
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: کجا دنبالِ مفهومی برای عشق میگردی
▨ شاعر: محمدعلی بهمنی
▨ با صدای: محمدعلی بهمنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
تو را گم میکنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
و اینسان خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب
{و صبحِ خوابها را با تو زیبا میکنم هر شب}
تبی این کاه را چون کوه سنگین میکند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا میکنم هر شب
تماشاییست پیچ و تابِ آتشها... خوشا بر من
که پیچ و تابِ آتش را تماشا میکنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست!
چگونه با جنون خود مدارا میکنم هر شب
چنان دستم تهی گردیده از گرمای دستِ تو
که این یخکرده را از بیکسی «ها» میکنم هر شب
تمام سایهها را میکشم بر روزن مهتاب
حضورم را ز چشم شهر حاشا میکنم هر شب
دلم فریاد میخواهد ولی در انزوای خویش
چه بیآزار با دیوار نجوا میکنم هر شب
کجا دنبالِ مفهومی برای عشق میگردی؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب
▨
محمدعلی بهمنی
از دفتر شعر «گاهی دلم برای خودم تنگ میشود»
ــــــــــــــــ
پینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ نام شعر: عماد خراسانی
▨ شاعر: شبی بر مزار خیام
▨ با صدای: شبی بر مزار خیام
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
خیام! بوی عشق دهد خاکِ کوی تو
امشب ز باده مستترم کرده بوی تو
امشب به بادهخانهی عالم رسیدهام
بیهوده منّت از می و مینا کشیدهام
آری چو بخت رهبرم آمد به سوی تو
بس بود بهر مستیِ من، خاکِ کوی تو
عمری اگرچه بادهخوری بوده کار من-
-هرگز نگشته مست دل غمگسار من
هرگز ز باده این همه مستی ندیدهام
وین سرخوشی ز بادهپرستی ندیدهام
امشب بهار و ساغر می، مستکنتر است
مهتاب و آسمان و زمین رنگ دیگر است
گیسوی سنبل این همه هرساله چین نداشت
سلطان گُل جمال و جلالی چنین نداشت
آری شگفت نیست چو اینجا مزار تُست
در این چمن به دیدهی نرگس غبار تست
ذرات این فضا همه مستاند و بیقرار
گلهای این چمن همه دارند بوی یار
امشب ز جای خیز که مهمان رسیده است!
از ره عمادِ مست و غزلخوان رسیده است!
با یک سری که شور قیامت در آن بوَد
با یک دلی که دشمن دیرین جان بوَد
با حالتی خرابتر از کارِ روزگار
افتاد مست یکه و تنها بر این مزار
مهتابروی باغ سفیدآب کرده است
از وجد غنچه خنده به مهتاب کرده است
مستانه باد، زلفِ سمن شانه میزند
خود را به باغ سرخوش و مستانه میزند
از راه دور نالهی مرغی رسد به گوش
مرغی چو من که داده ز کف عقل و صبر و هوش
البته عاشقیست جدا مانده از حبیب
وین نالهها ز جور حبیب است یا رقیب؟
با ماه گرم درددلِ عاشقانهایست
آهنگ او ز خانه خرابی فسانهایست
اینسان که او نوای غمانگیز سر کند
بسیار مشکل است که شب را سحر کند
مستانه سرگذاشتهام من به روی دست
با خویش گرم زمزمهای سوزناک و مست
گردیده خاطرات، مجسم برابرم
وز اشک خود ز هر شبه با آبروترم
ای دل به راه عشق غم هست و نیست،نیست
هستیّ و نیستی به بَرِ عاشقان یکیست
امشب ز باده آتش دل باد میزنم
دیوانه میشوم به خدا داد میزنم
ای اوستاد و رهبر مستان هوشیار!
برخیز می خوریم علیرغم روزگار
برخیز با عماد دمی همپیاله شو
و ز سیر و گشت مبهم گردون بناله شو
من یک غزل بخوانم ار آن عاشقانهها
تو یک ترانه سرکنی از آن ترانهها
گاه از گلوی شیشه برآریم نالهای
گاهی کشیم ناله و گاهی پیالهای
باهم نوای عشق و جنون ساز میکنیم
می میخوریم و مشتِ فلک باز میکنیم
آنقدر در میان قفس داد میزنیم
کآتش به آشیانهی صیاد میزنیم
پروانهوار سوخته، شب را سحر کنیم
با بالهای سوخته با هم سفر کنیم
برخیز باده دارم و این باغ خلوت است!
ای میزبان مخواب که دور از فتوت است!
اما نه! هرکه رفت، دگر بار برنگشت
و ز سِرّ خاکِ تیره کسی باخبر نگشت
این گیر و دار عمر به غیر از خیال نیست
معلوم نیست حاصلِ این گیر و دار چیست
امشب عجب ز باده مرا فکر درهمیست
با عالم خیال مرا باز عالمیست
ورنه چو خاک گشته دل و آرزوی تو
بیهوده دل کند هوسِ جستوجوی تو
خیام من بخواب! که من هم بر آن سرم
کز این قفس به گلشن آزادگان پرم
▨
عماد خراسانی
ـــــــــ
در باب سرایش این شاهکار ادبی توسط عماد خراسانی، افسانههای مختلفی نقل شده است. اما آنچه مسلم است آنکه عماد این شعر را در شوق و تاثر از دیدار آرامگاه خیام سروده است.
ضمنا تذکر این نکته ضروریست که شعر در نسخهی چاپی ابیاتی چند، بیشتر دارد. متن فوق، از روی صدای شاعر پیاده شده.
▨ نام شعر: زمان لرزه
▨ شاعر: فخرالدین مزارعی
▨ با صدای: فخرالدین مزارعی
▨ موسیقی: کیهان کلهر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
زمانلرزهای اتفاق اوفتاد
ز مرزِ کنون، کنده شد بیخِ من
شکافی پدید آمد اندر زمان
قرون پیش و پس شد به تاریخِ من
کهن جا عوض کرد و از چنگِ نو
عیان، مسندِ داده را پس گرفت
بدل کرد دیروز و امروز جای
گذشتِ زمان سیرِ واپس گرفت
مرا در فلاخن، کفِ حادثات
به بالای سر برد و پرتاب کرد
وزان چلّه، چابک چو تیرِ شهاب
به ظلماتِ تاریخ پرتاب کرد
در اینجا به بیغولهای هولناک،
دگر گونه دیدم ره و رسم زیست
به یک لمحه از منجنیق زمان
به قرن ده افتادم از قرن بیست
خلایق به غوغای بازارِ شام
به سوداگری، سکههاشان درم
غلامان به فرمان، کنیزان به گوش
شتر در سرا، خواجگان در حَرَم
ز خود پرسم این قومِ اسطورهرنگ
چه هست اندر این ورطه و من کیم؟
به آشفتهبازارِ ناموس و ننگ
غریب است در چشمشان سکهام
ولی هرچه هستم؛ چه نیک و چه بد
وجودم در این بوم و بر نا رواست
چو اصحاب کهفم در اینجا غریب
به بازارشان سکهام شهرواست
▨
فخرالدین مزارعی
متخلص به آرزو
ایشان دکترای ادبیات و زبان انگلیسی و استاد دانشگاه بود
ـــــــــــ
پینوشت: در لغتنامه دهخدا در توضیح واژهی «شهروا» آمده است:
گویند پادشاهی زر قلب و ناسره زد و آنرا شهروا نام کرد و بنابر شدت و تندی خوی در ملک خود رایج گردانید و در غیر ملک او به هیچ نمیگرفتند. (از برهان). درم و دینار ناسره که خصوصاً در یک شهر رایج باشد، و این در اصل «شهرروا» بود یک «ر» را مطابق قاعده حذف کردند، و نیز آن درم ناسره که یکی از ملوک ظالم در ملک خود بزور رایج کرده بوده در ملک دیگران رواج نیافت، و ظاهراً به این معنی در اصل شه روا بود. (غیاث) (از رشیدی) (از جهانگیری). زر و سیم ناسره که در ملکی رایج و روا و در غیر آن ناروا باشد.
▨ نام شعر: آرش کمانگیر
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
برف می بارد؛
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ.
کوه ها خاموش،
دره ها دلتنگ؛
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ ...
بر نمی شد گر ز بام خانه ها دودی،
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان،
ما چه می کردیم در کولاک دل آشفته ی دم سرد؟
آنک، آنک کلبه ای روشن،
روی تپه، رو به روی من ...
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز،
در کنار شعله ی آتش،
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز:
«...گفته بودم زندگی زیباست.
گفته و نا گفته، ای بس نکته ها کاینجاست.
آسمان باز؛
آفتاب زر؛
باغ های گل؛
دشت های بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب؛
آمدن، رفتن، دویدن؛
عشق ورزیدن؛
در غم انسان نشستن؛
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛
آرمیدن؛
چشم انداز بیابان های خشک و تشنه را دیدن؛
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛
هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛
در تله افتاده آهو بچگان را شیر دادن؛
نیم روزخستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی،
زیر سقف این سفالین بام های مه گرفته،
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران ها شنیدن؛
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را
در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی،
پیش آتش ها نشستن،
دل به رویاهای دامن گیر و گرم شعله بستن...
آری، آری، زندگی زیباست.
زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.
گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.
ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیرمرد، آرام و با لبخند،
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند.
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد؛
زیر لب آهسته با خود گفت و گو می کرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛
شعله ها را هیمه سوزنده.
جنگل هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده ی آزاد،
بی دریغ افکنده روی کوه ها دامان،
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید،
چشمه ها در سایبان های تو جوشنده،
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان،
جان تو خدمتگر آتش ...
سر بلند و سبز باش، ای جنگل انسان!
«زندگانی شعله می خواهد»، صدا سر داد عمو نوروز،
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز.
کودکانم، داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود.
روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بد نامی،
روزگار ننگ.
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛
عشق در بیماری دل مردگی بیجان.
فصل ها فصل زمستان شد،
صحنه ی گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.
در شبستان های خاموشی،
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی.
ترس بود و بال های مرگ؛
کس نمی جنبید، چون بر شاخه برگ از برگ.
سنگر آزادگان خاموش؛
خیمه گاه دشمنان پر جوش.
...
▨
سیاوش کسرایی
شنبه بیست و سوم اسفند ماه ۱۳۳۷
▨ نام شعر: جاده خاموش است
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
جاده خاموش ست، از هر گوشهی شب هست در جنگل.
تیرگی (صبح از پیاش تازان)
رخنهیی بیهوده میجوید
یک نفر پوشیده در کنجی
با رفیقش قصهی پوشیده میگوید
بر در شهر آمد آخر کاروان ما زه راه دور -می گوید-
با لقای کاروان ما، (چنان کآرایش پاکیزهاش هر لحظه میآراست).
مردمان شهر را فریاد برمیخاست
آنکه او این قصهاش در گوش، اما
خاسته افسردهوار از جا
شهر را نام و نشان هر لحظه میجوید.
و به او افسرده میگوید:
مثل این که سالها بودم در آن شهر نهان مأوا»
مثل اینکه یک زمان در کوچهیی از کوچههای او
داشتم یاری موافق شاد بودم با لقای او«.
جاده خاموشست اما همچنان شب هست در جنگل
تیرگی (صبح از پیاش تازان)
رخنه میجوید
یک نفر پوشیده بنشسته
با رفیقش قصهی پوشیده میگوید.
▨
نیما یوشیج
هفتم اسفند ماه ۱۳۲۸
▨ نام شعر: دو قطره
▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی
▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
دوشینه بر دو قطرهی اشکم جگر بسوخت
کآهسته از دو گوشهی چشم من اوفتاد
زیرا درآن دو قطره دو دریایِ خونِ دل
جوشید و آتشی شد و بر دامن اوفتاد
اوّل برآن دو قطره دَمِ زندگی دمید
یعنی که عکس آن دو رخ روشن اوفتاد
زآن پس از آن دو قطره برآمد بهار عمر
در اشک، نقش لاله و نَستَروَن اوفتاد
نرگس گشود چشم میان بنفشهها
بر شرمها گذار فسون و فن اوفتاد
افراغ و نارون همهجا سر بهم گذاشت
انبوه سایه بر گل و بر گلشن اوفتاد
خورشید از خلال درختان به سایهها
چون شعلههای آتش از روزن اوفتاد
برگ چنار باد سحر را بهانه کرد
گل را چو دست عاشق بر گردن اوفتاد
جوی از کنار سبزه غزلخوان گذشت و رفت
وز طول راه بر رخ او شکّن اوفتاد
نرمک نسیم صبح بلرزاند شاخ بید
لرزید دُرّ و در دهن لادن اوفتاد
با لطف و ناز پردهی زرّین آفتاب
از روی برگ گل به سر سوسن اوفتاد
ناگه در این میانه درخشید چشم او
چون آتشی که ناگه در خرمن اوفتاد
وز آن نگاه در نظرم سوخت هرچه بود
جز او که خود بهپایم با شیون اوفتاد
پیچید گیسوانش بر کتف و گردنش
مانند بندها که در آن پازن* اوفتاد
فریاد کرد و ناله برآورد و گریه کرد
چون دشمنی که بسته بَرِ دشمن اوفتاد
گفت ای نهاده عمر و جوانی بپای من
رحمی که شاخهی گل در گُلخن اوفتاد
آن نوبهار را که تو دیدی خزان رسید
وآن چشم پر غرور ز تابیدن اوفتاد
از هر طرف که مینگرم سوز آتش است
کز آه تو شراره بر این مسکن اوفتاد
وز آنچه بود دست مکافات ماند و من
یعنی پری به دامن اهریمن اوفتاد
بینی از این خزان که دمد جای آن بهار
شور و شرارها به دل آهن اوفتاد
امروز من ببین و گناهان من ببخش
فردا که ره به بارگه ذوالمن اوفتاد
این گفت و سیل اشک ز دامان او گذشت
بر جان من شرارهی بنیان کن اوفتاد
دیدم کنون که مرگ جوانیش دررسید
با لابه در برم بت سیمین تن اوفتاد
یاد آمدم به زال که چون تهمتن بمرد
پوزش کنان بهخاک بَرِ بهمن اوفتاد
میخواستم که لب بگشایم به شکوهها
چشمم سیاه گشت و لب از گفتن اوفتاد
تا آمدم بخویش دگر قطرهها نبود
آن قطرهها که دوش ز چشم من اوفتاد
▨
دکتر مهدی حمیدی شیرازی
ـــــــــ
پینوشت: *پازن: رِنگ، بز کوهی
▨ نام شعر: هستن
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
گفت و گو از پاک و ناپاک است
وز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینه
وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک
دارد اندر پستوی سینه
هر کسی پیمانهای دارد که پرسد
چند و چون از وی
گوید این ناپاک و آن پاک است
این به سانِ شبنم خورشید
وآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک است
نیز من پیمانهای دارم
با سبوی خویش، کز آن میتراود خون (زهر)
گفت و گو از دردناک افسانهای دارم؛
ما اگر چون شبنم از پاکان
یا اگر چون لیسکان ناپاک
گر
نگینِ تاجِ خورشیدیم
ورنگونِ ژرفنای خاک
هرچهایم، آلودهایم، آلودهایم، ای مرد
آه، میفهمی چه میگویم؟
ما به «هست» آلودهایم، آری
همچنان هستان هست و بودگان بودهایم، ای مرد
نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست
افسری زر وَش هلالآسا، به سرهامان
ز افتخارِ
مرگِ پاکی، در طریقِ پوک
در جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنودهایم، ای مرد
که دگر یادی از آنان نیست
ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست
گفت و گو از پاک و ناپاک است
ما به هست آلودهایم، ای پاک! و ای ناپاک
پست و ناپاکیم ما هستان
گر همه غمگین، اگر
بیغم
پاک میدانی کیان بودند؟
آن کبوترها که زد در خونشان پرپر
سربیِ سردِ سپیدهدم
سبز خطانی
که الواحِ سحر را سرخرو کردند
بی جدال و جنگ
ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگ
ای کبوترها
کاشکی پر میزد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترها
که من ار مستم، اگر هوشیار
گر چه میدانم
به هست آلوده مَردم، ای کبوترها
در سکوت برجِ بیکس ماندهتان هموار
نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید
های پاکان! های پاکان! گوی
میخروشم زار
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
از دفتر شعر زمستان
منتشر شده به سال ۱۳۳۵
ــــــــــ
پینوشت: شعر در نسخهی چاپ شده، با نسخهی این خوانش، جای واژهی «خون»، واژهی «زهر» آمده است
▨ نام شعر: آرزوی نقش بر آب
▨ شاعر: حمید مصدق
▨ با صدای: حمید مصدق
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
در من غمِ بیهودگیها میزند موج
در تو غروری از توانِ من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پَر
ای کاش در خاطر گلِ مهرت نمیرُست
ای کاش در من آرزویت جان نمییافت
ای کاش دستِ روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی، رشتهی عمرم نمیبافت
اندیشهی روز و شبم پیوسته این است
من بر تو بستم دل؟ دریغ از دل که بستم!
افسوس بر من! گوهرِ خود را فشاندم
در پای بتهایی که باید میشکستم
▨
حمید مصدق
از دفتر شعر: سالهای صبوری
ــــــــــــــــــ
پینوشت: به نظر میرسد این شعر بعدا توسط شاعر بازنویسی شده؛ چرا که نسخهی چاپ شدهی شعر با این خوانش از شاعر، کم و بیشیهای زیادی دارد
▨ نام شعر: با تیر و کمانِ کودکیام
▨ شاعر: محمدابراهیم جعفری
▨ با صدای: محمدابراهیم جعفری
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با تیر و کمان کودکیام
در کوچهباغهای قدیمی
در انبوه درختانِ بارانخورده
سینهی گنجشکی را نشانه گرفته بودم
که عاشق تو شدم
گنجشک به شانهام نشست
و من شکارچی ماهری شدم
از آن پس هرگز به شکار پرندهای نرفتم
هر وقت دلتنگم، آواز میخوانم
پرنده میآید
پرنده مینشیند
پرنده را میبویم
پرنده را میبوسم
پرنده را رها میکنم
و چون شکارِ دیگری میشود
کودکیام را میبینم
در انبوهِ درختانِ بارانخورده
با بوی کاهگل و آوازِ پرنده
به خود میپیچد و گریه میکند
های آواز!
چقدر تو را دوست دارم.
▨
محمدابراهیم جعفری
▨ نام شعر: سینه سرخ
▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)
▨ با صدای: منوچهر آتشی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
سینه سرخی مینشيند به شاخهی خشک خاری
میخواند میخواند میخواند
شکوفهای سرخ برمیآيد از چوب ِخشک
و برکهی زلالی آن پايين
آراسته به بال و شکوفه
▨
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners