
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: درآمیختن
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: michal smorawinski
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
مجال
بیرحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.
از بهار
حظِّ تماشایی نچشیدیم،
که قفس
باغ را پژمرده میکند.
□
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسهی ناسیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدانگونه که عشق را نماز میبریم، ــ
که بیشایبهی حجابی
با خاک
عاشقانه
درآمیختن میخواهم.
▨
احمد شاملو - دیماه ۱۳۵۱
از دفتر شعر ابراهیم در آتش
▨ نام شعر: مرگ ِ قو
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
شنیدم که چون قویِ زیبا بمیرد
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شبِ مرگ تنها نشیند به موجی
رَوَد گوشهای، دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خوانَد آنشب
که خود در میانِ غزلها بمیرد
گروهی برآنند کهاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد
شبِ مرگ، از بیم، آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوشِ دریا بر آمد
شبی هم در آغوشِ دریا بمیرد
تو دریای من بودی! آغوش وا کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
از دفتر شعر: پس از یکسال (دیوان حمیدی)
▨ نام شعر: پاسخ (هیچ میدانی چراچون موج)
▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی
▨ با صدای: محمدرضا شفیعی کدکنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته میکاهم؟
ـزان که بر این پردهی تاریک،
این خاموشیِ نزدیک،
آنچه میخواهم نمیبینم
وآنچه میبینم نمیخواهم.
▨
محمدرضا شفیعی کدکنی
متخلص به میم سرشک
از مجموعه شعر آیینهای برای صداها
▨ نام شعر: همراه
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــ
این کیست گشوده خوشتر از صبح
پیشانیِ بیکرانه در من؟
وین چیست که میزند پر و بال
همراهِ غم شبانه در من؟
از شوقِ کدام گل، شکفتهست
این باغِ پر از جوانه در من؟
وز شورِ کدام باده افتد
این گریهی بیبهانه در من؟
جادوی کدام نغمهساز است
افروخته این ترانه در من؟
فریاد هزار بلبل مست
پیوسته کشد زبانه در من
ای همرهِ جاودانه بیدار
چون جوشِ شرابخانه در من
تنها تو بخواه تا بماند
این آتش جاودانه در من
▨
فریدون مشیری
از دفتر شعر از خاموشی
▨ نام شعر: ما نیز
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ موسیقی از: michal smorawinski
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
تقدیمنامهی شاعر: به محمدجواد گلبن
ـــــــــــــــــ
ما نیز روزگاری
لحظهیی سالی قرنی هزارهیی ازاین پیشتَرَک
هم در اینجای ایستاده بودیم،
بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ همازایندست ــ
در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گستردهی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجلهی شادی
در حصارِ اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ.
□
ما نیز گذشتهایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجالِ تنگِ سالی چند
هم از اینجا که تو ایستادهای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبکپای یا گرانبار
آزاد یا گرفتار.
□
ما نیز
روزگاری
آری.
آری
ما نیز
روزگاری…
▨
احمد شاملو - بیست و دوم دیماه ۱۳۷۲
از دفتر شعر در آستانه
ـــــــــــــــــ
پینوشت: نسخهی صوتی این شعر با نسخهی چاپ شدهاش، در چند سطرِ انتهایی، تفاوتهایی دارد
▨ نام شعر: هامون (بخشی از شعر بلند «منظومۀ ایرانی»)
▨ شاعر: محمد مختاری
▨ با صدای: محمد مختاری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
___________________
میانمان صدایی تبخیر شد
و مرگ جار زد
درون خالیاش را بیتحاشی.
گذشت عمر در گذر شن و بیقراری خون
که پاشنه به خاک میکوبد
و خاک، خاک، لایه لایهی هزار ساله
و خاکروبههایی کز شیپوری بزرگ اکنون بر ما
میافشانند.
پناه بوتههای گز
بتلخی آبی از کنارههای عمر میرود
به سرنوشت شوره بر شیار برفگینهی نمک
نک میزنند
کلاغ پیر و کبک کاهل.
رباطهای یاوهی کپک زده
دهان گشودهاند به خمیازه
و در ردای باد تاب میخورد پوسیدگی
و روزنامههای زرد و آبدیده
گاه از پر قبایی بیرون میپرد.
-“زمان شکافته ست و نشت کرده است
غبار و سایههای نخ نما و سرداریهای بیدخورده.
خط غباری بر پوست آهو
و شلههای رنگ و رو رفته
و چهرههای فرسوده در قابهای کهنه
که از کنارشان بیتاب گذشته بودیم
و از درونمان اکنون سر بر میآورند
تا ما را در قابی میخکوب کنند.
-“کی اند و از کجا میآیند؟
که نیمی از من بودهاند
و مادرانم در حلقهی عذاشان گریستهاند.
از آروارهی افق بیرون میآید
صفی از اندامهایی
برهنه
بیسر
بیتاب
صفی دگر
که ابریشم
به زیر کرباس پوشیدهاند.
-“و پوستشان آمختهی پرستو و باران نیست،
وز چنبر عزایم و دندان مار نفس میکشند.”
گشوده میشود طومارها
و بوی نفتالین
مشام باد را میآزارد
کلاهی از کنارهی افق فرو میافتد
و پوزخند خاک موج برمیدارد:
…
-“نگاه میهنم پیرم کرده است
چراغ ماتم است گلایل.
کسی توازن انسان و خاک را میخواهد برهم زند
صدای زنجره میگیرد
و کرم لای خط و گندم و شناسنامه وول میخورد
شمایل کدر مرگ
و هالهای که گرداگردش بستهاند.
نگاه نیم بسته بر دوایر فرا رونده
گلوی آفتاب و شیشهای شکسته
که برق میزند.
و خون روز و رودخانه در غبار و پلکهای خسته
گم میشود
نمک دهان و زخم را فرو میبندد
و گاه گاه خش خش مدادی بر کاغذی
که مهرههای پشت را میلرزاند.
غبار جای گامهای تند
نشسته است.
و گامها که باد را مهار کرده بودند
مساحت کویری حیات را اندازه میگیرند
▨
محمد مختاری
بخشی از شعر بلند “منظومۀ ایرانی”
▨ نام شعر (ترانه): مرا به خانه ام ببر
▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی
▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
شبآشیانِ شبزده، چکاوکِ شکستهپر
رسیدهام به ناکجا؛ مرا به خانهام ببر
کسی به یادِ عشق نیست، کسی به فکرِ ماشدن
از آن تبارِ خودشکن، تو ماندهای و بغضِ من
از این چراغمردگی، از این برآبسوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست؟
مرا به خانهام ببر که شهر، شهرِ یار نیست
مرا به خانهام ببر، ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزند که: شب ترانهساز نیست
مرا به خانهام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانهام ببر اگر چه خانه، خانه نیست
▨
ایرج جنتی عطایی
▨ نام شعر: روز ِ گذشته
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
روزِ گذشته خسته و نالان ز پیشِ کوه
رنگِ پریده با رخِ چون زعفران گذشت
فرسوده از گرانیِ باری که میکشید
آهسته همچو مور، به کوهِ گران گذشت
لغزید و نرم رفت و ز رفتن نایستاد
چون شبرُوی که نیمهشب از کاروان گذشت
بر پشتوارهاش که جهانی مَتاع بود
من دیدم آنچه از همهچشمی نهان گذشت
رنگِ گل و نشاط جوانیّ و شور عشق
پنهان نهفته بود و ز صحرا عیان گذشت
میگفت پشتوارهی پُر مشک و پر گُلش
کز نهبِ گلبن آمد از گلسِتان گذشت
چینی دگر به چهرهی درماندگان گذاشت
بار دگر ز غارتِ سیمینبران گذشت
پر بود دامنش ز ورقهای عمرِ خلق
چون بادِ بهمنی که به شاخ خزان گذشت
زیبایی و شکوهِِ جهانی به دوشِ خویش
آسان کشیده بود و به سختی از آن گذشت
من عمر خویش دیدم و بشناختم که او
سی سال راهِ من زد و اندر امان گذشت
بود از فسونِ او که غمِ پیریام رسید
هست از فریبِ او که امیدِِ جوان گذشت
دامان او گرفتم و برداشتم خروش
با سوزشی که آتشِ آن زآسمان گذشت
کآی دزدِ خیرهچشم! خدا را دمی بپای
کز آنچه میبری نه به آسان توان گذشت
عمرِ من است و عمرِ جهانی به دوش تو
آهستهتر؛ که با تو درنگِ زمان گذشت
زین پشتههای پُر گل و سنبل که میبری
بس رنگِ گل که از رخِ چون ارغوان گذشت
هرجا گلی شکفته، خزان دید از تو دید
کز حیلهی تو مهر نماند و اَبان گذشت
بس جعدِ چون شبه که ز گشتِ تو شد سپید
بس مرغِ جان که پر زد و از آشیان گذشت
طومارِ عمرِ خلق چه پیشی به پای جور
سودی نبرد آنکه به پای زیان گذشت
خندید روز و گفت که ما هر دو رهرویم
جنیش ز تیر نیست اگر از کمان گذشت
بر ما گمانِ هرزگی و رهزنی خطاست
بیچاره آن کسی که ز ما بدگمان گذشت
ما نردبانِ غرفهی دنیای دیگریم
بر بام شد هر آنکه از این نردْبان گذشت
دانا ز راهِ مرگ نترسد که راهِ مرگ
پیچید و از دو قیدِِ زمان و مکان گذشت
یا از میانِ هستی جاوید سرکشید
یا در میانِ نیستیِ جاودان گذشت
فرّخ کسی که بود و چو من تیرگی زدود
با روشنی بزاد و بدو از میان گذشت
این گفت و جان سپرد و شباهنگ ناله کرد
فریاد زد که: روزِ دگر از جهان گذشت!
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
بیست و نهم دی ماه ۱۳۲۳ - تهران
از دفتر شعر: پس از یکسال (دیوان حمیدی)
صفحهی ۱۳۶
ــــــــــ
پی نوشت اول: عکس پوستر مربوط است به ۲۷ سالگی شاعر، یعنی شهریور ماه ۱۳۲۰ و این همان زمانی است که دفتر شعر ایشان با نام «اشک معشوق» برای اولین بار منتشر شد.
پی نوشت دوم: این شعر دارای فرمی منحصربهفرد، تازه و تکرار نشدنی است. در این شعر، شاعر به «روز گذشته» (یا روزی که در حال گذشتن است) بر میخورد. در نیمهی اول شعر، شاعر با این موجود خیالی، دربارهی سرعت گذر عمر، گلایه میکند. در نیمهی دوم شعر، این موجود، به گلایههای شاعر پاسخ میدهد و در انتها، وقتی نیمه شب به پایان میرسد، روز گذشته میمیرد، تا فردا زاده شود و دوباره همین روند تکرار شود.
▨ نام شعر: من و دریا
▨ شاعر: لایق شیرعلی
▨ با صدای: لایق شیرعلی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو رهسازیم و رهپیما، من و دریا من و دریا
دو همراهیم و دو تنها، من و دریا من و دریا
ز یک سرچشمه میآییم؛ ز یک سرچشمهی کوهی
به پایینها از آن بالا، من و دریا من و دریا
من از وی شور میگیرم، وی از من شعر میگیرد
دو پر شوریم و پر غوغا، من و دریا من و دریا
دل او مستِ طوفانها، دل من مستِ طغیانها
دو سرمستیم و پر سودا، من و دریا من و دریا
غزل میخواند و منهم، فغان میسازد و منهم
دو شاعر، دو دلِ شیدا، من و دریا من و دریا
نه پروای ملامتها، نه پروای سیاستها
دو دیوانه، دو بیپروا، من و دریا من و دریا
به یادِ یار مینالیم، یارِ آرمانهامان
دو مجنونیم در صحرا، من و دریا من و دریا
گهی در خود نمیگنجیم، میجوشیم و میشوریم
به قصدِ ساحل و مجرا، من و دریا من و دریا
نه باک سد ره داریم، نه باک از خللها را
دو جویایِ رهِ فردا، من و دریا من و دریا
به چندین رنج و تاب و تب، سرود زندگی در لب
دوانیم از پس دنیا، من و دریا من و دریا
▨
لایق شیرعلی
از کتاب شعر «من و دریا» چاپ ۱۹۹۱
▨ نام شعر: اندوه (زیر بارانی که ساعتهاست میبارد)
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــ
نه چراغِ چشمِ گرگی پیر
نه نفسهای غریبِ کاروانی خسته و گمراه
مانده دشتِ بیکرانه، خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست میبارد
در شبِ دیوانه و غمگین
مانده دشتِ بیکران در زیر باران، آه، ساعتهاست
همچنان میبارد این ابر سیاهِ ساکتِ دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغِ چشمِ گرگی پیر
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به میم امید
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners