
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: کوچه
▨ شاعر: فریدون مشیری
▨ با صدای: فریدون مشیری
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
بی تو مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانهی جانم، گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
▨
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو؛ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من؛ همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشهی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دلداده به آواز ِشباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن
لحظهای چند بر این آب نظر کن
آب آیینهی عشق ِ گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن
▨
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم
باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
▨
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم، نرمیدم
▨
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما، به چه حالی، من از آن کوچه گذشتم
▨ نام شعر: آه از آن رفتگان بیبرگشت
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج
▨ موسیقی: قطعه آتشگاه با اجرای کیهان کلهر در کنسرت شهر خاموش
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
(قسمت ابتدایی شعر، در خوانش نیامده است)
...
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشتِ درخت میداند
رقمِ سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت، سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهیّ و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم پرتو ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست کلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان که با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزمشکن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
کندهی پیر آتشاندیشم
آرزومند آتش خویشم
▨
هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
▨ نام شعر: یک متر و هفتاد صدم
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم
یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی، سادهدلی
جان ِ دلارای ِ غزل، جسم ِ شکیبای زنم
زشت است اگر سیرت ِ من، خود را در او مینگری
هیها که سنگم نزنی! آیینهام میشکنم
از جای برخیزم اگر، پرسایهام بید بُنام
بر خاک بنشینم اگر، فرش ِ ظریفم، چمنم
بر ریشهام تیشه مزن! حیف است افتادن ِ من
در خشکساران شما، سبزم، بلوطم، کهنم
یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم
یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم
ای جملگی دشمن من! جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم
انگار من زادمتان؛ کژتاب و بدخوی و رَمان
دست از شما گر بکشم، مهر از شما بر نکنم
انگار من زادمتان؛ ماری که نیشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پارهی جان و تنم؟
هفتاد سال این گُله جا، ماندم که از کف نرود
یک متر و هفتاد صدم؛ گورم، به خاک وطنم
▨ نام شعر:تمرکز ِ نشئه (چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: شاعر
♬ پالایش و تظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری
بپروازان همه را
من آمدهام
آمادهام
از آسمان کاغذ خالی میبارد
آغشته کردی آغشته مرا به خون خود
بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغهای جهان نیستند
و آسمان میباراند روح تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچگاه سیر نشوم
میآمدهای انگار با غنچهها از گوشهایت
هر چه با چشمهایم تو را بخورم سیر نمیشوم
سیاوش کسرای
چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری
بپروازان همه را
من آمدهام
آمادهام
از آسمان کاغذ خالی میبارد
آغشته کردی آغشته مرا به خون خود
بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغهای جهان نیستند
و آسمان میباراند روح تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچگاه سیر نشوم
میآمدهای انگار با غنچهها از گوشهایت
هر چه با چشمهایم تو را بخورم سیر نمیشوم
سیاوش کسرای
بسیرانم
بگو بپرانَندَم و دور تو چرخانَندم
و دامنهایت را بتکان بریزانم
من میوه هایم را که پیش مرگ تو باشم
که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم
که پیشِ پیش مرگ تو باشم
«ب»ی شکسته با «الفِ» قد تو میرقصد
حالا همه کلمه آن تو میان من بالای ما
چقدر و چند از این چیزها بغلت داری چقدر و چند
به خودت او گفتی مرا به او در خیالش بِغلتان که خوابش با خوابم آید
حرامیان رؤیاهایم را بیدار کن
که دروازههای زمان باز شده، زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ میساید
جنون من نگرانیست
مرا به روی انگشتت بچرخان
بچرخانم
بچرخانَنمان که هر دو بیماریم
به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست
در نهاد زن و شادی او اوییدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمدهام
حتی هنوز هم غرق طراوت نامت
یارم نباش، خودت باشم، خودم باش، خود پیش مرگ تو بودن
خبر کن موسیقی را که گرههای انگشتانت به ماه گره خوردهاند
که ناخنت هلال ماه شده چیزی نیست
هلال و ماه در شب واحد بودی چیزی نیست
مرا به سوی خود بتابان بچین
رسیده و نرسیده بچین
و پنجره را باز کن
جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچینم
برو به هوا
به هوای این که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدی که بیایی بیا
و چنگوار منحنیام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدَم به من
بِدَم پهلوهایت را و شانههایت را
بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن هیچکس نداندمان
و شهر را خبر نکن
که این که میگویم جنون نداند
و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم
و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند
خود را به سوی آسمان مثل همیشهها بِدِرازان
کسی نداندمان
من آمادهام!
▨ شعر: این بار
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بار دگر اگر به درختی نظر کنم
یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قدّ و قامت دار و درخت نیست
چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست
چشمم به غنچه و گل و سبزینهخار نیست
چشمم به دستهای پُرِ شاخسار نیست
این بار چشم من به سوی آشیانههاست
آنجا که میتپد دل نوزادِ زندگی
واندر هجوم سختترین تندبادهاست
آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پروازگاه خوشدلی و خانهی بلاست
چشمم به لانههاست.
ای جوجگان از دل توفان برآمده
چشمم پی شماست!
▨
سیاوش کسرایی
شعر در سال ۱۳۵۴ در تهران سروده شده و در دفتر چهل کلید به سال ۱۳۶۰ چاپ شده است.
ــــــــــــــــ
پینوشت اول: این خوانش در شبهای شعر گوته، در مهر ۱۳۵۶، انجام شده است.
پینوشت دوم: عبارت «واندر» در شعر فوق، در کتاب با املای «وندر» آمده است.
▨ نام شعر: نام تمام مردگان یحیی است
▨ شاعر: محمدعلی سپانلو
▨ با صدای: محمدعلی سپانلو
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
♬ این شعر توسط شاعر به غزاله علیزاده تقدیم شده است
***
♬ این شعر روایت کودکان همبازی است که در موشکباران پایتخت کشته شدند. شاعر بر این باور است که این کودکان زندهاند و نامشان «یحیی» است که نمادی است از زندگی. سپانلو دربارهی چرایی سرودن این شعر گفته است: «خانه من نزدیک پادگان جمشیدآباد است. در زمان جنگ مرتب اعلام میشد که باید اینجا را تخلیه کنیم. موشکباران شروع شد و یک بار موشکی به کوچه بالایی خانه من که خانه پدری من هم در آن کوچه بود، اصابت کرد. خانه پدریام ویران شد و خانه من هم تقریبا غیرقابل سکونت. من در همان زمان رفتم خانه برادرم که در اکباتان زندگی میکرد. برادرم آلبوم عکسی نشان من داد که در آن آلبوم، عکسی از بچههایی بود که در کوچه خانه پدریام با هم بازی میکردند. همان کوچهای که در موشکباران تمام خانههایش از بین رفته بود و وقتی آن عکس را دیدم، برادرم به من گفت که به غیر از پسرش، تمام بچههای آن عکس در موشکباران کشته شدهاند. این عکس مرا یاد ملتی از کودکان انداخت که در برابر دشمن مقاومت میکنند. اسم یحیی در نام تمام مردگان یحیی است، نماد زندگی است. من با این شعر میخواهم بگویم که آن بچهها نمردهاند که تمامشان زنده و حی هستند.»
ــــــــــــــــــــــــ
نام تمام مردگان یحیی است
نام تمام بچههای رفته
در دفترچه دریاست
بالای این ساحل
فراز جنگل خوشگل
در چشم هر کوکب
گهوارهای بر پاست
بیخود نترس ای بچه تنها
نام تمام مردگان یحیی است
هر شب فراز ساحل باریک
دریا تماشا میکند همبازیانش را
در متن این آبیچه تاریک
یک دسته کودک را
که چون یک خوشه گنجشک
بر پنج سیم برق
هر شب، گرد میآیند
اسفندیار مردهای (بیوزن، مانند حباب کوچک صابون)
تا مینشیند
شعر میخواند
▨
این پنج تا سیم چه خوشگله
مثل خطوط حامله
گنجشگ تپل مپل نک میزنه به خط سل
▨
هر شب در این کشور
ما رفتگان، با برف و بوران باز میگردیم
در پنجرههای به دریا باز
از هیاهو و بانگ چشمانداز
یک رشته گلدان میبرند از خوابهای ناز
ما را تماشا میکنند از دور
که هم صدای بچههای مرده میخوانیم
آوازمان، در برف پایان زمستانی
بر آبهای مرده میبارد
با کودکان مانده در آوار بمباران
در مجلس آواز، مهمانیم
یک ریز میخواند هنوز اسفندیار آن سو
▨
خرگوش و خاکستر شدی ای بچهی ترسو
▨
دریای فردا کشتزار ماست
نام تمام مردگان یحیی است
آنک دهانهای به خاموشی فروبسته به هم پیوست
تا یک صدای جمعی زیبا پدید آید
مجموعهای در جزء جزئش، جامهایی که به هم میخورد
آواز گنجشک و بلور وبرف
آواز کار و زندگی و حرف
آواز گلهایی که در سرما و یخبندان نخواهد مرد
از عاشقان، از حلقه پیوند وبینایی
موسیقی احیای زیبایی
موسیقی جشن تولدها
آهنگهای شهربازیها، نمایشها
در تار و پود سازهای سیمی و بادی
شعر جهانگردی و تعطیلی و آزادی
این همسرایان نامشان یحیی است
و آن دهان، خوانندهاش دریاست
با فکر احیای طبیعتها، سفرها، میهمانیها
دم میدهد یحیی
و بچهها همراه او آواز میخوانند
در نیلآبهی دریا
▨
ای برف ببار
با فکر بهار
بر جنگل و دشت
بر شهر و دیار
ای مادر گرگ
ای چله بزرگ
هی زوزه بکش
هی آه برآر
ما از دل تو
بیباکتریم
از تندر و برق
چالاکتریم
با شمع و چراغ
در خانه و باغ
برف شب عید
همسایه ماست
این سرود و سپید با رنگ امید
فردا که رسید
سرمایه ماست
ای برف ببار
تا صبح بهار
▨
نوبت به نوبت، تا شب تحویل سال نو
گنجشکها و بچههای مرده میخوانند
با چشمهای کوچک شفاف
تا صبح، روی سیمهای برق میمانند
▨
محمدعلی سپانلو - اسفند ماه ۱۳۶۶
▨ نام شعر: پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردنیست
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فریدون فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
دلم گرفتهاست
دلم گرفتهاست
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیدهی شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکاند
چراغهای رابطه تاریکاند
کسی مرا به آفتاب
معرّفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانیِ گنجشکها نخواهدبرد
پرواز را بهخاطر بسپار
پرنده مُردنیست
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر شعر تولدی دیگر (شامل شعرهای ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۲)
ـــــ
پینوشت: این شعر، آخرین شعر فروغ فرخزاد است.
▨ نام شعر: دلی شکسته و چنگی گسسته گیسویم
▨ شاعر: شهریار (سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی)
▨ با صدای: شاعر
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
دلی شکسته و چنگی گسسته گیسویم
ولی به زخمهی غیبی هنوز میمویم
خمیده تاکم و آشفته بید مجنونی
که سرنگون و سرافکنده بر لب ِ جویم
نهفته قند و سخن پشت آئینه و من
به شوق طوطی ِ تصویر ِخود سخنگویم
به سحر غمزهی جانان به جان زنندم تیر
که بستهاند به زنجیر ِ سحر و جادویم
نه منحصر به سرود و ترانهام دستان
که داستان به فسون و فسانه میگویم
گیاهدانهی عشقم فشرده در دل ِ خاک
چنان که دم به دمم میدمند میرویم
گیاه زرد خزانم در آب و گل، لیکن
به جان و دل گل ِ مینای باغ مینویم
سر دوراهه رسیدیم و سرنوشت این بود
برو پدر تو از ان سو و من از این سویم
برس به دادم و این بند زانوان بگشای
به روز وعده که جان میرسد به زانویم
چگونه بر جهم از چنبر کمانهی چرخ
که نُه فلک همه چوگان و من یکی گویم
میان دلبر و من غیر ِ من حجابی نیست
گر این حجاب فکندیم من همه اویم
به چنگ رودکی و توسن سمرقندی
چه بیم ِ دشت بخارا و رود آمویم
به بوی یاسمن و زلف سنبلم مفریب
غلام سنبل ِ آن زلف ِ یاسمن بویم
به شهر خویش اگر شهریار شیرینکار
به شهر خواجه همان سائل سر کویم
▨ نام شعر:دوباره میسازمت وطن
▨ شاعر: سیمین بهبهانی
▨ با صدای: سیمین بهبهانی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
دوباره میسازمت وطن، اگرچه با خشت ِ جان خویش
ستون به سقف تو میزنم، اگرچه با استخوان خویش
دوباره میبویم از تو گُل، به میل نسل ِ جوان ِ تو
دوباره میشویم از تو خون، به سیل اشک ِ روان ِ خویش
دوباره، یک روز ِ روشنا، سیاهی از خانه میرود
به شعر خود رنگ میزنم، ز آبی آسمان خویش
کسی که «عظم رمیم*» را دوباره انشا کند به لطف
چو کوه میبخشدم شکوه، به عرصهی امتحان خویش
اگر چه پیرم ولی هنوز، مجال تعلیم اگر بُوَد
جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش
حدیث حب الوطن ز شوق، بدان روش ساز میکنم
که جان شود هر کلام دل، چو برگشایم دهان خویش
هنوز در سینه آتشی ، بجاست کز تاب شعلهاش
گمان ندارم به کاهشی، ز گرمی دودمان خویش
دوباره میبخشیام توان، اگر چه شعرم به خون نشست
دوباره میسازمت به جان، اگر چه بیش از توان خویش
ــــــــــــــ
* عظم رمیم: ( عظم + رمیم ) استخوان پوسیده
ــــــــــــــ
در این خوانش بیت معروف زیر موجود نبود:
اگر چه صد ساله مردهام، به گور خود خواهم ایستاد
که بردَرَم قلب اهرمن، ز نعرهی آنچنان خویش
▨ نام شعر: که مرا لمس نمیکنند
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
♬ میکس: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
که من کوتاهتر از آنم که قدم به ارتفاعات ِ پنهان ِ کف ِ پاهای ِ تو برسد
تو انگشتانی داری به آن بلندی که مرا لمس نمیکنند
که من کوتاهتر از آنم که قدم به ارتفاعات ِ پنهان ِ کف ِ پاهای ِ تو برسد
و تو بلندتر از آنی که از وزیدن نسیم عاطفهای مدد بگیری که هیچ عاطفهای بدان بلندا نمیرسد
ببین مرا ببین که در سراسر عمرم گیاهخواره بودهام انگار
اما اما میان تختهسنگهای بیاعتناییِ جهان پیوسته زیستهام
و حال نمیدانم چگونه پاسخ آن چشمهای رنگین را بگویم
که از هزار پرسش پیوسته و پیچاپیچ آکندهاند
که سراسرِ جهانِ پس از عمرم را تاریک ِتاریک خواهند یافت اگر نظر به جایی دیگر کنی
اگر نظر به جایی دیگر کنی میبینی که پیش روی من همه جا شب است
که ظلمت از این کوه و دشت میبارد
که قلههای جهان همگی به حال ریختنند روی شانه و سر من
و خوابهایم طبیعت فرار خویش را از دست دادهاند چپیدهاند درونم
From the publisher's feed

7,896 Listeners

2,065 Listeners

1,067 Listeners

1,161 Listeners

178 Listeners

433 Listeners

135 Listeners

143 Listeners

2,992 Listeners

49 Listeners

408 Listeners

516 Listeners

139 Listeners

194 Listeners

65 Listeners