخوابیِ بیخوابی، بیخواب بمانم.
آن چشمهای خوردنیات را باز کن،
باز کن آن چشمهایت را هِییییی...
آی بالام هِییییی...
آی بالام.... (اینجا «آی بالام» قابل ترجمه نیست، حرفی شبیه عزیزکم است.)
تخممرغ سفید، ناخنهای رنگین
سرمه را پیکاسو کشیده،
پا را رودن پدید آورده،
شاگال تو را برداشته
برداشته هِییییی...
آن آسمانها هِییییی...
مادرش زیبا،
خودش زیبا،
فرزندش باشد
فزرند هم یک زیبا هِییییی...
▨ شعر: دریاییها ۳۱
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من از جزیرههای نجات
من از دماغههای امید
از آبهای متروک
در خلوت بنادر ویران
خواهم گذشت.
خواهم گذشت:
از آب های کشکول،
از آب های کالا...
همراه قصههای درویش،
همراهم پندهای بازرگان
خواهم گذشت.
با کاروان امتعهی هند
با بارهای صمغ
طلا
عاج
نیشکر
با بارهای مرجان
مروارید
با بارهای ادویه و
عطر
از آبهای جاوه،
از آبهای مسقط و عمان،
خواهم گذشت.
از آبهای مشتاق؛
مشتاق ِ ماجرا
مشتاق قتل در کشتیهای رهزنان،
خواهم گذشت.
از جمع آبها،
- جمعیت فراری،
تصویری از فرار-،
ازگامهای رقص
-پیوسته در ترنّم تکرار-
از قلعههای مرتفع آب،
و برجهای رهگذر باد،
از چهرهی مصور فریاد
ـ یال بلند طوفان ـ
خواهم گذشت.
دریای بیتباهی!
ای بستر بلند عروسان آب!
و عاشقان هجرت-
برجادهای فروتن و وحشی!
چون بادبانهای سفید و شاد،،
از تو،
ای معبر مهاجرتِ شاهان!
خواهم گذشت.
ار آب های عنبر،
گهوارههای پر،
چون ماهیان تنبل
- پیوسته در معاشرتِ آبها -
ای آب ماهیانه!
از تو،
دریای بیستون و،
دروازه !
معماری ِ پریشان !
خواهم گذشت.
▨
شعر شماره ۳۱ از مجموعه شعرهای دریاییها
شامل شعرهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴
چاپ اول: ۱۳۴۴
ــــــــــــــــــــ
تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۲۹ است
▨ نام شعر: حکایت دریاست زندگی
▨ شاعر: شمس لنگرودی
▨ با صدای: شمس لنگرودی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون میآوریم
و تلالو آفتاب را میبینیم
زیر بوتهای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری طالع می شود.
▨
شمس لنگرودی
از دفتر شعر حکایت دریاست زندگی
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners