
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: بیخوابی
▨ شاعر: محمد مختاری
▨ با صدای: محمد مختاری
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
─────♪ ─────
این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او
─────♪ ─────
چه فرق میکرد زندانی در چشمانداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازیگوشانه
تشنج پوستم را که میشنوم، سوزن سوزن که میشود کف پا
علامت این است که چیزی خراب میشود
دمی که یک کلمه هم زیادیست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سایهی دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل ِجسم حد ِزبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار ِخونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
تظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت میپرسد
ویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ ِ فلز در دندانهای طلا
و خارش کپک در لالههای گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر ِحضور
هزار کس میآیند و هزار کس میروند
و هیچکس هیچکس را به خاطر نمیآورد
صدا همان که میشنوی نیست
سگ از سکوت به وجد میآید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه
زبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه ِ دهان را هزار بار تمرین کرده است
صدا که میشکند
حرف که چرک میکند
جملهها که نقطهچین میشوند
پیری یا بچهای که خود را میکُشد
تازه معنا روشن میشود
سگی که میافتاد در نمکزار و
این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اولوا الالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زَنَد
گچ ِسفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا مینشستهای
و رد انکارت افتاده است بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
گذارهای اصلا ناتمام
و تازه این بیتابی که هیچ چیز آرامَش نمیکند
در التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوند
کتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشوند
دستهایی که سنگها را میپرانند
و سارهایی که از درختها میپرند
درختهایی که دار میشوند
دهانهایی که کج میشوند
زبانهایی که لالمانی میگیرند
صدای گُنگ و چشمانداز ِگُنگ و خواب گُنگ
و همهمه
که میانبوهد
میترکد
رویا که تکهتکه میپراکند
دانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که از هم میپاشد
خوابی که میشِکَند در چشم و
چشم که میخ میشود در نقطهای و نقطه
که میماند مَنگ در گوشهای از کاسه سَر که همچنان غلت میخورد
غلت میخورد
غلت میخورد
▨
محمد مختاری - تهران ۱۸ امرداد ماه ۱۳۷۴
از مجموعه شعر وزن دنیا صفحهی ۷۵
▨ نام شعر: تولدی دیگر
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
همهی هستی ِ من آیهی تاریکیست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه ِ شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد برد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه ترا
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
***این سطر در خوانش فروغ نیامده است اما در نسخه کتبی شعر موجود است
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد، در فاصلهی رخوتناک دو هم آغوشی***
***
زندگی شاید عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهی مسدودیست
که نگاه من، در نینی چشمان تو خود را ویران میسازد
و در این حسی است
که من آنرا با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
در اتاقی که به اندازهٔ یک تنهاییست
دل من
که به اندازهی یک عشق است
به بهانههای سادهی خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهی خانهمان کاشتهای
و به آواز قناریها
که به اندازهی یک پنجره میخوانند
آه...
سهم من این است
سهم من این است
سهم من
آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیرد
سهم من پایین رفتن از یک پلهی متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطرههاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من میگوید:
«دستهایت را
«دوست میدارم»
دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشم میآویزم
از دو گیلاس سرخ همزاد
و به ناخنهایم برگ گل کوکب میچسبانم
کوچهای هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهای درهم و گردنهای باریک و پاهای لاغر
به تبسمهای معصوم دخترکی میاندیشند که یکشب او را
باد با خود برد
کوچهای هست که قلب من آنرا
از محل کودکیام دزدیده ست
سفر حجمی در خط ِ زمان
و به حجمی خط ِ خشک زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که ز مهمانی یک آینه بر میگردد
و بدین سان است
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نیلبک چوبین
مینوازد آرام، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
▨
فروغ فرخزاد
▨ نام شعر: دلا دیشب چه میکردی
▨ شاعر: شهریار
▨ با صدای: شاعر
♪ موسیقی متن: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
───── ♪ ─────
دلا دیشب چه میکردی تو در کوی حبیب من
الهی خون شوی ای! دل تو هم گشتی رقیب من
خیال ِخود به شبگردی به زلفش دیدم و گفتم
رقیب ِمن چه میخواهی تو از جان حبیب من؟
نهیبی میزدم با دل که: زلفت را نلرزاند
ندانستم که زلفت هم بلرزد با نهیب من
خوشم من با تب عشقت، طبیب آمد جوابش کن
حبیبم! چشم ِبیمار ِتو بس باشد، حبیب من
نصیب از ظلمت هجران به جز حسرت نخواهد بود
حساب ِروشنی دارد دل ِحسرتنصیب ِمن
من از صبر و شکیبم شهریارا شهرهی آفاق
همه آفاق هم حیران از این صبر و شکیب من
▨ نام شعر: غزل ِ خطیر
▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
───── ♪ ─────
قلم ِدلاوری کو؟ سخنی دلیر دارم
سرِ بی قرارِ آهو، دلِ گرمِ شیر دارم
به من ار جهان بتازد؛ نه من آنکه خود ببازد
که نظر به عرش و، فرشی نه ز بَر نه زیر دارم
به چه آشیان دهم دل؟ که چو هُدهُد بیابان
بگریزم از نسیمی، چو پَر از حریر دارم
به زمان ِ ناشریفان، به چه درگهم سپاسی؟
نه زبان اسیر مُزدی، نه قلم اجیر دارم
ز نخست روز درکم که به خویشتن رسیدم
به مقام و مال گفتم: دل و چشمِ سیر دارم
به کلام من نظر کن، ز معانیش خطر کن
که به هر خطی ز دفتر، غزلی خطیر دارم
به شکارگاه ِ انسان، شدهام هدف ز هر سو
چه ز تیرها بگویم؟ دل ِ چون حصیر دارم
مکشای فقیه زحمت که به باورم بگنجی
نه تو آن بشر به معنی، نه من آن بشیر دارم
اگر از درِ نشاطی نپذیردم زمانی
به فراخی زمانها، غم ِ دلپذیر دارم
چو به مَسندی رسیدی به حبابِ پشتگاهت
زِ دو چشم من نظر کن که نگاهِ پیر دارم
هله ای دو چشم ِ خودبین، ز سواد ِ دل چه خواندی؟
نه تو آن سواد داری، نه من آن دبیر دارم
به جهان چرا کنم رو که به بازیَم بگیرد؟
نه عمو امیر بود و نه پدر وزیر دارم
به مقام ِ بینیازی به سر ِ بلند نازم
که شکوه ِ بیزوالی ز چنین سریر دارم
به عبای واعظان گو که: به دوش هر که افتی
به قدمگهی نَیَرزی که من ِ فقیر دارم
▨
رحیم معینی کرمانشاهی
مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درکِ هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت
{ساعت} چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید
در کوچه باد میآید
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
به غنچههایی با ساقهای لاغر کمخون
و این زمان خستهی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیدهاند
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند
-سلام
-سلام
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبودهاست.
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها تمام سادهلوحی یک قلب را
با خود به قصر قصهها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیاش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیدهاست و بوییدهاست
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانهترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه {کوچهها} باد میآید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزارانهزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد.
سلام ای شب معصوم!
سلام ای شبی که چشمهای گرگهای بیابان را
به حفرههای استخوانی ایمان و اعتماد بدل میکنی
و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها
ارواح مهربان تبرها را میبویند
من از جهان بیتفاوتی فکرها و حرفها و صداها میآیم
و این جهان به لانهی ماران مانند است
و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست
که همچنان که تو را میبوسند
در ذهن خود طناب دار تو را میبافند
سلام ای شب معصوم!
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصلهایست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان {زمانی} که مردی از کنار درختان خیس گذر میکرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گریسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت
{آن شب که من عروس خوشههای اقاقی شدم}
آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود
و آن کسی که نیمهی من بود، به درون نطفهی من بازگشته بود
و من در آینه میدیدمش،
که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود
و ناگهان صدایم کرد
و من عروس خوشههای اقاقی شدم
انگار مادرم گریسته بود آن شب
چه روشنایی بیهودهای در این دریچهی مسدود سر کشید
چرا نگاه نکردم؟
...
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
ـــــــــــــــــ
پینوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
پینوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیهی شعر در اختیار ما نیست.
پینوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در این پلتفرم، اینجا نیامده است.
▨ شعر: پای در ره که نهایدید
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
────── ♪ ──────
پای در ره که نهادید افق تاری بود
شب در اندیشهی تثبیت ِ سیهکاری بود
بادهی خاص کشیدید و به میخانهی عشق
مستی ِسرخ ِشما غایت ِهشیاری بود
خواب خوش باد شما را که در آن هنگامه
خواب ِخونین ِشما؛ آیت ِ بیداری بود
خم نشد قامت ِ رعنای شما بر اثرش
بختک ِ زلزله هرچند که آواری بود
شرممان باد که تا ساعت ِ آن واقعه نیز
چشممان دوخته بر ساعت ِدیواری بود
جایتان سبز! که با خون خود امضا کردید
پای آن نامه؛ که منشور ِوفاداری بود
قصهای بیش نبود آنچه سرودید از عشق
لیک هریک به زبانی که نه تکراری بود
ای شمایان که خروشان ِ کفنپوشانید
ای که بر فرق ِ ستم تیغ ِ شما کاری بود؛
در رگ ِ ما که خموشان ِسیهپوشانیم
کاشکی قطرهای از خون ِ شما جاری بود
▨
▨ نام شعر: به تو میاندیشم (آخریم جرعهی این جام تهی را تو بنوش)
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
همه میپرسند
چيست در زمزمه مبهم آب؟
چيست در همهمهی دلکش ِبرگ؟
چيست در بازی ِآن ابر سپيد، روي اين آبي ِ آرام ِ بلند
که تو را میبرد اين گونه به ژرفای خيال؟
چيست در خلوت ِ خاموش ِ کبوترها؟
چيست در کوشش ِ بیحاصل ِ موج؟
چيست در خندهی جام
که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مینگری؟
نه به ابر، نه به آب، نه به برگ
نه به اين آبی ِ آرام ِ بلند
نه به اين خلوت ِخاموش ِ کبوترها
نه به اين آتش ِ سوزنده که لغزيده به جام
من به اين جمله نمیانديشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر ِ گل ِ يخ را با باد
نفس ِ پاک شقايق را در سينهی کوه
صحبت ِ چلچلهها را با صبح
نبض پايندهی هستي را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونهی گل
همه را میشنوم، میبينم
من به اين جمله نمیانديشم
به تو میانديشم
اي سرپا همه خوبی
تک و تنها به تو میانديشم
همهوقت، همهجا
من به هر حال که باشم به تو میانديشم
تو بدان اين را، تنها تو بدان
تو بيا؛
تو بمان با من، تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريکي ِ شبها تو بتاب
من فدای تو، به جای همه گلها؛ تو بخند
اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛
ريسماني کن از آن موي دراز؛
تو بگير؛ تو ببند؛
پاسخ ِ چلچلهها را تو بگو
قصهی ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در دل ِ ساغر ِ هستی، تو بجوش
من همين يک نفس از جرعهی جانم باقيست؛
آخرين جرعهی این جام تهی را تو بنوش
▨ قطعه: در ستایش آزادی
▨ با صدای: سیمین #دانشور
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
شبهای شعر گوته، مجموعه شبهای شعری بود که در ده شب، در باغ سفارت آلمان و در مهر ماه ۱۳۵۶ برگزار شد. اولین سخنران در شب اول، سیمین دانشور بود. آنچه میشنوید بخشی از سخنرانی سیمین دانشور در شب شعر گوته است. این صدا تنها صدایی از سیمین دانشور است که برای ما به یادگار مانده.
▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
────── ♪ ──────
تقدیم نامهی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق
ــــــــــــــــــــــــ
اگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشد
که خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانم
که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
همیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اند
همیشه خواب می مانم
چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینم
که زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشم
و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویم
هنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتم
قدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و باز
اگر دقیق بگویم اگر دقیق اگر
جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت
به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه
وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم
جهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگر
چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شب
و شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
زمین به دور تو می چرخد در روز
و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفره
که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم
تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذ
و غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبها
و انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارند
اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن
و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!
نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفت
و بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگر
هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم
که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم
و خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگر
کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت
چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شود
وَ
سرا
زیر
جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان
و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم
“خودِ” مرا حرامیان خوردند
و از هضم رابع تاریخی پَست
عبور دادند
و در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُم
برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام
و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالا
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
و شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن
لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده
و چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!
و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی
قدم به صحن خیابان گذاشته ای
انگار من و جهان درست در برابر چشم همه کفش هامان را عوضی پوشیده ایم
ــــــــــــــــ
به علت محدودیت تعداد کاراکتر، قسمت انتهایی شعر در اینجا نیامده: اما در فضای اینترنت میتوانید آنرا پیدا کنید
ــــــــــــــــــ
و یا باید بلند شوم و سر به کوه و بیابان شهرهای جهان بگذارم
و از مقامات محترم اجازه بگیرم که در بازگشت دست خالی نباشم
جنازۀ زیبایت را به خانه بیارم
و چشم هایت را بنابه توصیۀ تاریخ
همیشه باز همیشه باز همیشه باز نگه دارم***
همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم
▨
نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا
▨
* مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.
** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ
*** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب
▨ نام قطعه: من سردم است
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد.
...
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
...
ای یار! ای یگانهترین یار! آن شراب مگر چند ساله بود؟
...
من این جزیرهٔ سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد.
...
▨
فروغ فرخزاد
ــــــــــــــــ
پینوشت: این گردانه تنها شامل بندهایی از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» است که به انتخاب من تنظیم شده است.
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners