رستم سهراب را به چند دلیل کشت:
ناآگاهی: رستم و سهراب از هویت یکدیگر بیخبر بودند. سهراب به دلیل نیرنگ سودابه و هجیر، پدرش را نمیشناخت و رستم نیز از وجود پسری به نام سهراب بیاطلاع بود.
غرور و جنگاوری: رستم پهلوانی نامدار و مغرور بود و به ندرت کسی را در میدان نبرد حریف خود میدانست. سهراب نیز پهلوانی جوان و جسور بود و در نبردی تن به تن با رستم به مقابله پرداخت. رستم به دلیل غرور و روحیه جنگاوری، سهراب را به عنوان یک دشمن میدید و قصد کشتن او را داشت.
سرنوشت: در شاهنامه، سرنوشت نقش مهمی در داستانها دارد. از همان ابتدا، مشخص بود که رستم و سهراب روبروی یکدیگر قرار خواهند گرفت و سهراب به دست پدرش کشته خواهد شد.
فریب: سودابه، همسر کیکاووس، از رستم کینه داشت و به دنبال انتقام بود. او هجیر را فریب داد و او را به نزد سهراب فرستاد تا سهراب را به جنگ با رستم تحریک کند. هجیر به سهراب گفت که رستم او را رها کرده و به دنبال تاج و تخت ایران است.
بیتدبیری: رستم در چندین نوبت فرصت شناسایی سهراب و آگاهی از هویت او را داشت، اما از این فرصتها استفاده نکرد. به عنوان مثال، زمانی که سهراب کمربند رستم را به دست آورد، رستم میتوانست از روی نشان کمربند، هویت او را بفهمد، اما این کار را انجام نداد.
تأثیر عوامل روانی: رستم در طول نبرد با سهراب، تحت فشار روانی زیادی بود. او از یک سو به دلیل جنگ با یک جوان دلاور احساس شرم میکرد و از سوی دیگر، به دلیل غرور و روحیه جنگاوری، نمیخواست از سهراب شکست بخورد. این فشار روانی، در نهایت به کشته شدن سهراب توسط رستم منجر شد.
عواقب غمانگیز: کشته شدن سهراب، عواقب غمانگیزی برای رستم و سایر افراد داستان داشت. رستم پس از پیروزی در نبرد، از اینکه سهراب پسرش بوده است، به شدت پشیمان شد و تا آخر عمر رنج این غم را به دوش کشید.
در نهایت، میتوان گفت که رستم سهراب را به دلیل ترکیبی از عوامل مختلف، از جمله ناآگاهی، غرور و جنگاوری، سرنوشت، فریب، بیتدبیری و فشار روانی کشت. این تراژدی، یکی از غمانگیزترین داستانهای شاهنامه و ادبیات فارسی است.
شعری از علیرضا شجاع پور:
خواب میدیدم که رستم بود و من بودم
غصهدار قصۀ فرزندْ کشتن، با تهمتن همسخن بودم…
من بهاو میگفتم: ای پیرِ دلیرِ پهنۀ تاریخ…
یکهتازِ صحنۀ تاریخ…
داستانِ رستم و سهراب را خواندم…
داستانِ پور و بابِ غوطهور در موجهای خشم و کین در بحرِ بیپایان را خواندم
آشکارا در دلِ سهراب…
مهرِ رستم بود…
در دلِ رستم ولی مهرِ پسر کم بود
هر چه دلْ سهراب را در «بزم» میجوشید…
رستم اما با دل و دست و زبان در «رزم» میکوشید
بارها خواندم که سُهرابت ندا سر داد، مهربان و نرم و آهنگین:
«رزم را بگذار، بزم را بنشین؛
با تو ای مردِ کهن، در دل مرا آهنگِ رزمی نیست؛
مرد پیکاری، ولی با تو مرا جز شوقِ بزمی نیست؛
این چه افسون است… با توأم پیوند گُنگی در دل و خون است
هم نبردا! در نبردت چهرهام را شرم میپوشد،
در دلم مهر تو میجوشد،
باز کن از ابروانت چین، رزم را بگذار، بزم را بنشین»
باز گفتم با تهمتن: راستی سهراب در دلش مهرِ تو جوشان بود
از نشانیها که مادر داده بودش، در جبین و بُرز و بازویت فراوان بود
هر چه سُهرابت به نرمی مِهر میورزید، مهربانی از تو کمتر دید
عاقبت آنسان که رستم خواست… با پدر جنگید…
با پدر جنگید تا در اولین کُشتی، پشتِ رستم را به خاک آورد
پهلوانی را… جاودانْبرگی ز تاریخ است…
آنچه آن گُردِ دلاور کردْ فاتحِ پیکار…
در چنان پیکارِ خونخواهانهای در صحنۀ کشتار
گر چه میدانست همنبردی همچو رستم زیر خنجر داشت…
داستانی را که گفتی از تو باور داشت…
از حریفی همچو رستم، کینه در دل کُشت…
در نیام آورد تیغ از مشت
کُشتی دوم که رستم پشت آن گُردِ دلاور را به خاک آورد
تیغِ کینش سینۀ سهراب را بیوقفه چاک آورد
خنجرِ کین از نیامش رفت اندر مشت…
بیامان سهرابِ یل را کُشت
هر کسی این داستان را خواند، با دلی خونین، به رستم تاخت…
کهاو چرا سهراب را نشناخت؟
رستم اما گفت:
میدانستم از آغاز…
کهآن بَرو بازوی سهراب است
و آنچه چون خورشیدْ میتابید بر جانم…
آفتابِ روی سهراب است
من بر آن رخشِ جوان، آن روز، رستمی اما جوان دیدم
راست میگویم، در آن پیکار رستمی را ناتوان دیدم
من به شامِ بزمِ پیش از رزم
از شکافِ خیمۀ تورانیان در خطۀ ایران
دیدم آن گردِ دلاور را… بیزره بر تن
دیدم آری مُهرۀ منظورِ در دریای بازویش شناور را
در میان موجهای حیرت و تردیدِ طاقتسوز
آشکارا دیدم آن اوجِ بلندِ کوهِ باور را
راست میگفتند، راست میگفتند: در سپاهِ سرزمین ما…
ارچه گُردآموز و دشمنسوز… یکهتاز و نِیزهباز و پهلوانپرور
رزمِ آن گُردِ دلاور را هماوردی نمیدیدم
جز به کامِ مرگْ در نبردِ آن یلِ شیرافکنِ شمشیرْ زن، مردی نمیدیدم
راستی را درهمه دنیا، پهلوانی همچو او کم بود…
آری او فرزندِ رستم بود
آزمودم بیامانش در نبردِ نیزه و تیر و کمان، پیگیر
آزمودم آن دلاور را به گُرز و نیزه و شمشیر
در سواری، کوه بر رود خروشان بود
پایدار و ماندگار، اما، به گَردِش همچو توفان بود
دشمنافکن در نبرد فتح و پیروزی
توسن تقدیر، پنداری چو اسبش سر به فرمان بود
در سرانجامِ نبرد او… گردن گردنکشان بر تیغۀ شمشیرِ تیزِ شیرْ مهمان بود
آزمودم آن دلاور را، به هر پیکار، مردِ میدان بود
آفتاب، آهسته آهسته از پسِ ابرِ دو لشگر، پشتِ کوه افتاد
بازگشتم خسته و رنجور از آن پیکار
تن ز نیرو خالی اما سر پُر از پندار
پای لرزان از رکاب رخش در رکاب توسن اندیشه میکردم
واندر آن گِردابِ اندیشه
جان رستم را به حُکمِ مِهرِ فرزندی
تا سرافراز آید از آن رزمگه، سهرابِ یل
در شیشه میکردم
عمر من، گفتم به خود امروز، از شمار افزون، به سال و ماه
از شمار افزون چو عمرم، کردهام عمر یلان کوتاه
صبح فردا، دست اگر از جان بشویم من،
این به این آوردگه رستمکِش، ار رستمکُشی گردد
در جهانگیری، در جهان را پهلوان بودن
گر چه رستم تا ابد در خواب خواهد شد…
نوبت سهراب خواهد شد
آشکارا، روشنا چون روز، دیدمش سهراب را،
از بعدِ رستم در جهان پیروز
نیزهاش دلدوز
تیغش عالمسوز
بر جهانی پهلوانی داشت
پهلوانیِ جهان را در جوانی داشت
باز با خود گفتم آری تا چُنین گُردی ز پشت من به دوران هست
از من و از پهلوانی نام خواهد ماند
تا جهان باقیست… پهلوانیِ جهان در خاندان سام خواهد ماند
شب، میان خیمهای تاریک، داستان مرگ خود را در نبردِ صبحِ فردا با برادر روبهرو گفتم…
این حقیقت را که خواهد کُشت سهرابم به تیغ کین، بهاو گفتم…
گفتمش با مادر از رستم بگو، در مرگِ من زاری نباید کرد
هیچکس تا جاودانْ در پهنۀ گیتی نخواهد زیست
در جهان از پادشاه و گُرد، پهلوان و پهلوانافکن، چند روزی آشیان دارد
زیستن را هر کسی چندی زمان دارد
پنجۀ تقدیر شیشۀ عمر مرا در پنجۀ این نوجوان دارد
صبح فردا، دست از جان شسته در آوردگه، سهراب را دیدم
رستم و سهراب را کهآیا کدامین بیش باید زیست…
بازهم در کفّۀ انصاف سنجیدم…
با بهای جان خود این بار زندگی را، زنده بودن را به آن فرزند، دیگر بار بخشیدم
روز کشتی بود… کشتی اول…
دستهایم بوی جان میداد
دست از جان شسته را، ناید به غیر از بوی جان از دست
دستهامان پنجه شد پنجه…
پنجهها لَختی به هم پیوست…
اولین باری که دستم در میان دستِ آن فرزندِ سردار است
اولین و آخرین بار است…
آشکارا لرزه افتادم به جان و تن
دستهایش بوی جان میداد
بوی جان من
خویشتن یاری رسانیدم به آن فرزند
تا چو دستش بر کمرگاهم رسید، از جا چو کاهم کَند…
از فراز دست او چون سرنگون برخاک غلطیدم
وای بر رستم،
درفش کاویان را واژگون دیدم...
لشگر ایران و ایران را به دست توران زبون دیدم
خاک ایران را ز خون پاک ایران لعلگون دیدم
دشت را دریای خون دیدم
باز رستم را در آن دریای خون، در آزمون دیدم…
در سکوت مرگبار دشت
نعرهای بر گوش جانم ریخت؛ هوشدارویی به مغز استخوانم ریخت
بر سرم فریاد زد بیتاب…
پهلوان بیدار شو از خواب…
جنگ رستم نیست با سهراب…
آنچه امروزت به میدان است، جنگ توران و ایران است
پیش از آنکه تیغ سهرابم بدرّاند جگر در کُشتی اول
خود تهمتن را بهدست خویشتن کُشتم…
در دل پیکار… رستم و زنهار!
صبح فردا… کُشتی دوم…
تا دهم درس وطنخواهی دلیران را
خنجر سردارِ ایران چاک میزد سینۀ سردارِ توران را
تیغ خونآلود در مشتم
در دو کشتی، رستم و سهراب را کشتم
آنچه باقی ماند
آنچه او تا جاودان جاوید کیهان بود
سر فراز و سرور تاریخ دوران بود
ایران بود...