شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Download on the App Store

شعر | با صدای شاعر episodes

  • نیما یوشیج | او را صدا بزن | با صدای احمد کیایی

    ▨ نام شعر: او را صدا بزن

    ▨ شاعر: نیما یوشیج

    ▨ با صدای: احمد کیایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    جَیب سحر شکافته ز آوای خود خروس

    می خواند.

    بر تیزپای‌دلکش آوای خود سوار

    سوی نقاط دور

    می راند.

    بر سوی درّه‌ها که در آغوش کوه‌ها

    خواب و خیال روشن صبحند.

    بر سوی هر خراب و هر آباد

    هر دشت و هر دمن

    او را صدا بزن!

    بسیار شد به خواب

    این خفته‌ی فلج.

    در انتظار یک

    روز خوش فرج.

    پیوندهای او

    گشتند سرد

    از بس که خواب کرد

    از بس که خواب کرد

    بیم است کاو نخیزد از رخوت بدن

    او را صدا بزن!

    کوچید کاروان که به ده بود. مدتی است

    در چادر سفید عروس ایستاده است

    با چه طراوتی

    زیر «شماله» می گذرد ده. جدار راه

    چیده شده است با

    تنهایی از زنان

    تنهای مردها

    تنهای برهنه

    تنهای ژنده‌پوش

    آورده شادی همگان را به کار جوش.

    و یک کمر بزرگ شده‌ست آشیانه تا

    قاپد هر آن صدای گریزنده از دهن

    او را صدا بزن!

    آ وقت کاو رسید

    چار اسبه از رهش،

    در قلعه کس ندید

    زین رو به گوشه‌ای

    رفت و بیارمید.

    پای آبله ز راه و تنش کوفته شده

    گویی خیال زندگی‌اش از ره دماغ

    با ناامیدی‌ای نه‌به‌جا روفته شده،

    اما کنون که خسته تن از جنگ تن به تن

    او را صدا بزن!

    گرگی کشید کلّه و از کوه شد به زیر

    مطرود دل‌پلید

    بر تخته بست امید

    (هر شکل نابه‌جای نهان

    در گوشه‌های معرکه می‌ماند)

    تا دید کاو خروس

    می‌خواند؛

    و آوای او چو ضربت بر قطعه‌ی چدن

    او را صدا بزن!

    ▨ 

    نیما یوشیج

    دی ماه ۱۳۲۵

    7 min
  • حسین منزوی | زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد

    ▨ نام شعر: زنی که صاعقه‌وار آنک، ردای شعله به تن دارد

    ▨ شاعر: حسین منزوی

    ▨ با صدای: شاعر

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    زنی که صاعقه وار آنک، ردای شعله به تن دارد

    فرو نيامده خود پيداست که قصد خرمن من دارد


    هميشه عشق به مشتاقان ، پيام وصل نخواهد داد

    که گاه پيرهن يوسف، کنايه های کفن دارد


    کی‌ام ،کی‌ام که نسوزم من؟ تو کيستی که نسوزانی؟

    بهل که تا بشود ای دوست! هر آنچه قصد شدن دارد


    دوباره بيرق مجنون را دلم به شوق می‌افرازد

    دوباره عشق در اين صحرا هوای خيمه زدن دارد


    زنی چنين که تويی بی شک ،شکوه و روح دگر بخشد

    به آن تصوّر ديرينه ،که دل ز معنی زن دارد


    مگر به صافی گيسويت ،هوای خويش بپالايم

    در اين قفس که نفس در وی، هميشه طعم لجن دارد

    4 min
  • شهریار | ای صبا

    ▨ شعر: ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی

    ▨ شاعر: شهریار

    ▨ با صدای: شهریار

    ▨ موسیقی: قطعۀ تا‌ بی‌کران از سامان صمیمی

    ▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروز

    ــــــــــــــــ

    این شعر در رثای ابولحسن صبا سروده شده.

    ــــــــــــــــ

    ای صبا با تو چه گفتند که خاموش شدی

    چه شرابی به تو دادند که مدهوش شدی


    تو که آتشکدۀ عشق و محبت بودی

    چه بلا رفت که خاکسترِ خاموش شدی


    به چه دستی زدی آن ساز شبانگاهی را

    که خود از رقت آن بی‌خود و بی‌هوش شدی


    تو به صد نغمه زبان بودی و دل‌ها همه گوش

    چه شنفتی که زبان بستی و خود گوش شدی


    خلق را گر چه وفا نیست ولیکن گُل من!

    نه گمان دار که رفتی و فراموش شدی


    تا ابد خاطر ما خونی و رنگین از توست

    تو هم آمیخته با خونِ سیاووش شدی


    ناز می‌کرد به پیراهن نازک تن تو

    نازنینا! چه خبر شد که کفن‌پوش شدی*



    چنگی معبد گردون شوی ای رشک ملک!

    که به ناهید فلک همسر و هم‌دوش شدی


    شمع شب‌های سیه بودی و لبخندزنان

    با نسیم دم اسحار هم‌آغوش شدی


    شب مگر حور بهشتیت به بالین آمد

    که تواش شیفتۀ زلف و بناگوش شدی


    باز در خواب شب دوش تو را می‌دیدم

    وای بر من که توام خواب شب دوش شدی


    ای مزاری که صبا خفته به زیر سنگت

    به چه گنجینۀ اسرار که سرپوش شدی


    ای سرشک اینهمه لبریز شدن آنِ تو نیست

    آتشی بود در این سینه که در جوش شدی


    شهریارا! به جگر نیش زند تشنگیم

    که چرا دور از آن چشمه پر نوش شدی

    ▨

    سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی

    متخلص به شهریار

    ــــــــــــــــ

    * تقریبا فقط نیمی از غزل با صدای شاعر در دسترس است. و باقی غزل بدون خوانش است که در ادامه آمده.

    3 min
  • رضا براهنی | آرابا (گاری) | به زبان آذری

    ▨ نام شعر: آرابای {گاری}

    ▨ شاعر: رضا براهنی

    ▨ با صدای: رضا براهنی

    ▨ ترجمه فارسی به آذری: ایواز طاها

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــ

    تذکر: ترجمه هر سطر، داخل آکولاد آمده است.

    ــــــــــــــ

    قاپینی دابانیندان چیخاریب قالدیردیلار

    {در را از جايش كندند بلند كردند}


    قاپینی آرابایا چاتیب آپاردیلار.

    {در را به روى گارى انداختند بردند}


    ــ ایندی قاپی‌نین بوم‌بوش کانداری، یالقیز سوسوز ایتین آغزی کیمی گونش آلتیندا تؤوشومکده‌دیر ــ

    {ـ حالا فضاى خالى در چون دهان سگى تشنه و تنها در زير آفتاب له‌له‌زنان است‌ـ}


    اوتاق‌لاری آپاردیلار.

    {اتاقها را بردند}


    ــ کسکین سینیق شوشه‌لرله پنجره‌لرین بوش و سارسیلمیش دیوار‌لاری یالقیز قالمیش ــ

    {ـ با سطح شيشه‌هاى تيز و شكسته ديوارهاى خالى و مغبون پنجره‌ها تنها مانده‌ست ـ}


    ائویمیزی ده آپاردیلار گؤردون!

    {ديدى كه خانه‌ی ما را هم بردند}


    ایندی ایسه دویغولاریمیز دیده‌رگین آری‌لار سایاغی بیربیر ایتکین پتک‌لر آرخاسینجا گزیرلرــ

    {ـ احساس‌هاى ما حالا زنبورهاى سرگردانى هستند كه تك‌تك دنبال كندوى گمشده‌شان مى‌گردندـ}


    سونرا نؤوبه ساوالانا چاتدی.

    {آنگاه نوبت سبلان آمد}


    بیز اوشاق‌لار داغین چئوره‌سینده چنبر قوروب دوْنوخدوق

    {ما بچه‌ها اطراف كوه حلقه زديم تماشا كرديم}


    بیزی سایمازجا اؤز ایش‌لرینه قاریشمیشدی باش‌لاری

    {بى‌اعتنا به ما مشغول كار خود شده بودند}


    بیتیردیلر. سونرا گوجه‌نه‌ـ‌گوجه‌نه ساوالانی سؤکوب آرابا اوستونده داشیدیلار

    { فارغ شدند. و بعد: هن‌هن‌كنان سبلان را انداختند روى گارى بردند}


    تبریزین اولدوزلو گؤیونو قوپاریب آرابایا یوکله‌دیکلر.

    {و آسمان پرستاره‌ی تبريز را كندند انداختند روى گارى}


    آرابا اوستونده‌کی یوز مین‌لرجه تبریزلی گؤز هایقیریردی:

    {از روى گارى صدها هزار چشم درخشان تبريزى فرياد مى‌زدند:}


    بیزی آپاردیلار.

    {ما را بردند}


    و،

    {و،}


    آپاردیلار،

    {بردند}


    تبریز باغچالاری‌نین چیچک‌لری آغلاشیردی علیشاه أرکی آرابا اوستونده داشینیرکن.

    {گل‌هاى باغچه‌هاى تبريز مى‌گريستند وقتى كه ارك عليشاه را انداختند روى گارى بردند}


    ایندی قاریشقالاردان، سوروشورام گونشین یول‌لارینی

    { حالا از موريانه‌ها نشانى خورشيد را مى‌پرسيم}


    سنین یوخلوغوندا

    {اما تو نيستى}


    چونکی گلدیلر، سنی ده آتیب آرابا اوستونه آپاردیلار

    { زيرا كه آمدند و تو را انداختند روى گارى بردند}


    بیز سنین یوخلوغوندا بو اوچغون تورپاقلی عالمده نئیله‌ییریک؟

    {ما در غياب تو در اينجا در اين جهان خاكى ويران چه مى‌كنيم؟}


    زامانین اوتاییندان یوزمین‌لرله آرابانین گورولتوسونو گؤروروک یوخودا بیله

    {از دوردست‌هاى زمان غرش صدها هزار گارى را حتى در خواب نيز مى‌شنويم}


    گلیب بیزی ده آپارایدیلار تکی، بیزی ده.

    {ايكاش مى‌آمدند ما را هم مى‌بردند.}

    ▨ 

    رضا براهنی

    بیست و ششم مهر ۱۳۷۰ - تهران

    ـــــــ

    دکتر رضا براهنی این شعر را به زبان فارسی سروده است. ایواز طاها نویسنده، روزنامه نگار و فیلسوف آذربایجانی این شعر را به زبان آذربایجانی ترجمه کرده و دکتر براهنی این ترجمه را بسیار پسندیده و آنرا به آذری اجرا کرده است.

    دکتر براهنی در یادداشت تشکر خود برای ایواز طاها، چنین نگاشته است:

    * * *

    نئچه آی اؤنجه اوستاد رضا براهنی‌یه حصر اولونموش شعر آخشامیندا منیم ده کیچیک پایيم اولسون دئیه اوستادین "گاری" باشلیقلی شعرینی چئویریب ده‌یرلی شاعیریمیز سایین اسماعیل جمیلی‌یه گؤنده‌ردیم. اوستاد ايسه عؤمرومون أن سامباللی هدیه‌لریندن ساییلاجاق نئچه کلمه ایله منی اؤز لوطف و مرحمتینه غرق ائتمیشدی.



    ايواز طاهاي عزيزم،

    با سلام و با تشكر از ترجمۀ شعر ناچيز من به زبان تركي مادري، بايد بگويم كه ترجمه بر اصل پيشي گرفته است. دوستان آذربايجاني متن ترجمه را به من نشان دادند و آنقدر شاد شدم كه متني كه با مظلوميت شهر ما سر و كار دارد، مورد پسند شما واقع شده و راه زبان مادري ما را پيش گرفته است و تصورش را نمي­كردم كه ترجمۀ شعر بر خودم تأثيري قوي­تر از اصل داشته باشد.

    لطفا سلامها و احترام مرا بپذيريد.

    با بوسه­هاي فراوان،

    رضا براهني

    ۲۳ اكتبر ۲۰۱۱ - تورنتو، كانادا

    4 min
  • سیاوش کسرایی | باور

    ▨ نام شعر: باور

    ▨ شاعر: سیاوش کسرایی

    ▨ با صدای: سیاوش کسرایی

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــ

    باور نمی‌کند دل من مرگ خویش را

    نه! نه! من این یقین را باور نمی‌کنم

    تا همدم من است نفس‌های زندگی

    من با خیال مرگ دمی سر نمی‌کنم

    آخر چگونه گل خس و خاشاک می‌شود؟


    آخر چگونه این همه رویای نونهال

    نگشوده گل هنوز

    ننشسته در بهار

    می‌پژمرد به جان من و خاک می‌شود؟


    در من چه وعده‌هاست

    در من چه هجرهاست

    در من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شب

    این‌ها چه می‌شود؟


    آخر چگونه این همه عشاقِ بی‌شمار

    آواره از دیار

    یک روز بی‌صدا

    در کوره راه‌ها همه خاموش می‌شوند؟



    باور کنم که دخترکان سفیدبخت

    بی‌وصل و نامراد

    بالای بام‌ها و کنارِ دریچه‌ها

    چشم‌انتظار یار، سیه‌پوش می‌شوند؟


    باور نمی‌کنم که عشق نهان می‌شود به گور

    بی آنکه سر کشد گل عصیانی‌اش ز خاک

    باور کنم که دل

    روزی نمی‌تپد؟

    نفرین بر این دروغ! دروغ هراسناک!


    پل می‌کشد به ساحل آینده شعر من

    تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند

    پیغام من به بوسه‌ی لب‌ها و دست‌ها

    پرواز می‌کند

    باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی

    یک ره نظر کنند

    در کاوش پیاپی لب‌ها و دست‌هاست

    کاین نقش آدمی

    بر لوحه‌ی زمان

    جاوید می‌شود


    این ذره‌ذره گرمی خاموش‌وار ما

    یک روز بی‌گمان

    سر می‌زند جایی و خورشید می‌شود


    تا دوست داری‌ام

    تا دوست دارمت

    تا اشک ما به گونه هم می‌چکد ز مهر

    تا هست در زمانه یکی جانِ دوستدار

    کی مرگ می‌تواند

    نام مرا بروبد از یاد روزگار؟


    بسیار گل که از کف من برده است باد

    اما من غمین

    گل‌های یاد کس را پرپر نمی‌کنم

    من مرگ هیچ عزیزی را

    باور نمی‌کنم


    می‌ریزد عاقبت

    یک روز برگ من

    یک روز چشم من هم در خواب می‌شود

    زین خواب چشم هیچ‌کسی را گزیر نیست

    اما درون باغ

    همواره عطر باور من در هوا پر است.

    ▨

    سیاوش کسرایی

    5 min
  • هوشنگ ابتهاج | تا تو با منی

    ▨ نام شعر: تا تو با منی

    ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج

    ▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج

    ▨ موسیقی: Malte Marten

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ____________________

    تا تو با منی، زمانه با من است

    بخت و کامِ جاودانه با من است


    تو بهار دلکشی و من چو باغ

    شور و شوقِ صد جوانه با من است


    یاد دلنشینت، ای امید جان!

    هر کجا روم روانه با من است


    ناز نوش‌خندِ صبح اگر تو راست

    شور گریه‌ی شبانه با من است


    برگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیست

    رقص و مستی و ترانه با من است


    گفتمش مرادِ من، به خنده گفت

    لابه از تو و بهانه با من است


    گفتمش من آن سمند سرکشم

    خنده زد که تازیانه با من است


    هر کسش گرفته دامنِ نیاز

    ناز چشمش این میانه با من است


    خوابِ نازت ای پری ز سر پرید

    شب خوشت که شب فسانه با من است

    ▨ 

    هوشنگ اتبهاج

    متخلص به ا. سایه

    3 min
  • احمد شاملو | مرا تو بی‌سببی نیستی (شبانه)

    ▨ نام شعر: شبانه (مرا تو بی سببی نیستی)

    ▨ شاعر: احمد شاملو

    ▨ با صدای: احمد شاملو

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    مرا

    تو

    بی‌سببی

    نیستی.


    به‌راستی

    صلتِ کدام قصیده‌ای

    ای غزل؟

    ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی

    به آفتاب

    از دریچه‌ی تاریک؟


    کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.

    خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!


    □


    پسِ پُشتِ مردمکانت

    فریادِ کدام زندانی‌ست

    که آزادی را

    به لبانِ برآماسیده

    گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟ ــ

    ورنه

    این ستاره‌بازی

    حاشا

    چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.


    □


    نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.

    چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!


    □


    و دلت

    کبوترِ آشتی‌ست،

    در خون تپیده

    به بامِ تلخ.


    با این همه

    چه بالا

    چه بلند

    پرواز می‌کنی!


    ▨ 

    احمد شاملو

    فروردینِ ۱۳۵۱

    از دفتر شعر ابراهیم در آتش

    چاپ شده به سال ۱۳۵۲

    4 min
  • علی‌اکبر دهخدا | یاد آر ز شمع مرده یاد آر

    ▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر

    ▨ شاعر: علی‌اکبر دهخدا

    ▨ با صدای: ایرج گرگین

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    شاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.

    ـــــــــــــــــ

    ای مرغ سحر! چو این شب تار

    بگذاشت ز سر سیاه‌کاری،


    وز نفحه‌ی روح‌بخش اَسحار

    رفت از سرِ خفتگان خماری،


    بگشود گره ز زلفِ زرتار

    محبوبه‌ی نیلگون‌عماری،


    یزدان به کمال شد پدیدار

    و اهریمن زشت‌خو حصاری،


    یاد آر ز شمع مرده یاد آر 

    ▨



    ای مونسِ یوسف اندر این بند

    تعبیر عیان چو شد تو را خواب،


    دل پر ز شعف، لب از شکرخند

    محسودِ عدو، به کامِ اصحاب،


    رفتی بَرِ یار و خویش و پیوند

    آزادتر از نسیم و مهتاب،


    زان کو همه‌شام با تو یک‌چند

    در آرزوی وصال احباب،


    اختر به سحر شمرده، یاد آر 

     ▨

     


    چون باغ شود دوباره خرّم

    ای بلبلِ مستمندِ مسکین


    وز سنبل و سوری و سپَرغم

    آفاق، نگارخانه‌ی چین،


    گل، سرخ‌و به رخ عرق ز شبنم

    تو داده ز کف زمام تمکین 


    زان نوگلِ پیش‌رس که در غم

    ناداده به نارِ شوق تسکین،


    از سردیِ دی فسرده، یاد آر 

    ▨

     


    ای همرهِ تیهِ پورِ عمران

    بگذشت چو این سنینِ معدود،


    و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفان

    بنمود چو وعدِ خویش مشهود،


    وز مذبحِ زر چو شد به کیوان

    هر صبح شمیم عنبر و عود،


    زان کو به گناهِ قوم نادان

    در حسرت رویِ ارضِ موعود،


    بر بادیه جان سپرده، یاد آر 

    ▨



    چون گشت ز نو زمانه آباد

    ای کودک دوره‌ی طلایی


    وز طاعت بندگان خود شاد

    بگرفت ز سَر خدا، خدایی،


    نه رسم اِرم، نه اسمِ شدّاد،

    گِل بست زبان ژاژخایی،


    زان‌کس که ز نوکِ تیغِ جلاد

    مأخوذ به جرم حق‌ستائی


    تسنیمِ وصال‌خورده یاد آر 

    {پیمانه‌ی وصل‌خورده یاد آر} 

    ▨

    استاد علامه، علی‌اکبر دهخدا

    ـــــــــــــــــ

    پی‌نوشت: این شعر یکی از درخشان‌ترین شعرهای دوره مشروطه به‌شمار می‌رود و ادبیات معاصر را دگرگون کرد. این شعر را علامه‌ دهخدا پس از به توپ بسته شدن مجلس و در رثای یار جوان و همسنگر شهید خود، میرزا جهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) نوشته است.


    علی‌اکبرخان دهخدا درباره‌ی این شعر چنین توضیح می‌دهد:

    در روز ۲۲ جمادی الاولی ۱۳۲۶ قمری مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمه‌الله علیه، یکی از دو مدیر صور اسرافیل، را قزاق‌های محمدعلی شاه دستگیر کرده به باغ شاه بردند و در ۲۴ همان ماه در همان جا او را به طناب خفه کردند. بیست‌وهفت‌هشت روز دیگر چند تن از آزادی‌خواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا، بنا شد در ایوردن سوئیس روزنامه صور اسرافیل طبع شود.


    در همان اوقات شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه سپید (که عادتاً در تهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» من از این عبارت چنین فهمیدم که می‌گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته‌ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!» در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم، و فردا گفته‌های شب را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شماره‌ی اول صوراسرافیل منطبعه ایوردن سوئیس چاپ شد.


    برای توضیحات و جزییات ارزشمند بیشتر، پیشنهاد می‌کنم صفحه‌ی ویکی‌پدیای این شعر را ببینید.

    8 min
  • حمید مصدق | آبی خاکستری سیاه

    ▨ نام شعر: قصیده‌ی آبی خاکستری سیاه (کامل‌ترین نسخه موجود با صدای شاعر)

    ▨ شاعر: حمید مصدق

    ▨ با صدای: شاعر

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــ

    *این نسخه کامل‌ترین خوانش موجود از این قصیده، با صدای خود شاعر است، با این حال، شعر کامل نیست و به نظر می‌رسد بعد از این خوانش، شاعر تغییراتی در برخی واژگان داده و سطرهای زیادی نیز به شعر اضافه کرده است. متن نسخه‌ی تکمیل شده‌، در کتاب‌های چاپ شده و در اینترنت موجود است اما با این خوانش تفاوت هایی دارد. متاسفانه خوانشی از نسخه نهایی و با صدای شاعر در دسترس نیست. در ادامه متن دکلمه شده آمده و در بخش هایی که بعدا کامل‌تر شده، سه نقطه ... گذاشته شده..*

    ـــــــــــــــــــــــــ

    من قامت بلند تو را در قصیده‌ای

    با نقش ِ قلب ِ سنگ ِ تو، تصویر می‌کنم

    ...

    در شبان غم تنهايي خويش

    عابد چشم سخنگوي تو ام

    من در اين تاريكي

    من در اين تيره شب جان‌فرسا

    زائر ظلمت گيسوي توام

    ...

    شكن گيسوي تو

    موج درياي خيال

    كاش با زورق انديشه شبی

    از شط گيسوي مواج تو من

    بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

    كاش بر اين شط مواج سياه

    همه‌ی عمر سفر می‌كردم

    ...

    وای، باران

    باران

    شيشه‌ی پنجره را باران شست

    از دل من اما

    چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

    آسمان سربی رنگ

    من درون قفس ِ سرد ِ اتاقم دلتنگ

    می‌پرد مرغ ِ نگاهم تا دور

    وای، باران

    باران

    پر ِ مرغان نگاهم را شست


    خواب رویای فراموشی‌هاست

    خواب را دریابم

    که در آن دولت ِ خاموشی‌هاست 

    با تو در خواب مرا

    لذت ناب هم‌آغوشی هاست


    من شكوفايى گل‌هاى اميدم را در روياها مى‌بينم

    و ندايى كه به من مى‌گويد

    “گر چه شب تاريك است

    دل قوى‌دار ، سحر نزديك است “


    دل من در دل شب

    خواب پروانه‌شدن مى‌بيند

    مهر در صبح‌دمان داس به دست

    خرمن خواب مرا مى‌چيند

    آسمان‌ها آبى

    پر ِ مرغان صداقت آبى‌ست

    ديده در آينه‌ى صبح تو را مى‌بيند

    از گريبان تو صبح صادق

    مى‌گشايد پر و بال


    تو گل سرخ منى

    تو گل ياسمنى

    تو چنان شبنم پاك ِ سحرى

    نه

    از آن پاك‌ترى

    تو بهارى

    نه

    بهاران از توست

    از تو مى‌گيرد وام

    هر بهار اين همه زيبايى را

    ...

    در سحرگاه سر از بالش خواب بردار

    كاروان‌هاى فرومانده خواب از چشمت بيرون كن

    باز كن پنجره را

    تو اگر بازكنى پنجره را

    من نشان خواهم داد

    به تو زيبايى را

    بگذر از زيور و آراستگى

    من تو را با خود تا خانه‌ى خود خواهم برد

    كه در آن شكوت پيراستگى

    چه صفايى دارد

    آرى از سادگي‌اش

    چون تراويدن مهتاب به شب

    مهر از آن مى‌بارد

    باز كن پنجره را

    من تو را خواهم برد

    به عروسى عروسك‌هاى

    کودک خواهر من 

    كه در آن مجلس جشن

    صحبتى نيست ز دارايى داماد و عروس

    صحبت از سادگى و كودكى است

    چهره‌اى نيست عبوس

    کودک خواهر من

    در شب جشن عروسى عروسك‌هايش مى‌رقصد

    کودک خواهر من

    امپراتورى پر وسعت خود را هر روز

    شوكتى مى‌بخشد

    کودک خواهر من نام تو را مى‌داند

    نام تو را مى‌خواند

    گل قاصد آيا

    با تو اين قصه‌ى خوش خواهد گفت؟

    باز كن پنجره را

    من تو را خواهم برد

    به سَرِ رود خروشان حيات

    آب اين رود به سرچشمه نمى‌گردد باز

    بهتر آن است كه غفلت نكنيم از آغاز

    باز كن پنجره را

    صبح دميد

    ...

    و چه رویاهایی

    که تبه گشت و گذشت

    و چه پیوند صمیمیت‌ها

    که به آسانی یک رشته گسست

    چه امیدی، چه امید؟

    چه نهالی که نشاندم من و، بی بر گردید

    دل من می‌سوزد

    که قناری‌ها را پر بستند

    که پر پاک پرستوها را بشکستند

    و کبوترها را

    آه کبوترها را

    و چه امید عظیمی به عبث انجامید


    در ميان من و تو فاصله‌هاست

    گاه می‌انديشم

    می‌تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداريی

    تو توانايي بخشش داري

    دست‌هاي تو توانايي آن را دارد

    كه مرا

    زندگاني بخشد

    چشم‌های تو به من می‌بخشدی

    شور عشق و مستي

    و تو چون مصرع شعري زيبا

    سطر برجسته‌اي از زندگي من هستي

    ...

    من به بی‌سامانی

    باد را می‌مانم

    من به سرگردانی

    ابر را می‌مانم

    من به آراستگي خنديدم

    من ژوليده به آراستگي خنديدم

    سنگ طفلی، اما

    خواب نوشين كبوترها را در لانه می‌آشفت

    قصه‌ی بی سر و سامانی من

    باد با برگ درختان می‌گفت

    باد با من می‌گفت:

    ” چه تهيدستي مرد “

    مرد باور مي‌كرد


    من در آيينه رخ خود ديدم

    و به تو حق دادم

    آه مي‌بينم، می‌بينم

    تو به اندازه‌ی تنهايی من خوشبختی

    من به اندازه‌ی زيبايی تو غمگينم

    ه اميد عبثي

    من چه دارم كه تو را در خور ؟

    هيچ

    من چه دارم كه سزاوار تو؟

    هيچ

    تو همه هستي من، هستي من

    تو همه زندگي من هستي

    تو چه داري؟

    همه چيز

    تو چه كم داري؟ هيچ

    ي تو در مي ابم

    چون چناران كهن

    از درون تلخي واريزم را

    كاهش جان من اين شعر من است

    آرزو مي كردم

    كه تو خواننده ي شعرم باشي

    راستي شعر مرا مي خواني ؟

    نه ، دريغا ، هرگز

    باورنم نيست كه خواننده ي شعرم باشي

    كاشكي شعر مرا مي خواندي

    ...

    17 min
  • قیصر امین‌پور | می‌خواستم که ولوله بر پاکنم ولی

    ▨ نام شعر: می‌خواستم که ولوله بر پا کنم ولی

    ▨ شاعر: قیصر امین‌پور

    ▨ با صدای: شاعر

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ساندکلاد من 

    ────────

    می‌خواستم که ولوله بر پا کنم ولی

    با شورِ شعر محشر کبری کنم ولی


    با نی به هفت بند غزل ناله سر دهم

    با مثنوی رهی به نوا وا کنم ولی


    تا باز روح قدسی حافظ مدد کند

    دم می‌زدم که کار مسیحا کنم ولی


    فریاد را بکوبم پا بر سر سکوت

    یا دست کم به زمزمه نجوا کنم ولی


    دل بر کنم از این دل مرداب وار تنگ

    با رود رو به جانب دریا کنم ولی


    این بی کرانه آبی آیینه ی تو را

    با چشمِ تشنه، سیر تماشا کنم ولی


    «باید» به جای «شاید» و «آیا» بیاورم

    فکری به حال «گرچه» و «اما» کنم ولی

    4 min

About شعر | با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید

More shows like شعر | با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,896 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,065 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,067 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,161 Listeners

Owrsi Podcast | پادکست اورسی by Owrsi

Owrsi Podcast | پادکست اورسی

178 Listeners

Radio Tragedy رادیو تراژدی by Radio Tragedy Team

Radio Tragedy رادیو تراژدی

433 Listeners

کتاب صوتی ناصر زراعتی  - Ketab soti by Ketab soti

کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti

135 Listeners

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران by Mohammad Amin Chitgaran

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران

143 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,992 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

49 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

408 Listeners

Wrapup | رپاپ by amir soodbakhsh

Wrapup | رپاپ

516 Listeners

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian) by Jabe podcast

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian)

139 Listeners

اکنون -  صفحه رسمی by Aknoontalks

اکنون - صفحه رسمی

194 Listeners

قاب تاریخ by Mohamad Nazemi

قاب تاریخ

65 Listeners