
Sign up to save your podcasts
Or


زنی پیر، مردی جوان و زنی جوان. در خانهای که همه چیز در آن بوی گذشته میدهد و گویی تنها نیرویی که آن را برپا نگه داشته یادها و نفسها و عطرهای گذشتهاست. اما در این میان چیز ناشناختنی، جادویی شگفتانگیز در کار است تا از گذشته بگذرد و به اکنون و آینده، به جاودانگی، برسد:
فلیپه مونترو پیرزن را عامل رفتار غیرطبیعی آئورا میداند. بر این باور است که پیرزن دختر را تحت نفوذ خود گرفته. اما چگونه؟ او بسیار مُصر است که این راز را کشف کند تا او را از اسارت پیرزن برهاند و شاید خود را از کابوسهای ترسناک...
فلیپه مونترو با خواندن خاطرات ژنرال یورنته درمییابد که آنها خیلی هم ارزش ادبی آنچنانی ندارند آنگونه که همسر پیر تو میگوید. دست او برای دخل و تصرف در آنها بسیار باز است. ولی وجود آئورا افکار او را به هم میریزد...
فلیپه مونترو مسخ چشمان دختر شده است. او سعی میکند که خوددار باشد اما گویی دیگر کار از کار گذشته است...
تا حالا شده که اتفاقی کاملا خارج از منطق ذهنی شما که همیشه بر طبق عادت در ذهن دارید شما را در مسیری قرار بدهد که اگر امکان داشت از بیرون به خودتان و آن رویداد و مجموعهی عوامل نگاه کنید، خارج از تصورتان باشد؟ این اتفاقیست که برای «فلیپه مونترو» افتادهاست. او آگهیای در روزنامه میبیند و ...
ایوان تورگنیف خود فرزند یک مَلاک بود و ظلمی را که نظام ارباب و رعیتی روسیه بر طبقهی زیر درست خود روا میداشت خوب لمس کردهبود و احساس همدردی و آزادمنشی فطریش متوجه آنان میشد. با آنها همزادپنداری میکرد و طبعا درد آنها را نیز در آثارش بسیار مطرح میکرد. در داستان ارمولای و زن آسیابان ما لایههایی از «طنز سیاه» را هم میتوانیم حس کنیم.
چاپلین و فیلمسازان صامت دیگر قائل به هیچ مرز ملی نبودند. فیلمهای آنها بدون درنظر گرفتن زبان به هر جایی رفتند، و فیلمهای ناطق مثل برج بابل بودند، آنها بین کشورها دیوار میکشیدند. آثار چاپلین همواره در مقام یکی از بزرگترین خالقان سینما مورد تحسین واقع میشود. در «روشناییهای شهر» ما میتوانیم ابتکار و انسانیت را ببینیم. نبوغ چاپلین حقیقتا خارقالعاده است. فیلمهای صامت یک حالت رویایی خلق میکنند؛ دیالوگی در کار نیست. فراواقعیتی آزاردهنده در کار نیست تا فیلم را از جریان بیندازد. آنها در خاطرهي ما باقی میمانند.
ویـکفیلد در میانسالی دست به اقدامی میزند و در مسیری میافتد که ناخواسته راه بازگشتی برایش نمیماند...
یکی از عجایب و موارد نادر تاریخ سینما این بود که فیلمنامه و بهخصوص دیالوگها سر صحنه نوشته شد.
محلهی چینیها در زمان خود یعنی سال ۱۹۷۴ یک نئونوآر به حساب میآمد. جک نیکلسون فیلمنامهی آن را که نوشتهی رابرت تاون بود برای پولانسکی فرستاد. نتیجهی آن یک نوآر و داستان جذاب از آب درآمد که موضوع آن دربارهی مایع حیات، یعنی آب است. فیلم در عین حال ادای دینیست به شیوهی رماننویسی ریموند چندلر و کارآگاه برساختهاش فیلپ مارلو (همفری بوگارت) که هستیگرایی و وجودنگریاش در تاریخ رماننویسی پلیسی بینظیر است.
From the publisher's feed