شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Download on the App Store

شعر | با صدای شاعر episodes

  • محمدعلی بهمنی | آنجا که زبان سرخ است

    ▨ نام شعر: آنجا که زبان سرخ است

    ▨ شاعر: محمدعلی بهمنی

    ▨ با صدای: محمدعلی بهمنی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ___________

    آنجا که زبان سرخ است، سر، سبز نمی‌ماند

    شادا که زبانِ من، زین نکته نمی‌داند


    باغی که طراوت را از جاریِ خون دارد

    باغی است که گلبرگش پاییز نمی‌داند


    عشق است و به معنایی‌ش تفسیر نشاید کرد

    کاین قطره به دریایی نشناخته می‌ماند


    از دایره‌ات ای عشق! بیرون نروم هرگز

    هر گونه که گردونم سرگشته بگرداند


    من چرخش تصویرم؛ سرگیجه نمی‌گیرم

    بگذار که تقدیرم همواره بچرخاند


    گردونه ی آتش را باید که بگردانند

    تا غنچه‌ی پنهان را در خود بشُکوفاند


    آن شعله‌ی خُرد اینک، فواره‌ی آتش‌هاست

    ای کاش تو را هم عشق این‌گونه بگیراند

    ▨

    محمدعلی بهمنی

    4 min
  • مهدی اخوان ثالث | قاصدک

    ▨ نام شعر: قاصدک

    ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

    ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

    از کجا وز که خبر آوردی؟

    خوش‌خبر باشی، اما،‌ اما

    گِردِ بام و درِ من

    بی‌ثمر می‌گردی

    انتظارِ خبری نیست

    مرا

    نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باری

    برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

    برو آنجا که تو را منتظرند

    قاصدک

    در دلِ من همه کورند و کرند

    دست بردار از این در وطنِ خویش غریب

    قاصد تجربه‌های همه تلخ

    با دلم می‌گوید

    که دروغی تو، دروغ

    که

    فریبی تو، فریب

    قاصدک! هان، ولی... آخر... ای وای

    راستی آیا رفتی با باد؟

    با توام، آی! کجا رفتی؟ آی

    راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

    مانده خاکستر گرمی، جایی؟

    در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟

    قاصدک

    ابرهای همه عالم شب و روز

    در دلم می‌گریند

    ▨

    مهدی اخوان ثالث

    متخلص به م. امید

    از دفتر شعر: از آخر شاهنامه

    5 min
  • آرش کرمانشاهی | آرزو

    ▨ نام شعر: آرزو

    ▨ شاعر: محمد شکری (متخلص به آرش کرمانشاهی)

    ▨ با صدای: محمد شکری

    ▨ موسیقی: کیهان کلهر

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ___________

    ناخن شب خون‌چکان و صبحِ نابم آرزوست

    در جنونِ ظلمت اکنون، آفتابم آرزوست


    جلوه‌ی بیگانه‌خویان، آتش افروزد به جان

    خلوتی با اهلِ دل، در این خرابم آرزوست


    کوچه‌ها لبریزِ خم، باغ از هیاهو بی‌نصیب

    چه‌چهان مستی از شورِ شرابم آرزوست


    از هجومِ شومِ تکرارِ سکوت آشفته‌آم

    محفلی پر های‌و‌ هوی و التهابم آرزوست 


    سایه‌ی غوغای شب، جان را به حق آرد به لب

    لحظه‌های نابِ ناب از جنس خوابم آرزوست


    می‌وزد بادِ بلا، دلل زخمی از تیغِ ریا

    ساحتِ سبزِ صفا در این سرابم آرزوست

    ▨

    محمد شکری

    از کتاب شعر: خانه برفی باور

    4 min
  • اسماعیل شاهرودی | مناجات

    ▨ نام شعر: مناجات

    ▨ شاعر: اسماعیل شاهرودی

    ▨ با صدای: اسماعیل شاهرودی

    ♪ پالایش و تنظیم: شهروز

    ────

    ای آفریدگار

    با پای ِ شعر سوی تو می‌آیم این زمان 

    تا سر کنم ترانه‌ی خود را 

    از بام روزگار

    در آن زمان که گردنه‌ی حرف باز بود 

    لب‌های شعر من 

    جز آستان رنج نبوسید هیچ‌گاه

    هرگز نکرد نقش و نگار یأس 

    دیوار آرزوی دراز مرا سیاه


    ای آفریدگار

    بگذار تا دوباره بکارم در سرزمین شعر 

    بذر امید را 

    بگذار تا ز سینه برآرم 

    صبح سپید را 

    ای آفریدگار

    در سال‌های پیش که در روبروی ما 

    دریا نشسته بود 

    من با سرود خویش 

    بسیار ساختم 

    زورق برای مردم جویای آفتاب؛ 

    اینک طناب ببافم من؟ - ای دریغ

    ای آفریدگار

    ما را ز گیر و دار نگه‌دار

    از روی شهر تیرگی کینه را بگیر

    وقتی که می‌رود 

    چشم به خواب ناز 

    آن چشم را ز آفت کابوس حفظ کن

    عشاق را سلامتی جاودان ببخش

    آن‌ها چو آب چشمه گوارا و روشن‌اند

    آن‌ها درون جنگل انبوه شعر من 

    دنبال مرغ گمشده‌ای پرسه می‌زنند

    ای آفریدگار

    در این زمان که رخنه‌ی بسیار چشم را 

    پر کرده است قیر 

    ما در درون چشم 

    خورشید زندگانی خود را 

    پنهان نموده‌ایم

    بگذار آن که هست پس از ما در این دیار 

    داند که بوده‌ا یم

    ای آفریدگار

    در جام ِ شراب ما تحمل 

    بسیارتر بریز

    ما رهرو طریقه‌ی کس جز تو نیستیم

    جز عشق و زندگی 

    در این دل کویر 

    ما را کسی به جست و جوی ره نخوانده است

    تو خود به هر چه می‌گذرد خوب آگهی

    ای آفریدگار 

    ما را کنار آن که عزیز است پیش‌مان 

    پیوند قلب‌های بلا دیده نام ده

    وز قلب مادری 

    مگذار شاخ سرو بلندی سوا شود

    اشعار من 

    -این کشتزار عشق درو خورده‌ی مرا-

    از دست من مگیر

    مگذار دیده‌ای 

    در پیشگاه تو 

    از دیدگاه روشن مردم جدا شود

    ای آفریدگار 

    مگذار ...

    5 min
  • مهدی حمیدی شیرازی | بارها، از من پرسیده‌اند

    ▨ نام شعر: بارها، از من پرسیده اند

    ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی

    ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    ز من بارها خلق پرسیده‌اند

    که حالت چگونه است با آن پری؟


    به دیدار او هیچ داری نیاز؟

    فروشد اگر ناز، نازش خری؟


    دلت می‌رباید هنوز آن دو چشم

    به افسون فروشی و افسونگری؟!


    شوی در رخش خیره بار دگر؟

    برد گر تو را نام، نامش بری؟


    چه می‌بینی از او چو می‌بگذرد

    چه می‌بگذرد چون بر او بگذری؟

    ▨

    خردمند و داننده داند که جان

    نه با وی قرین است و نه‌ز وی عری؟


    هم اندر دل است و هم از دل جدا

    چنان چون نگینی در انگشتری


    یکی گوهر تن به سرگین زده است

    عزیز است و پست است زی گوهری


    چنان چون یکی کودک ناخلف

    که‌اش هم برانی و هم پروری!


    چه می‌بینی از دختری نابکار

    گرش بینی از دیده‌ی مادری؟!


    بماند به انگشت شیشم از آن

    که ننگ است و آن را نتانی بُری!


    هم از بودنش آتشی در دل است

    هم از دوریش دل ز شادی بَری


    گرش زنده خوانی بسوزد تنم

    نمانم اگر مرده‌اش بشمری!


    به یک لحظه هم مرگ و هم زندگی‌ست

    خرد گنگ ماند در این داوری!


    ندانم که او را چه بایست خواند

    به آیین دانشور و دفتری


    یکی داستان گدازنده است

    که خواهی که آن را به یاد آوری!


    یکی زخم هول است کز بیم آن

    بلرزی و خواهی در آن بنگری!

    ▨

    وگر خوانیم دل گروگان او

    تو را دل نخواند مگر مفتری


    به باغی است چشمم چو باغ بهشت

    بکشی و نیکی و خوش منظری


    مرا هست در خانه ماهی تمام

    که این آفتاب است و آن مشتری


    تذروی اگر مرد، اندوه نیست

    بجایش خرامید کبکی دری


    بنازم به ناهید خورشید روی

    که مه را نباشد بدو همسری


    زمستان اگر رفت، آمد بهار

    چو بیرون رود دیو، آید پری


    به دیدار او محو شد هرچه بود

    از آن عشوه‌سازی و سیمین‌بری


    نماند نشان از ثریا به چرخ

    چو پیدا شود خسرو خاوری

    ▨

    دکتر مهدی حمیدی شیرازی

    بیست و پنجم تیرماه ۱۳۲۴ - تهران

    از کتاب اشک معشوق، صفحه‌ی ۳۴۴

    9 min
  • سهراب سپهری | به باغ همسفران (صدا کن مرا)

    ▨ نام شعر: به باغ همسفران (صدا کن مرا)

    ▨ شاعر: سهراب سپهری

    ▨ با صدای: خسرو شکیبایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــ

    صدا کن مرا

    صدای تو خوب است

    صدای تو سبزینه‌ی آن گیاه عجیبی‌ست

    که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید

    در ابعاد این عصرِ خاموش

    من از طعمِ تصنیف

    در متنِ ادراکِ یک کوچه تنهاترم

    بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

    و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد

    و خاصیت عشق این است

    کسی نیست

    بیا زندگی را بدزدیم

    آن وقت

    میان دو دیدار قسمت کنیم

    بیا با هم از حالتِ سنگ چیزی بفهمیم

    بیا زودتر چیزها را ببینیم

    ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعتِ حوض

    زمان را به گِردی بدل می‌کنند

    بیا آب شو مثل یک واژه در سطر، خاموشی‌ام

    بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

    مرا گرم کن


    و یک بار هم در بیابانِ کاشان هوا ابر شد-

    و بارانِ تندی گرفت

    و سردم شد آن وقت

    در پشتِ یک سنگ

    اجاقِ شقایق مرا گرم کرد-


    در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

    من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم

    من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم

    بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است

    مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد

    مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

    اگر کاشف معدن صبح آمد؛ صدا کن مرا

    و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو بیدار خواهم شد

    و آن وقت

    حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم و افتاد

    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم و تَر شد

    بگو چند مرغابی

    از روی دریا پریدند؟

    در آن گیر و داری که چرخِ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

    قناری، نخِ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست؟

    بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد؟

    چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد؟

    چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید؟


    و آن وقت

    من مثل ایمانی از تابش استوا گرم

    تو را در سرآغازِ یک باغ

    خواهم نشانید

    ▨ 

    سهراب سپهری

    از دفتر شعر: حجم سبز

    چاپ شده به سال ۱۳۴۶

    ـــــــــــــــــ

    پی‌نوشت: بر این باورم که شکیباییِ بزرگ، در یک واژه دچار اشتباه شده است

    ایشان دکلمه کرده است؛


    ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعتِ حوض

    زمان را به گَردی بدل می‌کنند


    (گرد= غبار)


    اما به نظر می‌رسد خوانش درست این است:


    ببین عقربک‌های فواره در صفحه‌ی ساعتِ حوض

    زمان را به گِردی بدل می‌کنند


    (گردی: اشاره به موجک‌های دایره شکلِ دور فواره)

    8 min
  • حسین منزوی | نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

    ▨ نام شعر: نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

    ▨ شاعر: حسین منزوی

    ▨ با صدای: حسین منزوی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــ

    نام من عشق است آیا می‌شناسیدم؟

    زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟


    با شما طی کرده‌ام راه درازی را

    خسته هستم، خسته، آیا می‌شناسیدم؟


    راه ششصد ساله‌ای از دفتر حافظ

    تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟


    این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌ست

    من همان خورشیدم امّا، می‌شناسیدم


    پای رهوارش شکسته، سنگلاخِ دهر

    اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم


    می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان {چشم‌هاتان} را

    هم‌چنانی که شماها می‌شناسیدم


    این‌چنین بیگانه از من رو مگردانید

    در مبندیدم به حاشا، می‌شناسیدم!


    من همان دریای‌تان، ای رهروان عشق!

    رودهای رو به دریا! می‌شناسیدم


    اصل من بودم، بهانه بود و فرعی بود

    عشق «قیس» و حُسن «لیلا» می‌شناسیدم


    در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!

    من بریدم بیستون را، می‌شناسیدم


    مسخ کرده چهره‌ام را گرچه این ایام

    با همین دیدار حتی می‌شناسیدم


    من همانم -آشنای {مهربان} سال‌های دور-

    رفته‌ام از یادتان؟ یا می‌شناسیدم؟

    ▨

    حسین منزوی

    غزل ۳۶۲ از محموعه اشعار حسین منزوی

    ــــــــــــــــ

    پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.

    4 min
  • فروغ فرخ‌زاد | فتح باغ

    ▨ نام شعر: فتح باغ

    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــ

    آن کلاغی که پرید

    از فرازِ سرِ ما

    و فرو رفت در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد

    و صدایش همچون نیزه‌ی کوتاهی، پهنای افق را پیمود

    خبر ما را با خود خواهد برد به شهر


    همه می‌دانند

    همه می‌دانند

    که من و تو از آن روزنه‌ی سرد عبوس

    باغ را دیدیم

    و از آن شاخه‌ی بازیگرِ دور از دست

    سیب را چیدیم

    همه می‌ترسند

    همه می‌ترسند، اما من و تو

    به چراغ و آب و آینه پیوستیم

    و نترسیدیم


    سخن از پیوند سست دو نام

    و هم‌آغوشی در اوراق کهنه‌ی یک دفتر نیست

    سخن از گیسوی خوشبخت من است

    با شقایق‌های سوخته‌ی بوسه‌ی تو

    و صمیمیت تن‌هامان، در طراری

    و درخشیدن عریانیِ‌مان

    مثل فلس ماهی‌ها در آب

    سخن از زندگی نقره‌ای آوازی‌ست

    که، سحرگاهان فواره‌ی کوچک می‌خوانْد


    ما در آن جنگل سبز سیال

    شبی از خرگوشان وحشی

    و در آن دریای مضطرب خونسرد

    از صدف‌های پر از مروارید

    و در آن کوه غریب فاتح

    از عقابان جوان پرسیدیم

    که چه باید کرد؟


    همه می‌دانند

    همه می‌دانند

    ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافته‌ایم

    ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

    در نگاه شرم‌آگین گلی گمنام

    و بقا را در یک لحظه‌ی نامحدود

    که دو خورشید به هم خیره شدند


    سخن از پچ‌پچِ ترسانی در ظلمت نیست

    سخن از روزست و پنجره‌های باز

    و هوای تازه

    و اجاقی که در آن اشیاءِ بیهده می‌سوزند

    و زمینی که ز کِشتی دیگر بارور است

    و تولد و تکامل و غرور

    سخن از دستانِ عاشقِ ماست

    که پلی از پیغامِ عطر و نور و نسیم

    بر فراز شب‌ها ساخته‌اند


    به چمنزار بیا

    به چمنزار بزرگ

    و صدایم کن، از پشت نفس‌های گل ابریشم

    همچنان آهو که جفتش را


    پرده‌ها از بغضی پنهانی سرشارند

    و کبوترهای معصوم

    از بلندی‌های برج سپید خود

    به زمین می‌نگرند.

    ▨

    فروغ فرخ‌زاد

    از دفتر «تولدی دیگر»

    5 min
  • مومن قناعت | آبشار

    ▨ نام شعر: آبشار

    ▨ شاعر: مومن قناعت

    ▨ با صدای: لایق شیرعلی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    ای آبشار!

    آیينه‌ی بی‌غبارِ من

    یارِ زمان کودکی بی‌قرار من

    از روزهای رفته تویی یادگار من


    آهنگ‌های رفته را تکرار می‌کنی

    یاد به خواب رفته را بیدار می‌کنی

    راز مرا به لفظ خود اظهار می‌کنی


    داری به یاد لحظه‌ای آن خوب‌منظری

    کآمد به آب صبح‌دم، آن کرته پرپری

    پای برهنه روی گل، آن چوجه‌ی پری


    موی سیاه بر قد موزون، چو آبشار

    چشمی چو چشمه‌ی صفا، رویی چو نوبهار

    قدی به مثل شرشره، لرزان و بی‌غبار

    گل‌خنده می‌زد و گلِ در آب می‌فکند

    طفلی به آب، گوهر نایاب می‌فکند

    سوزی به جانِ بچه‌ی بیتاب می‌فکند

    می رفت رنگ و رونق گلزار می‌شکست

    می‌آمد و ز آمدش خمار می‌شکست

    لب‌تشنگیِ تشنه‌ی دیدار می‌شکست


    آن دخترک که بود مرا؟

    بلکه خواهرم

    یا در بهارِ نورسی، او بود دلبرم

    یا چون کبوتر سفید، او بود هم‌پرم

    هرکس که بود، او مرا از جان عزیز بود

    جانم ز جانِ شربتِ او، ریز ریز بود

    روزی که چون دو ساحلِ دریا جدا شدیم

    دریا صدا نموده و ما بی‌صدا شدیم

    در تارهای شرشره هر دو نوا شدیم


    آن لحظه‌های بی‌بدل، گویی به خواب رفت

    عمر عزیز بچگی، مانند آب رفت

    چون کبکِ ... آمد و لیکن شتاب رفت


    ای آبشار

    باز بیا در کنار من

    بنواز آن ترانه را چون یادگار من

    باری نمای صورت آن نوبهار من

    ▨

    پی نوشت:

    کَرته: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده که به معنی پیراهن است


    شرشره: در لغت‌نامه‌ی دهخدا آمده؛ آبشار کوچک و کم آب یا جایی است که رشتهٔ باریکی از آب از فاصلهٔ نسبةً زیاد به پایین ریزد خواه در هنگام ریزش از روی سنگ و بستری سراشیب و تقریباً عمودی سرازیر شود، یا این فاصله را در میان فضا طی کند.

    5 min
  • مهدی اخوان ثالث | سر کوه بلند

    ▨ نام شعر: سر کوه بلند

    ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

    ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    سر کوه بلند آمد سحر باد

    ز توفانی که می‌آمد خبر داد

    درخت و سبزه لرزیدند و، لاله

    به خاک افتاد و مرغ از چه‌چه افتاد


    سر کوه بلند ابر است و باران

    زمین غرق گل و سبزه‌ی بهاران

    گل و سبزهه‌ی بهاران خاک و خشت است

    برای آن‌که دور افتد ز یاران


    سر کوه بلند آهوی خسته

    شکسته دست و پا، غمگین نشسته

    شکستِ دست و پا درد است، اما

    نه چون دردِ دلش کز غم شکسته


    سر کوه بلند افتان و خیزان

    چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان

    نمی‌گوید پلنگِ پیرِ مغرور

    که پیروزید از ره، یا گریزان


    سر کوه بلند آمد عقابی

    نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی

    نشست و سر به سنگی هشت و جان داد

    غروبی بود و غمگین آفتابی


    سر کوه بلند از ابر و مهتاب

    گیاه و گل گهی بیدار و گه خواب

    اگر خوابند اگر بیدار، گویند

    که هستی سایه‌ی ابر است، دریاب


    سر کوه بلند آمد حبیبم

    بهاران بود و دنیا سبز و خرم

    در آن لحظه که بوسیدم لبش را

    نسیم و لاله رقصیدند با هم

    ▨

    مهدی اخوان ثالث

    متخلص به م. امید

    از دفتر شعر آخر شاهنامه

    7 min

About شعر | با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید

More shows like شعر | با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,896 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,065 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,067 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,161 Listeners

Owrsi Podcast | پادکست اورسی by Owrsi

Owrsi Podcast | پادکست اورسی

178 Listeners

Radio Tragedy رادیو تراژدی by Radio Tragedy Team

Radio Tragedy رادیو تراژدی

433 Listeners

کتاب صوتی ناصر زراعتی  - Ketab soti by Ketab soti

کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti

135 Listeners

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران by Mohammad Amin Chitgaran

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران

143 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,992 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

49 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

408 Listeners

Wrapup | رپاپ by amir soodbakhsh

Wrapup | رپاپ

516 Listeners

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian) by Jabe podcast

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian)

139 Listeners

اکنون -  صفحه رسمی by Aknoontalks

اکنون - صفحه رسمی

194 Listeners

قاب تاریخ by Mohamad Nazemi

قاب تاریخ

65 Listeners