
Sign up to save your podcasts
Or


▨ شعر: آهای خبردار (نسخهی کلاسیک)
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
────── ♪ ──────
آهای خبردار
مستی یا هوشیار؟
خوابی یا بیدار؟
خاله یادگار
تو شبِ سیا
تو شبِ تاریک
از چپ و از راست
از دور و نزدیک
یه نفر داره
جار میزنه، جار؛
آهای غمی كه
مثلِ یه بختک
رو سینهی من
شدهای آوار
از گلوی من
دستاتو، وردار
▨
توی كوچهها
یه نسیم رفته
پی ولگردی
توی باغچهها
پاییز اومده
پی نامردی
توی آسمون
ماهو دق میده
دردِ بیدردی
▨
خاله یادگار
نمیای بریم
شهرو بگردیم
قدم به قدم؟
نمیای بریم
چراغ ورداریم
پرسه بزنیم
دنبالِ آدم؟
كوچههای شهر
پُرِ ولگرده
دل پُرِ درده
شب پُرِ مَردو
پُرِ نامرده
همه پا دارن
همه دَس دارن
اما بعضیا
دورِ خودشون
یه قفس دارن
بعضیاشونم
توی دستشون
یه جَرَس دارن
▨
آره خاله جون
خاله خبردار
باغ داریم تا باغ
یكی غرقِ گل
یكی پُرِ خار
مرد داریم تا مرد
یكی سَرِ كار
یكی سَرِ بار
یكی سَرِ دار
آهای خبردار
خاله یادگار
تو میخونهها
دیگه كی مسته؟
دیگه كی هوشیار؟
تو ویرونهها
دیگه كی مرده؟
كی شده مُردار؟
تو افسونهها
دیگه كی دیوه؟
دیگه كی دیوار؟
▨
آره خبردار
خاله یادگار
میخوان بینِ ما
دیوار بزنن
میله بكارن
خندق بكنن
تو رو ببرن
اونورِ بازار
منو بیارن
اینورِ بازار
▨
از من و توها
بازار شلوغه
تا ما با همیم
دیوار دروغه
بارون نزنه
آبت نبره
من دارم میام
خوابت نبره
خبر، خبردار
خاله یادگار!
من به یادِ تو
بیدار میمونم
تو به یادِ كی
میمونی بیدار؟
▨ نام شعر: عروسک کوکی
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
بیش از اینها، آه، آری
بیش از اینها میتوان خاموش ماند
میتوان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ، بر قالی
در خطی موهوم، بر دیوار
میتوان با پنجههای خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند میبارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسودهای میدان خالی را
با شتابی پرهیاهو ترک میگوید
میتوان بر جای باقی ماند
در کنار پرده، اما کور، اما کر
میتوان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
«دوست میدارم»
این بخش در دکلمهی شاعر نیست
میتوان در بازوان چیرهی یک مرد
مادهای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفرهی چرمین
با دو پستان درشت سخت
میتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
**
میتوان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
میتوان تنها به حل جدولی پرداخت
میتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف
این بخش در دکلمهی شاعر نیست
میتوان یک عمر زانو زد
با سری افکنده، در پای ضریحی سرد
میتوان در گور مجهولی خدا را دید
میتوان با سکهای ناچیز ایمان یافت
میتوان در حجرههای مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
**
میتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
میتوان چشم ترا در پیلهی قهرش
دکمهی بیرنگ کفش کهنهای پنداشت
میتوان چون آب در گودال خود خشکید
میتوان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
میتوان در قاب خالی ماندهی یک روز
نقش یک محکوم، یا مصلوب، یا مغلوب را آویخت
{نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت}
میتوان با صورتکها نقطهی {رخنهی} دیوار را پوشاند
میتوان با نقشهایی پوچتر آمیخت
میتوان همچون عروسکهای کوکی بود
با دو چشم شیشهای دنیای خود را دید
میتوان در جعبهای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزهی دستی
بیسبب فریاد کرد و گفت
«آه، من بسیار خوشبختم»
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر «تولدی دیگر»
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: شوربختانه چندین بند از شعر در خوانش شاعر موجود نبود. اما متن آن در اینجا آمده است.
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ شعر: برف
▨ شاعر: بیژن الهی
▨ با صدای: شهروز
♪ پالایش و تنظیم: شهروز
───────♪ ───────
بیژن الهی جز شاعرانی است که متاسفانه هیچ قطعه ای با صدای خودش در دست نیست. از سویی جایگاه مهم او در شعر مدرن ایران، غیر قابل انکار است. به همین دلیل بر آن شدم تا تعدادی از آثار این شاعر را با صدای خودم اجرا کنم، تا جای او و شعرهایش، در بین شاعران معاصر خالی نماند.
───────♪ ───────
تنها یکبار میتوانست
در آغوشاش کشند
و میدانست -آنگاه- چون بهمنی فرومیریزد
و میخاست
به آغوشام پناه آرد؛
نامش برف بود
تنش برفی
قلبش از برف
و تپشش
صدای چکیدن برف
بر بامهای کاهگلی
و من او را
چون شاخهای که به زیر بهمن شکسته باشد
دوست میداشتم
▨
بیژن الهی از کتاب شعر جوانی ها
مجموعه شعرهای ۱۳۴۱ تا ۱۳۵۱
صفحهی ۱۷
▨ نام شعر: چه فکر میکنی (زندگی)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج( ا.سایه)
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
♬ موسیقی: علی عظیمی (قطعه زندگی از آلبوم عزت زیاد)
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشستهایست زندگی؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ عافیت از او گریخته
به بُن رسیده
راه بستهایست زندگی؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشهخوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ درههای آب، غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟
چه ابر تیرهای گرفته سینهی تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانهروز هم
دل تو وا نمیشود
تو از هزارههای دور آمدی
در این درازنای خونفشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِتوست
در این درشتناک ِ دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست
بلند و پست این گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته، نامهی وفای توست
به گوش ِ بیستون هنوز
صدای تیشههای توست
چه تازیانهها که با تن ِ تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زَهی شکوه ِ قامت ِ بلند عشق
که استوار ماند در هجوم ِهر گزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپیده، آن شکوفهزار ِ انفجار ِ نور
کهربای آرزوست
سپیدهای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی ِ یک نفس در آن زلال دم زدن
سِزَد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب ِ راه و باز
رو نهی بدان فراز
چه فکر میکنی؟
جهان چو آبگینهی شکستهایست
که سرو راست هم در او شکسته مینمایدت
چنان نشسته کوه، درکمین درههای این غروب تنگ
که راه بسته مینمایدت
زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمیست
این درنگ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشیب دره سَر به سنگ میزند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش
▨ نام شعر: هر کجا مرز کشیدند، شما پُل بزنید
▨ شاعر: نجیب بارور
▨ با صدای: نجیب بارور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
هر کجا مرز کشیدند، شما پل بزنید
حرف «تهران» و «سمرقند» و «سرِپل» بزنید
مشتی از خاک «بخارا» و گِل از «نیشابور»
باهم آرید و به مخروبهی «کابل» بزنید
هرکه از جنگ سخن گفت، بخندید بر او
حرف از پنجرهی رو به تحمل بزنید
نه بگویید به بتهای سیاسی نه، نه!
روی گور همهی تفرقهها گُل بزنید
دخترانِ قفس افتادهی «پامیر» عزیز
گُلی از باغ خراسان به دو کاکل بزنید
جام از «بلخ» بیارید و شراب از «شیراز»
مستیِ هردو جهان را به تغزل بزنید
هر کجا مرز، -ببخشید که تکرار آمد
فرض بر {با} این که- کشیدند، دوتا پُل بزنید
▨
نجیب بارور
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: در برخی نسخههای منتشر شده از این شعر، توالی ابیات متفاوت است.
پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ شعر: بگذر شبی ز خلوت این همنشین درد
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
────────♬────────
بُگذر شبی به خلوت ِاین همنشین ِ درد
تا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کرد
خون میرود نهفته از این زخم ِاندرون
ماندم خموش و آه؛ که فریاد داشت درد
این طُرفه بین که با همه سیل ِ بلا که ریخت
داغ ِمحبت تو به دلها نگشت سرد
من برنخیزم از سر راه ِوفای تو
از هستیام اگرچه برانگیختند گرد
روزی که جان فدا کنمت باورت شود؛
دردا که جز به مرگ، نسنجند قدر مَرد
ساقی بیار جام ِصبوحی که شب نماند
وان لعل ِفام، خنده زد از جام ِلاجورد
باز آید آن بهار و گل سرخ بشکفد
چندین مثال از نفس سرد و روی زرد
در کوی او که جز دل بیدار ، ره نیافت
کی میرسند خانه پرستان خوابگرد
خونی که ریخت از دل ما ، سایه حیف نیست
گر زین میانه ، آب خورد تیغ هم نبرد
▨ نام شعر: طهران
▨ شاعر: محمدرضا حاجرستمبیگلو
▨ با صدای: محمدرضا حاجرستمبیگلو
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
تهران من از تو هیچ نمیخواهم جز تکه پارههای گریبانم
نوستالژیای مرگ ِ مکرر را تزریق کن، دوباره پریشانم
تهران دلت همیشه غبارآلود، رویای سنگخیز ِتو وهم آلود
پهلوی پهنههای تو خونآلود، پس یا بمیر یا که بمیرانم
من زخمی از توام، تو چرا زخمی؟ ابرو شکسته، خسته، پر از اخمی
ای پایتخت ِ بخت چه سرسختی؟ انکار کن بگـو که نمیدانم
امّ القرای ِ غربتی و دیزی، ای باغ ِ دشنه، باغچهی تیزی
گور ِاقاقی و ون و تبریــزی، حالا تو را چگونه بترسانم؟
ای سرزمین ِ آدمک و مردک، الّاکلنگ ِدوز و کلک، بیشک
چـاه ِدرک، مخازن ِ نارنجــک ، فندک بزن بسوز و بسوزانم
شمسالعمارههای پُر از ماری، دیو آشیان ِ بیدر و دیواری
سردابی از جنازه و مرداری،از عشقهای بی سر و سامانم
ای شهر شحنهخیز چه مشکوکی، چه کافههای خلوت ِمتروکی
گردوی سرنوشت چرا پوکی؟ از روز و روزگار گریزانم
ده ماه ِسال عاطلی و تعطیل، قانون تو قواعد ِ هردمبیل
ای جنگل ِزنان و صف و زنبیل، هممیهنان ِ مَرد ِ پشیمانم
قاجار؛ غرق سور و سرورت کرد، صاحب قِران؛ تنور ِبلورت کرد
دارالفنون؛ قرین غرورت کرد، در فکر پیش از این و پس از آنم
مشروطه؛ شهر شعر و شعورت کرد، شاهی دوباره از همه دورَت کرد
تا کودتا؛ که زندهبهگورت کرد، خون میخورم هر آینه میخوانم
دیدی که «دختر ِ لر» از اینجا رفت؟ حتی «امیر» دلخور از اینجا رفت
دل نیز با دل ِ پُر از اینجا رفت، من دل شکستهام که نمیمانم
هر شنبهسوری ِتو پُر از کوری، مامورهای خنگ به مزدوری
با لحن ِ خشک و جملهی دستوری، اما به من چه؛ من نه مسلمانم
شریان ِفاضلابترینهایی، شنزاری از سرابترینهایی
ویرانتر از خرابترینهایی، من روح ِ رودهای گریزانم
قحطی زد و دیار ِدمشقم سوخت، دانه به دانه خانهی عشقم سوخت
در پلک ِ خود کفن شد و از غم سوخت، هر دختری که شد دل و شد جانم
▨ نام شعر: اعتراف
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: شاعر
♬ میکس: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
چون شیشهای شکسته
پراکنده
از آسمان ِ آبی سوزنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا
هست؟
وان چشمهای میخی زیباشان
باور نمیکنند مگر،
روزی
من سطح آینهای بودم
که گیسوان لیلی و لیلیها
در جادههای رنگی تاریخی
از من بسوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمیکنند مگر،
روزی،
بر من که سطح آینهای بودم
- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافهی آهوها
چون عابدان به سجده میافتادند؟
باور نمیکنند مگر،
روزی
غضروف پنجههای کبوترها
بر من که سطح آینهای بودم
پروانهسان به رقص میآغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
میجست
در من که سطح آینهای بودم؟
بسیار گشنه بودم،
تصویرهایی از همهجا در خود
انبار کرده بودم،
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگینتر از همیشه براهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند؟
قرنی؟
نه!
قرنهایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیدهست -
وین جنگل نگار نشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند
ای دوست!
آن دستهای کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار،
زیرا،
اکنون چو تازیانه فرو میآیند
و آن مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینهها را
من
احضار کردهام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کردهام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانهی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحهها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفرههای خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشهای شکسته
پراکنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
پروی َزنان آبی و ناب ستارگان
آیا مرا به یاد نمی آرند؟
وان چشم های میخی زیباشان
باور نمیکنند مگر
روزی
من (مثل) سطح آینهای بودم
که گیسوان لیلی و لیلیها
در جادههای رنگی تاریخی
از من به سوی بادیه جاری بود؟
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
باور نمیکنند مگر
روزی
بر من که سطح آینهای بودم
- چون چشمهای خنک، به زمان صبح -
آن کاروان نافهی آهوها
چون عابدان به سجده میافتادند؟
باور نمیکنند مگر
روزی
غضروف پنجههای کبوترها
بر من که سطح آینهای بودم
پروانهسان به رقص میآغازید؟
و جفت
جفت محرم خود را
میجست
در من که سطح آینهای بودم؟
بسیار گشته بودم
تصویرهایی از همهجا در خود
انبار کرده بودم
و مثل ماده آهوی آبستن
که فکر بچه آهوی خود باشد
سنگینتر از همیشه به راهم رفتم
آیا
پرویزَنان آبی و ناب ِ ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند؟
قرنی؟
نه!
قرنهایی
بر من گذشته است
پوسیدگی
- باد پلید و سرخ، وزیدهست -
وین جنگل نگارنشینان را
با یک نفس که مثل شبیخون ظلمت است،
پوسانده است
پرویزَنان آبی و ناب ستارگان
دیگر مرا به یاد نمیآرند
ای دوست!
آن دستهای کوچک عاشق را
بر روی پلکهای کسی دیگر بگذار
زیرا
اکنون چو تازیانه فرو میآیند
وان ((مرمر)) مخمس زیبا را
- انگشتهای ناب بلندت را -
تعویذ بازوان کسی دیگر کن!
زیرا،
هنگام اعتراف رسیده ست:
ارواح شوم آینهها را
احضار کردهام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کردهام:
در روز و روزگاری
که مردم ِ قلمرو ِ وحشت
مثل کبوتران مهاجر بودند
و خانهی خودم
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحهها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی
بر سفرههای خالی کفترها
بسیار بار، اما
چون شیشهای شکسته
پراکنده
بر روی ریگهای بیابانها
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
▨
دکتررضا براهنی
از دفتر مصیبتی زیر آفتاب
▨ نام قطعه: تنم در وسعت دنیای پهناور نمیگنجد
▨ شاعر: حیدر یغما (متخلص به یغمای نیشابوری)
▨ با صدای: یغما نیشابوری
♬ موسیقی: کیهان کلهر
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
این کولاژ شامل بخشی از مصاحبههای یغمای نیشابوری و خوانش یک بیت از غزل معروف اوست
▨ شعر: هرگز از مرگ نترسیدم من
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
────────♬────────
هرگز از مرگ نترسیدم من
مگر امروز که لرزید دلم
داشتم با کیوان
درد دل میکردم
یادم آمد ناگاه
آخرین ماندهی از آن جمع پریشانم من
چه کسی از تو سخن خواهد گفت؟
چه کسی خواب تو را خواهد دید؟
چشم خندانش برقی زد
سایه جان ما هستیم
ما صدای سخن عشقیم
یادگار ِ دل ِ ما
مژدهی پیروزی انسان است
(متن شعر بعدا کامل تر شده و توسط شاعر منتشر شده)
کلن - خرداد ۱۴۰۰
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners