
Sign up to save your podcasts
Or


یلـــــدا مبارک
هوارد هاکس احتمالا بزرگترین کارگردان فیلمهای ژانر در تاریخ سینمای آمریکا بود. او تقریبا در هر ژانری فیلم ساخت و هر یک از این فیلمها میتوانست نمونهی بارز و برتر ژانرش مثال زده شود. به اعتقاد هاکس در یک فیلم روایی بازیگر و شخصیت از هم جداییناپذیراند. در نتیجه فیلمهایش خیلی بداههپردازانه بودند. به جای آنکه بازیگر را مجبور کند سفت و سخت به فیلمنامه بچسبد، به بازیگرانش اجازه میداد تا به گفتگوها حرکاتی را بیفزایند، تعبیر خودشان را اجرا کنند، یا در گفتگوها دست ببرند. این ویژگی علاوه بر آنکه حس خودجوشی فیلمهای هاکس را تقویت کرد، به شکلگیری کهنالگوهای انسانی نیز که تعدادی بازیگر در فرهنگ آمریکایی نمایندگیاش میکنند - مانند جان باریمور، جان وین، همفری بوگارت و کری گرانت - کمک کرد.
زندگی آکاکیآکاکییویچ به این بند بود که آیا این شخص مهم در یافتن شنل به او کمک میکند یا نه؟ ولی او نمیدانست که «رئیس» سرش شلوغتر آن است که فکرش را بکند...
گوگول شخصیت آکاکای آکاکییویچ را آنقدر زیبا و کامل خلق کرده که با لحظهلحظهاش زندگی میکنیم. نفس میکشیم و غمگین و شاد میشویم...
آکاکی آکاکییویچ، شخصیتی که گوگول خلق کرده را در دور رو بر خود بسیار میبینیم. کسانی که مثل ماشین کوکی مسخ کار خود شدهاند و هیچ لذتی از زندگی نمیبرند و ...
امروز، نوآوری «بانی و کلاید» در بسیاری از فیلمهای دیگر رخنه کرده و درک اینکه تا چه اندازه فیلم در سال 1967 بکر و غیرمحافظهکار بوده، دشوار است. درست مانند «همشهریکین» در سال 1941 یا «از نفسافتاده» در سال 1960 که تاثیرشان بر کسانی که زیر سایهی آنها بزرگ شدهاند، آشکار نیست. میراث بانی و کلاید را در بسیاری از آثار دیگر در تاریخ سینما به وضوع میتوانیم ببنیم. فیلمهایی مثل زمینهای بایر، روزهای بهشت، تلما و لوییز، گاوچران داروخانه و قاتلین بالفطره که درآنها مردم عادی با خشونتی ناگهانی به یک افسانه تبدیل می شوند.
تا به حال از خود پرسیدهایم که چرا دست به گناه ميزنیم؟ با اینکه آگاهیم از پیامد آن بر روح خود؟
فیلمنامهی «آگراندیسمان» بر اساس داستانی از نویسندهی آرژانتینی «خولیو کورتازار» نوشتهشده است. اتفاقاتی که در این فیلم میافتند، منطقی سببی ندارند و عنصر «حادثه» نقش موثری در پیشبرد وقایع دارد. نقش مکان و معماری در فیلمهای آنتونیونی بسیار پررنگ است و پیرنگ فیلمهای او را تشکیل میدهد. برخلاف فیلمهای فلینی که عموما شخصیتمحور هستند. در سکانس نهایی فیلمهای «کسوف» و «ماجرا» اهمیت نقش مکان در میزانسنهایی که آنتونیونی تعریف میکند، نمایان میشود. مثلا «تاماس» بازیگر نقش عکاس هروقت در خانهی خود بیحوصله است به خانهی دوستش «بیل» میرود تا روحیهی خود را باز یابد یا وقتی به پارک میرود حالت جستجوگر و حساس پیدا میکند. تلاش برای کشف حقیقت تنها رویهی داستان فیلم است ولی در عمق زندگی مدرن را به چالش میکشد و با استفاده از عناصر تعلیق و کشش انسان معاصر را که به ورطهی سرگشتگی افتاده به نقد میکند. در این شاهکار سینمایی واقعیت حالتی سیال دارد و هر آن که فکر میکنیم آن را در دست داریم، به ناگاه پوچ و بیمعنی میشود و از دستمان میگریزد...
آبان نود و هشت تاثیری عمیق بر زندگی من داشت.
Music (1): Johann Sebastian Bach / Sonata for flute & harpsichord in Eb, BWV 1031-Sicilienne
کجا میرفتم، اگر میتوانستم بروم؟ چه کسی بودم، اگر میتوانستم باشم؟...
From the publisher's feed