
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: ما نیز
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
تقدیمنامهی شاعر: به محمدجواد گلبن
ـــــــــــــــــ
ما نیز روزگاری
لحظهیی سالی قرنی هزارهیی ازاین پیشتَرَک
هم در اینجای ایستاده بودیم،
بر این سیّاره بر این خاک
در مجالی تنگ ــ همازایندست ــ
در حریرِ ظلمات، در کتانِ آفتاب
در ایوانِ گستردهی مهتاب
در تارهای باران
در شادَرْوانِ بوران
در حجلهی شادی
در حصارِ اندوه
تنها با خود
تنها با دیگران
یگانه در عشق
یگانه در سرود
سرشار از حیات
سرشار از مرگ.
□
ما نیز گذشتهایم
چون تو بر این سیاره بر این خاک
در مجالِ تنگِ سالی چند
هم از اینجا که تو ایستادهای اکنون
فروتن یا فرومایه
خندان یا غمین
سبکپای یا گرانبار
آزاد یا گرفتار.
□
ما نیز
روزگاری
آری.
آری
ما نیز
روزگاری…
▨
احمد شاملو - بیست و دوم دیماه ۱۳۷۲
از دفتر شعر در آستانه
ـــــــــــــــــ
پینوشت: نسخهی صوتی این شعر با نسخهی چاپ شدهاش، در چند سطرِ انتهایی، تفاوتهایی دارد
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر (ترانه): مرا به خانه ام ببر
▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی
▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
شبآشیانِ شبزده، چکاوکِ شکستهپر
رسیدهام به ناکجا؛ مرا به خانهام ببر
کسی به یادِ عشق نیست، کسی به فکرِ ماشدن
از آن تبارِ خودشکن، تو ماندهای و بغضِ من
از این چراغمردگی، از این برآبسوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم که یار غمگسار نیست؟
مرا به خانهام ببر که شهر، شهرِ یار نیست
مرا به خانهام ببر، ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزند که: شب ترانهساز نیست
مرا به خانهام ببر که عشق در میانه نیست
مرا به خانهام ببر اگر چه خانه، خانه نیست
▨
ایرج جنتی عطایی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: برای روزنبرگها (خبر کوتاه بود؛ اعدامشان کردند)
▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج
▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شجریان
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
خبر کوتاه بود؛
-«اعدامشان کردند.»
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خستهاش از اشک پُر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم
-چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشم اشکآلود
{چرا اعدامشان کردند؟}
-عزیزم، دخترم
آنجا، شگفتانگیز دنیاییست {است}
دروغ و دشمنی فرمانروایی میکند آنجا
طلا: این کیمیای خونِ انسانها
خدایی میکند آنجا
شگفتانگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامنآلودهست
در آنجا حق و انسان حرفهایی {حرفهای} پوچ و بیهودهست
در آنجا دشمنی {رهزنی}، آدمکُشی، خونریزی آزادست
و دست و پای آزادیست در زنجیر
عزیزم، دخترم
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ میرفتند
امیدی آشنا میزد چو گُل در چشمشان لبخند
به شوق زندگی آواز میخواندند
و تا پایان به راه روشن خود باوفا ماندند
عزیزم
پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز
تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم
من و تو با هزارانِ دگر
این راه را دنبال میگیریم
از آنِ ماست پیروزی
از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادیست
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز
نوید روز آزادیست
▨
هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
از دفتر شعر «یادگار خون سرو»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: فتح باغ
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
آن کلاغی که پرید
از فرازِ سرِ ما
و فرو رفت در اندیشهی آشفتهی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهی کوتاهی، پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه میدانند
همه میدانند
که من و تو از آن روزنهی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخهی بازیگرِ دور از دست
سیب را چیدیم
همه میترسند
همه میترسند، اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دو نام
و همآغوشی در اوراق کهنهی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوختهی بوسهی تو
و صمیمیت تنهامان، در طراری
و درخشیدن عریانیِمان
مثل فلس ماهیها در آب
سخن از زندگی نقرهای آوازیست
که، سحرگاهان فوارهی کوچک میخوانْد
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدفهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه میدانند
همه میدانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان، ره یافتهایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرمآگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظهی نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچپچِ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجرههای باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیاءِ بیهده میسوزند
و زمینی که ز کِشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستانِ عاشقِ ماست
که پلی از پیغامِ عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساختهاند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن، از پشت نفسهای گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پردهها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندیهای برج سپید خود
به زمین مینگرند.
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر «تولدی دیگر»
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: من و دریا
▨ شاعر: لایق شیرعلی
▨ با صدای: لایق شیرعلی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دو رهسازیم و رهپیما، من و دریا من و دریا
دو همراهیم و دو تنها، من و دریا من و دریا
ز یک سرچشمه میآییم؛ ز یک سرچشمهی کوهی
به پایینها از آن بالا، من و دریا من و دریا
من از وی شور میگیرم، وی از من شعر میگیرد
دو پر شوریم و پر غوغا، من و دریا من و دریا
دل او مستِ طوفانها، دل من مستِ طغیانها
دو سرمستیم و پر سودا، من و دریا من و دریا
غزل میخواند و منهم، فغان میسازد و منهم
دو شاعر، دو دلِ شیدا، من و دریا من و دریا
نه پروای ملامتها، نه پروای سیاستها
دو دیوانه، دو بیپروا، من و دریا من و دریا
به یادِ یار مینالیم، یارِ آرمانهامان
دو مجنونیم در صحرا، من و دریا من و دریا
گهی در خود نمیگنجیم، میجوشیم و میشوریم
به قصدِ ساحل و مجرا، من و دریا من و دریا
نه باک سد ره داریم، نه باک از خللها را
دو جویایِ رهِ فردا، من و دریا من و دریا
به چندین رنج و تاب و تب، سرود زندگی در لب
دوانیم از پس دنیا، من و دریا من و دریا
▨
لایق شیرعلی
Лоиқ Шералӣ
از کتاب شعر «من و دریا» چاپ ۱۹۹۱
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: سگها و گرگها
▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
(راوی ـ بخش اول)
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش ِ مثقال مثقال
فرستد پوشش ِ فرسنگ فرسنگ
سرود ِکلبهی بیروزن ِ شب
سرود ِبرف و باران است امشب
ولی از زوزههای باد پیداست
که شب مهمان ِتوفان است امشب
دوان بر پردههای برفها؛ باد
روان بر بالهای باد؛ باران
درون کلبهی بیروزن شب
شب ِتوفانی ِسرد ِزمستان
▨
(آواز سگها)
زمین سرد است و برفآلوده و تَر
هوا تاریک و توفان خشمناک است
کشد -مانند گرگان- باد، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟
کنار ِمطبخ ِ ارباب، آنجا
بر آن خاک ارههای نرم خفتن
چه لذتبخش و مطبوع است، و آنگاه
عزیزم گفتم و جانم شنفتن
وز آن ته ماندههای سفره خوردن
وگر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر ِ راحتی، دنیای خوبی
چه ارباب ِ عزیز و مهربانی
ولی شلاق! این دیگر بلایی ست
بلی، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش آید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت میشماریم
▨
(راوی ـ بخش دوم)
خروشد باد و بارَد همچنان برف
ز سقف ِکلبهی بیروزن ِشب
شب ِتوفانی ِسرد ِزمستان
زمستان ِسیاه ِمرگمرکب
▨
(آواز گرگها)
زمین سرد است و برفآلوده و تَر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد -مانند سگها- باد، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است
شب و کولاک رعبانگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی، سرمای پر سوز
حکومت میکند بر دشت و بر ما
نه ما را گوشهی گرم کُنامی
شکاف کوهساری، سر پناهی
نه حتی جنگلی کوچک، که بتوان
در آن آسود بیتشویش، گاهی
دو دشمن در کمین ماست دایم
دو دشمن میدهد ما را شکنجه
برون؛ سرما، درون؛ این آتش ِجوع
که بر ارکان ِما افکنده پنجه
و اینک سومین دشمن که ناگاه
برون جست از کمین و حملهور گشت
سلاح ِ آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای ِ برگشت
بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون، خون ما بیخانمانهاست
که این خون، خون ِگرگان گرسنهست
که این خون، خون فرزندان ِصحراست
درین سرما، گرسنه، زخمخورده
دویم آسیمهسر بر برف، چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد
▨
مهدی اخوان ثالث
متخلص به م. امید
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: بیا که در غم عشقت مشومشم بی تو
▨ شاعر: سعدی
▨ با صدای: مهدی احمدی (بازیگر)
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق ِ تو مینالم ای پریرخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت ِ وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر ِ فِراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من ِ مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: غزل برای درخت
▨ شاعر: سیاوش کسرایی
▨ با صدای: سیاوش کسرایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــ
تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالايی ای درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زيبايی ای درخت
وقتی كه بادها
در برگهایِ در هم تو لانه میكنند
وقتي كه بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه میكنند
غوغایی ای درخت
وقتی كه چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنيانگر غمين خوشآوایی ای درخت
در زير پای تو
اينجا شب است و شبزدگانی كه چشمشان
صبحی نديده است
تو روز را كجا
خورشيد را كجا
در دشت ديده غرق تماشايی ای درخت؟
چون با هزار رشته تو با جان خاكيان
پيوند میكنی
پروا مكن ز رعد
پروا مكن ز برق كه بر جايیای درخت
سر بر كش ای رميده كه همچون اميد ما
با مايی ای یگانه و تنهایی ای درخت
▨
سیاوش کسرایی
ــــــــــــــــ
پینوشت: این خوانش در شبهای شعر گوته در مهر ۱۳۵۶ انجام شده است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ققنوس
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازهی جهان،
آواره مانده از وزش بادهای سرد،
بر شاخ خیزران،
بنشستهاست فرد.
بر گردِ او به هرِ سر شاخی پرندگان.
او نالههای گمشده ترکیب میکند،
از رشتههای پارهی صدها صدای دور،
در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،
دیوار یک بنای خیالی
میسازد.
از آن زمان که زردی خورشید روی موج
کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج
بانگ شغال، و مرد دهاتی
کردهست روشن آتش پنهان خانه را
قرمز به چشم، شعلهی خردی
خط میکشد به زیر دو چشم درشت شب
وندر نقاط دور،
خلقند در عبور.
او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،
از آن مکان که جای گزیدهست میپرد
در بین چیزها که گره خورده میشود
با روشنی و تیرگی این شب دراز
میگذرد.
یک شعله را به پیش
مینگرد.
جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمی
ترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،
نه این زمین و زندگیاش چیز دلکش است
حس میکند که آرزوی مرغها چو او
تیرهست هم چو دود. اگر چند امیدشان
چون خرمنی ز آتش.
در چشم می نماید و صبح سفیدشان.
حس می کند که زندگی او چنان
مرغان دیگر ار به سر آید
در خواب و خورد،
رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.
آن مرغ نغزخوان،
در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،
اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،
بستهست دم به دم نظر و میدهد تکان
چشمان تیزبین.
وز روی تپه،
ناگاه، چون به جای پر و بال میزند
بانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،
که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.
آنگه ز رنجهای درونیش مست،
خود را به روی هیبت آتش میافکند.
باد شدید میدمد و سوخته ست مرغ؟
خاکستر تنش را اندوختهست مرغ!
پس جوجههاش از دل خاکسترش به در.
▨
نیما یوشیج
بهمن ماه ۱۳۱۶
ـــــــــــــــــــــــ
نشانهگذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادلهبرانگیز بوده است. نشانهگذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. اگرجه خوانش شاملو در برخی واژگان و جزییات، با این متن تفاوت دارد.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: تمرکز نشئه (چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری)
▨ شاعر:رضا براهنی
▨ با صدای: شاعر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــــــــ
*این شعر توسط شاعر به «ساناز« تقدیم شده است*
چقدر و چند از این پرندهها بغلت داری
بپروازان همه را
من آمدهام
آمادهام
از آسمان کاغذ خالی میبارد
آغشته کردی آغشته مرا به خون خود
بپروازان حالا
کاشکاش آمد کلاغهای جهان نیستند
و آسمان میباراند روح تو را بر روی من
چقدر و چند ببینم و هیچگاه سیر نشوم
میآمدهای انگار با غنچهها از گوشهایت
هر چه با چشمهایم تو را بخورم سیر نمیشوم
بسیرانم
بگو بپرانَندَم و دور تو چرخانَندم
و دامنهایت را بتکان بریزانم
من میوه هایم را که پیش مرگ تو باشم
که بوی گردن آهو را بپیچانم به جانم
که پیشِ پیش مرگ تو باشم
«ب»ی شکسته با «الفِ» قد تو میرقصد
حالا همه کلمه آن تو میان من بالای ما
چقدر و چند از این چیزها بغلت داری چقدر و چند
به خودت او گفتی مرا به او در خیالش بِغلتان که خوابش با خوابم آید
حرامیان رؤیاهایم را بیدار کن
که دروازههای زمان باز شده، زن و زمان و زبان همسفر
و شهر را خبر نکن که جنونش بر سطح رنگ میساید
جنون من نگرانیست
مرا به روی انگشتت بچرخان
بچرخانم
بچرخانَنمان که هر دو بیماریم
به کجا که برگردی کجا آن کجاست کجا هم نیست
در نهاد زن و شادی او اوییدن
به گردن خود ببوسانم از کجاهایم به ساحل آمدهام
حتی هنوز هم غرق طراوت نامت
یارم نباش، خودت باشم، خودم باش، خود پیش مرگ تو بودن
خبر کن موسیقی را که گرههای انگشتانت به ماه گره خوردهاند
که ناخنت هلال ماه شده چیزی نیست
هلال و ماه در شب واحد بودی چیزی نیست
مرا به سوی خود بتابان بچین
رسیده و نرسیده بچین
و پنجره را باز کن
جهان به سوی جهان است ببیندت حالا بچینم
برو به هوا
به هوای این که من از پشت پا نگرانت شوم
و آمدی که بیایی بیا
و چنگوار منحنیام را بگیر و باز بغل کن بزن که بخواند
بِدَم به من
بِدَم پهلوهایت را و شانههایت را
بتوفانم و برنگردانم و هیچم کن هیچکس نداندمان
و شهر را خبر نکن
که این که میگویم جنون نداند
و یادگارم کن به دیوارهای هیچ و بنویسانم
و بگو دیوارها را به زیر پاهایت دراز کنند
خود را به سوی آسمان مثل همیشهها بِدِرازان
کسی نداندمان
من آمادهام!
▨
رضا براهنی
تورنتو
ساعت ۳ صبح ۲۷ آپریل ۱۹۹۷
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

7,893 Listeners

2,074 Listeners

1,068 Listeners

1,156 Listeners

424 Listeners

14 Listeners

56 Listeners

490 Listeners

2,997 Listeners

17 Listeners

25 Listeners

46 Listeners

46 Listeners

0 Listeners