Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #89
    برنامه شماره ۸۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۵۹۰چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترماز معانی در معانی تا روم من خوشترمدر معانی گم شدستم همچنین شیرینتر استسوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرمدر معانی می گدازم تا شوم همرنگ اوزانک معنی همچو آب و من در او چون شکرمدل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویشمن از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرممی خرامم من به باغ از باغ با روحانیانچون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرمکشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنمخویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرمور من از سختی دل در کار خود سستی کنمزود از دریا برآید شعله‌های آذرمهمچو زر خندان خوشم اندر میان آتششزانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرممن ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطشتا چه افتد ای برادر از خط او بر سرممن ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفاتهر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرمچون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطفسوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #071
    برنامه شماره ۷۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۲۹۸زهی بزم خداوندی زهی می‌های شاهانهزهی یغما که می‌آرد شه قفجاق ترکانهدلم آهن همی‌خاید از آن لعلین لبی که اوکنار لطف بگشاید میان حلقه مستانههر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی‌چونکجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانهچو او طره برافشاند سوی عاشق همی‌داندکه از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانهبه عشق طره‌های او که جعد و شاخ شاخ آمددل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانهچه برهم گشته‌اند این دم حریفان دل از مستیبرای جانت ای مه رو سری درکن در این خانهاگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادیوگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانهخداوندا در این بیشه چه گم گشته‌ست اندیشهتنی تن کجا ماند میان جان و جانانهبیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانیکه از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #73
    برنامه شماره ۷۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۶۶۰چرا ز اندیشه ای بیچاره گشتیفرورفتی به خود غمخواره گشتیتو را من پاره پاره جمع کردمچرا از وسوسه صدپاره گشتیز دارالملک عشقم رخت بردیدر این غربت چنین آواره گشتیزمین را بهر تو گهواره کردمفسرده تخته گهواره گشتیروان کردم ز سنگت آب حیوانبه سوی خشک رفتی خاره گشتیتویی فرزند جان کار تو عشق استچرا رفتی تو و هرکاره گشتیاز آن خانه که تو صد زخم خوردیبه گرد آن در و درساره گشتیدر آن خانه که صد حلوا چشیدینگشتی مطمئن اماره گشتیخمش کن گفت هشیاریت آردنه مست غمزه خماره گشتی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #77
    برنامه شماره ۷۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۶۴۹وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویمبند را برگسلیم از همه بیگانه شویمجان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیمخانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویمتا نجوشیم از این خنب جهان برناییمکی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویمسخن راست تو از مردم دیوانه شنوتا نمیریم مپندار که مردانه شویمدر سر زلف سعادت که شکن در شکن استواجب آید که نگونتر ز سر شانه شویمبال و پر باز گشاییم به بستان چو درختگر در این راه فنا ریخته چون دانه شویمگر چه سنگیم پی مهر تو چون موم شویمگر چه شمعیم پی نور تو پروانه شویمگر چه شاهیم برای تو چو رخ راست رویمتا بر این نطع ز فرزین تو فرزانه شویمدر رخ آینه عشق ز خود دم نزنیممحرم گنج تو گردیم چو پروانه شویمما چو افسانه دل بی‌سر و بی‌پایانیمتا مقیم دل عشاق چو افسانه شویمگر مریدی کند او ما به مرادی برسیمور کلیدی کند او ما همه دندانه شویممصطفی در دل ما گر ره و مسند نکندشاید ار ناله کنیم استن حنانه شویمنی خمش کن که خموشانه بباید دادنپاسبان را چو به شب ما سوی کاشانه شویممولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۲۶۳۳از قضا موشی و چغزی با وفابر لب جو گشته بودند آشناهر دو تن مربوط میقاتی شدندهر صباحی گوشه‌ای می‌آمدندنرد دل با هم‌دگر می‌باختنداز وساوس سینه می‌پرداختندهر دو را دل از تلاقی متسعهم‌دگر را قصه‌خوان و مستمعرازگویان با زبان و بی‌زبانالجماعه رحمه را تاویل دانآن اشر چون جفت آن شاد آمدیپنج ساله قصه‌اش یاد آمدیجوش نطق از دل نشان دوستیستبستگی نطق از بی‌الفتیستدل که دلبر دید کی ماند ترشبلبلی گل دید کی ماند خمشماهی بریان ز آسیب خضرزنده شد در بحر گشت او مستقریار را با یار چون بنشسته شدصد هزاران لوح سر دانسته شدلوح محفوظ است پیشانی یارراز کونینش نماید آشکارهادی راهست یار اندر قدوممصطفی زین گفت اصحابی نجومنجم اندر ریگ و دریا رهنماستچشم اندر نجم نه کو مقتداستچشم را با روی او می‌دار جفتگرد منگیزان ز راه بحث و گفتزانک گردد نجم پنهان زان غبارچشم بهتر از زبان با عثارتا بگوید او که وحیستش شعارکان نشاند گرد و ننگیزد غبارچون شد آدم مظهر وحی و ودادناطقهٔ او علم الاسما گشادنام هر چیزی چنانک هست آناز صحیفهٔ دل روی گشتش زبانفاش می‌گفتی زبان از ریتشجمله را خاصیت و ماهیتشآنچنان نامی که اشیا را سزدنه چنانک حیز را خواند اسدنوح نهصد سال در راه سویبود هر روزیش تذکیر نویلعل او گویا ز یاقوت القلوبنه رساله خوانده نه قوت القلوبوعظ را ناموخته هیچ از شروحبلک ینبوع کشوف و شرح روحزان میی کان می چو نوشیده شودآب نطق از گنگ جوشیده شودطفل نوزاده شود حبر فصیححکمت بالغ بخواند چون مسیحاز کهی که یافت زان می خوش‌لبیصد غزل آموخت داود نبیجمله مرغان ترک کرده چیک چیکهم‌زبان و یار داود ملیکچه عجب که مرغ گردد مست اوهم شنود آهن ندای دست اوصرصری بر عاد قتالی شدهمر سلیمان را چو حمالی شدهصرصری می‌برد بر سر تخت شاههر صباح و هر مسا یک ماهه راههم شده حمال و هم جاسوس اوگفت غایب را کنان محسوس اوباد دم که گفت غایب یافتیسوی گوش آن ملک بشتافتیکه فلانی این چنین گفت این زمانای سلیمان مه صاحب‌قران
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #78
    برنامه شماره ۷۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۱۰بازآمد آن مهی که ندیدش فلک به خوابآورد آتشی که نمیرد به هیچ آببنگر به خانه تن و بنگر به جان مناز جام عشق او شده این مست و آن خرابمیر شرابخانه چو شد با دلم حریفخونم شراب گشت ز عشق و دلم کبابچون دیده پر شود ز خیالش ندا رسداحسنت ای پیاله و شاباش ای شرابدریای عشق را دل من دید ناگهاناز من بجست در وی و گفتا مرا بیابخورشیدروی مفخر تبریز شمس دیناندر پیش دوان شده دل‌های چون سحابمولوی، مثنوی، دفتر چهارم، سطر ۲۵۷آن یکی افتاد بیهوش و خمیدچونک در بازار عطاران رسیدبوی عطرش زد ز عطاران رادتا بگردیدش سر و بر جا فتادهم‌چو مردار اوفتاد او بی‌خبرنیم روز اندر میان ره‌گذرجمع آمد خلق بر وی آن زمانجملگان لاحول‌گو درمان کنانآن یکی کف بر دل او می براندوز گلاب آن دیگری بر وی فشانداو نمی‌دانست کاندر مرتعهاز گلاب آمد ورا آن واقعهآن یکی دستش همی‌مالید و سروآن دگر کهگل همی آورد ترآن بخور عود و شکر زد به هموآن دگر از پوششش می‌کرد کموآن دگر نبضش که تا چون می‌جهدوان دگر بوی از دهانش می‌ستدتا که می خوردست و یا بنگ و حشیشخلق درماندند اندر بیهشیشپس خبر بردند خویشان را شتابکه فلان افتاده است آن‌جا خرابکس نمی‌داند که چون مصروع گشتیا چه شد کور افتاد از بام طشتیک برادر داشت آن دباغ زفتگربز و دانا بیامد زود تفتاندکی سرگین سگ در آستینخلق را بشکافت و آمد با حنینگفت من رنجش همی دانم ز چیستچون سبب دانی دوا کردن جلیستچون سبب معلوم نبود مشکلستداروی رنج و در آن صد محملستچون بدانستی سبب را سهل شددانش اسباب دفع جهل شدگفت با خود هستش اندر مغز و رگتوی بر تو بوی آن سرگین سگتا میان اندر حدث او تا به شبغرق دباغیست او روزی‌طلبپس چنین گفتست جالینوس مهآنچ عادت داشت بیمار آنش دهکز خلاف عادتست آن رنج اوپس دوای رنجش از معتاد جوچون جعل گشتست از سرگین‌کشیاز گلاب آید جعل را بیهشیهم از آن سرگین سگ داروی اوستکه بدان او را همی معتاد و خوستالخبیثات الخبیثین را بخوانرو و پشت این سخن را باز دانناصحان او را به عنبر یا گلابمی دوا سازند بهر فتح بابمر خبیثان را نسازد طیباتدرخور و لایق نباشد ای ثقاتچون ز عطر وحی کر گشتند و گمبد فغانشان که تطیرنا بکمرنج و بیماریست ما را این مقالنیست نیکو وعظتان ما را به فالگر بیاغازید نصحی آشکارما کنیم آن دم شما را سنگسارما بلغو و لهو فربه گشته‌ایمدر نصیحت خویش را نسرشته‌ایمهست قوت ما دروغ و لاف و لاغشورش معده‌ست ما را زین بلاغرنج را صدتو و افزون می‌کنیدعقل را دارو به افیون می‌کنید
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #363
    برنامه شماره ۳۶۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازی(PDF) ،تمامی اشعار این برنامه مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۷۲۳جان بسی کندی و اندر پرده‌ای
    زانک مردن اصل بد ناورده‌ای
    تا نمیری نیست جان کندن تمام
    بی‌کمال نردبان نایی به بام
    چون ز صد پایه دو پایه کم بود
    بام را کوشنده نامحرم بود
    چون رسن یک گز ز صد گز کم بود
    آب اندر دلو از چه کی رود
    غرق این کشتی نیابی ای امیر
    تا بننهی اندرو من الاخیر
    من آخر اصل دان کو طارقست
    کشتی وسواس و غی را غارقست
    آفتاب گنبد ازرق شود
    کشتی هش چونک مستغرق شود
    چون نمردی گشت جان کندن دراز
    مات شو در صبح ای شمع طراز
    تا نگشتند اختران ما نهان
    دانک پنهانست خورشید جهان
    گرز بر خود زن منی در هم شکن
    زانک پنبهٔ گوش آمد چشم تن
    گرز بر خود می‌زنی خود ای دنی
    عکس تست اندر فعالم این منی
    عکس خود در صورت من دیده‌ای
    در قتال خویش بر جوشیده‌ای
    هم‌چو آن شیری که در چه شد فرو
    عکس خود را خصم خود پنداشت او
    نفی ضد هست باشد بی‌شکی
    تا ز ضد ضد را بدانی اندکی
    این زمان جز نفی ضد اعلام نیست
    اندرین نشات دمی بی‌دام نیست
    بی‌حجابت باید آن ای ذو لباب
    مرگ را بگزین و بر دران حجاب
    نه چنان مرگی که در گوری روی
    مرگ تبدیلی که در نوری روی
    مرد بالغ گشت آن بچگی بمرد
    رومیی شد صبغت زنگی سترد
    خاک زر شد هیات خاکی نماند
    غم فرج شد خار غمناکی نماند
    مصطفی زین گفت کای اسرارجو
    مرده را خواهی که بینی زنده تو
    می‌رود چون زندگان بر خاکدان
    مرده و جانش شده بر آسمان
    جانش را این دم به بالا مسکنیست
    گر بمیرد روح او را نقل نیست
    زانک پیش از مرگ او کردست نقل
    این بمردن فهم آید نه به عقل
    نقل باشد نه چو نقل جان عام
    هم‌چو نقلی از مقامی تا مقام
    هرکه خواهد که ببیند بر زمین
    مرده‌ای را می‌رود ظاهر چنین
    مر ابوبکر تقی را گو ببین
    شد ز صدیقی امیرالمحشرین
    اندرین نشات نگر صدیق را
    تا به حشر افزون کنی تصدیق را
    پس محمد صد قیامت بود نقد
    زانک حل شد در فنای حل و عقد
    زادهٔ ثانیست احمد در جهان
    صد قیامت بود او اندر عیان
    زو قیامت را همی‌پرسیده‌اند
    ای قیامت تا قیامت راه چند
    با زبان حال می‌گفتی بسی
    که ز محشر حشر را پرسید کسی
    بهر این گفت آن رسول خوش‌پیام
    رمز موتوا قبل موت یا کرام
    هم‌چنانک مرده‌ام من قبل موت
    زان طرف آورده‌ام این صیت و صوت
    پس قیامت شو قیامت را ببین
    دیدن هر چیز را شرطست این
    تا نگردی او ندانی‌اش تمام
    خواه آن انوار باشد یا ظلام
    عقل گردی عقل را دانی کمال
    عشق گردی عشق را دانی ذبال
    گفتمی برهان این دعوی مبین
    گر بدی ادراک اندر خورد این
    هست انجیر این طرف بسیار و خوار
    گر رسد مرغی قنق انجیرخوار
    در همه عالم اگر مرد و زنند
    دم به دم در نزع و اندر مردنند
    آن سخنشان را وصیتها شمر
    که پدر گوید در آن دم با پسر
    تا بروید عبرت و رحمت بدین
    تا ببرد بیخ بغض و رشک و کین
    تو بدان نیت نگر در اقربا
    تا ز نزع او بسوزد دل ترا
    کل آت آت آن را نقد دان
    دوست را در نزع و اندر فقد دان
    وز غرضها زین نظر گردد حجاب
    این غرضها را برون افکن ز جیب
    ور نیاری خشک بر عجزی مه‌ایست
    دانک با عاجز گزیده معجزیست
    عجز زنجیریست زنجیرت نهاد
    چشم در زنجیرنه باید گشاد
    پس تضرع کن کای هادی زیست
    باز بودم بسته گشتم این ز چیست
    سخت‌تر افشرده‌ام در شر قدم
    که لفی خسرم ز قهرت دم به دم
    از نصیحتهای تو کر بوده‌ام
    بت‌شکن دعوی و بت‌گر بوده‌ام
    یاد صنعت فرض‌تر یا یاد مرگ
    مرگ مانند خزان تو اصل برگ
    سالها این مرگ طبلک می‌زند
    گوش تو بیگاه جنبش می‌کند
    گوید اندر نزع از جان آه مرگ
    این زمان کردت ز خود آگاه مرگ
    این گلوی مرگ از نعره گرفت
    طبل او بشکافت از ضرب شگفت
    در دقایق خویش را در بافتی
    رمز مردن این زمان در یافتی
    2 hr 43 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners