
Sign up to save your podcasts
Or


▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین
▨ شاعر: ایرج میرزا
▨ با صدای: سبحان گنجی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود
اگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بود
چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیم
چه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود
عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم
که چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بود
جهان به دیدۀ من ناپسند میآمد
ولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود
لوازم طرب و موجبات آسایش
ز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بود
تمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشم
نه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بود
نه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمال
نه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بود
نه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاه
نه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بود
انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی
کبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بود
عرق به حدِّ کمال آبجو به حدِّ نِصاب
گل و بنفشه فزونتر ز حدِّ تخمین بود
مُعاشران همه خوشروی و مهربان بودند
یکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود
جلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطان
ادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بود
بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز؟
بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود
نگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هند
هزار چندان بود و هزار چندین بود
بتول چارقدی بر سرش ز منسوجی
که نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بود
به گردِ عارضش از زیر چارقد بیرون
دو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بود
سفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاه
بنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بود
نداده بود به خود هیچ گونه آرایش
که بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بود
دلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشم
چو صعوهای که گرفتارِ چنگِ شاهین بود
قمر مگو که یکی از ودایعِ حق بود
قمر مگو که یکی از بدایع چین بود
به پا زِ حُلّهٔ زَربَفت داشت پاچینی
چه گویمت که چِهها در میانِ پاچین بود!
از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالت
شبیه مادموازلهای بِرْن و برلین بود
مثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلند
نموده جمع به سر گیسوان زرّین بود
نه شانه بود که آن گیسوان به هم میریخت
کلیدِ محبسِ دلهایِ مستمندین بود
مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتم
که پیر بودم و رخسار من پُر از چین بود
دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه
مگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بود
بتول شور به مجلس فکند با ویُلُن
قمر مطابق او در غناء شیرین بود
به یک تغنّیِ او در نَشاط میآمد
اگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بود
ز یک ترنّم او شادمان شدی گر چند
طلاقدیده زنِ ناگرفتهکابین بود
روانِ جامعه از این دو زن صفا مییافت
اگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود
کشید کار در آخر به تعزیتخوانی
که بادهنوشان سرمست و باده نوشین بود
یکی سکینه یکی مادرِ وَهَب میشد
همان دو بازسنان بود و شِمرِ بیدین بود
چو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب میکرد
حکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود
...
▨
ایرج میرزا
ـــــــــ
پینوشتها:
*ملیسپو: آرتور میلسپو مباشر آمریکایی بود که در واقع رئیس کل مالیه ایران بود و بر حسن جریان کارهای وزارت مالیه نظارت داشت.
*آنقره: آنکارا، پایتخت ترکیه .
چایکین: خاورشناس روس است که با ایرج میرزا هم رابطه دوستی و الفت داشته است.
*نرمال: مخفف «اکول نرمال» است که در فرانسه به دانشسرای معلمین میگفتند و در آن زمان صحبت این بوده که ایران هم باید نرمال داشته باشد.
*موتمن الملک: حسین پیرنیا ملقب به مؤتمنالملک دولتمرد اواخر دورهٔ قاجاریه، رئیس مجلس شورای ملی در دوره دوم و چهارم، نماینده شش دوره مجلس شورای ملی، و برادر حسن پیرنیا بود.
*پارفم: تلفظ فرانسوی پرفیوم، عطر و ادکلن
«*شکم پرست کند التفات بر مأکول» این بیت از سعدی است
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: مادری و پسری
▨ شاعر: نیما یوشیج
▨ با صدای: احمد کیایی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
در دل کومهٔ خاموش فقیر
خبری نیست، ولی هست خبر
دور از هرکسی آن جا، شب او
میکند قصه ز شبهای دگر.
کوره میسوزد و هر شعله به رقص
دمبهدم میبردش بند از بند
این سکونت که در آن جاست به پا
با سکوت شب دارد پیوند.
اندر آن خلوتجا، پنداری
میرسد هر دمی از راه کسی
لیک نیست، امیدی ست کزآن
میرود، بازمیآید نفسی.
مثل این است دراین کومهٔ خرد
بس کسان دست به گردن مرُدند
وین زمان یک پسرک با مادر
زآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.
فقر از هر چه که در بارش بود
داد آشفته در این گوشه تکان
مادری و پسری را بنهاد
پی نان خوردنی، امّا کو نان؟!
قصه می گوید مادر ز پدر
یعنی از شوی که نیست
میخورد از تن او فقر و رخان
زرد از او میشود، این است خبر
در دل کومهٔ ویران پی زیست.
روزها رفته که او نامده است
گرچه او رفت که باز آید زود
کس نمیداند اکنون به کجاست
روی این جادهٔ چون خاکستر.
زیر این ابر کبود
کس ندارد خبر از هیچکسی
شب دراز است و بیابان تاریک
پیش دیوار یکی قلعهخراب.
ماه سرد و غمگین.
خرد میگردد در نقشهٔ آب
زیر چند اسپیدار
شکلها میگذرند
مثل این ست که چشمانی باز
سویشان مینگرند.
پسر آماده هراسیدن را
بدن نرمش در ژنده خموش
گوش بسته است به حرف مادر
موی او ریخته ژولیده به گوش.
هست بر جای هنوز
زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار
دانه اشکش کافتاده فرود
دانه لعلی یعنی
که میارزد به هزار و دو هزار.
به هزار آن همه بیدرد کسان
به هزار آن همه آدم به دروغ
در دل مردم از آن بیهنران
نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.
میزند دور نگاه پسرک
میکند حرفش از حرف دگر
نگذرانیده سه پاییز هنوز
خواهش لقمهٔ نانی کرده
دِلکشَ خون و همه خون به جگر.
تا بیآرامد طفلکَ معصوم
میفریبد پسرش را مادر
مینماید پدرش را در راه
«آی! آمد پدرش،
نان او زیر بغل
از برای پسرش»
همه سر چشم شدهست و همه تن
ز اسم نان از لب مادر پسرک
پای تا سر شده مادر افسون
به پسر تا بنماید پدرک.
زین سبب آنچه که میگوید و دادهست به او عقل معاش
همه حرفی ست دروغ !
لیک در زندگی تیره شده
در نمیگیرد از این حرف فروغ.
حرفی این گونه برای فرزند
همچو زهر است به کام مادر
رنج میآورد این رنجش خشم
چون پشیمان شدهای از گنهی
اشک پر میکندش حلقهٔ چشم.
با چه سیما معصوم
با چه حالت غمناک
پسرک باز بر او دارد گوش
او نمیداند مادر به نهان
میزداید اشکش را
که به دل دارد رنجی خاموش
او نمی داند از خواهش نان
اشکشان نیست به چشم
بچههای دگران.
او نمیداند از این خانه به در خندانند
پسران با پدران.
پیش چشمتر او نقشهٔ نانی که از او میطلبند
نقشهٔ زندگی این دنیاست
چو به لب میمکد او آب دهان
نان دلافسردهکنانش معناست.
میکشد آه چو تیر از ره زخم
میرود با نگه خود سوی نان
آنچه میبیند گر هست ار نیست
روی نان میباشد، روی نان.
هر چه شکلی شده تا بنماید
پدری نان در دست
به خیالش به ره پلّهخراب
پدرش آمده است، استادهست.
لیک براین ره ویرانه به جا
کیست کاو میرسد از ره، چه کسی ست؟
زین بیابان که مزار من و توست
سالها هست که بانگ جرسیست.
از درون سوی سرا
سایهٔ مرگ فقط میگذرد
فقر میخواند آوای فنا
میسراید غم، آهنگ شکست.
از برون سوی، نه پُر ز آنها دور
سایه گسترده بیدی به چمن
می دَوَد جوی خموش
مه تهی میکند از خنده دهن.
تا پر از خنده بنوشید شما
دست در دست کسی کان دانید
خوش و خوشحال بنوشید شما
غزلی را شنوید
وصف خالی و لبی
بی خیال ازهمه هست، از همه نیست
بگذرانید شبی
همچنان مرده که نیست
خبریش از زنده.
ای سراب باطل
ای امّید نه کسی را محرم
همچو بر آب حباب
که نپاید یک دم
...
▨
نیما یوشیج
پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ترانههای خالقی (بخش دوم)
▨ شاعر: جلال خالقی مطلق
▨ با صدای: جلال خالقی مطلق
▨ موسیقی: بداههنوازی هما یوسفزاده
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــ
پاییزشبی به باغ، زیرِ گلِ یخ
خندان، گل یخ چو دُر کشیدی در نخ
دور از تو کنون نشستهام من آوخ!
پایِ گل یخ، دست زده زیرِ زنخ
▨
چون آب ز مهتاب چو سیماب شدهست
سبزه ز نسیم، مویِ سنجاب شدهست
برخیز! که گاهِ بادهی ناب شدهست
مِی ده! که کنون ز چشمِ ما خواب شدهست
▨
شب گشت که تازهسبزه سنجاب کنیم
روپوشِ تن از پرند مهتاب کنیم
از گیسوی یار، بالشِ مُشک نهیم
زاندوه گریزیم و دمی خواب کنیم
▨
در نیمشبان که نیست بانگ و سخنی
نرگس نگشوده چشم و، غنچه دهنی
برخیز و رویم تا به کنجِ چمنی
در چشمهی مهتاب بشوییم تنی
▨
شب شد که به جام بادهی ناب کنیم
با یار ز فرشِ سبزه، سنجاب کنیم
از پرتو ماه، جامهی خواب کنیم
(به نظر میرسد شاعر یک مصرع را در نخوانده است)
▨
افکند به آبِ چشمه ماهیِ تنش
شد پُرشِکن آب از تنِ بیشکناش
در خویش کشید چشمه در پیشِ منش
من شیفته در کرانه، با پیرهنش
ــــــــــــ
دکتر جلال خالقی مطلق
از کتاب شعر «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه
ـــــــــــ
جهت حمایت از دکتر خالقیمطلق، پیشنهاد میکنم کتاب رباعیات ایشان با نام «آهوی کوهی در دشت» نشر همیشه را تهیه کنید. نسخهای صوتی نیز، مشتمل بر حدود صد رباعی از کتاب، با صدای گرم خود ایشان در فیدیو موجود است که پیشنهاد میکنم حتما تهیه کنید.
این تذکر لازم است که صدا و تنظیم آن کتاب صوتی، با آنچه در اینجا ارایه میشود، متفاوت است.
در اینجا تعداد بسیار محدودی از این رباعیات ارایه میشود تا صرفا شما عزیزان با سبک شعری ایشان آشنا شده و به تهیه آثار ایشان مصر گردید. امیدوارم خدشهای به کپیرایت اثر وارد نگردد.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ شعر: رویای روبرو
▨ شاعر: رضا براهنی
▨ با صدای: رضا براهنی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــــــ
کجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیوی خرگوشهای کوچولو.
به این کجا و آن کجا میجنباندند گوشهاشان را در باغهای کیوی.
از آن نگاه بیضی بلند ترکمنی زبانه میکشید بهاری سه روزه
زنی به پشت کرکرههای حصیر گیوههایش را از پا درمیآورد وَ بیخیال و دور از شهر پرندهوار میخواند.
وَ باغهای کیوی به شکل خواب پراکنده پشت دریاچه لميده بودند
وَ حالا لباسهایش را درمیآورد.
دوچرخهای پنچر کنار پنجره افتاده بود.
کجایی کجایی؟ میگفتند در باغهای کیوی
تمامی تصویرها به روی قایق سبزی سوار بودند وَ از قرن هشتم هجری به سوی قرن چهارده میلادی میآمدند.
وَ ما کجا بودیم؟ من و تو کجا؟
وَ شاهزاده خانمی از برگ در پشت کرکرههای حصیر برهنه بود
ربوده بود شاعر را خوابی سپید
وَ باغهای کیوی
▨
۷۲/۳/۱۳ - تهران
از کتاب خطاب به پروانهها صفحه ۱۱۴
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
▨ شاعر: قیصر امین پور
▨ با صدای: قیصر امین پور
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــــ
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گُل کند لبخندهای ما
بفرمایید هر چیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بیچراتر کار عالم؛ عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سرِ مویی اگر با عاشقان داری سرِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقهٔ پیوندهای ما
به بالایت قسم، سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که «میبینم» بگیرد جای «میگویند»های ما
نمیدانم کجایی یا کهای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده ی آیندههای ما
▨
قیصر امینپور
از دفتر شعر دستور زبان عشق
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ترانهی بزرگترین آرزو
▨ شاعر: احمد شاملو
▨ با صدای: احمد شاملو
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاهِ پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیانِ بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
□
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعرهیی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده، ــ
غیابِ بزرگ چنین بود
سرگذشتِ ویرانه چنین بود.
□
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتا
از گلوگاهِ یکی پرنده!
▨
احمد شاملو
دی ماه ۱۳۵۵ - رم
از دفتر «دشنه در دیس»
چاپ شده به سال ۱۳۵۶
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ شعر: پلهها در پیشِ رویم یک به یک دیوار شد
▨ شاعر: حسین منزوی
▨ با صدای: حسین منزوی
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
پلهها در پيشِ رويم، يک به يک ديوار شد
زير هر سقفی که رفتم، بر سرم آوار شد
خرقعادت کردم اما بر عليه خويشتن
تا به گِرد گردنم پيچد، عصايم مار شد
اژدهای خفتهای بود، آن زمين استوار
زير پايم، ناگه از خواب قرون بيدار شد
مرغ دستآموز خوشخوان، کرکسی شد لاشهخوار
وآن غزال خانگی، برگشت و گرگی هار شد
گل فراموشی و هر گلبانگ، خاموشی گرفت
بسکه در گلشن شبيخون خزان، تکرار شد
تا بياويزند از اينان آرزوهای مرا
جابهجا در باغ ويران، هر درختی، دار شد
زندگی با تو چه کرد ای عاشقِ شاعر مگر
کان دل پر آرزو، از آرزو بيزار شد
بسته خواهد ماند اين در همچنان تا جاودان
گرچه بر وی کوبههای مُشتمان، رگبار شد
زَهرهی سقراط با ما نيست روياروی مرگ
ورنه جام روزگار از شوکران، سرشار شد
▨
حسین منزوی
غزل ۱۳۳ از مجموعه اشعار حسین منزوی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
▨ شاعر: فروغ فرخزاد
▨ با صدای: فروغ فرخزاد
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ــــــــــــــــ
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درکِ هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت
{ساعت} چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید
در کوچه باد میآید
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
به غنچههایی با ساقهای لاغر کمخون
و این زمان خستهی مسلول
و مردی از کنار درختان خیس میگذرد
مردی که رشتههای آبی رگهایش
مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش
بالا خزیدهاند
و در شقیقههای منقلبش آن هجای خونین را
تکرار میکنند
-سلام
-سلام
و من به جفتگیری گلها میاندیشم
در آستانه فصلی سرد
در محفل عزای آینهها
و اجتماع سوگوار تجربههای پریدهرنگ
و این غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه میشود به آن کسی که میرود اینسان
صبور،
سنگین،
سرگردان،
فرمان ایست داد.
چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست،
او هیچوقت زنده نبودهاست.
در کوچه باد میآید
کلاغهای منفرد انزوا
در باغهای پیر کسالت میچرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقیری دارد.
آنها تمام سادهلوحی یک قلب را
با خود به قصر قصهها بردند
و اکنون دیگر
دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گیسوان کودکیاش را
در آبهای جاری خواهد ریخت
و سیب را که سرانجام چیدهاست و بوییدهاست
در زیر پا لگد خواهد کرد؟
ای یار، ای یگانهترین یار
چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.
انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شد
انگار از خطوط سبز تخیل بودند
آن برگهای تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند
انگار
آن شعلهی بنفش که در ذهن پاک پنجرهها میسوخت
چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.
در کوچه {کوچهها} باد میآید
این ابتدای ویرانیست
آن روز هم که دستهای تو ویران شدند باد میآمد
ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان، دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه میشود به سورههای رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟
ما مثل مردههای هزارانهزار ساله به هم میرسیم و آنگاه
خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد
ای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اینجا
زمان چه وزنی دارد
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و میدانم
که از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از میان شکلهای هندسی محدود
به پهنههای حسی وسعت پناه خواهم برد
من عریانم، عریانم، عریانم
مثل سکوتهای میان کلامهای محبت عریانم
و زخمهای من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق
من این جزیرهی سرگردان را
از انقلاب اقیانوس
و انفجار کوه گذر دادهام
و تکهتکه شدن، راز آن وجود متحدی بود
که از حقیرترین ذرههایش آفتاب به دنیا آمد.
...
▨
فروغ فرخزاد
از دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»
ـــــــــــــــــ
پینوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
پینوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیهی شعر در اختیار ما نیست.
پینوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است.
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ شاعر: بهرام بیضایی
▨ با صدای: بهرام بیضایی
♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری
ــــــــــــــــ
این شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.
ــــــــــــــــ
ز گهواره تا گور زور است و زور
خداوند زورا در افتی به گور
به نفرین چرا باید آغاز کرد
به اشک از چه داری دو چشمِ نمور
هنر نیست نفرینِ نامردمان
تو در مویه، ایشان به جشن و سرور
پیِ گور خود رفت چابکسوار
بدان دخمه بردش پیِ خویش گور
به سیمین بگو ای که نامت بلند
که همتای خویشی و از خویش دور
گشودی سخن را درِ بستهای
ز خورشید گفتی و از موشِ کور
ز گورت کشیدند، گوری دگر
چنان مردهدزد و چنان مردهشور
که این گوربانان ز مرگ آمدند
به مرگاند زنده، به مرگاند جور
چه رنجی و نالی و سوزی به درد
مرنج و مسوز و منال و مشور
خدای سخن را مگر گور بود
از این بیهنر لشگرِ سلم و تور
مگر قرهالعین در چاه نیست
که باز آیدش چهچه از چاهِ دور
شبی مرگبار است پر تندرخش
نه پیداست سوگ و نه پیداست سور
سفید است چشمِ شبِ روسیاه
پدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پور
یکی بت شکستند و خود بت شدند
تن از تب بسوزانَدَم چون تنور
که گورِ جوانان برآوردهاند
چه آهو به دام و چه ماهی به تور
نگفتند موری که دانهکش است
نگفتند آیا میازار مور
گذشت آنکه مردم بخوانی رمه
گذشت آنکه مردم ببینی ستور
چنین است انجام آن خوابِ خوش
که شب گربه آمد به چشم آن سمور
چه نالی که گیتی چنین هم نماند
خرد آمد آریو بشکست زور
ز خونِ سیاوش برآمد نهال
که گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمور
ندیدند یاران و کی میرسد
که پرده براندازد از خویش هور
چه شیرین سرودی شود روزِ تلخ
چه شوری در افتد در آوای شور
به هر گوشه آوازهای سر دهند
بخوانند چامه به زخمِ چگور
که سیمین به زر نامِ خود برنوشت
بهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور
▨
بهرام بیضایی
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)
▨ شاعر: معینی کرمانشاهی
▨ با صدای: معینی کرمانشاهی
▨ موسیقی: کیهان کلهر
▨ پالایش و تنظیم: شهروز
ـــــــــــــــــــــــــ
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
همان یک لحظهی اول
که اول ظلم را میدیدم از مخلوقِ بیوجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر ویرانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایهی صدها گرسنه
چند بزمی، گرمِ عیش و نوش میدیدم
نخستین نعرهی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه میکردم..
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامهی رنگین
زمین و آسمان را واژگون، مستانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
نه طاعت میپذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پارهپاره در کفِ زاهدنمایان، سبحهی صددانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بیسامان
هزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،
سراپای وجودِ بیوفا معشوق را پروانه میکردم. .
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خدایی
تا که میدیدم عزیزِ نابهجایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
گردش این چرخ را
وارونه، بیصبرانه، میکردم.
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنهی این علم ِ عالمسوزِ مردمکُش ،
به جز اندیشهی عشق و وفا، معدوم هر فکری
در این دنیای پُر افسانه میکردم.
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم؟
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم
یکنفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه میکردم؟
عجب صبری خدا دارد!
عجب صبری خدا دارد!
▨
رحیم معینی کرمانشاهی
مشهور به سخن سالار و متخلص به بهار
از کتاب ای شمعها بسوزید
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
From the publisher's feed
شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.
ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر…
Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

7,893 Listeners

2,074 Listeners

1,068 Listeners

1,156 Listeners

424 Listeners

14 Listeners

56 Listeners

490 Listeners

2,997 Listeners

17 Listeners

25 Listeners

46 Listeners

46 Listeners

0 Listeners