
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: کوکبهی صبح (شب به هم درشِکَنَد زلف ِچلیپایی را)
▨ شاعر: استاد شهریار
▨ با صدای: استاد شهریار
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
────── ♪ ──────
شب به هم درشِکَنَد زلف ِ چلیپایی را
صبح سر میدهد انفاس ِ مسیحایی را
رنگ ِ رویا زدهام بر افق ِ دیده و دل
تا تماشا کنم آن شاهد ِرویایی را
از نسیم ِسحر آموختم و شعلهی شمع
رسم ِشوریدگی و شیوهی شیدایی را
ناشناسی و چنین شیفتهام ساختهای؛
وای اگر وا کنم آن چشم شناسایی را
در دماغ ِ چمن از غالیه غوغا انگیخت
گل که از زلف ِتو آموخت سمنسایی را
سرو خواهد که به بالای تو ماند مسکین
کاین همه مشق کند شوخی و رعنایی را
جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق؟
قیمت ارزان نکنی گوهر ِ زیبایی را
نیش و نوش است جهان؛ خوش به هم انداختهاند
لذّتِ عاشقی و ذلّتِ رسوایی را
گوش کن قصهی اسکند و دارا که دگر
نخوری غصهی درویشی و دارایی را
آری آن دست ِسکندر که برون از تابوت
حکمت آموخته این طفل ِالفبایی را
گوهر عشق توام حوصله دریا خواهد
گوهری خواهمت این حوصله دریایی را
شبنم ِصبحدم و کوکبهی کوکب ِصبح
شمع ِبزم چمناند انجمنآرایی را
شمع بزم چمنند انجمنآرایی را
باش تا سَر کِشد از پشت ِدرختان، خورشید
تا تماشا کند این بزم ِتماشایی را
جمع کن لشکر ِتوفیق؛ که تسخیر کنی
شهریارا قرق ِعزلت و تنهایی را
▨
سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار
────── ♪ ──────
متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعر چاپ شده در کتاب این شاعر، کم و بیشی هایی دارد
▨ نام شعر: تصویرهای بامدادی ۴
▨ شاعر: کاظم سادات اشکوری
▨ با صدای: کاظم سادات اشکوری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پرواز ِ سرخوشانهی مرغی
در آسمان ِ جنگل نمناک
برگی به شرق ِ شاخهی خشکی نگاه میکند و
درخشش و لبخند را از آب و آبگینه میآموزد
پشت درختهای بید
گلی باز میشود
در برابر ِ خورشید
▨
▨ نام شعر: تو کجایی؟ (ترانهای کوچک)
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
ــ تو کجایی؟
در گسترهی بیمرزِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در دورترین جای جهان ایستادهام من:
کنارِ تو.
□
ــ تو کجایی؟
در گسترهی ناپاکِ این جهان
تو کجایی؟
ــ در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام من:
بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُراید
برای تو.
▨
احمد شاملو
دی ۱۳۵۷ - لندن
ــــــــــــ
از دفتر ترانههای کوچک غربت
شامل شعرهای ۱۳۵۶ تا ۱۳۵۹
▨ نام شعر: شب همهشب
▨ شاعر: مشفق کاشانی
▨ با صدای: مشفق کاشانی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شب همهشب میدود در خلوت ِ روحانی من
طفل ِ بازیگوش ِ اشک از دیدهی بارانی من
بشکند نقش ِ سکوت ِ زنگ را در صبح ِ حیرت
کوچههای غربت ِ آیینه از شبخوانی ِ من
جام ِ لعل از جوش ِ غیرت میشود خُمخانهی خون
در پگاه ِ میگساران از جگر افشانی من
دل به حیرانیست در کار ِ من و من خیره بر دل
در پگاه میگساران از جگر افشانی من
دل به حیرانیست در کار من و من خیره بر دل
من به سرگردانی او، او به سرگردانی من
در بهارستان عشق و آفرینش میطراود
آب و رنگ ِ دیگری از شاخهی ریحانی من
یاد او در چاه ِ مغرب؛ مشرق ِ پرواز گردد
بال از خورشید گیرد یوسف ِ کنعانی ِ من
روزگار ِ تلخ ِ جانفرسای عمر ِ رفته گم شد
در خطوط بی سرنجام ِ شب ِ پیشانی ِ من
کشتی ِ سرگشتهحالان را از این گرداب ِ هایل
شب فراخواند چراغ ِ ساحل ِ طوفانی ِ من
از حصار ِ استخوانسوز ِ تن ِ درمانده بشنو
هایهای آتشآلود ِ دل ِ زندانی من
▨
عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی
متخلص به مشفق
▨ نام شعر: پیراهن ِ واژه (زخمی، بیرون تنها)
▨ شاعر: منوچهر آتشی
▨ با صدای: منوچهر آتشی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
──── ♪ ────
حضور ِ نخستینت بیواسطه بود
از هجای حیرتم
نام گرفتی
زخمی بودی در اندرون
كه تو را با خویش به هر سو میبردم
نام كه یافتی آرام شدم
پیراهن ِ واژه را كه پوشیدی
جدا شدی از من
تا حضورت ابدی باشد در حوالیام
تا مرا هر سو بگردانی
این بار تو
اكنون اما
تنها نامت را میدانم
زخمی
بیرونِ تن
و
وسوسهی درد را
به نام صدات میكنم
تا شعرها بنویسم
از نامهای فراوانت
▨
منوچهر آتشی
پاییز ۱۳۶۹
▨ شعر: انگشت بهت
▨ شاعر: علی وافی
▨ با صدای: علی وافی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
ای آشنا که قصهی حسنت شنیدنیست
مرغ خیال دل به سرایت پریدنیست
با آن جمال چون بخرامی به مجلسی
انگشت بهت اهل ملامت بریدنیست
نازی که روح بخشد و امید پرورد
از چون تو ای پدیدهی دوران خریدنیست
وقتی شود کلام وفا جاری از لبت
با گوش جان نوای قشنگت شنیدنیست
هر انتظار اگر بدهد میوهی وصال
هرچند تلخ و سخت ولیکن کشیدنیست
وقتی جنون جوانه زند در حریم دل
پیراهن نیاز ز ششسو دریدنیست
پاینده باد آن که به هر چارفصل عشق
در باغ حسن او گل امید چیدنیست
وافی دلی اگر نتپد از برای دوست
گو مردهاست و مبحث او این جریدهنیست
▨
علیرضا پوربزرگ وافی
متخلص به وافی
ــــــــــــــــــــــ
علی وافی یکی از مهمترین شاگردان استاد شهریار به شمار میرود و سبک سرایش او نیز به شهریار نزدیک است.
▨ نام شعر: جمع پراکنده (رحیل)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
فریاد که از عمرِ جهان هر نفسی رفت
دیدیم کز این جمعِ پراکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زینگونه بسی آمد و زینگونه بسی رفت
آن طفل که چون پیر از این قافله در ماند
وان پیر که چون طفل به بانگِ جَرَسی رفت
از پیش و پسِ قافلهی عمر میندیش
گه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست؛ چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دلِ دنیا
چون نالهی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو، ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبکسایهی ما بسته به آهی است
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
▨ نام شعر: بگذراید این وطن دوباره وطن شود
▨ شاعر: لنگستون هیوز (شاعر معاصر آمریکایی)
▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: Hélène Vogelsinger
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
بگذارید این وطن دوباره وطن شود
بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود
بگذارید پیشاهنگِ دشت شود
و در آنجا که آزاد است منزلگاهی بجوید.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
بگذارید این وطن رویایی باشد که رویاپروران در رویای خویش داشتهاند.ــ
بگذارید سرزمین بزرگ و پرتوانِ عشق شود
سرزمینی که در آن، نه شاهان بتوانند بیاعتنایی نشان دهند نه ستمگران اسبابچینی کنند
تا هر انسانی را، آن که برتر از اوست از پا درآورد.
(این وطن هرگز برای من وطن نبود.)
آه، بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در آن، آزادی را
با تاج ِ گل ِ ساختگی ِ وطنپرستی نمیآرایند.
اما فرصت و امکان واقعی برای همهکس هست، زندگی آزاد است
و برابری در هوایی است که استنشاق میکنیم.
(در این «سرزمین ِ آزادگان» برای من هرگز
نه برابری در کار بوده است نه آزادی.)
بگو، تو کیستی که زیر لب در تاریکی زمزمه میکنی؟
کیستی تو که حجابت تا ستارهگان فراگستر میشود؟
سفیدپوستی بینوایم که فریبم داده به دورم افکندهاند،
سیاهپوستی هستم که داغ بردگی بر تن دارم،
سرخپوستی هستم رانده از سرزمین خویش،
مهاجری هستم چنگافکنده به امیدی که دل در آن بستهام
اما چیزی جز همان تمهیدِ لعنتیِ دیرین به نصیب نبردهام
که سگ، سگ را میدرد و توانا ناتوان را لگدمال میکند.
من جوانی هستم سرشار از امید و اقتدار، که گرفتار آمدهام
در زنجیرهی بیپایان ِ دیرینهسالِ
سود، قدرت، استفاده،
قاپیدن زمین، قاپیدن زر،
قاپیدن شیوههای برآوردن نیاز،
کار ِ انسانها، مزد آنان،
و تصاحب همه چیزی به فرمان ِ آز و طمع.
من کشاورزم ــ بندهی خاک ــ
کارگرم، زر خرید ماشین.
سیاهپوستم، خدمتگزار شما همه.
من مردمم: نگران، گرسنه، شوربخت،
که با وجود آن رویا، هنوز امروز محتاجِ کفی نانم.
هنوز امروز درماندهام. ــ آه، ای پیشاهنگان!
من آن انسانم که هرگز نتوانسته است گامی به پیش بردارد،
بینواترین کارگری که سالهاست دست به دست میگردد.
با این همه، من همان کسم که در دنیای کُهن
در آن حال که هنوز رعیت شاهان بودیم
بنیادیترین آرزومان را در رویای خود پروردم،
رویایی با آن مایه قدرت، بدان حد جسورانه و چنان راستین
که جسارت پُرتوان آن هنوز سرود میخواند
در هر آجر و هر سنگ و در هر شیارِ شخمی که این وطن را
سرزمینی کرده که هم اکنون هست.
آه، من انسانی هستم که سراسر دریاهای نخستین را
به جستوجوی آنچه میخواستم خانهام باشد درنوشتم
من همان کسم که کرانههای تاریک ایرلند و
دشتهای لهستان
و جلگههای سرسبز انگلستان را پس پشت نهادم
از سواحل آفریقای سیاه برکنده شدم
و آمدم تا «سرزمین آزادگان» را بنیان بگذارم.
آزادگان؟
یک رویا ــ
رویایی که فرامیخواندم هنوز اما.
آه، بگذارید این وطن بار دیگر وطن شود
ــ سرزمینی که هنوز آنچه میبایست بشود نشده است
و باید بشود! ــ
سرزمینی که در آن هر انسانی آزاد باشد.
سرزمینی که از آن ِ من است.
ــ از آن ِ بینوایان، سرخپوستان، سیاهان، من،
که این وطن را وطن کردند،
که خون و عرق جبینشان، درد و ایمانشان،
در ریختهگریهای دستهاشان، و در زیر باران خیشهاشان
بار دیگر باید رویای پُرتوان ما را بازگرداند.
آری، هر ناسزایی را که به دل دارید نثار من کنید
پولادِ آزادی زنگار ندارد.
از آن کسان که زالو وار به حیات مردم چسبیدهاند
ما میباید سرزمینمان را آمریکا را بار دیگر باز پس بستانیم.
آه، آری
آشکارا میگویم،
این وطن برای من هرگز وطن نبود،
با وصف این سوگند یاد میکنم که وطن من، خواهد بود!
رویای آن
همچون بذری جاودانه
در اعماق جان من نهفته است.
ما مردم میباید
سرزمینمان، معادنمان، گیاهانمان، رودخانههامان،
کوهستانها و دشتهای بیپایانمان را آزاد کنیم:
همه جا را، سراسر گسترهی این ایالات سرسبز بزرگ را ــ
و بار دیگر وطن را بسازیم!
▨
شعری از لنگستون هیوز (langston hughes)
با ترجمه و صدای احمد شاملو
▨ نام شعر: بعد از اسباب کشی
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
خانه را که رها کردید
پردهها فرو ریختند
تابلوها افتادند
کتابها را فروختید
(قفسه ها به گروِ موریانهها رفت)
اما چه خرت و پرتی
از چیزهای متروک
کنج اتاق و گوشهی رفها ماند
نظیر استکانِ ترکخوردهای
که دیگر همراه شما نمیآمد
و بوی ارتباط
که نمیخواست خانه را بگذارد
(از نامِ کهنهاش در منزل جدید خجل می شد)
و حفرههای پونز و میخ
غیبت را عمیقتر میکرد.
با رفتنِ شما، رخت آویز
آرام چرخ زد و
از چینخوردگیِ سکوت
لبخند شرمناکی برخاست
تا صبحِ روز بعد که نوبتِ نظافتچی شد
تا خانه را بروبد از لحظههای اسقاط
و رنگرز رسید
با رنگدانِ خاکستر
که مثل روز اول خلقت، نو بود و بیگذشته
اما کسی نمیدید
گلمیخ را که ریشه در فراموشی داشت
و نورِ دوردستش
الهامبخشِ قابِ غیبت میشد.
حسرت ادامه داشت
در هر بهار آتش میکوشید روشن شود
و چوبها صدا میکردند
تا عاقبت سکوت
سرریز کرد و خلوت کامل شد
با ظاهر بیآزارش
گلمیخ سالهای سال به دیوار ماند
روزی که عشق (با کرایهنشین جدیدش) میخواست
چیزی بر آن بیاویزد
دیوار، صاف بود
▨
محمدعلی سپانلو
▨ نام شعر: ققنوس
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ کارگردان صوتی: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازهی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشستهاست فرد.
بر گردِ او به هرِ سر شاخی پرندگان.
او نالههای گمشده ترکیب میکند،
از رشتههای پارهی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
میسازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کردهست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعلهی خردی
خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلقند در عبور.
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیدهست میپرد
در بین چیزها که گره خورده میشود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
میگذرد.
یک شعله را به پیش
مینگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگیاش چیز دلکش است
حس میکند که آرزوی مرغها چو او
تیرهست هم چو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش.
در چشم می نماید و صبح سفیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد،
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بستهست دم به دم نظر و میدهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون به جای پر و بال میزند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنجهای درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش میافکند.
باد شدید میدمد و سوخته ست مرغ؟
خاکستر تنش را اندوختهست مرغ!
پس جوجههاش از دل خاکسترش به در.
▨
نیما یوشیج
بهمن ماه ۱۳۱۶
ـــــــــــــــــــــــــ
نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. اگرجه خوانش شاملو در برخی واژگان و جزییات، با این متن تفاوت دارد.
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners