Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #365
    برنامه شماره ۳۶۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی(PDF) ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۷۲هم آگه و هم ناگه مهمان من آمد او
    دل گفت که کی آمد جان گفت مه مه رو
    او آمد در خانه ما جمله چو دیوانه
    اندر طلب آن مه رفته به میان کو
    او نعره زنان گشته از خانه که این جایم
    ما غافل از این نعره هم نعره زنان هر سو
    آن بلبل مست ما بر گلشن ما نالان
    چون فاخته ما پران فریادکنان کوکو
    در نیم شبی جسته جمعی که چه دزد آمد
    و آن دزد همی‌گوید دزد آمد و آن دزد او
    آمیخته شد بانگش با بانگ همه زان سان
    پیدا نشود بانگش در غلغله شان یک مو
    و هو معکم یعنی با توست در این جستن
    آنگه که تو می‌جویی هم در طلب او را جو
    نزدیکتر است از تو با تو چه روی بیرون
    چون برف گدازان شو خود را تو ز خود می‌شو
    از عشق زبان روید جان را مثل سوسن
    می‌دار زبان خامش از سوسن گیر این خومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۱۰۵۹در دباغی گر خلق پوشید مرد
    خواجگی خواجه را آن کم نکرد
    وقت دم آهنگر ار پوشید دلق
    احتشام او نشد کم پیش خلق
    پس لباس کبر بیرون کن ز تن
    مَلبس ذُل پوش در آموختن
    علم آموزی طریقش قولی است
    حِرفَت آموزی طریقش فعلی است
    فقر خواهی آن به صحبت قایمست
    نه زبانت کار می‌آید نه دست
    دانش آن را ستاند جان ز جان
    نه ز راه دفتر و نه از زبان
    در دل سالک اگر هست آن رموز
    رمزدانی نیست سالک را هنوز
    تا دلش را شرح آن سازد ضیا
    پس الَم نَشرَح بفرماید خدا
    که درون سینه شرحت داده‌ایم
    شرح اندر سینه‌ات بنهاده‌ایم
    تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
    مَحلَبی از دیگران چون حالبی؟
    چشمهٔ شیرست در تو بی‌کنار
    تو چرا می‌شیر جویی از تَغار؟
    منفذی داری به بحر ای آبگیر
    ننگ دار از آب جستن از غدیر
    که الَم نَشرَح نه شرحت هست باز؟
    چون شدی تو شرح‌جو و کدیه‌ساز؟
    در نگر در شرح دل در اندرون
    تا نیاید طعنهٔ لا تُبصِرُونمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۱۰۷۳یک سبد پر نان ترا برفرق سر
    تو همی خواهی لب نان در به در؟
    در سر خود پیچ هل خیره‌سری
    رو در دل زن چرا بر هر دری؟
    تا بزانویی میان آب‌جو
    غافل از خود زین و آن تو آب جو
    پیش آب و پس هم آب با مدد
    چشمها را پیش سَد و خَلف سد
    اسب زیر ران و فارس اسب جو
    چیست این؟ گفت اسب، لیکن اسب کو؟
    هی نه اسبست این به زیر تو پدید؟
    گفت آری لیک خود اسبی که دید؟
    مست آب و پیش روی اوست آن
    اندر آب و بی‌خبر ز آب روان
    چون گهر در بحر گوید بحر کو؟
    وآن خیال چون صدف دیوار او
    گفتن آن کو حجابش می‌شود
    ابر تاب آفتابش می‌شود
    بند چشم اوست هم چشم بدش
    عین رفع سد او گشته سدش
    بند گوش او شده هم هوش او
    هوش با حق دار ای مدهوش اومولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۴۱۷۵یا درین ره آیدم آن کام من
    یا چو باز آیم ز ره سوی وطن
    بوک موقوفست کامم بر سفر
    چون سفر کردم بیابم در حضر
    یار را چندین بجویم جد و چست
    که بدانم که نمی‌بایست جست
    آن معیت کی رود در گوش من
    تا نگردم گرد دوران زمن
    کی کنم من از معیت فهم راز
    جز که از بعد سفرهای دراز
    حق معیت گفت و دل را مهر کرد
    تا که عکس آید به گوش دل نه طرد
    چون سفرها کرد و داد راه داد
    بعد از آن مهر از دل او بر گشاد
    چون خطایین آن حساب با صفا
    گرددش روشن ز بعد دو خطا
    بعد از آن گوید اگر دانستمی
    این معیت را کی او را جستمی
    دانش آن بود موقوف سفر
    ناید آن دانش به تیزی فکر
    2 hr 49 min
  • Ganj e Hozour Program #364
    برنامه شماره ۳۶۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی(PDF) ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۵۸امروز چرخ را ز مه ما تحیریست
    خورشید را ز غیرت رویش تغیریست
    صبح وجود را بجز این آفتاب نیست
    بر ذره ذره وحدت حسنش مقرریست
    اما بدان سبب که به هر شام و هر صبوح
    اشکال نو نماید گویی که دیگریست
    اشکال نو به نو چو مناقض نمایدت
    اندر مناقضات خلافی مستریست
    در تو چو جنگ باشد گویی دو لشکر است
    در تو چو جنگ نبود دانی که لشکریست
    اندر خلیل لطف بد آتش نمود آب
    نمرود قهر بود بر او آب آذریست
    گرگی نمود یوسف در چشم حاسدان
    پنهان شد آنک خوب و شکرلب برادریست
    این دست خود همی‌برد از عشق روی او
    وان قصد جانش کرده که بس زشت و منکریست
    آن پرده از نمد نبود از حسد بود
    زان پرده دوست را منگر زشت منظریست
    دیویست نفس تو که حسد جزو وصف اوست
    تا کل او چگونه قبیحی و مقذریست
    آن مار زشت را تو کنون شیر می‌دهی
    نک اژدها شود که به طبع آدمی خوریست
    ای برق اژدهاکش از آسمان فضل
    برتاب و برکشش که از او روح مضطریست
    بی حرف شو چو دل اگرت صدر آرزوست
    کز گفت این زبانت چو خواهنده بر دریستمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۲۸زاغ در رز نعرهٔ زاغان زند
    بلبل از آواز خوش کی کم کند
    پس خریدارست هر یک را جدا
    اندرین بازار یفعل ما یشا
    نقل خارستان غذای آتش است
    بوی گل قوت دماغ سرخوش است
    گر پلیدی پیش ما رسوا بود
    خوک و سگ را شکر و حلوا بود
    گر پلیدان این پلیدیها کنند
    آبها بر پاک کردن می‌تنند
    گرچه ماران زهرافشان می‌کنند
    ورچه تلخان‌مان پریشان می‌کنند
    نحلها بر کو و کندو و شجر
    می‌نهند از شهد انبار شکر
    زهرها هرچند زهری می‌کنند
    زود تریاقاتشان بر می‌کنند
    این جهان جنگست کل چون بنگری
    ذره با ذره چو دین با کافری
    آن یکی ذره همی پرد به چپ
    وآن دگر سوی یمین اندر طلب
    ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون
    جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
    جنگ فعلی هست از جنگ نهان
    زین تخالف آن تخالف را بدان
    ذره‌ای کان محو شد در آفتاب
    جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
    چون ز ذره محو شد نفس و نفس
    جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس
    رفت از وی جنبش طبع و سکون
    از چه از انا الیه راجعون
    ما به بحر تو ز خود راجع شدیم
    وز رضاع اصل مسترضع شدیم
    در فروغ راه ای مانده ز غول
    لاف کم زن از اصول ای بی‌اصول
    جنگ ما و صلح ما در نور عین
    نیست از ما هست بین اصبعین
    جنگ طبعی جنگ فعلی جنگ قول
    در میان جزوها حربیست هول
    این جهان زن جنگ قایم می‌بود
    در عناصر در نگر تا حل شود
    چار عنصر چار استون قویست
    که بدیشان سقف دنیا مستویست
    هر ستونی اشکنندهٔ آن دگر
    استن آب اشکنندهٔ آن شرر
    پس بنای خلق بر اضداد بود
    لاجرم ما جنگییم از ضر و سود
    هست احوالم خلاف همدگر
    هر یکی با هم مخالف در اثر
    چونک هر دم راه خود را می‌زنم
    با دگر کس سازگاری چون کنم
    موج لشکرهای احوالم ببین
    هر یکی با دیگری در جنگ و کین
    می‌نگر در خود چنین جنگ گران
    پس چه مشغولی به جنگ دیگران
    یا مگر زین جنگ حقت وا خرد
    در جهان صلح یک رنگت برد
    آن جهان جز باقی و آباد نیست
    زانک آن ترکیب از اضداد نیست
    این تفانی از ضد آید ضد را
    چون نباشد ضد نبود جز بقا
    نفی ضد کرد از بهشت آن بی‌نظیر
    که نباشد شمس و ضدش زمهریر
    هست بی‌رنگی اصول رنگها
    صلحها باشد اصول جنگها
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۷۷۷
    دیده و دل هست بین اصبعین
    چون قلم در دست کاتب ای حسین
    اصبع لطفست و قهر و در میان
    کلک دل با قبض و بسطی زین بنان
    ای قلم بنگر گر اجلالیستی
    که میان اصبعین کیستی
    2 hr 33 min
  • Ganj e Hozour Program #251
    برنامه شماره ۲۵۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامه
    ۱۸۱۵ مولوی ، دیوان شمس، غزل شماره
    من خوشم از گفت خسان وز لب و لنج ترشان
    من بکشم دامن تو دامن من هم تو کشان
    جان من و جان تو را هر دو به هم دوخت قضا
    خوش خوش خوش خوشم پیش تو ای شاه خوشان
    زانک مرا داد لبش نیست لبی را اثرش
    ز آنچ چشیدم ز لبت هیچ لبی را مچشان
    آنک ترش روی بود دانک درم جوی بود
    از خم سرکه است همه با شکرانش منشان
    گفتم ای شاه علم من که میان عسلم
    از عسل من که چشد گفت لب خوش منشان
    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۹۸
    صومعهٔ عیسیست خوان اهل دل
    هان و هان ای مبتلا این در مهل
    جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
    از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
    بر در آن صومعهٔ عیسی صباح
    تا بدم اوشان رهاند از جناح
    او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
    چاشتگه بیرون شدی آن خوب‌کیش
    جوق جوقی مبتلا دیدی نزار
    شسته بر در در امید و انتظار
    گفتی ای اصحاب آفت از خدا
    حاجت این جملگانتان شد روا
    هین روان گردید بی رنج و عنا
    سوی غفاری و اکرام خدا
    جملگان چون اشتران بسته‌پای
    که گشایی زانوی ایشان برای
    خوش دوان و شادمانه سوی خان
    از دعای او شدندی پا دوان
    آزمودی تو بسی آفات خویش
    یافتی صحت ازین شاهان کیش
    چند آن لنگی تو رهوار شد
    چند جانت بی غم و آزار شد
    ای مغفل رشته‌ای بر پای بند
    تا ز خود هم گم نگردی ای لوند
    ناسپاسی و فراموشی تو
    یاد ناورد آن عسل‌نوشی تو
    لاجرم آن راه بر تو بسته شد
    چون دل اهل دل از تو خسته شد
    زودشان در یاب و استغفار کن
    همچو ابری گریه‌های زار کن
    تا گلستانشان سوی تو بشکفد
    میوه‌های پخته بر خود وا کفد
    هم بر آن در گرد کم از سگ مباش
    با سگ کهف ار شدستی خواجه‌تاش
    چون سگان هم مر سگان را ناصح‌اند
    که دل اندر خانهٔ اول ببند
    آن در اول که خوردی استخوان
    سخت گیر و حق گزار آن را ممان
    می‌گزندش تا ز ادب آنجا رود
    وز مقام اولین مفلح شود
    می‌گزندش کای سگ طاغی برو
    با ولی نعمتت یاغی مشو
    بر همان در همچو حلقه بسته باش
    پاسبان و چابک و برجسته باش
    صورت نقض وفای ما مباش
    بی‌وفایی را مکن بیهوده فاش
    مر سگان را چون وفا آمد شعار
    رو سگان را ننگ و بدنامی میار
    بی‌وفایی چون سگان را عار بود
    بی‌وفایی چون روا داری نمود
    حق تعالی فخر آورد از وفا
    گفت من اوفی بعهد غیرنا
    بی‌وفایی دان وفا با رد حق
    بر حقوق حق ندارد کس سبق
    حق مادر بعد از آن شد کان کریم
    کرد او را از جنین تو غریم
    صورتی کردت درون جسم او
    داد در حملش ورا آرام و خو
    همچو جزو متصل دید او ترا
    متصل را کرد تدبیرش جدا
    حق هزاران صنعت و فن ساختست
    تا که مادر بر تو مهر انداختست
    پس حق حق سابق از مادر بود
    هر که آن حق را نداند خر بود
    آنک مادر آفرید و ضرع و شیر
    با پدر کردش قرین آن خود مگیر
    ای خداوند ای قدیم احسان تو
    آنک دانم وانک نه هم آن تو
    تو بفرمودی که حق را یاد کن
    زانک حق من نمی‌گردد کهن
    یاد کن لطفی که کردم آن صبوح
    با شما از حفظ در کشتی نوح
    پیله بابایانتان را آن زمان
    دادم از طوفان و از موجش امان
    آب آتش خو زمین بگرفته بود
    موج او مر اوج که را می‌ربود
    حفظ کردم من نکردم ردتان
    در وجود جد جد جدتان
    چون شدی سر پشت پایت چون زنم
    کارگاه خویش ضایع چون کنم
    چون فدای بی‌وفایان می‌شوی
    از گمان بد بدان سو می‌روی
    من ز سهو و بی‌وفاییها بری
    سوی من آیی گمان بد بری
    این گمان بد بر آنجا بر که تو
    می‌شوی در پیش همچون خود دوتو
    بس گرفتی یار و همراهان زفت
    گر ترا پرسم که کو گویی که زفت
    یار نیکت رفت بر چرخ برین
    یار فسقت رفت در قعر زمین
    تو بماندی در میانه آنچنان
    بی‌مدد چون آتشی از کاروان
    دامن او گیر ای یار دلیر
    کو منزه باشد از بالا و زیر
    نه چو عیسی سوی گردون بر شود
    نه چو قارون در زمین اندر رود
    با تو باشد در مکان و بی‌مکان
    چون بمانی از سرا و از دکان
    او بر آرد از کدورتها صفا
    مر جفاهای ترا گیرد وفا
    چون جفا آری فرستد گوشمال
    تا ز نقصان وا روی سوی کمال
    چون تو وردی ترک کردی در روش
    بر تو قبضی آید از رنج و تبش
    آن ادب کردن بود یعنی مکن
    هیچ تحویلی از آن عهد کهن
    پیش از آن کین قبض زنجیری شود
    این که دلگیریست پاگیری شود
    رنج معقولت شود محسوس و فاش
    تا نگیری این اشارت را بلاش
    در معاصی قبضها دلگیر شد
    قبضها بعد از اجل زنجیر شد
    نعط من اعرض هنا عن ذکرنا
    عیشة ضنک و نجزی بالعمی
    دزد چون مال کسان را می‌برد
    قبض و دلتنگی دلش را می‌خلد
    او همی‌گوید عجب این قبض چیست
    قبض آن مظلوم کز شرت گریست
    چون بدین قبض التفاتی کم کند
    باد اصرار آتشش را دم کند
    قبض دل قبض عوان شد لاجرم
    گشت محسوس آن معانی زد علم
    غصه‌ها زندان شدست و چارمیخ
    غصه بیخست و بروید شاخ بیخ
    بیخ پنهان بود هم شد آشکار
    قبض و بسط اندرون بیخی شمار
    چونک بیخ بد بود زودش بزن
    تا نروید زشت‌خاری در چمن
    قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
    زانک سرها جمله می‌روید ز بن
    بسط دیدی بسط خود را آب ده
    چون بر آید میوه با اصحاب ده
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #013
    برنامه شماره ۱۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهعطار، دیوان اشعار، غزلیات، شماره ۵۲عزم آن دارم که امشب نیم مستپای کوبان کوزهٔ دردی به دستسر به بازار قلندر در نهمپس به یک ساعت ببازم هرچه هستتا کی از تزویر باشم خودنمایتا کی از پندار باشم خودپرستپردهٔ پندار می‌باید دریدتوبهٔ زهاد می‌باید شکستوقت آن آمد که دستی بر زنمچند خواهم بودن آخر پای‌بستساقیا در ده شرابی دلگشایهین که دل برخاست غم در سر نشستتو بگردان دور تا ما مردواردور گردون زیر پای آریم پستمشتری را خرقه از سر برکشیمزهره را تا حشر گردانیم مستپس چو عطار از جهت بیرون شویمبی جهت در رقص آییم از الست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #021
    برنامه شماره ۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۸۶۲هله هشدار که با بی‌خبران نستیزیپیش مستان چنان رطل گران نستیزیگر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانیچون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزیگر نخواهی که تو را گرگ هوا بردردچون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزیعجمی وار نگویی تو شهان را که کییدچون نمایند تو را نقش و نشان نستیزیاز میان دل و جان تو چو سر برکردندجان به شکرانه نهی تو به میان نستیزیچو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتیظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزیدر گمانی ز معاد خود و از مبدا خودشودت عین چو با اهل عیان نستیزیدر تجلی بنماید دو جهان چون ذراتگر شوی ذره و چون کوه گران نستیزیز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خودچو زمان برگذری و چو مکان نستیزیمثل چرخ تو در گردش و در کار آییگر چو دولاب تو با آب روان نستیزیچون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاهالله الله که تو با شاه جهان نستیزیهم به بغداد رسی روی خلیفه بینیگر کنی عزم سفر در همدان نستیزیحیله و زوبعی و شیوه و روبه بازیراست آید چو تو با شیر ژیان نستیزیهمچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگرهمه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #069
    برنامه شماره ۶۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۷۸۶دزدیده چون جان می روی اندر میان جان منسرو خرامان منی ای رونق بستان منچون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرووز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان منهفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرمچون دلبرانه بنگری در جان سرگردان منتا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرمای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان منبی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مراسرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان مناز لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدمای هست تو پنهان شده در هستی پنهان منگل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست توای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان منیک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشیپیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان منای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌هاای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن منمنزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نیاندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان منمر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابددر آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان منای بوی تو در آه من وی آه تو همراه منبر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران منجانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدابی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان منای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین منای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #070
    برنامه شماره ۷۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۹۵۷هست عاقل هر زمانی در غم پیدا شدنهست عاشق هر زمانی بیخود و شیدا شدنعاقلان از غرقه گشتن بر گریز و بر حذرعاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدنعاقلان را راحت از راحت رسانیدن بودعاشقان را ننگ باشد بند راحت‌ها شدنعاشق اندر حلقه باشد از همه تن‌ها چنانکزیت را و آب را در یک محل تنها شدنو آنک باشد در نصیحت دادن عشاق عشقنیست او را حاصلی جز سخره سودا شدنعشق بوی مشک دارد زان سبب رسوا بودمشک را کی چاره باشد از چنین رسوا شدنعشق باشد چون درخت و عاشقان سایه درختسایه گر چه دور افتد بایدش آن جا شدنبر مقام عقل باید پیر گشتن طفل رادر مقام عشق بینی پیر را برنا شدنشمس تبریزی به عشقت هر کی او پستی گزیدهمچو عشق تو بود در رفعت و بالا شدن
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #74
    برنامه شماره ۷۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهحافظ، دیوان غزلیات، شماره ۳۴۶من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنممحتسب داند که من این کارها کمتر کنممن که عیب توبه کاران کرده باشم بارهاتوبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنمعشق دردانه‌ست و من غواص و دریا میکدهسر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنملاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسقداوری دارم بسی یا رب که را داور کنمبازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب منتا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنممن که از یاقوت و لعل اشک دارم گنج‌هاکی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنمچون صبا مجموعه گل را به آب لطف شستکجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنمعهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبارعهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنممن که دارم در گدایی گنج سلطانی به دستکی طمع در گردش گردون دون پرور کنمگر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتمگر به آب چشمه خورشید دامن تر کنمعاشقان را گر در آتش می‌پسندد لطف دوستتنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنمدوش لعلش عشوه‌ای می‌داد حافظ را ولیمن نه آنم کز وی این افسانه‌ها باور کنم
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners