
Sign up to save your podcasts
Or


▨ شعر: دلتنگیها شماره ۹
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
تا از سپیده گفتگوی ِمشروط
برخیزد؛
من،
تصویر هجرت از پل
بر می گیرم.
تصویر هجرت از پل،
از پلهی مناجاتم،
تا سفرههای شن،
تا سفرههای زخم،
سفر میكند.
بر سفرههای شن كلماتی آبی مهمانند.
مهمان هجرت،
ای نفس رفتهی من -ای پل متصاعد!-
كه جثهی زمین را،
در آن هزار فرسخ ِ نیلی
میغلتانی؛
چون است اینكه عشق
جز در هراس مرگ
ما را دگر به خویش نمی خواند؟
از ما جز استغاثه نمی ماند!
از ما -دروگران چراگاههای هوایی-
اینجا، میان گفتگوی مشروط،
اینجا، در انتحار اشباح،
جز سطلهای خالی در چاههای خالی!
كی از مزارع نمك
ما را عبود دادهست؟
▨
شعر شماره ۹ از مجموعه دلتنگیها
شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶
چاپ اول: ۱۳۴۶
ــــــــــــــــــــــــــــ
تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۸ است
▨ نام شعر: با پیکانِ چشمِ آهو
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با پیکان ِ چشم ِآهو کورم کورم
اما بهارم اسیر ِ بهار
پلنگش را با چشمانش هرکس رام کرده
رامم اسیر ِ بهارم
پوشیده با نامی و همان قفس
اکنون سراسر ِ جانم بیخواب بینفس
اسیر ِ بهارم اسیر ِ بهار رامم
از بالا بالای بالا صدای پایت را روشن میشنوم
پاهایت نامم را به آسمان و زمین میگویند وقتی که راه میروند
پنهان هستیم از دور در نجواهای آدمهایی که وقتی نامهاشان را میگوییم
نمیدانند که نام ِ یکدیگر را میگوییم
و نمیدانند چرا چرا نام ِ یکدیگر را میگوییم
و حالا برگشتی
از پشت گوشهایت نامم پیوسته آویزان بادا بادا
من به هر سایهی رودررو نام ِ تو را میگویم
تو بگو با هر سایهی رودررو که مرا میبینی در او
آوایی با ضامن ِ دورش و قزلآلای یک چشمی پرگوشت و کمینگاهش دریایی تنها با یک ماهی
رازی با چاقو چاقویی بیراز
آوایی از ناگهان
زاییدن در رویایی سه
نون ِ شیرین ِپستانها
آبی یا سبز یا میشی یا یشم با همه با هم ناممکن بی همه بی هم ناممکن نامش چشم
سارایی با ابروهای ساده
و موَشّح در معکوس ۸ِی قدسی، قدسی و شهوانی با هم پیش از این سطر ِ ما قبل ِ آخر
در دریایی چسبان تنهای ِ تنها در یک ماهی]
ماهی ماهی با پیکان ِ چشم ِ آهو
ناممکن
تا ابد ناممکن
[آهو
▨
۱۳۷۴/۷/۲ - تهران
این شعر سرآغازی است بر؛
ده قطعه از باز شکستن در سی قطعهی نو برای رویا و عروسی و مرگ
از مجموعه شعر ِ پس باده پیمایی با اژدها در تموز
______________________
پینوشت؛
مُوَشِّح به قطعه شعری میگویند که اگر حروف اول ابیات یا مصاریع آن راجمع کنیم، نام کس یا چیزی فراهم آید؛ مانند رباعی زیر که از اجتماع حروف نخستین مصراعهای آن، کلمهی «بوسه» حاصل میشود؛
بردی دل من، من از تو آن می طلبم
وز گم شدهی خویش نشان می طلبم
سرمصرع ِ هر کلام حرفی دارد
هر چیز که شد من از تو آن میطلبم
در نسخه دیگری از این شعر ِ دکتر براهنی، که در اینترنت منتشر شده، سطرهای اخر به اینصورت آمده است؛
…
آوایی با
ضامن دورش یک قزل آلای یک چشم پرگوشت در دریایی تنها با یک ماهی
رازی با چاقوی بی
زاییدن در رویایی سه
آوایی از
نون شیرین پستانها
آبی یا سبز یا میشی یا یشم
سارایی از ابروهای ساده
و موشح در معکوس ۸ی قدسی پیش از این سطر آخر [دریایی چسبان در تنها یک ماهی]
در این حالت، با توجه به اینکه شاعر در سطر آخر اشاره کرده که موشح را به صورت معکوس و در هشت سطر قبل از همین سطر آخر حساب کنیم، با انجام این کار میبینیم که در پنچ سطر ماقبل آخر به واژهی «ساناز» میرسیم که نام همسر دکتر براهنی است. و در سه سطر قبل اژ آن نیز به نام «رضا» میرسیم که اسم کوچک خود شاعر است!
حال که دوباره شعر را میخوانیم، درهای جدیدی برای ما باز شده است. مثلا در بخشی از شعر، گفته میشود؛
نمیدانند که نام ِ یکدیگر را میگوییم
و نمیدانند چرا چرا نام ِ یکدیگر را میگوییم.
▨ شعر: زیبا پرستی
▨ شاعر: علی وافی
▨ با صدای: علی وافی
▨ موسیقی: قطعهی «تنها» از حسام ناصری و سامان صمیمی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
علی وافی یکی از مهمترین شاگردان استاد شهریار به شمار میرود و سبک سرایش او نیز به شهریار نزدیک است.
ــــــــــــــــــــــ
دل میرود چو دیده به سوی جمالِ دوست
زیباپسند میکشد آنجا که رخ نکوست
آن چهرهای که چشم مرا میکشد به خویش
تقصیر چشم من نه، که تشویق حسن اوست
زنجیر لازم است به دیوانهای چو من
دل میرود به سوی کمندی که مو به موست
داد از دو چشم یاغی زیباپرست من
زیبا رخان هفتجهان را به جستجوست
این چشمهای من همه دنبال مهرخان
دل نیز با دو دیدهی من گرم گفتگوست
بنگر ببین تو حسن خداداد مهرخان
با این جمال ناز که این لحظه پیش روست
وافی که رند و کهنهنظرباز عالم است
داند که حسن و لطف همهی گلرخان از اوست
▨
علیرضا پوربزرگ وافی
متخلص به وافی
▨ نام شعر: مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
▨ شاعر: استاد شهریار
▨ با صدای: استاد شهریار
♪ موسیقی متن: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی
♪ پالایش و تنظیم این شعر: شهروز
────── ♪ ──────
مست آمدم ای پیر که مستانه بمیرم
مستانه در این گوشهی میخانه بمیرم
درویشم و بُگذار قلندر منشانه
کاکُل همه افشان به سر ِشانه بمیرم
میخانه به دور ِ سر ِمن چرخد و اینم
پیمان؛ به چرخیدن ِ پیمانه بمیرم
من بلبل ِعشاق؛ به دامی نشدم رام
در دام تو هم بی طمع ِدانه بمیرم
شمعیُّ و طواف ِحرمی بود که میخواست
پروانه بزایم من و پروانه بمیرم
من دُرّ یتیمم* صدفم سینهی دریاست
بگذار یتیمانه و دُردانه بمیرم
بیگانه شمردند مرا در وطن ِخویش
تا بیوطن و از همه بیگانه بمیرم
کو نیزن ِمیخانه؟ بگو جان به لب آور
تا با تب و لب بر لب ِ جانانه بمیرم
آن سلسلهی زلف که زُنّار ِ دلم بود
در گردنم آویز که دیوانه بمیرم
این دیر مغان تهچک ِ ایران ِ قدیم است
اینجاست که من بی چَک و بی چانه بمیرم
در زندگی افسانه شدم در همه آفاق
بگذار که در مرگ هم افسانه بمیرم
در گوشهی کاشانه بسی سوختم اما
آن شمع نبودم که به کاشانه بمیرم
سرباز ِجهادم من و از جبههی اَحرار
انصاف کجا رفته که در خانه بمیرم؟
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
────── ♪ ──────
پینوشتها؛
* دُرّ ِ یتیم یعنی مروارید بزرگ و آبداری که تنها و یکدانه در صدف باشد. در یتیم، گرانبهاتر و ارزشمندتر از مرواریدهای دیگر است
▨
در یک بیت از این غزل، درباره جهاد صحبت شده که بندهی حقیر علاقمند نبودم در پالایش من حضور داشته باشد؛ اما به رسم امانت آنرا نیز در دکلمه آوردم تا غزل بی کم و کاست به مخاطبان منعکس شود
▨ نام شعر: از میهن آنچه در چمدان دارم
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
این شعر، گلایهای است از شاعر برای دوستان وهمقلمان خود که از طرفی او را به مهاجرت از ایران تشویق کردند و از سوی دیگر او را بایکوت کرده و تنها گذاشتند. در این شعر به شعر شفیعی کدکنی (ای کاش آدمی وطنش را مثل بنفشه ها...) اشاره و از آن انتقاد میشود و همچنین به عبارت (چراغم در این خانه میسوزد) از احمد شاملو
ــــــــــــــــــــــــ
وطن کجاست؟
دلم برای چه تنگ است؟
گاهی از خود میپرسم
و دوست کیست؟
دلم برای که تنگ است؟
هنوز در گوشم زنگ میزند پیامتان که:
"نداری دگر امان این جا"
و پندتان که:
"خدارا! برو! ممان این جا!"
چنینم اکنون از چیست پس
که هر چه سوغات از کوی و سوی شما میرسد
به جز هلاهل و زقوم و زقنبوت ملامت نیست؟
چه کردهام؟
به جز که پند شما را به جان پذیرفتهام
و در نتیجه هماکنون
به لعنتآبادی از خاموشی و فراموشی نخفتهام
چرا به سرزنشم چنین و چندین بیپروایید؟
خدا نخواسته مستید و منگ؟
و یا به دلبری از طاعبان پاک مسلمان
همین تظاهر و تزویری میفرمایید؟
به خویش
راهم دادید
و در پذیرش و تایید خود
پناهم دادید
سپاه جهل و جنون
راه ِخانه چون بر من بست
چه کردهام؟
خدای من! اکنون چه کردهام؟
چه شدهاست؟
که بر شکیبِ خداوارتان گران میآید
همین که
همچو منی نیز
در کجای چه هنگامی از جهان شما
هست
چه کردهام؟
خدای من چه کردهام
که دوست نیز
نهد هیمهام بر آتشِ جان؟
درون دوزخِ بیدرکجای من
دریغ
چو رخت بربستم از میهنی که قاتل جان یا آرمانم می شد
اگر در آن میماندم
کاش
ای کاش میآمدید
در گمرکِ گریز
تفتیشم میکردید
تا میدیدید
که هیچ در چمدانم
جز جانم نیست
و هیچ
جز جانم
چمدانم نیست
گرانبها بیتردید
چرا که ساخت ایران است
و پُر
پُر از حریرِ سخن
حلّهی تنیده ز دل
بافته ز جان
مصون
به لطفِ خداداد خویش
چو جامهدان بهار
از تفتیش
به ویژه وقتی
مرزهای بینش و ارزش
به چنگِ گردنهبندان و باجگیران است
و چند مشتی فرهنگ سرخوشانهی آهنگ و رنگ نیز
در آن جاسازی کردهام
نیازِ جان و دل عاشقی
که نقش ایوان را هم
ارج میگذارد
به کوری دلِ نوخواجهگان مرگپرستی که
جز سکوت و سیاهی
آرایهای نپسندند
به خانهای
که خود از پای بست ویران است
دریغ، درد
دریغ
چه کردهام
که سزاوار سرزنشهاتان باشم؟
جز این که
رفتم
چرا که میدانستم
جز در خامشای گورستان
نیست
که میتوانم با تان باشم
چه کردهام؟
جز این که میدانستم
با تان ماندن
جنازه ام خواهد کرد
جز این که میدیدم
رفتن است
که تازهام خواهدکرد
جز این که
در کف آن نرخدا
که بر سپهرِ شما فرمان میراند
نخواستم بمانم
و با دروغ
که از گلوی تمام بلندگوهاتان فریاد میکشید
نمیتوانستم هم روال بخوانم
و ابرِ جانم
جانِ ابری خود را
از تَف دمهای پُر جهنم آن اژدها
به در بردم
و
به بادهای جهانش سپردم
و
رفتم
بدان امید که در برکهی کجا
ادامهی دریاتان باشم
چه کردهام؟
چه کردهام
که سزاوار سرزنشهاتان باشم؟
چرا طلبکارید از من؟
چه چیزتان را با خود بردهام؟
چرا چنین بیزارید از من؟
چه کردهام
جز اینکه
پیشتر و بیشتر از روزگار
و هستنِ مرگ آلودتان
نمردهام
دریغ
به جز سکوت ندارم سپر به جان سخن
چو تیر طعنه نهد دوست در کمان سخن
به لعن دشمن من طعن دوست نیز افزود
مگر سکوت من آید مرا زبان سخن
گلایه می کنم از یار و لاف عشق زنم
شد آن زمان که سر آید مرا زمان سخن
نگاهبان شرف گر نباشدم، اما
به هیچ کار نمی آیدم توان سخن
چه غم که تیر شود، پس، به جان دوست زند
شهاب ثاقب شعرم از آسمان سخن
وطن کجاست؟
من اینجا چه می کنم؟
دریغ
درد
دریغ
و دوست کیست؟
کیم من؟
و از بلندی بالاتان
نماد همت والاتان
من یکی
نمود سایه ی بی مایه ای به خود می گیرم
و از خجالت می میرم
در آن بلندی بالا
وقتی که
از وطن می فرمایید
و زین که
در چمدانش نمی شود گذاشت
با خود نمی شودش برداشت
رفت
و خوب...
که چی
وطن چه باید باشد
تا در چمدانی
گیرم پر گنجایش تر از گمان شما
جا گرفتنی باشد؟
خوشا که مهر وطن جان نیست
خوشا که مهر وطن
چیزی آن چنان نیست
تا به تیر دشمن
یا به طعن یاران
از ما گرفتنی باشد
چراغتان می فرمایید در آن جا می سوزد؟
چراغ و چشم شما روشن باد
که چی؟
خدای من. آخر که چی؟
چه می گویید؟
و با که می گویید؟
مگر چراغک ناچیز من
به کجا می سوزد؟
و یا چرا می سوزد؟
و چیست این؟
این خنجر،
این شراره پر زهر چیست
در روشنایی طنازتان
که بر دلم می زند
و بال های مرا می سوزد؟
به نیش طعنه یاران نیاز نیست
خدارا
بگو معاف بدارندم
که نیش کژدم غربت
به جان دوست
که بیش از بس است
چنین که بر جگر خسته
می زند مارا.
▨
اسماعیل خویی
▨ نام شعر: بر سواد سنگفش راه (ای جلاد، ننگت باد)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر را هوشنگ ابتهاج برای حوادث سیتیر ۱۳۳۱ سروده است
ـــــــــــــــــــــــــــــ
با تمام خشم خویش
با تمام نفرت دیوانهوار خویش
میکشم فریاد
ای جلاد
ننگت باد
آه هنگامی که یک انسان
میکشد انسان دیگر را
میکشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد
میرسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کینخواهی
روز بارآوردن این شورهزار خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین
آه هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها میگیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیز است
و خروش خلق
هنگامی که میپیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویز است
بشنو ای جلاد
میخروشد خشم در شیپور
میکوبد غضب بر طبل
هر طرف سر میکشد عصیان
و درون بستر خونین خشم خلق
زاده میشود طوفان
بشنو ای جلاد
و مپوشان چهره با دستان خونآلود
میشناسندت به صد نقش و نشان مردم
میدرخشد زیر برق چکمههای تو
لکههای خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا ماندهست از خون شهیدان
بر سواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد:
ای جلاد
ننگت باد
▨
هوشنگ ابتهاج
متخلص به ه.الف سایه
امرداد ماه سال ۱۳۳۱
▨ نام شعر: اخوان جان
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
پیرِ جاوید، چو امید جوانم، اخوان جان
ای دلِ شعر من ای جان جهانم، اخوان جان
عادت است این «اخوان جان»ام خواندنت، که با من
نیز نزدیکتری از اخوانم، اخوان جان
نه همان طفلِ دبستان تو بودم به جوانی
به کهنسالیِ خود نیز همانم اخوان جان
پیرِ شعری و به پیری اندر قِبَلات من
همچنان کودککی ابجدخوانم اخوان جان
شیر مادرت حلال! ای پدر پارسیِ من
زان که تو واژه نهادی به زبانم اخوان جان
پیش تو ای هنرستانِ سخن، دانشَکِ من
تا بدان جاست که دانم که ندانم، اخوان جان
نهر شعری که روانی به سوی بحرِ معانی
موجکت من که به پای تو روانم اخوان جان
عطری (بادی) از باغِ خدایی که روان بر دل مایی
گرد راهت به سَرِ مژّه نشانم اخوان جان
با من از مرگ خود ای دوست خدا را که مزن دم
جانِ دل باشی، مشکن دلِ جانم اخوان جان
سیلیِ سیل بلا را همهتن رخ به مدارا
بر لب بحر فنا راغم خورانم اخوان جان
چون یکی صخرهی صما به شکیباییام اما
کِی بود طاقت این موجِ گرانم اخوان جان
داغِ صد موجِ برادر به جگر دارم و دیگر
داغِ دریای پدر را نتوانم اخوان جان
من و تو چون تن و جانیم، بِزی دیر و بمان خوش
تویِ جان تا منِ تن نیز بمانم اخوان جان
اندر این غربت نهم آب گوارنده نباشد
نه ز هواهای عَفِن در خفقانم اخوان جان
لیکن ایدر چو هوایم، که به پستویی ماند
وآب را مانده به مردابی مانم اخوان جان
رود را مانم اندر پس سدّی، خود از این رو
همچو مرداب ملول است روانم اخوان جان
غربت از گوهرِ خویش است مرا تنها ماندن
ورنه عمری است غریب از دگرانم، اخوان جان
هیچکس با من در غربتِ من نیست معاصر
چون عدم، گویی بیرون ز زمانم اخوان جان
یار و همکار ندارم، نه ز غربی، نه ز شرقی
چون خدا گویی بیرون ز جهانم اخوان جان
چاره همرنگ جماعت شدن است، این را دانم
چه توان کرد ولیکن نتوانم اخوان جان
نی ریاست طلبم چون برخی راستگرایان
نه چپولِ جلبی همچو فلانم، اخوان جان
شرق و غربی نشناسم که از آن باشم و نز این
که این و آن نیست به غیر از دو مکانم، اخوان جان
شرق و غربی نشناسم؛ نه شمالی نه جنوبی
من همین فردی از ابنا جهانم، اخوان جان
وز هرآیین و هرآن رنگ و هرآن بوم که باشد
من هوادارِ انسانِ زمانم، اخوان جان
وز هرآن چیز که انسانِ زمان گوید و جوید
من هواخواهِ آزادی و نانم، اخوان جان
جان به آزادی زندهست، از آن سان که به نان تن
گرچه نَقلی ست دوییِ تن و جانم، اخوان جان
من هم ای عالِم عقلی، به همه عالَم نقلی
چون تو با عالمهای شک، نگرانم اخوان جان
ور بگویم تن و جان یک چیز آید به گمانم
همگمان باشی با من به گمانم، اخوان جان
من و تو چون تن و جانیم، بزی دیر و بمان خوش
تو یِ جان تا منِ تن نیز بمانم، اخوان جان
گوهرِ انسان نیک است، بر این باور من هم
جنگِ بد را چو تو بربستهمیانم، اخوان جان
همتی بدرقهی راه کن این نو سفرت را
کهنه زندیق بزرگم، اخوانم! اخوان جان
▨
اسماعیل خویی
▨ نام شعر: امروز و فردا (قطعهی شمارهی ۱۶)
▨ شاعر: پروین اعتصامی
▨ با صدای: آناهیتا فقیه
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
بلبل آهسته به گل گفت شبی
که مرا از تو تمنایی هست
من به پیوند تو یکرای شدم
گر تو را نیز چنین رایی هست
گفت فردا به گلستان باز آی
تا ببینی چه تماشایی هست
گر که منظور تو زیبایی ماست
هر طرف چهرهی زیبایی هست
پا به هرجا که نهی برگ گلی است
همه جا شاهد رعنایی هست
باغبانان همگی بیدارند
چمن و جوی مصفایی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس
همهجا ساغر و صهبایی هست
نه ز مرغان چمن گمشدهایست
نه ز زاغ و زغن آوایی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است
نه به گلشن اثر پایی هست
هیچکس را سر بدخویی نیست
همه را میل مدارایی هست
گفت رازی که نهان است ببین
اگرت دیدهی بینایی هست
هم از امروز سخن باید گفت
که خبر داشت که فردایی هست
▨
رخشنده اعتصامی
مشهور به پروین اعتصامی
▨ نام شعر: کتاب پریشان (اشک پدر)
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر را شاعر برای دخترش، پوپک نادرپور نوشته است
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
قراربخش دلم، تاب گاهوارهی توست
تو ای شکوفهی ایام آرزومندی
بمان که دیدهی من روشن از نظارهی توست
نگاه پاک توام صبح آفتابی بود
کنون چراغ شبم چشم پرستارهی توست
به یک اشاره مرا رخصت پریدن بخش
که مرغ وحشی دل رامِ یک اشارهی توست
به پارهکردن اوراق هر کتاب مکوش
دلم کتاب پریشان پارهپارهی توست
شبی نماند که بیگریهام به سر نرسید
زلال اشک پدر، برق گوشوارهی توست
دلم چو موج، به سر میدود ز بیم زوال
کرانهای که پناهش دهد، کنارهی توست
خجسته پوپک من، -ای یگانه کودک من-!
امید زیستنم، دیدن دوبارهی توست
▨
نادر نادرپور
از کتاب: گیاه و سنگ، نه آتش
به تاریخ دهم اردیبهشت ۱۳۴۱
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت یک: این شعر توسط استاد محمدرضا شجریان اجرا شده است
پی نوشت دو: ازوبسایت مستطاب پرند (راوی حکایت باقی) برای به اشتراکگذاری این شعر و جزییات آن، سپاسگزاریم
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners