شعر با صدای شاعر

شعر با صدای شاعر

By Schahrouz KabiriSociety & CultureArtsHistory
Download on the App Store

شعر با صدای شاعر episodes

  • ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است

    ▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است

    ▨ شاعر: ایرج جنتی‌عطایی

    ▨ با صدای: ایرج جنتی‌عطایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ـــــــــــــــــ

    خانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ است

    باری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ است


    دِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزد

    مزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ است


    تا گلِ خونیِ فریاد در این باغستان

    ساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ است


    وحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌داران

    تا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ است


    رو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بد

    تا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ است


    با تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان است

    ای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!

    ▨

    ایرج جنتی‌عطایی

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • سیمین بهبهانی | خانه خونین است اینک

    ▨ نام شعر: خانه خونین است اینک 

    ▨ شاعر: سیمین بهبهانی

    ▨ با صدای: سیمین بهبهانی

    ▨ موسیقی: قطعه‌ی دیلمان از سامان صمیمی 

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــ

    خانه ابری بود روزی؛ خانه خونين است اينک

    آن چنان بود اين چنين شد، حال ما اين است اينک


    مرده‌واری طيلسان بر دوش و خون آشام و شب‌رو

    تشنه ی خون با دو دندان چو دو زوبين است اينک


    می‌کَشد در خون پلنگ ِ پير، آهوی جوان را

    وحشت ِ قانون ِجنگل؛ تهمت ِ دين است اينک


    سرو ِ باغ عشق را نازم که در باران ِ سُربی

    چون درخت ِ ارغوان از خون، گل‌آزین است اینک


    می‌درخشد خاک همچون آسمان با روشنانش

    بر زمین بشکسته شمشادی بلورین است اینک


    گِرد ماه ِ چارده؛ شب با شبآویزان سُرخش

    رشته‌ی مرجان نثار ِ زلف مِشکین است اینک


    چشم ِ شوخ ِ گزمگان، تا ننگرد دوشيزگان را؛

    پرده‌‌ساز ِ چهره‌ها، گيسوی پرچين است اينک


    نوعروسان ِ بلوراندام ِ بازو مرمری را

    حجله‌‌گه گور است و خاک ِ تيره‌ بالين است اينک


    گوهر ِ ناسفته را گر شَرع می‌گويد که مَشکن

    سُفتن و آنگه شکستن؟ تا چه آیين است اينک!؟


    تيغه‌ی فرياد ِ غم بشکست چون فولاد ِ خنجر

    پرده‌ی گوش ِ ستم ديوار ِرويين‌ است اينک


    نه! که کارستان ِظالم همچو خاکستر بريزد

    حاصل ِ کبريت ِ نفرت، شعله‌ی کين است اينک


    خانه ابری بود روزی، گرچه خونين شد، وليکن

    پشت ِ ظلمت وز پی ِ خون؛ صبح ِسيمين است اينک

    ▨ 

    سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • شهریار | کوکبه‌ صبح

    ▨ نام شعر: کوکبه‌ی صبح (شب به هم درشِکَنَد زلف ِچلیپایی را)

    ▨ شاعر: استاد شهریار

    ▨ با صدای: استاد شهریار

    ▨ پالایش و تنظیم این شعر: شهروز

    _________

    شب به هم درشِکَنَد زلفِ چلیپایی را

    صبح سر می‌دهد انفاس مسیحایی را


    رنگ رویا زده‌ام بر افقِ دیده و دل

    تا تماشا کنم آن شاهد ِرویایی را


    از نسیم سحر آموختم و شعله‌ی شمع

    رسم شوریدگی و شیوه‌ی شیدایی را


    ناشناسی و چنین شیفته‌ام ساخته‌ای؛

    وای اگر وا کنم آن چشم شناسایی را


    در دماغِ چمن از غالیه غوغا انگیخت

    گل که از زلفِ تو آموخت سمن‌سایی را


    سرو خواهد که به بالای تو ماند مسکین

    کاین همه مشق کند شوخی و رعنایی را


    جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق؟

    قیمت ارزان نکنی گوهر ِ زیبایی را


    نیش و نوش است جهان؛ خوش به هم انداخته‌اند

    لذّتِ عاشقی و ذلّتِ رسوایی را


    گوش کن قصه‌ی اسکند و دارا که دگر

    نخوری غصه‌ی درویشی و دارایی را


    آری آن دستِ سکندر که برون از تابوت

    حکمت آموخته این طفلِ الفبایی را


    گوهر عشق توام حوصله دریا خواهد

    گوهری خواهمت این حوصله دریایی را


    شبنمِ صبحدم و کوکبه‌ی کوکب صبح

    شمع ِبزم چمن‌اند انجمن‌آرایی را


    باش تا سَر کِشد از پشت درختان، خورشید

    تا تماشا کند این بزم تماشایی را


    جمع کن لشکر توفیق؛ که تسخیر کنی

    شهریارا قرق ِعزلت و تنهایی را

    ▨

     سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار

    ────── ♪ ──────

    پی‌نوشت یک: توضیح خود استاد شهریار درباره معنی واژه‌ی غالیه (در بیت پنجم)؛ چند بوی خوش که در هم آمیخته باشد.

    پی‌نوشت دو: متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با شعرِ چاپ شده در کتاب، کم و بیشی‌هایی دارد.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • نادر نادرپور | کهن دیارا

    ▨ نام شعر: کهن دیارا

    ▨ شاعر: نادر نادرپور

    ▨ با صدای: نادر نادرپور

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــ

    کهن دیارا! دیار یارا! دل از تو کندم ولی ندانم

    که گر گریزم کجا گریزم، و گر بمانم کجا بمانم؟


    نه پای رفتن نه تاب ماندن، چگونه گویم؟ درخت خشکم

    عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد در استخوانم


    در این جهنم، گل بهشتی چگونه روید چگونه بوید؟

    من ای بهاران! از ابر نیسان چه بهره گیرم؟ که خود خزانم


    به حکم یزدان، شکوهِ پیری مرا نشاید مرا نزیبد

    چرا که پنهان، به حرف شیطان سپرده‌ام دل؛ که نوجوانم


    صدای حق را سکوت باطل در آن دلِ شب چنان فروکُشت

    که تا قیامت در این مصیبت گلو فشارد غم نهانم


    کبوتران را به گاهِ رفتن، سرِ نشستن به بام من نیست

    که تا پیامی به خطِ جانان ز پای آنان فروستانم


    سفینه‌ی دل نشسته در گِل، چراغِ ساحل نمی‌درخشد

    در این سیاهی، سپیده‌ای کو؟ که چشم حسرت در او نشانم


    الا خدایا، گره گشایا! به چاره‌جویی، مرا مدد کن

    بوَد که بر خود دری گشایم، غمِ درون را برون کشانم


    چنان سراپا شبِ سیه را به چنگ و دندان در آورم پوست

    که صبحِ عریان به خون نشیند بر آستانم، در آسمانم


    کهن دیارا، دیار یارا! به عزم رفتن دل از تو کندم

    ولی جز اینجا وطن گزیدن، نمی توانم، نمی توانم

    ▨

    نادر نادرپور

    تهران - جمعه ۱۹ آبان ۱۳۵۷

    ___________

    این شعر توسط داریوش، خواننده معاصر، اجرا شده است

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  • مهدی اخوان ثالث | هستن

    ▨ نام شعر: هستن

    ▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث

    ▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    گفت و گو از پاک و ناپاک است

    وز کم و بیشِ زلالِ آب و آیینه

    وز سبوی گرم و پرخونی که هر ناپاک یا هر پاک

    دارد اندر پستوی سینه

    هر کسی پیمانه‌ای دارد که پرسد

    چند و چون از وی

    گوید این ناپاک و آن پاک است

    این به سانِ شبنم خورشید

    وآن به سانِ لیسکی لولنده در خاک است

    نیز من پیمانه‌ای دارم

    با سبوی خویش، کز آن می‌تراود خون (زهر)

    گفت و گو از دردناک افسانه‌ای دارم؛

    ما اگر چون شبنم از پاکان

    یا اگر چون لیسکان ناپاک

    گر

    نگینِ تاجِ خورشیدیم

    ورنگونِ ژرفنای خاک

    هرچه‌ایم، آلوده‌ایم، آلوده‌ایم، ای مرد

    آه، می‌فهمی چه می‌گویم؟

    ما به «هست» آلوده‌ایم، آری

    همچنان هستان هست و بودگان بوده‌ایم، ای مرد

    نه چو آن هستان اینک جاودانی نیست

    افسری زر وَش هلال‌آسا، به سرهامان

    ز افتخارِ

    مرگِ پاکی، در طریقِ پوک

    در جوار رحمت ناراستینِ آسمان بغنوده‌ایم، ای مرد

    که دگر یادی از آنان نیست

    ور بود، جز در فریب شوم دیگر پاکجانان نیست

    گفت و گو از پاک و ناپاک است

    ما به هست آلوده‌ایم، ای پاک! و ای ناپاک

    پست و ناپاکیم ما هستان

    گر همه غمگین، اگر

    بی‌غم

    پاک می‌دانی کیان بودند؟

    آن کبوترها که زد در خونشان پرپر

    سربیِ سردِ سپیده‌دم

    سبز خطانی

    که الواحِ سحر را سرخ‌رو کردند

    بی جدال و جنگ

    ای به خون خویشتن آغشتگان کوچیده زین تنگ آشیانِ ننگ

    ای کبوترها

    کاشکی پر می‌زد آنجا مرغ دَردم، ای کبوترها

    که من ار مستم، اگر هوشیار

    گر چه می‌دانم

    به هست آلوده مَردم، ای کبوترها

    در سکوت برجِ بی‌کس مانده‌تان هموار

    نیز در برج سکوت و عصمت غمگینتان جاوید

    های پاکان! های پاکان! گوی

    می‌خروشم زار

    ▨

    مهدی اخوان ثالث

    متخلص به م. امید

    از دفتر شعر زمستان

    منتشر شده به سال ۱۳۳۵

    ــــــــــ

    پی‌نوشت: شعر در نسخه‌ی چاپ شده، با نسخه‌ی این خوانش، جای واژه‌ی «خون»، واژه‌ی «زهر» آمده است

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  • نیما یوشیج | داروگ

    ▨ نام شعر: داروگ

    ▨ شاعر: نیما یوشیج

    ▨ با صدای: احمد شاملو

    ▨ موسیقی: قطعه‌ی کجایی از کیهان کلهر و علی بهرامی فرد، از آلبومِ تنها نخواهم ماند

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    خشک آمد کشتگاه من

    در جوار کشت همسایه.

    گرچه می‌گویند: «می‌گریند روی ساحل نزدیک

    سوگواران در میان سوگواران.»

    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟


    بر بساطی که بساطی نیست

    در درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیست

    و جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد

    -چون دل یاران که در هجران یاران-

    قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟

    ▨

    نیما یوشیج

    ـــــــــــــــــــــــــ

    نشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • حافظ | زلف‌آشفته | دکلمه فرامرز اصلانی

    ▨ نام شعر: زلف آشفته

    ▨ شاعر: حضرت حافظ

    ▨ با صدای: فرامرز اصلانی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــ

    زلف‌آشفته و خِوی‌کرده و خندان‌لب و مست

    پیرهن‌چاک و غزل‌خوان و صُراحی در دست


    نرگسش عَربده‌جوی و لبش افسوس‌کنان

    نیم‌شب، دوش به بالین من آمد، بنشست


    سر فرا گوش من آورد به آوازِ حزین

    گفت: ای عاشقِ دیرینهٔ من، خوابت هست؟


    عاشقی را که چنین بادهٔ شبگیر دهند

    کافر عشق بُوَد گر نشود باده پرست


    برو ای زاهد و بر دُردکشان خرده مگیر

    که ندادند جز این تُحفه به ما روزِ الست


    آن چه او ریخت به پیمانهٔ ما نوشیدیم

    اگر از خَمرِ بهشت است وگر بادهٔ پست {مست})


    خندهٔ جامِ می و زلفِ گره‌گیرِ نگار

    ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

    ▨

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min
  • رضا براهنی | هوای عشقِ تو وانگاه خوابِ ویرانی

    ▨ شعر: هوای عشق تو وانگاه خواب ویرانی

    ▨ شاعر: رضا براهنی

    ▨ با صدای: رضا براهنی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــ

    تقدیم نامه‌ی شاعر: به آرش حجازی، آن نَفَس عمیق

    (آرش حجازی همان پزشکی است که در صحنه جانسپاری ندا آقا سلطان حضور داشت)

    ــــــــــــــــــــــــ

    اگر دقیق بگویم اگر دقیق دو جمله بیش نباید باشد

    که خواب نمانم که آرزوی من این بوده این که خواب نمانم

    که پیش از آن که تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم

    همیشه اما انگار زمین و زمان با من لج کرده اند

    همیشه خواب می مانم

    چرا که خواب تو را می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم که … تو را ببینم

    که زیر سنگهای جهان هم اگر خوابیده باشم

    و یا تو روی ابرهای جهان خوابت گرفته باشد اگر دقیق بگویم

    هنوز خواب تو را می بینم که همین … همان که گفتم


    قدم گذار جلوتر بیا کنار من بنشین هنوز و باز هنوز و باز

    اگر دقیق بگویم اگر دقیق اگر


    جهان به چشم من از آنور قیام و قیامت

    به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه

    وگرنه حتی به جای اسرافیل، خدا خودش بیاید بالاسرم که صور را بدمد تکان نمی خورم از جایم

    جهان به شکل پنجره باید باشد نه شکل آیینه اگر دقیق بگویم دقیق اگر

    چرا که پنجره پیوسته گشاده سوی تو آغوش رو به چهرۀ تو و چلچراغ که در چلچله و شب پره که به شب

    و شرمساری آیینه را ببین نگاه اگر بکنم همیشه روی مرا می بیند چه فایده! چه فایده!


    همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


    زمین به دور تو می چرخد در روز

    و شب که می چرخد خود را به دور من می چرخاند شبیه فرفره

    که من برهنگی ات را شبانه از بَر کردم

    تمامی اُریبها و پنهانیها و شیبهای شبیخون فرازهای معراجی فرودهای لذیذ

    و غلتهای ریز و یا ریزتر و آبشارهای کوچک و پنهان چشمها و خواب لبها

    و انگشت هایی که از لذتی وحشی می لرزیدند هنوز هم می لرزند پدرسگ ها انگار حافظه دارند

    اجاق مشتعلی از خیال بی در و پیکر که چنگ می انداخت در بسیط لغزشی از یک بساط نَغزِ لرزیدن

    و شعر چیست چیست چیست جز این کشت دادنِ جوانیِ تو در خویش!

    نمی رسد همیشه رسیدن دشوار است اما چقدر این نرسیدن، دشوارتر هزار فاصله باید گرفت

    و بعد می آید دوباره هزارباره از پس یکدیگر زمان، زمانِ شمردن اگر دقیق بگویم دقیق اگر

    هنوز می گویم که خواب می بینم که آرزوی من این بوده خواب نمانم

    که پیش از آنکه تو از خانه می روی بیرون تو را ببینم

    و خواب می مانم تو می دانی که خواب می مانم اگر دقیق اگر


    کشیده ای بزنی گر تو باز توی صورت ظلمت

    چنان تلألویی از آفتاب می بارد که هق هقِ من از آن انتهای میدانها بلند می شود

    وَ

    سرا

    زیر

    جهان به نام هِق هِق من ایستاده روی پاشنه چرخان

    و من مَنَم همه می دانند که هیچ گاه وَ هیچ جا خودم نبودم

    “خودِ” مرا حرامیان خوردند

    و از هضم رابع تاریخی پَست

    عبور دادند

    و در چشم خلایق حالا تُکِ شکسته و افتادۀ مدادم هستم گُم و خُرد و لـِه شده در زیر پای عابرها گُم

    برای آنکه شهادت دهند شهادت که من زمانی خوشبخت بوده ام

    و حالا به هیچ چیز و هیچ جای جهان معتقد شده ام آری حالا حالا

    همیشه دست هایی هستند که چشم های مرا در می آورند که من تو را نگاه می کنم


    و شهر شهر آستری از ظلمت درست و راست در این نیمروز سرخِ درخشیدن

    لباس هایش را، ببین! که پشت و رو تنش کرده

    و چاههای ویل جهان فریاد می زنند نخواستیم! نمی خواهیم!

    و تو که کورچشمی این لحظه از شقاوت تاریخ را به ارث بردی

    قدم به صحن خیابان گذاشته ای


    ▨

    نوشته شده در ۷-۵ اسفند ۱۳۸۸ تورنتو ـ کانادا

    ▨

    * مصراع عنوان هدیۀ مولاناست.

    ** دو بیت هدیۀ خواجه حافظ

    *** طبیعی است که هر شعری انگار خود، شاعر آن شعر است. این شعر با تغزل شروع شد اما هرقدر پیش رفت، در بازنویسی های متعدد، حوادث اخیر آن را از راه تغزل دور کرد و ناگهان حادثۀ مصیبت بار ندا آقاسلطان، بر روحیه تغزل که می رفت ناب شود، چیره گشت. در هر جا که قتل جوان اتفاق می افتد، با آیین های عمیق و عمومی مرگ سروکار داریم. مرگ را همه حس می کنیم. بزرگی گفته است: عشق و اشک را نتوان نگه داشت. ما که بزرگ نیستیم این حرف را راه و رسم زندگی و شعر می دانیم. در آینده در دفتری جداگانه نسخه های متعدد مسوده های این شعر را با خود شعر به صورت کتاب کوچک در اختیار خواهم گذاشت. رـ ب

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    17 min
  • سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

    ▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟

    ▨ شاعر: سعید سلطانپور

    ▨ با صدای: سعید سلطانپور

     ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ــــــــــــــــ

    به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.

    ــــــــــــــــ

    با کشورم چه رفته است؟

    با کشورم چه رفته است

    که زندان‌ها

    از شبنم و شقایق

    سرشاراند

    و بازماندگانِ شهیدان

    - انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -

    در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟

    با کشورم چه رفته است

    که گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟


    با شورِ گردباد

    آنک

    منم که تفته‌‌تر از گردبادها

    در خارزارِ بادیه می‌چرخم

    تا آتشِ نهفته به خاکستر

    آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»

    از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد

    تا از قناتِ حنجره‌ها

    فوجِ [موجِ] خشم و خون

    روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.


    این نعرهٔ من است

    این نعرهٔ من است

    که روی فلات می‌‌پیچد

    و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد

    و با هزار مشتِ گران

    بر آب‌‌های عمان می‌کوبد

    این نعرۀ من است که می‌‌روبد

    خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار


    بعد از تو ای

    ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!

    ای خسروِ بزرگ!

    که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی

    ای آخرین ستاره!

    خونین‌ترین سرور!

    در باغِ ارغوان

    در ازدحامِ خلق

    در دوردست و نزدیک

    من هیچ نیستم

    جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذرد

    و خالی و برهنه و خون‌آلود

    سهم و سترگ و سنگین

    در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد

    تا مثلِ خار سهمناک و درشتی

    - روییده بر گریوهای گلِ سرخ -

    آینده را

    بماند

    در چشمِ روزگار

    یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق

    بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،

    این تزار.


    ای خشم ماندگار!

    ای خشم!

    خورشید انفجار، ای خشم!

    تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام

    در جامه‌‌های رسمی

    آنک

    آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!

    مثل هزار توسنِ یال‌افشان

    خون شیهه بسته است

    بر این ویران

    دیگر ببار

    ببار ای خشم!

    ای خشم!

    چون گدازهٔ آتشفشان ببار

    روی شبِ شکستهٔ استعمار.


    اما دریغ و درد

    که «جبریل»‌‌های «او»

    با شهپر سپید

    از هر طرف فرود می‌‌آیند

    و قلبِ عاشقانِ زمان را

    با چشم و چنگ و دندان می‌خایند

    و پنجه‌های وحشتِ پنهان را

    با خون این قبیله می‌‌آلایند

    با این همه شجاع

    با این همه شهید

    با کشورم چه رفته است

    که از خاکِ میهن گلگون

    از کوچه‌‌های دهکده

    از کوچه‌های شهر

    از کوچه‌‌های آتش

    از کوچه‌های خون

    با قلبِ سربداران

    با قامتِ قیام

    انبوه پاره‌پوشان

    انبوه ناگهان

    انبوه انتقام نمی‌‌آیند.


    چشمِ صبورِ مردان

    دیری‌‌ست

    در پرده‌های اشک نشسته است

    دیری‌ست قلب عشق

    در گوشه‌های بند شکسته است

    چندان ز تنگنای قفس خواندیم

    که از پاره‌‌های زخم، گلو بسته است

    ای دستِ انقلاب

    مشتِ درشتِ مردم

    گل‌مشتِ آفتاب

    با کشورم چه رفته است؟

    ▨

    سعید سلطانپور

    ــــــــــــــــ

    پی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.

    پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    7 min
  • فروغ فرخزاد | ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

    ▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ــــــــــــــــ

    و این منم

    زنی تنها

    درآستانه‌ی فصلی سرد

    در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

    و یاس ساده و غمناک آسمان

    و ناتوانی این دست‌های سیمانی.


    زمان گذشت

    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

    چهار بار نواخت

    امروز روز اول دیماه است

    من راز فصل‌ها را می‌دانم

    و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

    نجات‌دهنده در گور خفته است

    و خاک، خاک پذیرنده

    اشارتی‌ست به آرامش


    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


    در کوچه باد می‌آید

    در کوچه باد می‌آید

    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

    به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون


    و این زمان خسته‌ی مسلول

    و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

    مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

    بالا خزیده‌اند

    و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

    تکرار می‌کنند

    - سلام

    - سلام

    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.


    در آستانه‌ی فصلی سرد

    در محفل عزای آینه‌ها

    و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ

    و این غروب بارور شده از دانش سکوت


    چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

    صبور،

    سنگین،

    سرگردان،

    فرمان ایست داد.

    چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

    زنده نبوده‌است


    در کوچه باد میآید

    کلاغهای منفرد انزوا

    در باغ‌های پیر کسالت میچرخند

    و نردبام

    چه ارتفاع حقیری دارد.


    آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را


    با خود به قصر قصه‌ها بردند

    و اکنون

    دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

    و گیسوان کودکیش را

    در آب‌های جاری خواهد ریخت

    و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است

    در زیر پا لگد خواهد کرد؟


    ای یار، ای یگانه‌ترین یار

    چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

    انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

    نمایان شد


    انگار از خطوط سبز تخیل بودند

    آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند


    انگار

    آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوخت

    چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود


    در کوچه باد می‌آید

    این ابتدای ویرانیست

    آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد

    ستاره‌های عزیز

    ستاره‌های مقوایی عزیز

    وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد

    دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

    ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

    خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


    من سردم است

    من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

    ای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

    نگاه کن که در اینجا

    زمان چه وزنی دارد

    و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند

    چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟


    من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم

    من سردم است و می‌دانم

    که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

    جز چند قطره خون

    چیزی به جا نخواهد ماند.


    خطوط را رها خواهم کرد

    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

    و از میان شکل‌های هندسی محدود

    به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

    من عریانم، عریانم، عریانم

    مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

    و زخم‌های من همه از عشق است

    از عشق، عشق، عشق.

    من این جزیره‌ی سرگردان را

    از انقلاب اقیانوس

    و انفجار کوه گذر داده‌ام

    و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

    که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد


    سلام ای شب معصوم!

    سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را

    به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی

    و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

    ارواح مهربان تبرها را می‌بویند

    من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

    و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

    که همچنان که تو را می‌بوسند

    در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.


    سلام ای شب معصوم!


    میان پنجره و دیدن

    همیشه فاصله‌ایست.


    چرا نگاه نکردم؟

    مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد


    چرا نگاه نکردم؟

    انگار مادرم گریسته بود آنشب

    آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

    آنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

    آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

    و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بود

    و من در آینه می‌دیدمش،

    که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

    و ناگهان صدایم کرد

    و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم


    انگار مادرم گریسته بود آنشب.

    چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشید

    چرا نگاه نکردم؟

    تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند

    که دست‌های تو ویران خواهد شد

    و من نگاه نکردم

    تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت

    گشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

    چهار بار نواخت

    و من به آن زن کوچک برخوردم

    که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند

    و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت

    ...

    Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    29 min

About شعر با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…

More shows like شعر با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,893 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,074 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,068 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,156 Listeners

This rss has been deleted by MONTANA

This rss has been deleted

424 Listeners

باغ رویاها احمد فیاض | Garden Of Dreams Ahmad Fayaz by ahmad fayaz

باغ رویاها احمد فیاض | Garden Of Dreams Ahmad Fayaz

14 Listeners

دکلمه‌ های ناب by Alireza M

دکلمه‌ های ناب

56 Listeners

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی by Mahdi Bahmani

Ketab Jibi | پادکست کتاب جیبی

490 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,997 Listeners

شعر | با صدای شاعر by Schahrouz

شعر | با صدای شاعر

17 Listeners

دچار by Dochar Podcast

دچار

25 Listeners

رختکن بازنده‌ها by سیاوش صفاریان‌پور و بهزاد عمرانی

رختکن بازنده‌ها

46 Listeners

LalaLand | لالالند by آرش کاویانی

LalaLand | لالالند

46 Listeners

هوشنگ ابتهاج by شهروز کبیری

هوشنگ ابتهاج

0 Listeners