Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #439
    برنامه شماره ۴۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۴۷خرامان می روی در دل چراغ افروز جان و تنزهی چشم و چراغ دل زهی چشمم به تو روشنزهی دریای پرگوهر زهی افلاک پراخترزهی صحرای پرعبهر زهی بستان پرسوسنز تو اجسام را چستی ز تو ارواح را مستیایا پر کرده گوهرها جهان خاک را دامنچه می گویم من ای دلبر نظیر تو دو سه ابترچه تشبیهت کنم دیگر؟ چه دارم من؟ چه دانم من؟بگو این چشم حیران را چو دیدی لطف جانان راچه خواهی دید خلقان را؟ چه گردی گرد آهرمن؟شکار شیر بگذاری شکار خوک برداریزهی تدبیر و هشیاری زهی بیگار و جان کندنمرا باری عنایاتش خطابات و مراعاتششعاعات و ملاقاتش یکی طوقی است در گردنحلاوت‌های آن مفضل قرار و صبر برد از دلکه دیدم غیر او تا من سکون یابم در این مسکنبه غیر آن جلال و عز که او دیگر نشد هرگزهمه درمانده و عاجز ز خاص و عام و مرد و زنمنم از عشق افروزان مثال آتش از هیزمز غیر عشق بیگانه مثال آب با روغنبسوزان هر چه من دارم به غیر دل که اندر دلبه هر ساعت همی‌سازی ز کرّ و فّر خود گلشنغلام زنگی شب را تو کردی ساقی خلقانغلام روز رومی را بدادی دار و گیر و فنوانگه این دو لالا را رقیب مرد و زن کردیکه تا چون دانه شان از که گزینی اندر این خرمنهمه صاحب دلان گندم که بامغزند و بالذتهمه جسمانیان چون کَهْ که بی‌مغزند در مِطحندرخت سبز صاحب دل میان باغ دین خنداندرخت خشک بی‌معنی چه باشد؟ هیزم گُلخَنخیالت می رود در دل چو عیسی بهر جان بخشیچنانک وحی ربانی به موسی جانب اَیْمَنخیالت را نشانی‌ها زر و گوهرفشانی‌هاکز او خندان شود دندان کز او گویا شود الکندو غماز دگر دارم یکی عشق و دگر مستیحریفان را نمی‌گویم یکی از دیگری احسنز تو ای دیده و دینم هزاران لطف می بینمولیکن خاطر عاشق بداندیش آمد و بدظنز چشم روز می ترسم که چشمش سحرها داردز زلف شام می ترسم که شب فتنه است و آبستنمرا گوید چه می ترسی که کوبد مر تو را محنتکه سرمه نور دیده شد چو شد ساییده در هاون »همه خوف از وجود آید بر او کم لرز و کم می زنهمه ترس از شکست آید شکسته شو ببین مأمنز ارکان من بدزدیدم زر و در کیسه پیچیدمز ترس بازدادن من چو دزدانم در این مکمنسبوس ار چه که پنهان شد میان آرد چون دزدانکشاند شحنه دادش ز هر گوشه به پرویزنچو هیزم بی‌خبر بودی ز عشق آتش به تو درزدبجه چون برق از این آتش برآ چون دود از این روزنچه خنجر می کشی این جا؟! تو گردن پیش خنجر نهکه تا زفتی نگنجی تو درون چشمه سوزندر جنت چو تنگ آمد مثال چشمه سوزناگر خواهی چو پشمی شو لِتَغْزِلْ ذاکَ تَغْزیلاًبود کان غزل در سوزن نگنجد، کاین دمت غزل استکه می ریسی ز پنبه تن که بافی حُلّه اَدْکَنلباس حله ادکن ز غَزْل پنبگی نایدمگر این پنبه ابریشم شود ز اکسیر آن مخزنچو ابریشم شوی آید و ریشم تاب وحی اوتو را گوید: « بریس اکنون » بدم پیغام مستحسنچه باشد وحی در تازی؟ به گوش اندر سخن گفتندهل می نشنود گوشت به جهد و جد نوبت زنگران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبهچنانک گفت: « وَ اسْتَغْشَوا » بپیچی سر به پیراهنگران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمدکه می گوید تو را هر یک: « الا یا عِلْجُ لا تَأمَنْ »سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک: « الا یا لَیْثُ لا تَحْزَنْ »بهاری باش تا خوبان به بستان در تو آویزندکه بگریزند این خوبان ز شکل بارد بهمنبهار ار نیستی اکنون چو تابستان در آتش روکه بی‌آن حسن و بی‌آن عشق باشد مرد مستهجناگر خواهی که هر جزوت شود گویا و شاعر روخمش کن سوی این منطق به نظم و نثر لاتَرْکَنْکه برکنده شوی از فکر چون در گفت می آییمکن از فکر دل خود را از این گفت زبان برکنقضا خنبک زند گوید که: « مردان عهدها کردندشکستم عهدهاشان را » هلا می کوش ما اَمْکَنستیزه می کنی با خود کز این پس من چنین باشمز استیزه چه بربندی؟ قضا را بنگر ای کودننکاحی می کند با دل به هر دم صورت غیبینزاید گر چه جمع آیند صد عنّین و اسْتَروَنصور را دل شده جاذب چو عنّین شهوت کاذبز خوبان نیست عنّین را بجز بخشیدن وجْگَنبیا ای شمس تبریزی که سلطانی و خون ریزیقضا را گو که « از بالا جهان را در بلا مفکن »
    3 hr 14 min
  • Ganj e Hozour Program #172
    برنامه شماره ۱۷۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۳۸۷هین خیره خیره می نگر اندر رخ صفراییمهر کس که او مکی بود داند که من بطحاییمزان لاله روی دلستان روید ز رویم زعفرانهر لحظه زان شادی فزا بیش است کارافزاییممانند برف آمد دلم هر لحظه می کاهد دلمآن جا همی‌خواهد دلم زیرا که من آن جاییمهر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویشترخواهی بیا در من نگر کز شید جان شیداییمآن برف گوید دم به دم بگدازم و سیلی شومغلطان سوی دریا روم من بحری و دریاییمتنها شدم راکد شدم بفسردم و جامد شدمتا زیر دندان بلا چون برف و یخ می خاییمچون آب باش و بی‌گره از زخم دندان‌ها بجهمن تا گره دارم یقین می کوبی و می ساییمبرف آب را بگذار هین فقاع‌های خاص بینمی جوشد و بر می جهد که تیزم و غوغاییمهر لحظه بخروشانترم برجسته و جوشانترمچون عقل بی‌پر می پرم زیرا چو جان بالاییمبسیار گفتم ای پدر دانم که دانی این قدرکه چون نیم بی‌پا و سر در پنجه آن ناییمگر تو ملولستی ز من بنگر در آن شاه زمنتا گرم و شیرینت کند آن دلبر حلواییمای بی‌نوایان را نوا جان ملولان را دواپران کننده جان که من از قافم و عنقاییممن بس کنم بس از حنین او بس نخواهد کرد از اینمن طوطیم عشقش شکر هست از شکر گویاییم
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #176
    برنامه شماره ۱۷۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۴۰۴هله ای آنک بخوردی سحری باده که نوشتهله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشتمی روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخرکه به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشتچو از این هوش برستی به مساقات و به مستیدهدت صد هش دیگر کرم باده فروشتچو در اسرار درآیی کندت روح سقاییبه فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشتبستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفرکندت خواجه معنی برهاند ز نقوشتدهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحتبه از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشتتو اگرهای نگویی و اگر هوی نگوییهمه اموات و جمادات بجوشند ز جوشتچو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجیهوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشتتو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادیبرهانید به آخر کرم مظلمه پوشتهمه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کنبه خموشیت میسر شود این صید وحوشتتو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندیکشش و جذب ندیمان نگذارند خموشتمولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۲۰۲۰گفت معشوقی به عاشق ز امتحاندر صبوحی کای فلان ابن الفلانمر مرا تو دوست‌تر داری عجبیا که خود را راست گو یا ذا الکربگفت من در تو چنان فانی شدمکه پرم از تتو ز ساران تا قدمبر من از هستی من جز نام نیستدر وجودم جز تو ای خوش‌کام نیستزان سبب فانی شدم من این چنینهم‌چو سرکه در تو بحر انگبینهم‌چو سنگی کو شود کل لعل نابپر شود او از صفات آفتابوصف آن سنگی نماند اندروپر شود از وصف خور او پشت و روبعد از آن گر دوست دارد خویش رادوستی خور بود آن ای فتاور که خود را دوست دارد ای بجاندوستی خویش باشد بی‌گمانخواه خود را دوست دارد لعل نابخواه تا او دوست دارد آفتاباندرین دو دوستی خود فرق نیستهر دو جانب جز ضیای شرق نیستتا نشد او لعل خود را دشمنستزانک یک من نیست آنجا دو منستزانک ظلمانیست سنگ و روزکورهست ظلمانی حقیقت ضد نورخویشتن را دوست دارد کافرستزانک او مناع شمس اکبرستپس نشاید که بگوید سنگ انااو همه تاریکیست و در فناگفت فرعونی انا الحق گشت پستگفت منصوری اناالحق و برستآن انا را لعنة الله در عقبوین انا را رحمةالله ای محبزانک او سنگ سیه بد این عقیقآن عدوی نور بود و این عشیقاین انا هو بود در سر ای فضولز اتحاد نور نه از رای حلولجهد کن تا سنگیت کمتر شودتا به لعلی سنگ تو انور شودصبر کن اندر جهاد و در عنادم به دم می‌بین بقا اندر فناوصف سنگی هر زمان کم می‌شودوصف لعلی در تو محکم می‌شودوصف هستی می‌رود از پیکرتوصف مستی می‌فزاید در سرتسمع شو یکبارگی تو گوش‌وارتا ز حلقهٔ لعل یابی گوشوارهم‌چو چه کن خاک می‌کن گر کسیزین تن خاکی که در آبی رسیگر رسد جذبهٔ خدا آب معینچاه ناکنده بجوشد از زمینکار می‌کن تو بگوش آن مباشاندک اندک خاک چه را می‌تراشهر که رنجی دید گنجی شد پدیدهر که جدی کرد در جدی رسیدگفت پیغمبر رکوعست و سجودبر در حق کوفتن حلقهٔ وجودحلقهٔ آن در هر آنکو می‌زندبهر او دولت سری بیرون کند
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #179
    برنامه شماره ۱۷۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۱۴۸جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای توآینه بین به خود نگر کیست دگر ورای توبوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خودهم تو ببین جمال خود هم تو بگو ثنای تونیست مجاز راز تو نیست گزاف ناز توراز برای گوش تو ناز تو هم برای توخیز ز پیشم ای خرد تا برهم ز نیک و بدخیز دلا تو نیز هم تا نکنم سزای توهم پدری و هم پسر هم تو نیی و هم شکرکیست کسی بگو دگر کیست کسی به جای توبسته لب تو برگشا چیست عقیق بی‌بهاکان عقیق هم تویی من چه دهم بهای توسایه توست ای پسر هر چه برست ای پسرسایه فکند ای پسر در دو جهان همای تومولوی، مثنوی، دفتر پنجم، سطر ۳۱۹۳هست تعلیم خسان ای چشم‌شوخهم‌چو نقش خرد کردن بر کلوخخویش را تعلیم کن عشق و نظرکه آن بود چون نقش فی جرم الحجرنفس تو با تست شاگرد وفاغیر فانی شد کجا جویی کجاتا کنی مر غیر را حبر و سنیخویش را بدخو و خالی می‌کنیمتصل چون شد دلت با آن عدنهین بگو مهراس از خالی شدنامر قل زین آمدش کای راستینکم نخواهد شد بگو دریاست اینانصتوا یعنی که آبت را بلاغهین تلف کم کن که لب‌خشکست باغ
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #170
    برنامه شماره ۱۷۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۶۵۵
    تو نقشی نقش بندان را چه دانی
    تو شکلی پیکری جان را چه دانی
    تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را
    رموز سر پنهان را چه دانی
    هنوز از کات کفرت خود خبر نیست
    حقایق‌های ایمان را چه دانی
    هنوزت خار در پای است بنشین
    تو سرسبزی بستان را چه دانی
    تو نامی کرده‌ای این را و آن را
    از این نگذشته‌ای آن را چه دانی
    چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را
    تو صورت‌های ایشان را چه دانی
    زنخ کم زن که اندر چاه نفسی
    تو آن چاه زنخدان را چه دانی
    درخت سبز داند قدر باران
    تو خشکی قدر باران را چه دانی
    سیه کاری مکن با باز چون زاغ
    تو باز چتر سلطان را چه دانی
    سلیمانی نکردی در ره عشق
    زبان جمله مرغان را چه دانی
    نگهبانی است حاضر بر تو سبحان
    تو حیوانی نگهبان را چه دانی
    تو را در چرخ آورده‌ست ماهی
    تو ماه چرخ گردان را چه دانی
    تجلی کرد این دم شمس تبریز
    تو دیوی نور رحمان را چه دانی
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners