
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: باغهای انار (غزلوارهی شماره ۹)
▨ شاعر: اسماعیل خویی
▨ با صدای: اسماعیل خویی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
با لبان تو باغهای انار
در نگاهت آسمانها ستارهی بیدار
دستهایت دو پاره از خورشید
ماه، سیبی از بوستان پستانهات
شبِ مهتابی لطیف
طرحی از سایهروشنِ تنِ تو
شب از آنِ من است
و تمام تنات
از آنِ من است
▨
اسماعیل خویی
▨ نام شعر: بلوار میرداماد
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
ای روزهای فردا
ای فکرهای زیبا
ای واژههای زرین
ای آسمان لرزان
دریای باد و باران
بالای شهر تهران
در انتظار طوفان
طوفان سرد و سنگین
بهرِ تو میسرایم
از خود برون میآیم
لبهای بستهام را
یک لحظه میگشایم
ای سرزمین دیرین
یک شاعرِ پیاده
همراه جویبارت
با یک پیام ساده؛
خوشباد روزگارت
نه این زمانِ غمگین
از بیشههای گیلان
گنبدهای سپاهان
پسکوچههای شیراز
تا آتشهای اهواز
لبخندهای شیرین...
بهر تو میسرایم
از خود برون میآیم
لبهای بستهام را
یک لحظه میگشایم
ای سرزمین دیرین
بلوار میرداماد
با لحظههای آزاد
پنجاه سالِ دیگر
از ما میآورد یاد
در روزهای رنگین
یک روز آفتابی
با آسمان آبی
آن سوی عصر غربت
تصویری از رفاقت
▨
محمدعلی سپانلو
ــــــــــــــــــ
پینوشت:
شهرزاد سپانلو، دختر محمد علی سپانلو این شعری را خوانده است.
▨ شعر: دریاییها ۳۳
▨ شاعر: یدالله رویایی
▨ با صدای: یدالله رویایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ای شعرهای دریایی،
آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!
از دریا:
از سرزمین عطر و علف
و عهدنامه و منشور،
تا من،
ـ تا سرزمین هیچ قرار و قرارداد ـ
از دریا،
از ازدحام ماهی و مروارید-
در بستر جزیرههای بینام،
و از قلمرو اطاعت حکام،
تا من ـ سکوت بیثمر مشتاق ـ
آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!
از دریا تا من:
از شیب پلههای همیشه،
در خواب جاری خندقهای آب
و از فرازهای بیتغییر،
که جلوهی دفاع و تهاجم دارند؛
تا من - همه توکل و تسلیم -
تا من که در قلمرو تصویر، از شما
ویرانههای باطن خود را،
هموار میکند،
بیدار میکند.
آه، ای مسافران ِ از دریا تا من!
از دریا
ـ از مرتع ستاره و کف ـ
تا من
ـ تا مزرع نیاز و طپش ـ
از آبها،
ـ پاییز برگها ـ
پرواز بیگناه گنجشکان،
تا من ـ دهان گرسنهی ماران ـ
از آبهای کوهان اشتران
اسبان وحشی
و قاطران
از آبهای هلهههای نهانی،
ترسیم ناگهانی،
ـ ترسیم ناگهانی مهمیز ـ
ترسیم ناگهانی شمشیر-
از آبهای تصویر،
تصویر فکری از سنگ-
- ادراکی از سقوط -.
ای شعرهای دریایی!
آه، ای مسافران ِاز دریا تا من!
از آبها،
که شکل در هم امضاء دارند
تا من،
که واژهی شکستهی "رؤیا"یم
و شکل روشن نامم را دارم
ای شعرهای دریاسی
بدرودتان گرامی باد!
اینک من!
بر ساحل ایستاده سبکبار
با برگهای ساتر ِ انجیر!
بار دگر برهنه و آزاد
در آفتاب افسانه،
از داستان خلقت برمیخیزم
بر ماسهها که مستمعان صبور آب
بر ماسههای مبهوت
ـ با نقش پا غریب ـ
پا مینهم به حیرت لغزان صخرهها
فریاد میزنم:
ای صخرههای لغزان
ای لغزان!
من را ببر.
آنگاه سوی تو،
سوی تو ای برهنهی آزاد،
پر میدهم عزیمت دستانم را
ای شعرهای دریایی
بدرودتان گرامی باد!
اینک من!
ـ یک قطعه شعر دشوار ـ
اینک،
مسافر ِاز من تا من!
▨
شعر شماره ۳۳ (آخرین شعر) از مجموعه شعرهای دریاییها
شامل شعرهای ۱۳۴۰ تا ۱۳۴۴
چاپ اول: ۱۳۴۴
ــــــــــــــــــــ
تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۳۱ است
▨ نام شعر: ای عشق (پنج رباعی عاشقانه در ستایش عشق)
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
ای عشق! شکستهایم، مشکن ما را
اینگونه به خاکِ ره میافکن ما را
ما در تو به چشمِ دوستی میبینیم
ای دوست! مبین به چشمِ دشمن ما را
▨
ای عشق! پناهگاه پنداشتمت
ای چاهِ نهفته، راه پنداشتمت
ای چشم سیاه، آه، ای چشم سیاه!
آتش بودی؛ نگاه پنداشتمت
▨
ای عشق! غمِ تو سوخت بسیار مرا
آویخت مسیحوار بر دار مرا
چندان که دلت خواست بیازار مرا
مگذار مرا ز دست، مگذار مرا!
▨
ای عشق! در آتشِ تو فریاد خوش است
هرکس که در آتشِ تو افتاد خوش است
بیداد خوش است از تو، وز هستی ما
خاکسترکی سپرده بر باد خوش است
▨
ای دل به کمالِ عشق آراستمت
وز هرچه به غیر عشق پیراستمت
یک عمر اگر سوختم و کاستمت
امروز چنان شدی که میخواستمت
▨
فریدون مشیری
از دفتر شعر دیار آشتی
▨ نام شعر: سهراب و سیمرغ
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
این شعر در رثای سهراب سپهری سروده شده
ــــــــــــ
تذکر: بخشی از میانهی شعر، با صدای شاعر موجود نیست اما متن آن در ادامه آمده
****
از سرِ خاک تو بر میگشتم
خاک ِ پاکی که تو را در بر داشت
آسمان، مرثیهای نیلی بود
دشت، رنگ غم و خاکستر داشت
تو در اندیشهی من، چشمهی جوشان بودی
زیر آن قُبه که همچون سَرِ سبز
رُسته بود از وسطِ گُردهی کوه
در کفِ آجری سرخ حیاط
که مدام از تب خورشید کویری میسوخت
آبی از کوزه، تو گویی، به زمین ریخته بود
زیر آن لکهی نمناک، تو پنهان بودی
گور تو سنگ نداشت
تو به گمنامی گلهای بیابان بودی
آه، سهراب! در آغاز برومندی تو
چهکسی میدانست
که جهان را نفسی چند پس از جشنِ بهار
با لبِ بسته، وداعی ابدی خواهی گفت؟
چه کسی میدانست
که پس از آن همه بیداردلی
در شب تیرهی نیسانِ زمین، خواهی خفت
آه، شاید که تو خود آگه از این خوابِ پریشان بودی
چون فرود آمدم از کوه به دشت
ایستادم به تماشای افق
مرغکانی همه با بال سپید
مینوشتند بر آن لوحِ کبود
که قلمهای شما، ای هنر آموختگان
ساقههای پَر ِ ماست
پر افتادهی ما باعث پرواز شماست
من از آن اوج که راهِ سفر مرغان بود
تا حضیضی که تو در ظلمت آن میخفتی
نظر افکندم و دیدم، که تفاوت ز کجا تا به کجاست
تو هم ای دوست! در این فاصله حیران بودی
قلمت را هوس بالزدن میجنباند
تو، توانایی پرواز در اندیشهی انسان بودی
تو، نسب از دو پدر میبردی؛
در زمین، از سهراب
در زمان، از سیمرغ
نام نفرین شدهی پور تهمتن، ای دوست
بر زمینت زد و کُشت
گرچه از سوی دگر
وارث شاهان سپهر
یعنی از طایفهی بیمَرگان
یعنی از سلسلهی قافنشینان بودی
از تو، در خواب، شبی طعنهزنان پرسیدم
راستی، خانهی سهراب کجاست؟
تو، سپیدار کهنسالی را
به سرانگشت نشان دادی و خندان گفتی:
نرسیده به درخت
کوچهباغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن، عشق به اندازهی پرهای صداقت آبی است
***این بخش موجود نیست***
میروی تا ته ِ آن کوچه که از پشت بلوغ
سر به در میآرد
در صمیمیت سیال فضا
خشخشی میشنوی
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانهی نور
و از او میپرسی
راستی، خانهی سهراب کجاست؟
او، تو را خواهد گفت:
که من از روز الَست
خانهای در طرف دیگر شب ساختهام
وین اشارات به یاد تو تواند آورد
که شبی هم، ای دوست
تو در این خانهی نشناخته، مهمان بودی
در جوابت به ملامت گفتم
که تو از خلوت جاوید بهشت آمدهای
زانکه در دیدهی افلاکیِ تو
عکس سیمای زمین، تاریک است
نقش تاثیر زمان روشن نیست
تو نه از رفته، نه از آینده
نه ز تاریخ سخن میگویی
بیسبب نیست که رویِ سخنت با من نیست
نگهم کردی و پاسخ دادی
که تو با من، سخن از رفته و آینده مگوی
من ز تقسیم زمان بیخبرم
من نه آغاز ولادت دارم
نه سرانجام حیات
من ز آفاق ازل آمدهام
من به اقصای ابد خواهم رفت
لیک، روی سخنم در همه حال
از همان روز نخستین با توست
از همانروز که در نطفه، سخندان بودی
راست میگفتی و میدانستم
که در این قرنِ شگفت
من و تو زودتر و دیرتر از نوبت خویش
به جهان آمدهایم.
من ز بیرحمی تقدیر، پریشان حالم
تو ز بدعهدی ایام، گریزان بودی
تو، ازین سوی بدان سوی زمان می رفتی
هستی خاکی تو
وقفهای بود میان دو سفر
زین سبب بود که شهر تو به جز کاشان بود
گرچه از مردم کاشان بودی
واژهی مرگ در اندیشهی تو، نقطه نداشت
*** ***
زین سبب بود که در دفتر عمر
مرگ را نقطهی فرجام نمیدانستی
زین سبب بود که در لحظهی بدرودِ پدر
چشم خوشباور تو
پاسبانان جهان را همه شاعر میدید
شاعران رابه شکیبایی آب
به سبکباری نور
همه با عرش خداوند، مجاور میدید
چشم تو، بینش کیهانی داشت
زانکه در مذهب عشق
تو، پیامآور عرفان بودی
صبح، در دیدهی تو
خندهی خوشهی انگور به تاریکی تاکستان بود
زندگی: نوبر انجیر سیاه
در دهانِ گسِ تابستان بود
وان قطاری که ز اقلیم سحر میآمد
تخم نیلوفر و آواز قناریها را
تا کران ابدیت میبرد
موج، گلبرگ پریشان اقاقیها را
از لب رود به غارت میبرد
تو، به خنیاگری چلچلهها در دل سقف
گوش میدادی و میخندیدی
میوهی کال خدا را به سرانگشتِ هوس
از درختان جوان میچیدی
مرگ را چون سرطانی نوزاد
در بنِ آبِ روان میدیدی
ناگهان، یکنفر از دور صدا زد: سهراب
تو ز جا جَستی و فریاد زدی: کفشم کو؟
وانگه از خانه برون رفتی و با سرعتِ باد
زیر باران بودی
خواب آشفتهی من پایان یافت
من در آن ظهر زلال
از سر خاک تو بر میگشتم
خاک پاکی که تو را در بر داشت
آسمان، مرثیهای نیلی بود
دشت رنگ غم و خاکستر داشت
لحظهای چند، در آفاق خیال
من تو را دیدم و گریان گشتم
تو مرا دیدی و خندان بودی
▨
از کتاب خون و خاکستر
▨ نام شعر: نشستهام به در نگاه میکنم
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــ
نشستهام به در نگاه میکنم
دریچه آه میکشد
تو از کدام راه میرسی؟
خیال دیدنت چه دلپذیر بود
جوانیام در این امید پیر شد
نیامدی و دیر شد
▨
هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
▨ نام شعر: خطبهی زمستانی
▨ شاعر: نادر نادرپور
▨ با صدای: نادر نادرپور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ای آتشی که شعلهکشان از درون شب
برخواستی به رقص
اما بدل به سنگ شدی در سحرگهان
ای یادگار خشم فروخوردهی زمین
در روزگار گسترش ظلم آسمان
ای معنی غرور
ای نقطهی طلوع و غروب حماسهها
ای کوه پرشکوه اساطیر باستان
ای خانهی قباد
ای آشیان سنگی سیمرغ سرنوشت
ای سرزمین کودکی زال پهلوان
ای قلهی شگرف
گور بینشانهی جمشید تیرهروز
ای صخرهی عقوبت ضحاک تیرهجان
ای کوه، ای تهمتن، ای جنگجوی پیر
ای آن که خود به چاهِ برادر فرو شدی
اما کلاه سروری خسروانه را
در لحظهی سقوط
از تنگنای چاه
رساندی به کهکشان
ای قلهی سپید در آفاقِ کودکی
چون کلهقند سیمین در کاغذِ کبود
ای کوه نوظهور در اوهامِ شاعری
چون میخِ غولپیکر بر خیمهی زمان
من در شبی که زنجرهها نیز خفتهاند
تنهاترین صدای جهانم که هیچگاه
از هیچ سو، به هیچ صدایی نمیرسم
من در سکوت یخزدهی این شب سیاه
تنهاترین صدایم و تنهاترین کسم
تنهاتر از خدا
در کار آفرینشِ مستانهی جهان
تنهاتر از صدای دعای ستارهها
در امتداد دستِ درختان بیزبان
تنهاتر از سرود سحرگاهی نسیم
در شهر خفتگان
هان، ای ستیغِ دور
آیا بر آستان بهاری که میرسد
تنهاترین صدای جهان را سکوت تو
امکان انعکاس توانَد داد؟
آیا صدای گمشدهی من نفسزنان
راهی به ارتفاع تو خواهد برد؟
آیا دهان سرد تو را، لحنِ گرمِ من
آتشفشانِ تازه تواند کرد؟
آه ای خموشِ پاک
ای چهرهی عبوس زمستانی
ای شیر خشمگین
آیا من از دریچهی این غربت شگفت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گُردهی فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
▨
نادر نادرپور از کتاب: زمین و زمان
▨ نام شعر: مهتاب
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میتراود مهتاب
میدرخشد شبتاب،
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس و لیک
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
نگران با من استاده سحر
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.
نازک آرای تن ساق گلی
که به جانش کِشتم
و به جان دادمش آب
ای دریغا! به برم میشکند.
دستها می سایم
تا دری بگشایم
بر رعبت (عبث) میپایم
که به درکس آید
در و دیوار به هم ریختهشان
برسرم می شکند.
میتراود مهتاب
می درخشد شبتاب؛
مانده پای آبله از راه دراز
بر دَمِ دهکده مردی تنها
کولهبارش بردوش
دست او بر در، میگوید با خود:
غم این خفتهی چند
خواب در چشم ترم میشکند.
▨
نیما یوشیج - ۱۳۲۷
ـــــــــــــــــــــــــ
نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
▨ نام شعر: نوشباد
▨ شاعر: لایق شیرعلی
▨ با صدای: لایق شیرعلی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
به دستم جامِ خیامی
لبالب جام گلفامی
در او اشک نیاکان است
هم یاد بزرگان است
در او شهد زمین و شعلهی خورشید تابان است
در او هم اخترِ افتاده از گردون
در او هم اخترِ خاموشِ یاران است
در او هم گریههای خندهآلودهست
در او هم خندههای گریهآلودهست
در او هم گرمی آتش
در او هم تلخی دود است
من از روزی که اشک تلخ و شورم را
ز جام چشمهای خویش نوشیدم
من از روزی که مثل رودها از مادران کوه
جدا گردیدم و داغ جدایی را به جانِ خویش سنجیدم
و دانستم که خالیگاهِ ما بین زمین و اسمان بر ما
برای سرفرازیهاست
و دانستم که پهنای زمین در زندگی کوته آدم
برای بینیازیهاست
پیاپی باده مینوشم
و اینک نوشباد من:
برای عمر بگذشته؛ که بال چپ بوَد بر ما
برای عمر آینده؛ که بال راست خواهد بود
برای آن که ما هستیم در دنیا
میان ساحل دیروز و فردا مثل دریایی
خروشانی، ستیزانی، به منزل راهپیمایی
تو را تا قطرههای آخرین مینوشم، ای باده
تو را تا قطرههای آخرین مینوشم، ای باده
که با انگیزهی تو مُردهها از گور عصیان کرده، برخیزند
ز دنیا قرضهای خویش بستانند و بیستیزند
سر مستان به گردش آید و باور کند بر گردش گردون
و یک دم سر به روی دست بگذارند و اندیشهند
که ناچیزند یا چیزند
تو را تا قطرههای آخرین مینوشم ای جامِ مبارک باد
که تا دانند هستم شرقزاد - از کشور خیام
تو را تا قطرههای آخرین مینوشم ای جام مبارک باد
که تا دانند هستم وارث و همساغر خیام
▨
لایق شیرعلی - ۱۹۵۶
▨ نام شعر: خوشهچین
▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
▨ موسیقی: قطعهی دیلمان از سامان صمیمی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــ
پردهپرده آنقدر از هم دریدم خویش را
تا که تصویری وَرای خویش دیدم خویش را
خویشِ خویش من، مرا و هر چه منها بود سوخت
کشتم آن خویش و ز خاکش پروریدم خویش را
خویشِ خویش من هماینک از درِ صلح آمده است
بس که گوش از خلق بستم تا شنیدم خویش را
معنی این خویش را از خویشِ خویش خود بپرس
خویشبینی را گَزیدم تا گُزیدم خویش را
مِی شدم ساقی شدم ساغر شدم مستی شدم
تا ز تاکستانِ هستی خوشه چیدم خویش را
سردی کاشانه را با آه، گرمی دادهام
راه بر خورشید بستم تا دمیدم خویش را
اشک و من با یک ترازو قدرِ هم بشناختیم
ارزشِ من بین که با گوهر کشیدم خویش را
بزمسازانِ جهان مِی از سبوی پُر خورند
من تهیپیمانه بودم، سر کشیدم خویش را
بردهداران زمانها چوبِ حراجم زدند
دستِ اول تا بر آمد خود خریدم خویش را
شمعم و با سوختن تا آخرین دم زندهام
قطره قطره سوختم تا آفریدم خویش را
هوی هویِ بزمِ درویشانِ کرمانشه خوش است
چون به دالاهو رسیدم، وا رسیدم خویش را
▨
رحیم معینی کرمانشاهی
مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners