
Sign up to save your podcasts
Or


شصتمین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که در نوامبر امسال برگزار خواهد شد، یکی از موضوعهای پُربسامد رسانههای ایرانی در درون و بیرون کشور است. بسیاری از ایرانیان چشم به راه آن انتخابات اند، زیرا گمان میکنند نتیجۀ انتخابات اثری در سرنوشت کشورشان خواهد داشت. اما به نظر میرسد رهبری جمهوری اسلامی چنین اعتقادی ندارد و گویا برایش فرقی نمیکند رئیس جمهور امریکا از حزب دموکرات باشد یا از حزب جمهوریخواه. زیرا، چنان که بارها از زبان علی خامنهای شنیدهایم، جمهوری اسلامی با کلیتِ نظام حاکم بر ایالات متحد آمریکا دشمن است.
اما نتیجۀ انتخابات ریاست جمهوری در آمریکا برای بسیاری از کشورهای جهان دارای اهمیت است. برای مثال، در اروپا کشوری نمیتوان یافت که رهبرانش به نتیجۀ انتخابات آمریکا بیاعتنا باشند. جریانهای سیاسی در کشورهای اروپایی متناسب با پروژۀ سیاسی که برای کشور خود یا برای اتحادیۀ اروپا دارند، گفتمانهای انتخاباتی دو نامزد اصلیِ انتخابات آمریکا را به دقت میسنجند و سرانجام به سود این یا آن نامزد موضعگیری میکنند.
برای مثال، در انتخابات پیشین ریاست جمهوری در آمریکا، راست افراطی فرانسه بیهیچ تردیدی از دونالد ترامپ پشتیبانی کرد. اما اکنون، دوماه مانده به انتخابات آمریکا، هنوز جریانی در فرانسه به حمایت آشکار از دونالد ترامپ برنخاسته است. در یک ماه گذشته «نیکُلا کُنکِر»، آمریکایی فرانسویتبار و یکی از نمایندگانِ خارج از کشور جمهوریخواهان آمریکا، در رسانههای فرانسوی کوشید اهمیتِ پیروزی ترامپ را برای کشور فرانسه توضیح دهد، اما گوش شنوایی در میان جریانهای راست و حتی راست افراطی فرانسه نیافت.
این نمایندۀ خارج از کشور ترامپ در کارزارهای انتخابات زودهنگام قانونگذاری در فرانسه در ماههای ژوئن و ژوییۀ امسال، پیوسته در رسانهها ظاهر میشد و میکوشید مضمونِ شعارهای ترامپ را یک به یک برای فرانسویها توضیح دهد. او در گفتارهایش از جمله تأکید کرد که بسیاری از مشکلات فرانسه همان مشکلات ایالات متحد آمریکاست و برای حل آنها نیروهای سیاسی راست و راست افراطی فرانسه باید دست به دست هم بدهند.
اما خبرهایی که از ترامپ و اطرافیان او به فرانسه میرسید، رغبتی در میان نیروهای سیاسی راست و راست افراطی فرانسه برای پشتیبانی از نامزد جمهوریخواهان برنمیانگیخت. زندانی شدنِ «استیو بَنِن»، استراتژیست ارشد ترامپ و مشاور پیشین او، در اوایل ماه ژوییه به جرم «مانعتراشی در روند تحقیقاتِ پارلمانی دربارۀ حمله به ساختمان کنگره» همۀ کوششهای نیکُلا کُنکِر، نمایندۀ خارج از کشور ترامپ، را در جلب پشتیبان فرانسوی کم و بیش نقش بر آب کرد؛ چنان که خود اعتراف کرد: امروز در فرانسه پشتیبانی از ترامپ بسیار دشوار و گاه حتی «خطرناک» است.
در نوامبر ۲۰۲۳ در پشت بام بُرج مونپارناس در پاریس کنفرانسی با شرکت چند تن از فرستادگان ترامپ و بعضی از «فرماندهان بیسپاه» راست افراطی فرانسه مانند «اریک زِمور»، «فلوریان فیلیپوُ» و «نیکلا دوپوُن اِنیان»، برگزار شد. این سه تن مدتهاست به حاشیۀ حیات سیاسی فرانسه رانده شدهاند. امروز جریان راست افراطی فرانسه را «مرین لوُپِن»، رهبر حزب «اجتماع ملی»، نمایندگی میکند و به نظر میرسد که دیگر علاقهای به پشتیبانی از ترامپ ندارد.
باری، در کنفرانس بُرج مونپارناس در پاریس، «نایجل فَراژ»، رهبر کنونی حزب برگزیت بریتانیا، و «بالاز اوُربان»، مشاور نزدیک ویکتور اوُربان، نخست وزیر راست گرای مجارستان و طرفدار پوتین، نیز حضور داشتند. موضوع اصلی کنفرانس، داد و ستد فکری دربارۀ استراتژی انتخاباتی دونالد ترامپ بود که به او اجازه داد در سال ۲۰۱۶ به ریاست جمهوری آمریکا انتخاب شود.
آن کنفرانس ناکام نشان داد که ترامپ و همراهانش نباید امیدی به پشتیبانی فرانسویها داشته باشند. چندی پیش «رَندی یالوُز»، وکیلِ دعاوی تجاری و یکی از نزدیکان ترامپ که ملیت فرانسوی نیز دارد، گفت: اگر بتوانیم حامیان ترامپ را در فرانسه به چند صد نفر که بیشترشان آمریکایی- فرانسویاند برسانیم باید خوشحال باشیم. به گفتۀ او، حتی کسی مانند «سارا کنافوُ»، همسر «اریک زمور» که عضو پارلمان اروپاست، ترجیح داد سفرش به کالیفرنیا در اوایل ماه اوت امسال پوشیده بماند. گویا سفر او به کالیفرنیا برای تنیدن رشتۀ پیوند با ترامپیستها در اندیشکدۀ بسیار محافظه کار «کلرمونت» بود.
رَندی یالوُز که مدیر یکی از اکانتهای فرانسوی زبان حامی ترامپ در شبکههای اجتماعی است، میگوید: ما در فرانسه حضور داریم، اما برای نشان دادن خود دچار مشکل هستیم. از ناسزاگویی مطبوعات فرانسه میترسیم. شمار بسیار اندکی از مؤسسات حاضر به پذیرش ما هستند و اگر بخواهند امکانی برای ما فراهم آورند، مراقبتهای امنیتی سفت و سختی را ضروری میدانند. به همین سبب، افزودن بر شمار حامیان ترامپ در فرانسه بسیار دشوار است.
کادرهای حزب راست افراطی «اجتماع ملی» نیز میگویند: چرا باید وجهۀ خودمان را با حمایت از ترامپ به خطر بیندازیم. اگر ما از او که گهگاه سخنان تحریک آمیز نامنتظر بر زبان میراند، پشتیبانی کنیم، درواقع، به اعتبار خود در میان مردم فرانسه لطمه میزنیم.
البته هستند کادرهایی از این حزب که در خفا از ترامپ پشتیبانی کنند، اما از علنی کردن آن خودداری میکنند. زیرا این حزب که هنوز بار سنگین دوران «اهریمنی» رهبری ژان مری لوُپن، پدر مرین لوُپن، را به دوش میکشد، همچنان در حال «اهرمنزدایی» از خود است و میکوشد جامعۀ سیاسی فرانسه آن را در مقام حزبی پایبند به اصول جمهوری بپذیرد.
با این حال، «رَندی یالوُز» و «نیکُلا کُنکِر»، نمایندگان خارج از کشور ترامپ، امیدوارند که با پیروزی ترامپ در انتخابات آینده، جریانهای راستگرا در کشورهای اروپایی از جمله فرانسه با سیاستهای ترامپ همراهی خواهند کرد. زیرا آنها همان هدفهایی را دنبال میکنند که ترامپ دنبال میکند.
صبح روز یکشنبه ۲۵ اوت برابر با چهارم شهریور ۱۴۰۳ حزبالله لبنان اعلام کرد که در پاسخ به کشته شدن فؤاد شُکر، مشاور ارشد حسن نصرالله و بلندپایهترین فرمانده نظامی حزبالله در جنوب لبنان، حملۀ گستردهای را به چند پایگاه اسرائیلی آغاز کرده است. در همین حال، ارتش اسرائیل نیز اعلام کرد که سحرگاه روز یکشنبه ۲۵ اوت در حملهای پیشگیرانه هزاران سکوی پرتابِ موشک حزبالله را نابود کرده است.
گویا اسرائیل از برنامۀ حزبالله که قصد داشت صبح یکشنبه به صدها هدف نظامی و راهبردی اسرائیل از جمله مرکز موساد و فرودگاه بن گوریون حملۀ گستردۀ موشکی و پهپادی کند، آگاه شده بود و برای پیشگیری نزدیک به صد هواپیمای جنگنده را در آسمان لبنان به پرواز درآورده بود. ارتش اسرائیل همچنین اعلام کرد که حزبالله بیش از ۱۵۰ پرتابه از لبنان به سوی اسرائیل شلیک کرده است که به گفتۀ یکی از سخنگویان نیروهای مسلح اسرائیل، خسارت جزئی به بار آورده است.
اما حزبالله اعلام کرد که با بیش از ۳۲۰ موشک و شمار زیادی پهپاد یازده پایگاه نظامی اسرائیل را در شمال آن کشور و بلندیهای جولان هدف قرار داده و به آنها آسیب رسانده است. رهبر حزبالله عملیات صبح یکشنبه را در پاسخ به کشته شدن فؤاد شُکر پیروزمندانه خواند. فؤاد شُکر در ۳۰ ژوییه در حملۀ اسرائیل به بیروت کشته شد. حزبالله مدعی است که این حمله، «مرحلۀ اول» حملۀ انتقامجویانۀ آن سازمان است. بنابراین، باید منتظر مراحل دیگر باشیم.
پرسشی که کارشناسان همواره مطرح کردهاند این است که آیا حزبالله لبنان توان نظامی برای درگیر شدن با اسرائیل را دارد؟ حقیقت این است که این سازمانِ شبه نظامی که در سال ۱۹۸۲ به دست سپاه پاسداران تشکیل شد چنان که در سال ۲۰۰۶ نشان داد می تواند با ارتش اسرائیل درگیر شود.
در ۱۲ ژوییه ۲۰۰۶ جنگی میان حزبالله لبنان و ارتش اسرائیل درگرفت که ۳۳ روز به طول انجامید. در آن جنگ که با قطعنامۀ ۱۷۰۱ سازمان ملل پایان یافت، به گزارش دیپلماتهای آمریکایی در بیروت، اسرائیلیها ۴۰۰ کشته دادند و بیش از ۴۰۰ هزار اسرائیلی از شمال آن کشور گریختند. اما اسرائیل در پایان جنگ از کشته شدن ۱۵۹ اسرائیلی از جمله ۳۹ غیرنظامی خبر داد.
ارتش اسرائیل در عین حال اعلام کرد که ۳۲۰ جنگجوی حزبالله را کشته است. اما حزبالله از کشته شدن ۶۲ جنگجو خبر داد. البته چند ماه پس از پایان جنگ یکی از نمایندگان مهم حزبالله از کشته شدن ۲۵۰ جنگجو سخن گفت و با افتخار از آنان زیر عنوان «شهید» یاد کرد.
از آن زمان تاکنون حزبالله با پشتیبانیِ بیدریغ جمهوری اسلامی ایران بر توان نظامی خود افزوده است. در ۱۸ اکتبر ۲۰۲۱ حسن نصرالله در یک سخنرانی در تلویزیون حزب الله گفت: من برای نخستین بار رقمی را برای شما فاش میکنم. ما ۱۰۰۰۰۰ جنگجوی آموزش دیده و مسلح داریم. این خبر بیش از همه حساسیتِ محافل نظامی اسرائیل را برانگیخت.
البته مخاطب خبر حزب مسیحی نیروهای لبنانی بود. درگیریها میان مسیحیان و شبهنظامیان حزبالله چند روز پیش از اعلام این خبر هفت کشته در بیروت به جا گذاشته بود. حزب الله تنها گروه سیاسی در لبنان است که توانست سلاح های خود را پس از پایان جنگ داخلی ( از۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰) به نام «مبارزه با ارتش اسرائیل» به صورت قانونی حفظ کند.
پشتیبان اصلی این سازمانِ شبهنظامی جمهوری اسلامی ایران است. در جنگ داخلی سوریه نیروهای حزبالله در کنار نیروهای دولتی آن کشور با مخالفان رژیم بشار اسد جنگیدند. در سال ۲۰۰۹ این سازمان با انتشار منشوری اعلام کرد که هیچ مصالحهای با اسرائیل نخواهد کرد. حزبالله رفته رفته جزئی از حیات سیاسی لبنان شد. نمایندگان آن اکنون در مجلس حضور دارند.
این سازمان مشروعیت سیاسی خود را مدیون مبارزه با ارتش اسرائیل است که نواری از خاک جنوب لبنان را از ۱۹۸۲ تا ۲۰۰۰ اشغال کرده بود. به همین سبب، عقب نشینی ارتش اسرائیل از لبنان در سال ۲۰۰۱ نشانۀ پیروزی آن شمرده شد. حزبالله همچنین متهم به عملیات تروریستی برضد اسرائیل و نیز برضد جامعههای یهودی در جهان است. در سال ۱۹۹۴ خودروی بمب گذاری شدهای ساختمانی را در بوئنوس آیرس که چندین انجمن یهودی در آن قرار داشت منفجر کرد. آن حملۀ تروریستی ۸۵ کشته و ۲۳۰ زخمی به جا گذاشت. در سال ۲۰۰۶ آلبرتو نیسمان، دادستان آرژانتینی، دولت ایران را به عنوان پشتیبان آن حمله و حزب الله را در مقام عامل حمله متهم کرد.
در سال ۲۰۰۶ حزبالله در جنگ ۳۳ روزهاش با ارتش اسرائیل همۀ زرادخانهاش را از راکت و موشک و موشکهای ضدتانک به نمایش گذاشت. ارتش اسرائیل با بسیج ۴۰ هزار سرباز تا رود لیتانی در جنوب لبنان پیشروی کرد اما نتوانست به هدف اولیۀ خود یعنی نابودی توان نظامی حزبالله دست یابد.
از آن زمان تاکنون حزبالله زرادخانهاش را بازسازی کرده است. چندی پیش «اِوا کولوریوُتیس»، کارشناس خاورمیانه و گروههای جهادی، در مصاحبه با خبرگزاری فرانسه گفت: حزبالله پس از جنگ ۲۰۰۶ بر توانایی نظامی و هنر سازماندهی نیروهای خود افزوده است. به گفتۀ او، این سازمان اکنون به ۲۰۰ هزار موشک با بُردهای گوناگون، راکت اندازهای کاتیوشا، گراد و موشکهای بالیستیک شهاب مجهز است. به همۀ اینها باید باتریهای ضدهوایی و طیف گستردهای از پهپادها را نیز افزود، از جمله «شاهد ۱۳۶» و «مهاجر۴» که هر دو ساخت ایران هستند. روسیه در جنگ اوکراین از پهپاد «شاهد ۱۳۶» استفاده میکند.
به گفتۀ «فابیَن هینز»، کارشناس مؤسسۀ بینالمللی مطالعات استراتژیک، باید دید چه تعداد از این موشکها را میتوان به دقت هدایت کرد. کارشناسان معتقدند که حزبالله دیگر یک سازمان شبهنظامی نیست بلکه به یک ارتش واقعی تبدیل شده است. به گفتۀ «یفتاح شپیر»، کارشناس اسرائیلی حزبالله، سربازان این سازمان را به دو گروه میتوان تقسیم کرد: سربازان تمام وقت و سربازان ذخیره. به گفتۀ او، در سال ۲۰۰۶ سربازان تمام وقت این سازمان ۱۰۰۰ نفر بودند اما اکنون ۲۰ هزار نفرند که ۵ هزار نفر آنان در ایران آموزش دیدهاند. افزون بر این ۲۰ هزار سرباز تمام وقت، حزبالله نیروی ذخیره نیز دارد. این نیروی ذخیره را از ۱۵ هزار تا ۷۰ هزار نفر تخمین میزنند.
حزبالله تانکهای ساخت روسیه نیز دارد اما بسیار قدیمیاند و از آنها در رژههای نظامی استفاد میکند. به گفتۀ این کارشناس اسرائیلی، حزبالله آموزش دیدهترین و مصممترین نیروی ضداسرائیلی در منطقه است. اما این سازمان از نظر تجهیزات ضدهوایی در مقابله با نیروی هوایی اسرائیل همچنان ضعیف است و چنانکه یکشنبۀ گذشته دیده شد، اسرائیل میتواند با سیستم اطلاعاتی نیرومندش و با برتری نیروی هواییاش قدرت نظامی این سازمان را تاحدودی از کار بیندازد.
یکشنبۀ گذشته ۲۸ مرداد ۱۴۰۳ هفتاد و یکمین سالگرد «کودتا» یا «رویداد» ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ بود. از چند سال پیش در سالگرد این کودتا یا رویداد، بحثهای دامنه داری در رسانههای فارسی زبان داخل و خارج کشور درمیگیرد و این پرسش که آیا برافتادن دولت مصدق در آن روز نتیجۀ کودتا بود یا قیام ملی، گروههایی از ایرانیان را از افقهای فکری گوناگون و با انگیزههای سیاسی گاه متضاد رو در روی هم قرار میدهد. البته مورخان سرشناسی که دربارۀ این رویداد تاریخی پژوهشهای دامنهدار علمی کردهاند وارد این دعوا نمیشوند.
جالب اینکه جمهوری اسلامی نیز چند سالی است پا به میدان این دعوای تاریخی گذاشته و میکوشد از آن بهره برداری سیاسی کند. چنان که امسال در هفتاد و یکمین سالگرد این رویداد، دادگاهی نمایشی زیر عنوان «دادگاه کودتای ۲۸ مرداد» به ریاست «قاضی مجید حسینزاده» به راه انداخت که گویا وظیفهاش رسیدگی به دعوی حقوقی بیش از ۴۰۲ هزار شهروند ایرانی از بیش از ۲۰ استان کشور است.
به گزارش ایرنا، خبرگزاری جمهوری اسلامی، دادخواستِ این پرونده ۱۳ بند اصلی دارد که در آنها به خسارتهایی که آمریکا و انگلیس با آن کودتا به ملت ایران زدهاند، اشاره شده است. برپایۀ متن دادخواست، مهمترین خسارت، چپاول نفت ایران و مسلط کردنِ ۲۵ سالۀ استبداد پهلوی بوده است.
در این دادگاه نمایشی که روز یکشنبه در سالگرد کوتای ۲۸ مرداد گشایش یافت، نخست رئیس دادگاه، قاضی مجید حسینزاده، و سپس وکیل شاکیانِ پرونده، شاهین شامی اقدم، سخنرانی کردند. وکیل شاکیان در سخنان خود از جمله گفت: کودتای ۲۸ مرداد دستور کار مشترک آمریکا و انگلیس بود که به سقوط دولت مردمی مرحوم مصدق و سلطۀ ۲۵ ساله بر مردم ایران انجامید. به لحاظ کوتاهی دولتها در استیفای حقوق مادی و معنوی ملت ایران، امروز ما خودِ ملت با ارائه شکوائیه و دادخواهی، خواهان محاکمۀ دولت جنایتکار، غارتگر و تروریستپرور آمریکا در دادگاه های ذیصلاحیت در داخل کشور به استناد قوانین داخلی و بین المللی هستیم.
شکی نیست که هدف از برگزاری این دادگاه نمایشی بهرهبرداری سیاسی از رویداد تاریخی ۲۸ مرداد و به احتمال زیاد بستن راه هرگونه مذاکرۀ دولت کنونی با ایالات متحد آمریکاست. وگرنه، چگونه میتوان دشمنی آشکار بنیانگذار جمهوری اسلامی را با محمد مصدق که به یکی از اصول اعتقادی رهبران این نظام تبدیل شد، فراموش کرد؟
ویدئوی سخنرانی خمینی دربارۀ مصدق و جبهۀ ملی در وبگاه او به نام «سایت جامع امام خمینی» موجود است. در آن سخنرانی، خمینی مصدق و جبهۀ ملی را گروهی مرتد میداند که «با اسلام و روحانیتِ اسلام سرسخت مخالف بودند». میگوید: وقتی مرحوم آیت الله کاشانی دید که اینها خلاف دارند میکنند و صحبت کرد، اینها سگی را نزدیک مجلس عینک زدند و اسمش را «آیت الله» گذاشتند! این کار را در زمان مصدق کردند که اینها به وجود او فخر میکنند. مصدق مُسلِم نبود. من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که یک سگی را عینک زدهاند و به اسم «آیت الله» توی خیابانها میگردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد. و اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد. اینها تفالههای آن جمعیت هستند که حالا قصاص را که حکم ضروری اسلام است «غیر انسانی» میخوانند. ما تکلیفمان با آنها روشن است. هر وقت هم مصلحت بدانیم، روشنش میکنیم.
در آن سخنرانی خمینی از برافتادن مصدق با استفاده از تمثیل «سیلی خوردن» یاد میکند و پیداست که بسیار از آن خشنود است. زیرا سپس میافزاید: اگر مانده بود سیلی بر اسلام میزد. آیتالله کاشانی، چنان که خمینی به درستی میگوید، در سیلی زدن به مصدق سهم بزرگی داشت. او که در کارزار ملی شدن صنعت نفت پشتیبان مصدق بود، در دورۀ دوم نخست وزیری او دشمن آشتیناپذیر مصدق شد. چنان که چند هفته پس از کودتا در مصاحبهای با یک روزنامۀ مصری گفت: « مصدق خیانت کرد و طبق شرع شریف اسلام مجازات کسی که در فرماندهی و نمایندگی کشورش خیانت کند مرگ است». و وقتی از دست داشتن خارجیها در براندازی مصدق از او پرسیدند، گفت: « تا آنجایی که من میدانم چنین چیزی نبوده. مصدق علیه شاه شورید و موقعیت و نفوذ شاه را در بین مردم فراموش کرد».
بازماندگان خمینی اکنون اشک تمساح برای مصدق میریزند و از «سقوط دولت مردمی مرحوم مصدق» سخن میگویند. آنچه روز یکشنبه در دادگاه نمایشی «کودتای ۲۸ مرداد» گفته شد، ربطی به دیدگاه دشمنانۀ خمینی و پیروان وفادارش با مصدق نداشت و بیشتر برای توجیه دشمنی رهبر جمهوری اسلامی با ایالات متحد امریکا بود.
علی خامنهای بارها دربارۀ مصدق و جبهۀ ملی سخن گفته است. بخشی از آنها را میتوان در وبگاه رسمی او خواند و شنید. برای مثال، او در آبانماه سال ۱۳۹۶ دربارۀ مصدق و نقش آمریکا در براندازی او چنین گفت: «بعضیها هستند که میگویند حالا یک جوری، مثلاً یک ذرّه، با آمریکا کنار بیاییم، شاید دشمنیشان کم بشود؛ نه، آمریکاییها حتی به آنهایی هم که به آمریکا اعتماد کردند، به آمریکا امید بستند، به سراغ آمریکا رفتند برای کمک گرفتن، رحم نکردند؛ مثل دکتر مصدّق. دکتر مصدّق برای اینکه بتواند با انگلیسیها مبارزه کند و در مقابل انگلیسها بایستد به خیال خودش رفت سراغ آمریکاییها؛ با آنها ملاقات کرد، مذاکره کرد و درخواست کرد؛ به آنها اعتماد کرد. کودتای ۲۸ مرداد علیه مصدّق نه به وسیلۀ انگلیس بلکه به وسیلۀ آمریکا در ایران انجام گرفت. یعنی اینها حتّی به امثال مصدّق هم راضی نیستند؛ اینها نوکر میخواهند، سرسپرده میخواهند، توسریخور میخواهند».
خامنهای در یک سخنرانی دیگر که ویدئوی آن در وبگاه خود او و دیگر وبگاههای وابسته به او موجود است، چنین میگوید: «تجربۀ نهضت ملی جلو چشم ماست. در نهضت ملی دکتر مصدق به آمریکاییها حسن ظن بلکه ارادت داشت. البته با انگلیسیها بد بود. اما مایل نبود به آنها تکیه کند. آن کسی که عامل کودتا علیه دکتر مصدق شد نه یک انگلیسی که یک آمریکایی بود. و پشت سرش بیش از دستگاه اینتلیجنت سرویس انگلیس، سیای آمریکا قرار داشت. آمریکا این جوری است. یعنی با یک نظامی، با یک حکومتی که مطلقاً دینی نبود، حتی انقلابی هم نبود نتوانستند بسازند. نهضت ملی که حکومت انقلابی نبود.
باری، بسیاری از کارشناسان معتقدند که تبدیل کردن رویداد ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ به یک دعوای تاریخی بیش از همه به سود تندروهای جمهوری اسلامی است. به گفتۀ تاریخشناسان، رویدادهای تاریخی به صورت گزینشی وارد حافظۀ جمعی میشوند. مورخان معتقدند که جدا از فعلیتِ پیامدهای رویدادهای گذشته و، به عبارتی، اهمیت تاریخی آنها برای اکنونیان، کنشگران سیاسی و فرهنگی نیز با استفاده از اوضاع و احوالِ مساعد تاریخی راه ورود آنها را به حافظۀ جمعی هموار میکنند.
بنابراین، ایرانیانی که در پی برقرای نظامی دموکراتیک و غیردینی در کشور خود هستند بهتر است وارد این دعوای بیسرانجام تاریخی نشوند.
جمعۀ گذشته نهم اوت برابر با نوزدهم مردادماه ۱۴۰۳ روزنامۀ تلگراف در مقالهای به قلم «اختر ماکویی» نوشت: مقامهای جمهوری اسلامی دربارۀ چگونگی واکنش ایران به ترور اسماعیل هنیه در تهران همرأی نیستند. فرماندهان ارشد سپاه بر حملۀ مستقیم به تلآویو و دیگر شهرهای اسرائیل با هدف قرار دادن پایگاههای نظامی برای جلوگیری از تلفات غیرنظامیان پافشاری میکنند؛ اما مسعود پزشکیان، رئیس جمهور جدید ایران، حمله به پایگاه های مخفی اسرائیل در جمهوری آذربایجان یا کردستان عراق را پیشنهاد میکند.
در مقالۀ تلگراف به نقل از دستیاران نزدیک پزشکیان آمده است: رئیس جمهور جدید ایران نگران است حملۀ مستقیم به اسرائیل پیامدهای جدی داشته باشد. به گفتۀ یکی از دستیاران او، پزشکیان پیشنهاد کرده است جایی را در جمهوری آذربایجان یا کردستان عراق که مربوط به اسرائیل باشد، هدف قرار دهند و پیش از حمله به رهبران جمهوری آذربایجان یا اقلیم کردستان اطلاع دهند و کار را تمام کنند.
به نوشتۀ تلگراف، رئیسجمهور ایران همچنین پیشنهاد کرده است جمهوری اسلامی حزبالله را با سلاحهای پیشرفتهتر مسلح کند و بگذارد با پشتیبانیِ نیرومند ایران وارد جنگ با اسرائیل شود. گویا منابع رسمی جمهوری آذربایجان از مقامهای ایرانی دربارۀ این خبرها توضیح خواستهاند و آنان همه را تکذیب کردهاند. اما با توجه به بازتاب گستردۀ خبرها در رسانهها و محافل بینالمللی انتظار میرفت رسماً تکذیب کنند.
جدا از اینکه سخنان منسوب به پزشکیان در مقالۀ روزنامۀ تلگراف راست یا دروغ باشد، ایران جمهوری آذربایجان را به هر حال متحد اسرائیل میداند و در بیشتر ضربههایی که تاکنون در درون مرزهای کشور از اسرائیل خورده است، آن جمهوری را مسئول و پاسخگو دانسته است. کارزارهای مطبوعاتی روزنامهنگاران و تحلیلگرانِ وابسته به جمهوری اسلامی بر ضد جمهوری آذربایجان نشانۀ کینهای است که رهبران ایران به حق از آن کشور به دل گرفتهاند.
سالهاست رسانههای ایران از احتمال حملۀ اسرائیل از جمهوری آذربایجان به ایران سخن میگویند. در ۱۹ آوریل گذشته، یک هفته پس از حملۀ پهپادی و موشکی ایران به اسرائیل، وبگاه «تابناک» وابسته به اصولگرایان، ویدئویی را با زیرنویس فارسی پخش کرد که در آن یک کارشناس عرب به تلویزیون اسرائیلی «آی ۲۴ نیوز» با اشاره به روابط نزدیک جمهوری آذربایجان با اسرائیل، میگفت که احتمال حملۀ اسرائیل از آذربایجان به ایران به مراتب بیشتر از احتمال حملۀ آن کشور از عربستان سعودی است.
شاید هیچ منبعی مانند وبگاه «مشرق نیوز»، سایت خبریِ وابسته به سرویسهای امنیتی و اطلاعاتیِ جمهوری اسلامی، گزارشگر افکار رهبران ایران دربارۀ جمهوری آذربایجان نباشد. به نوشتۀ آن وبگاه در نوامبر ۲۰۱۷ روابط اسرائیل با جمهوری آذربایجان مدتهاست از چارچوب سیاسی و دیپلماتیک فراتر رفته و همۀ زمینههای فرهنگی، نظامی، هنری، ورزشی، موسیقایی، آموزشی، دینی، سایبری، ارتباطات، امنیتی، جاسوسی، اجتماعی، باستانشناختی، معماری، بهداشتی، درمانی، مهاجرت و گردشگری را دربر گرفته است. به نوشتۀ آن وبگاه، اسرائیلیها حتی دست به پژوهشهای باستانشناختی در آن کشور زدهاند تا تاریخ را جعل و تحریف کنند. آنان در معماریِ آن کشور به توسعۀ نمادهای صهیونی و ماسونی دست زدهاند و در عرصۀ دین به تبلیغ بهائیت در آن کشور پرداختهاند.
در ۱۶ آوریل امسال یعنی سه روز پس از حملۀ پهپادی و موشکی ایران به اسرائیل، وبگاه «مشرق نیوز» از قول مشاور ارشد نتانیاهو و مشاور امنیت ملی موساد نوشت: در طول ۲۴ سال گذشته بیش از ۵٠ فرمانده ارشد اسرائیلی تحت نظارت ناتو و با همکاری نزدیک با ترکیه توانستهاند ساختار نظامی و امنیتی آذربایجان را بازسازی و سازماندهی کنند. فروش تسلیحات نظامی، ساخت کارخانههای تولید پهپادهای پیشرفته، برگزاری بیش ۱۴۶ دورۀ آموزشی برای فرماندهان ارشد نظامی آذربایجان و برگزاری دهها رزمایش مخفیانۀ مشترکِ سالانه در دریای خزر، جنوب آذربایجان و در امتداد مرزهای این کشور با ارمنستان و ایران گوشهای از زمینههای اصلی همکاری تلآویو و باکو است. آیا میتوانید کشوری را نام ببرید که ما با آن چنین روابطی داشته باشیم؟
در مقالۀ «مشرق نیوز» همچنین میخوانیم که از مشاور نتانیاهو پرسیدهاند: « چگونه است اسرائیل تا این حد همکاری گسترده با دولت آذربایجان دارد، اما جمعیت مسلمان آن کشور که اکثریت هستند از این موضوع خشمگین نیستند؟». و او در پاسخ گفته است: «مردم جمهوری آذربایجان مسلمان هستند اما از تحولات خاورمیانه بیخبرند. بنابراین، به جز چند نفری که تحت تأثیر ایران قرار گرفتهاند، اکثر مردم آذربایجان هویت مذهبی ندارند و مانند مسلمانان خاورمیانه دارای روحیۀ تروریستی نیستند».
روابط جمهوری آذربایجان با ترکیه و تأثیر آن بر روابط میان ایران و ترکیه نیز یکی از موضوعهای پربسامد رسانههای وابسته به جمهوری اسلامی است. وبگاه «دیپلماسی ایرانی» بارها به این موضوع پرداخته و نگرانیهای جمهوری اسلامی را از این موضوع با خوانندگانش در میان گذاشته است.
دو هفته پیش در ۲۹ ژوییه، آن وبگاه مقالهای به قلم فؤاد شهبازوف زیر عنوان «باکو همچنان نیازهای تلآویو را تأمین میکند» چاپ کرد که در آن از جمله میخوانیم: آذربایجان در دو دهۀ گذشته با وجود حفظ روابط با ترکیه و ایران، همکاریهای تنگاتنگی با اسرائیل در زمینههای انرژی و دفاعی ایجاد کرده است. در سال ۲۰۲۰ جمهوری آذربایجان به تبلیغ آشکار همکاری امنیتی خود با اسرائیل پرداخت که با انتقادهای تُند ترکیه و ایران روبه رو شد. اما یک سال بعد، آذربایجان با مهارت روابط میان ترکیه و اسرائیل را بازسازی کرد و به یک دهه اختلاف پس از جنگ پیشین اسرائیل و حماس و حملۀ اسرائیل به کاروان کمکهای ترکیه به غزه در سال ۲۰۱۰ پایان داد.
برپایۀ آمارهای رسمی، از ژانویه تا آوریل ۲۰۲۴ جمهوری آذربایجان یک میلیون و ۲۱ هزار و ۹۱۷ تُن نفت خام به اسرائیل صادر کرده است. این میزان نسبت به سال ۲۰۲۳ حدود ۲۸ درصد افزونتر است. در واقع، جمهوری آذربایجان تأمینکنندۀ مطمئن برای پالایشگاههای اسرائیل در حَیفا و اِشدوُد است. ترکیه با توجه به همکاری راهبردیاش با باکو و روابط اقتصادی عمیق دو طرف، ترجیح میدهد نسبت به ادامۀ جریان نفت آذربایجان به اسرائیل بیاعتنا باشد. با این حال، بسیاری از گروهها و چهرههای اسلامگرای محافظهکار از جمله جوانان طرفدار فلسطین در ترکیه، از همکاری آذربایجان با اسرائیل سخت ناراضیاند.
ترکیه امیدوار است آذربایجان همدردی بیشتری با فلسطینیها نشان دهد. اما بعید به نظر میرسد که آن کشور بهمنظور کاهش نگرانیهای آنکارا از همکاری راهبردی بلندمدت خود با اسرائیل چشمپوشی کند.
همکاری راهبردی ترکیه و آذربایجان نیز برای جمهوری اسلامی ایران بسیار نگران کننده است. کارشناسان ایرانی معتقدند پروژۀ ایجاد کریدور زنگِزور که ترکیه و جمهوری آذربایجان را به هم وصل میکند، به نزدیکی ناگزیر ارمنستان به جمهوری آذربایجان و ترکیه خواهد انجامید و ایران در این میان بازنده خواهد بود. زیرا از تنها همسایۀ مسیحیاش جدا خواهد شد و راه ارتباط آن به بازارهای غربی قطع خواهد شد. این کریدور منافع ملی و منطقهای ایران را به خطر خواهد انداخت. به گفتۀ بسیاری از آنان، برقراری ارتباط زمینی ترکیه با آذربایجان و راهیابی ترکیه به آسیای میانه از طریق کریدور زنگِزور، وحدت ملی و تمامیت ارضی ایران را تهدید میکند.
در ۲۷ ژوییۀ ۲۰۲۴ یعنی کمی بیش از دو هفته پیش، وبگاه «دیپلماسی ایرانی» یادداشتی به قلم محمد گلافروز، مدرس علوم سیاسی، با عنوان «مواضع کشورهای همسایه از جمله ترکیه و آذربایجان نسبت به هرگونه جنگ با ایران» چاپ کرد. در آن یادداشت از جمله میخوانیم: اگر جنگی با ایران درگیرد، ترکیه و کشورهای هم سوی آن ازجمله جمهوری آذربایجان که به یک ایران ضعیف شده میاندیشند و استراتژی منطقهای آنها در نهایت برضد ایران است (یعنی از آشوب، چندپارچگی و تجزیۀ ایران بدشان نمی آید)، با اسرائیل و ناتو همراه خواهند شد.
این نگرانیها و این گونه تحلیلها در میان کارشناسان ایرانی و حتی بخشی از رهبری جمهوری اسلامی تازگی ندارد. پرسش این است که چرا آنان دیگران را سببساز این وضع میدانند و دربارۀ سیاستهای جمهوری اسلامی در کشاندن ایران به چنین پرتگاهی سخن نمیگویند؟
واکنش نظامی جمهوری اسلامی ایران به ترور اسماعیل هنیه در تهران از نظر بسیاری از کارشناسان مُحتمِل و حتی قطعی به نظر میرسد. وگرنه جمهوری اسلامی اعتبارش را در منطقه به کل از دست خواهد داد. اما کارشناسان دربارۀ چند و چون این واکنش پیشبینیهای گوناگون میکنند. اسرائیل خود را برای هرگونه حملۀ احتمالی ایران و همپیمانانش به ویژه حزبالله آماده کرده است. بعضی از کارشناسان بر این عقیدهاند که اسرائیل ممکن است پیشدستی کند و با حملهای برقآسا، مانند جنگ ۶ روزۀ ۱۹۶۷، نیروهای نظامی ایران و حزبالله را زمینگیر کند.
بعید مینماید که جمهوری اسلامی ایران و حزبالله لبنان برای مقابله با چنین احتمالی خود را آماده نکرده باشند. البته بعضی از کارشناسان این احتمال را هم میدهند که تلاشهای دیپلماتیک آمریکا و کشورهای منطقه برای جلوگیری از جنگ به نتیجه برسد. اما اگر کشته شدن رهبر حماس در تهران جنگ رو در رو میان جمهوری اسلامی و اسرائیل را ناگزیر کرده باشد، به عقیدۀ بسیاری از کارشناسان سرانجام آن را نمیتوان پیشبینی کرد.
جدا از اینکه با آغاز چنین جنگی چه نیروها یا کشورهایی به یاری این یا آنیک از طرفین جنگ خواهند شتافت، سنجش و برآورد قدرت نظامی دو کشور چه بسا بتواند پرتوی بر آیندۀ ناروشن آن بیفکند. به راستی کدامیک از این دو کشور قدرت نظامی و موقعیت استراتژیکی برتری نسبت به دیگری دارد؟
به گفتۀ کارشناسان از جمله «برنار هورکاد»، ایرانشناس فرانسوی، حملۀ گستردۀ موشکی و پهپادی ایران به اسرائیل در شب شنبه ۱۳ آوریل اگرچه آسیبی به اسرائیل وارد نکرد، اما حقیقتی را ثابت کرد و آن اینکه ایران توانایی حمله از راه دور را دارد و میتواند بیش از ۳۰۰ پرتابۀ انفجاری از ایران روانۀ خاک اسرائیل کند.
در آن شب، جمهوری اسلامی ایران حملۀ گستردهای با عنوان عملیات «وعدۀ صادق» به خاک اسرائیل انجام داد و بیش از ۳۰۰ موشک و پهپاد به خاک اسرائیل شلیک کرد که بیشتر آنها پایگاه هوایی «نِواتیم» را هدف قرار داده بودند. هواپیماهای اف-۳۵ اسرائیل در آن پایگاه نگهداری میشوند. البته ۹۹ درصدموشکها و پهپادهای ایران را اسرائیل به یاری ایالات متحد، بریتانیا، فرانسه و اردن رهگیری و نابود کرد. اما آن حمله از چند جهت بسیار معنادار بود. جمهوری اسلامی برای نخستین بار اسرائیل را هدف حملۀ موشکی و پهپادی قرار میداد.
فاصلۀ سرراست هوایی میان دو کشور ۱۸۶۸ کیلومتر است. آن حمله در عین حال نشان داد که جنگ ایران و اسرائیل که تاکنون نیابتی بود به مرحلۀ تبدیل شدن به جنگی رو در رو یا مستقیم رسیده است.
توان موشکی ایران را عنصر کلیدی قدرت نظامی آن میدانند. جمهوری اسلامی برای جبران ضعف نیروی هوایی خود به ساختن دهها نوع موشک کروز و بالیستیک و نیز پهپاد روی آورده است. البته حملۀ ۱۳ آوریل نشان داد که اسرائیل و متحدانش میتوانند آنها را رهگیری و نابود کنند. جمهوری اسلامی ایران مدعی است از موشکها و پهپادهای پیشرفتهتری نیز برخوردار است.
اسرائیل برای نابود کردن موشکها و پهپادهای ایران، جدا از هواپیماهای پیشرفتۀ خود و متحدانش، دارای چندین لایه سامانۀ پدافند زمین به هوا ست: «گنبد آهنین» برای مقابله با موشکهای کوتاه بُرد و پهپادها و «فلاخن داوود» برای نابود کردن موشکهای میان بُرد و درور بُرد. سامانههای پیکان ۲ و پیکان ۳ نیز برای مقابله با موشکهای بالیستیک طراحی شدهاند.
به گفتۀ کارشناسان، اسرائیل در صورت حملۀ هماهنگ ایران و متحدانش از جمله حزبالله، حوثیها، شبهنظامیان گوش به فرمان ایران در سوریه و عراق، از دو چیز هراس دارد. نخست اینکه آنها صدها هزار راکت در اختیار دارند و رهگیری همزمان آنها بسیار دشوار است. دوم اینکه میترسد در بلند مدت با کمبود موشکهای ضد موشک رو به رو شود. برای این منظور، در حال توسعۀ سامانۀ دفاع هوایی لیزری به نام «پرتو آهنین» است. این سامانه «جنگ افزار انرژی هدایت شده» است به گونهای که انرژی را به سوی هدف میتاباند و نیاز به پرتابه ندارد.
گفته میشود اسرائیلیها دارای سلاح اتمی نیز هستند که گویا به لطف مقامهای فرانسوی در دهۀ ۱۹۵۰ به دست آوردهاند. البته فرانسویها همیشه آن را انکار کردهاند. به هر حال، اسرائیل اگر احساس کند منافع حیاتیاش در خطر است چه بسا ایران را با موشک قاره پیمای «جِریکو ۳» هدف حملۀ اتمی قرار دهد. البته میگویند جمهوری اسلامی نیز در این مدت توانسته است مواد کافی برای ساختن چندین بمب اتمی تهیه کند.
با توجه به دوری دو کشور از هم، احتمال جنگ زمینی میان اسرائیل و ایران وجود ندارد. بنابراین، برتری نیروهای نظامی ایران نسبت به ارتش اسرائیل از نظر کمی امتیاز تعیین کننده برای جمهوری اسلامی نیست. نفرات ارتش اسرائیل را در مجموع ۱۷۰۰۰۰ و نفرات نیروهای نظامی ایران را ۶۰۰۰۰۰ تخمین میزنند. جمهوری اسلامی تجهیزات نظامی بیشتری هم در اختیار دارد، اما گویا بسیاری از آنها کهنه و فرسودهاند. برای مثال، ایران دارای ۱۵۰۰ تانک است که بیشترشان را از روسیه خریداری کرده است. در حالی که اسرائیل ۴۰۰ تانک مِرکاوا دارد که از بسیاری جنبهها پیشرفتهترند.
در نبرد هوایی میان دو کشور، ایران نمیتواند با اسرائیل مقابله کند. ناوگان ایران یادگار دوران محمدرضاشاه است. اسرائیل بیش از ۳۰۰ هواپیمای پیشرفته از جمله ۴۰ جنگندۀ بمب افکن اف-۳۵ در اختیار دارد. نیروی هوایی اسرائیل همچنین دارای هواپیماهای سوخترسان پیشرفته است. به گفتۀ کارشناسان، اسرائیل با توجه به پایگاههای اطلاعاتی پیشرفتهاش در کردستان عراق و آسیای مرکزی، میتواند حملات هوایی گستردهای به ایران بکند. در حالی که جمهوری اسلامی از چنین توانایی برخوردار نیست.
از همۀ اینها که بگذریم، ایران در صحنه بینالمللی و منطقهای کم و بیش منزوی است. امارات متحد عربی، عمان، اردن و عربستان سعودی نگران اوضاع منطقهاند و هریک به زبانی از ایران خواستهاند دست به واکنش گستردۀ نظامی برضد اسرائیل نزند.
ایرانیانی که برای برچیده شدن بساط جمهوری اسلامی روزشماری میکنند و برای رسیدن به این آرزو به سیاستهای ایالات متحد آمریکا بیش از هر عامل دیگری دل بستهاند، از کارنامۀ ریاست جمهوری بایدن دربارۀ ایران بسیار ناخشنودند و امیدوارند ترامپ به قدرت بازگردد و این بار کار جمهوری اسلامی را یکسره کند.
آنان این آرزو را با توجه به سیاستهای پیشین ترامپ در برخورد با جمهوری اسلامی در دل میپرورند. اما آیا ترامپ در پی براندازی جمهوری اسلامی است یا حتی قصد فراهم آوردن زمینه برای برافتادن آن را دارد؟ جان بولتون، مشاور پیشین امنیت ملی آمریکا در دورۀ ترامپ و یکی از مدافعان حملۀ نظامی آمریکا به ایران، در ۲۶ ژوییه در گفت و گو با کانال تلویزیونی «نیوزمَکس» گفت: تنها راه برقراری صلح و امنیت در خاورمیانه جایگزین کردن رژیم آیتاللهها با رژیم دیگری است و آن را مردم ایران انتخاب خواهند کرد.
البته او دربارۀ چگونگی این جایگزینی توضیحی نداد. اما در ۱۸ ژوئیه در گفت و گو با نگار مجتهدی، مستندساز و روزنامهنگار ایرانی-کانادایی گفت که ترامپ در دومین دور ریاست جمهوریاش به جای تغییر رژیم در ایران، احتمالاً در پی سازش با جمهوری اسلامی خواهد بود. چرا کسی مانند جان بولتون چنین میاندیشد؟
به گفتۀ بعضی از کارشناسان، در نخستین دور ریاست جمهوری ترامپ چرخشی تاریخی در روابط ایران و آمریکا روی داد. دو ویژگی اصلی این چرخش در سیاست خارجی آمریکا پایان مذاکره با ایران دربارۀ برنامۀ هستهای و نزدیکی هرچه بیشتر آن کشور به اسرائیل و عربستان سعودی بود. ترامپ میخواست جمهوری اسلامی را مهار کند و، چنان که بارها گفته بود، جلو نفوذ بیثبات کنندۀ آن را در منطقه بگیرد.
از سال ۲۰۱۸ در دومین سال ریاست جمهوری ترامپ، آمریکا و متحدانش برای کاهش نفوذ ایران در منطقه، استراتژی چند وجهی و دامنه داری به نام «فشار حداکثری» را به کار بستند. هدف اصلی آن از سویی جلوگیری از توسعۀ توان هستهای و برنامۀ موشکی جمهوری اسلامی ایران بود و از سوی دیگر، کاهش نفوذ خارجی و منزوی کردن آن در منطقه. بعضی از کارشناسان معتقدند که ترامپ و همکارانش در دولت او با به کار بستن تحریمهای اقتصادی سنگین بر ایران در عین حال میخواستند جمهوری اسلامی را در داخل عاجز و ناتوان کنند تا مردم به جان آمده به پا خیزند و کار رژیم را یکسره کنند.
این کوششهای دوچندان دولت ترامپ یعنی منزوی کردن دیپلماتیک ایران از سویی و وارد آوردن فشار فلج کنندۀ اقتصادی از سوی دیگر، همراه بود با افزایش عملیات نظامی اسرائیل در سوریه، عملیات نظامی عربستان سعودی در یمن و عملیات نظامی آمریکا و ناتو در عراق. در پاییز سال ۲۰۱۹ به همۀ این کوششها پشتیبانی از جنبشهای مردم لبنان و عراق در اعتراض به حضور ایران در آن کشورها نیز افزوده شد. تماشاییترین ضربۀ ترامپ به جمهوری اسلامی کشتن قاسم سلیمانی در ژانویه ۲۰۲۰ با هدف تضعیف سپاه قدس، اصلیترین اهرم نفوذ ایران در منطقه، بود.
با این حال، کارشناسانی معتقدند که در دور اول ریاست جمهوری دونالد ترامپ و با وجود فشارها و ضربههایی که او بر جمهوری اسلامی وارد آورد، سخن گفتن از چرخش تاریخی در سیاست خارجی آمریکا در روابطش با ایران ساده دلانه است. به گفتۀ آنان، ترامپ به دیپلماسی آمریکا در روابطش با جمهوری اسلامی طنین تازهای بخشید. با این حال، دیپلماسی دورۀ او به نوعی ادامۀ دیپلماسی پیشین آمریکا دربارۀ ایران بود. به عبارت دیگر، آنچه ترامپ انجام داد بیشتر جنبۀ تاکتیکی داشت و تغییری نه در ساختارهای اصلی سیاست خارجی آمریکا و نه در هدفهای آن ایجاد نکرد. استفاده از ابزارها و راهکارهای تازه به معنای تغییر ساختاری در سیاست خارجی آمریکا نیست.
از نظر این گروه از کارشناسان، اصول راهنمای دیپلماسی ترامپ فرق چندانی با اصول راهنمای دیپلماسی دورۀ اوباما نداشت. هردو میخواستند از نفوذ منطقهای جمهوری اسلامی بکاهند و در عین حال، از فروافتادن آن به دامن روسیه جلوگیری کنند.
«فشار حداکثری» ترامپ را سیاستشناسان آمریکایی «فن مذاکره درلبۀ پرتگاه» توصیف کردهاند. این فن در اصل تفاوتی با سیاست «بده- بستان همراه با نرمشناپذیری» پیشینیان ترامپ ندارد. مایک پمپئو، وزیر امور خارجۀ ترامپ، پس از اعلام سیاست «فشار حداکثری» در اوایل سال ۲۰۱۸ گفت که آمریکا مایل است روابط دیپلماتیک و اقتصادیاش را با ایران در برابر خلع سلاح کامل آن، توقف برنامه موشکی بالستیک و فعالیتهای نفوذی بیثباتکنندۀ سپاه پاسداران و سپاه قدس در خاور میانه، دوباره برقرار کند.
به عقیدۀ این گروه از کارشناسان، درخواستهای ترامپ از ایران همان درخواستهای دولتهای پیشین آمریکا بود. ترامپ «تکنیک قالب کردن زورکی» را که خود آن را «هنر معامله» مینامید، جایگزین «چانهزنیهای آرام» رئیس جمهورهای پیشین آمریکا از ۱۹۷۷ به این سو کرد.
به گفتۀ «استیفن والت»، استاد روابط بینالملل در دانشگاه هاروارد، تغییر لحن دیپلماسی آمریکا در دورۀ ترامپ بیش از آنکه نتیجۀ یک جهتگیری رادیکال یا یک دکترین تازه دربارۀ ایران باشد، نتیجۀ دگرگونیهای ژئوپُلیتیکی در خاور میانه بود. میان سالهای ۲۰۱۳ و ۲۰۱۶ روابط جمهوری اسلامی ایران با کشورهای غربی از جمله آمریکا گرمتر میشد و این به مذاق اسرائیل و عربستان سعودی خوش نمیآمد. این دو کشور از آمریکا میخواستند به سیاست منزوی کردن ایران بازگردد.
تغییر لحن دیپلماسی آمریکا دربارۀ ایران در دورۀ ترامپ، در عین حال، یکی از پیامدهای تغییر سیاست آن کشور در مقیاس جهانی بود. این جهتگیری تازه پیش از ترامپ آغاز شده بود. میدانیم که خروج آمریکا از خاورمیانه یکی از مهمترین وعدههای انتخاباتیِ دونالد ترامپ بود که سه سال پس از آغاز زمامداریاش به اجرا گذاشته شد و نیروهای آمریکایی از عراق و سوریه بیرون رفتند. البته پیش از ترامپ باراک اوباما نیز چنین برنامهای در سر داشت، اما در زمان او اوضاع و احوال منطقه مناسب و آماده نبود. با انتخاب جو بایدن به ریاست جمهوری و خروج شتابان نیروهای آمریکایی از افغانستان پس از بیست سال حضور پرهزینه و مستمر در آن کشور، معلوم شد که آمریکاییها دیگر نمیخواهند در مناطق پرآشوب و بیثبات باقی بمانند.
به نوشتۀ رفیق خوری، نویسنده و روزنامه نگار لبنانی، آمریکا مدتهاست میخواهد خود را از «جنگ های بی پایان» بیرون بکشد، اما نمیخواهد و نمیتواند خاورمیانه را یکسره ترک کند. زیرا منافع بسیاری در این منطقه دارد و نگرانیهای دیرینهاش یعنی امنیت اسرائیل، نفت و کمونیسم از میان نرفته است. پیشروی چین و یکه تازی روسیه، ابعاد تازهای به این نگرانیها بخشیده است.
به گفتۀ این روزنامه نگار لبنانی، بدترین سناریو برای خاور میانه همان پیشنهاد باراک اوباما بود که میخواست جهان عرب را به مناطق نفوذ میان عربستان و ایران تقسیم کند. اما به نظر میرسد آمریکا هنوز نمیداند چه سیاستی دربارۀ ایران در پیش گیرد. به عقیدۀ سایمون رایک، استاد روابط بینالملل در نیوجرسی، ایالات متحد آمریکا پیش از ترامپ «صبر استراتژیک» پیشه کرده بود و ترامپ آن را با «فشار حداکثری» جایگزین کرد. اما این رویکرد جدید به معنای گسست از دیپلماسی پایدار آمریکا دربارۀ ایران نبود.
به گفتۀ این کارشناس آمریکایی، دیپلماسی آمریکا در روابطش با ایران، چه ترامپ در قدرت باشد و چه رئیس جمهوری دموکرات، یک دیپلماسی دوسودایی است. به همین سبب اگر ترامپ به قدرت بازگردد، برای ایرانیان معجزهای رخ نخواهد داد.
امروز سه شنبه ۲۳ ژوییۀ ۲۰۲۴ هفدهمین سالگرد درگذشت محمد ظاهرشاه، پادشاه فقید افغانستان، است. به همین مناسبت از چندی پیش در رسانههای افغانستانی در خارج بحثیهایی دربارۀ دورۀ چهل سالۀ پادشاهی او بر افغانستان، چند و چون فرمانروایی آن پادشاه به ویژه دربارۀ دستاوردها و کمبودهای آن دوره درگرفته است. امروز در میان مردم افغانستان به ویژه جوانان آن کشور کم نیستند کسانی که با دریغ و افسوس به دورۀ پادشاهی او بنگرند.
ظاهرشاه از سال ۱۹۳۳ تا ۱۹۷۳ میلادی به مدت ۴۰ سال پادشاهی کرد. در سال ۱۹۷۳ هنگامی که برای درمان به ایتالیا رفته بود با کودتای داوودخان، پسر عمو و نخست وزیر پیشین خود، برافتاد و ناگزیر شد همراه خانوادهاش نزدیک به سه دهه تن به تبعید بدهد. او در سال ۲۰۰۲ میلادی پس از سرنگونی طالبان به افغانستان بازگشت. افغانها به او لقب «پدر ملت» دادند. او در ۲۰۰۷ در افغانستان درگذشت.
ظاهرشاه از تیرۀ بَرَکزای پشتونهای افغانستان بود. به گفتۀ بعضی از مورخان، ارادت او به زبان فارسی سبب شده بود که هم در میان پشتونها و هم در میان فارسی زبانان شخصیتی محبوب باشد. البته بعضی از فارسی زبانان افغانستان او را به فارسی ستیزی متهم میکنند.
بخش مهمی از دورۀ پادشاهی ظاهرشاه در زمان جنگ سرد گذشت. با این حال، او توانست در کشاکشهای دو اردوگاه متخاصم بیطرفی اختیار کند و روابط دوستانه هم با آمریکا و کشورهای غربی و هم با شوروی سوسیالیستی داشته باشد. ظاهرشاه در توسعۀ اقتصادی کشورش از امکانات هر دو اردوگاه سود جست.
مورخان بیطرف بر این عقیدهاند که او در مدرن کردن کشورش از هیچ کوششی فروگذار نکرد. او نه تنها دست به نوسازی کشور زد، بلکه کوشید فرهنگ مدرنیته را نیز در جامعۀ افغانستان توسعه دهد. چند نمونه از خدمات او به کشورش را مورخان چنین یاد کردهاند: توسعۀ راه سازی، جاده کشی و حفر تونل در سطحی گسترده؛ سدسازیهای عظیم برای ایجاد برق و آبیاری؛ خانه سازی، توسعۀ صنعت سیمان، صنعت بافندگی و دیگر صنایع؛ توسعۀ بیمارستانها و توجه جدی به بهداشت و سلامت مردم؛ ایجاد وزارت پست افغانستان و توسعۀ ارتباط پستی آن کشور با خارج چنان که میان افغانستان و بیشتر شهرهای بزرگ آسیا و اروپا و حتی آمریکا ارتباط پستیِ هوایی برقرار شد. در زمان او بود که چندین فرودگاه در چند شهر مهم افغانستان ساخته شد.
کسی نمیتواند انکار کند که ظاهرشاه به توسعۀ آموزش ابتدایی، متوسطه و حتی عالی با ایجاد مدارس ابتدایی، متوسطه و حتی دانشگاه همت گماشت.
به فرمان او بود که قانون اساسی جدید در افغانستان تنظیم شد و نظام آن کشور به پادشاهی مشروطه تبدیل شد. فراموش نکنیم که در ایران پادشاهان قاجار در برابر مشروطه مقاومت میکردند و قانون اساسی مشروطه نتیجۀ انقلاب مردم بود. ظاهرشاه پس از برقراری پادشاهی مشروطه گذاشت تا احزاب چپ و راست با ایدئولوژیهای خاص خودشان در کشور شکل بگیرند. اما جای دریغ است که بیشتر آن احزاب نخستین کاری که کردند خالی کردن زیر پای نظام پادشاهی بود.
جالب اینکه داوودخان که با کودتا به قدرت رسید نظام تک حزبی در آن کشور برقرار کرد و صلح پایداری را که در زمان ظاهرشاه بر افغانستان حاکم بود از میان برد. پس از سرنگونی ظاهرشاه افغانستان روی آرامش به خود ندید. مخالفان دورۀ پادشاهی ظاهرشاه هرچه بگویند نمیتوانند این حقیقت را انکار کنند که در زمان او فساد و رشوه خواری مهار شده بود. کافی است بدانیم که در زمان او مأموران دولتی در روزهای تعطیل حق استفاده از اتومبیلهای اداری را نداشتند.
حقیقت این است که تعصبات و کشاکشهای قومی نیز در زمان ظاهرشاه بسیار کم بود. ظاهر شاه میخواست مردم کشورش را به ملتی کم و بیش یکپارچه تبدیل کند. درست است که مفهوم مدرن ملت را نمیتوان به سادگی در میان مردمانی جایگیر کرد که در جامعههایی استوار بر دلبستگیها و علایق شدید قومی، قبیلهای و دینی زندگی میکنند. اما باید پذیرفت که ملت مفهومی ذهنی است و حس تعلق به آن از بیرون و معمولاً از راه آموزش و تذکارِ مداوم به ذهن گروههای انسانی راه مییابد و رفته رفته در میان آنان درونی میشود. با این حال، این حس تا زمانی که الزامهای ذهنی و عینیِ آن فراهم نیامده و در میان نسلی از باشندگانِ کشور درونی نشده، نمیتواند به نسلهای بعدی منتقل شود.
دولت- ملتها با غروب دینها و ازهم پاشی «ما» ی دینی ظهور میکنند تا رشتۀ پیوند میان مردمی باشند که از حالتِ توده وار و انبوه آدمیانِ ناشناس درمیآیند و تبدیل به «شخص» میشوند یا، به عبارت بهتر، دارای هویت فردی میشوند. آنان دیگر «رعیت» دولتها به شمار نمیروند بلکه به شهروندانی برخوردار از حقوق شهروندی تبدیل میشوند. آنان دیگر برای تعریف خود نیازی ندارند که عناصر سازندۀ هویتشان را از هویت جمعیِ دینی و قومی بیرون بکشند.
به گفتۀ محیالدین مهدی، برنامۀ یکسان سازی قومی در افغانستان در زمان امانالله خان که از ۱۹۱۹ تا ۱۹۲۹ بر افغانستان حکم راند در ابعاد گستردهای به راه افتاد. در زمان او بود که طرح انتقال پشتونها از شرق و جنوب به مناطق شمال و دیگر مناطق غیرپشتون زیر عنوان «پروژۀ ناقلین» آغاز شد و در زمان نادرشاه، محمدگلخان موُمَند، هاشم خان، ظاهرشاه و داوودخان ادامه یافت. به گفتۀ او، این پروژه نه تنها با جا به جایی قومی بلکه با فارسی ستیزی نیز همراه بود. نخستین برنامۀ جدی برای حذف زبان فارسی در زمان نادرشاه و به دست وزیر داخلۀ او، محمدگلخان موُمَند، طرحریزی و عملی شد. با این حال، مورخانی معتقدند که ظاهرشاه این برنامه را مانند پیشینیانش ادامه نداد.
و اما انتقادهایی که بیشتر احزاب به نظام پادشاهی در زمان ظاهرشاه میکردند:
احزاب چپ میگفتند این نظام موروثی است و قدرت در دست یک خانواده است. گویی نظام پادشاهی در دیگر کشورها جز این بود. از نظر آنان، نظام پادشاهی نظامی کهنه و فرسوده است. آن ها بُرد و نتیجۀ سیاستهای اقتصادی، نظامی وسیاسی ظاهرشاه را کافی نمیدانستند
احزاب اسلامی به حضور شورویها و مشاوران آنها در توسعۀ اقتصادی افغانستان معترض بودند. البته باید بپذیریم که حضور آنان در افغانستان زمینه ساز کودتای داوود خان و سپس کودتای حزب دموکراتیک خلق افغانستان در سال ۱۹۷۸ برضد داوودخان شد. و این یکی از نتایج اسفبار همسایگی با روسیه و سپس شوروی بود. آن احزاب ظاهرشاه را خوشگذران و ناباور به دین اسلام میدانستند. دلیل آن هم این بود که ظاهرشاه پارک و تفرجگاه برای مردم ساخته بود؛ یا زنان را آزاد گذاشته بود که رفته رفته حجاب اسلامی را کنار بگذارند.
باری، آنچه گذشت گوشهای از کارنامۀ پادشاهی چهل سالۀ ظاهرشاه بود. در این باره گفتنیها بسیار است. با سقوط نظام پادشاهی در افغانستان ثبات از آن کشور رخت بربست. شکی نیست که بدتر شدن اوضاع، افزون بر فاکتورهای داخلی، نتیجۀ به هم خوردن توازن قوا در سطح بینالمللی نیز بود. این حقیقت، نقد بیطرفانۀ دورۀ ظاهرشاه را تاحدودی دشوار کرده است. کسانی میگویند شاید اگر اصلاحات ظاهرشاه با خودکامگی همراه نبود، شکلگیری دولت-ملت در آن کشور ممکن میشد و افغانستان به وضع کنونی دچار نمیشد.
شنبۀ گذشته ۱۳ ژوئیه برابر با ۲۳ تیرماه ۱۴۰۳ مسعود پزشکیان، رئیس جمهور جدید جمهوری اسلامی ایران، در یادداشتی با عنوان «پیام من به جهان جدید» که در روزنامه انگلیسیزبان «تهران تایمز» چاپ شد، خطوط کلی سیاست خارجی دولتش را توضیح داد و نوشت که تحکیم روابط با همسایگان به ویژه کشورهای عربی منطقه در اولویت قرار دارد. سپس، از اهمیت والای دوستی ایران با دو کشور چین و روسیه سخن گفت و از آمادگی جمهوری اسلامی ایران برای گفتگوهای سازنده با کشورهای اروپایی خبر داد.
در آن یادداشت او سیاستهای گذشتۀ آمریکا را دربارۀ ایران به باد انتقاد گرفت و افزود: ایالات متحد آمریکا باید به این درک رسیده باشد که ایران هیچگاه به زورگویی پاسخ نداده و نخواهد داد. بنابراین، آن کشور باید روش دیگری در روابطش با ایران در پیش گیرد. مسعود پزشکیان در کارزارهای انتخاباتیاش قول داده بود برای از سرگیری مذاکرات با آمریکا دربارۀ انرژی هستهای ایران و لغو تحریمها گامهای عملی بردارد. اما آمریکاییها اعلام کردند که با پیروزی مسعود پزشکیان در انتخابات ریاست جمهوری، تغییری در روابط آمریکا با ایران ایجاد نخواهد شد و احتمال از سرگیری مذاکرات بسیار کم است.
در یکی- دو هفتۀ گذشته مسعود پزشکیان، در مقام رئیس جمهورِ جمهوری اسلامی ایران، در گفتارها، جهتگیریها و کنشهای سیاسیاش نشان داد که در عرصۀ سیاست خارجی چارهای جز گام برداشتن در راه همتایان پیشین خود ندارد و این را آمریکاییها و اروپاییها نیک میدانند. زیرا از سویی رفتار جمهوری اسلامی را از زمان برپاییاش تاکنون به ویژه در روابطش با کشورهای منطقه زیر نظر داشتهاند و از سوی دیگر، با ساخت و ساز این نظام که در قانون اساسی آن توضیح داده شده، آشنا هستند.
کارشناسان سه عنصر اصلی سیاست خارجی جمهوری اسلامی را شیعیگری، انقلابیگری و واقعگرایی سیاسی میدانند. دین و انقلابیگری، چنانکه از گفتارهای پزشکیان نیز برمیآید، در تعیین سیاست خارجی جمهوری اسلامی بسیار تعیین کننده و اساسیاند. اما این نظام برای امنیت و پایداری خود ناگزیر است گهگاه به واقعگرایی سیاسی روی آورد. برای این منظور، مفهومی زیر عنوانِ «نرمش قهرمانانه» را ساختهاند.
علی خامنهای، رهبر نظام، این مفهوم را در وبگاه خود چنین تعریف کرده است: نرمش قهرمانانه به معنای مانور هنرمندانه برای دست یافتن به مقصود است. سپس افزوده است: بعضی از دشمنان، این مفهوم را مستمسك قرار دادند برای اینكه نظام اسلامی را به عقبنشینی از اصول خود متهم كنند.
باری، در جهان اسلام هستند نظامهایی که «جمهوری اسلامی» نامیده شوند، اما «جمهوری اسلامی ایران» شبیه هیچیک از آنها نیست. این نظام در میان نظامهای سیاسی جهان نیز نظامی بیمانند است. ساختار آن، چنان که خمینی میخواست، بر حاکمیت دین و کارگزاران دین نهاده شده که آشکارترین نشانه و نیرومندترین اهرم آن همان «ولایت فقیه» است.
در این باره در قانون اساسی جمهوری اسلامی چنین میخوانیم: «بر اساس ولایت امر و امامت مستمر، قانون اساسی زمینۀ تحقق رهبریِ فقیه جامع الشرایطی را که از طرف مردم به عنوان رهبر شناخته میشود آماده میکند تا ضامن عدم انحراف سازمانهای مختلف از وظایف اصیل اسلامی خود باشد».
از سوی دیگر، این نظام به شیوهای حساب شده و گزینشی به آرای مردم نیز مراجعه میکند و مدعی است که مشروعیت خود را از ارادۀ مردم میگیرد. اما دین و انقلابیگری نظام ارادۀ مردم را محدود و مشروط میکنند. به سخن دیگر، مردمی که در جمهوری اسلامی رأی میدهند باید پیشاپیش دو اصل یا دو رکن اساسی نظام را که عبارت از حاکمیت دین و انقلابیگری باشد، بپذیرند. این دو اصل دو روی یک سکهاند.
انقلابیگری جمهوری اسلامی به این معناست که این نظام وظیفه دارد «اسلام ناب محمدی» را چه در درون کشور و چه در بیرون مرزهای کشور به اجرا درآورد. در مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است: « ویژگی بنیادی این انقلاب نسبت به دیگر نهضتهای ایران در سدۀ اخیر، مکتبی و اسلامی بودن آن است. ملت مسلمان ایران پس از گذر از نهضت ضد استبدادی مشروطه و نهضت ضد استعماری ملی شدن نفت به این تجربه گرانبار دست یافت که علت اساسی و مشخص عدم موفقیت آن نهضتها مکتبی نبودن مبارزات بوده است».
وظیفهای هم که بر دوش نیروهای مسلح این نظام گذاشته شده در درجۀ نخست گسترش اسلام ناب محمدی است. در مقدمۀ قانون اساسی جمهوری اسلامی منتشر شده در وبگاه «شورای نگهبان» چنین میخوانیم: « در تشکیل و تجهیز نیروهای دفاعی کشور توجه بر آن است که ایمان و مکتب، اساس و ضابطه باشد. بدین جهت ارتش جمهوری اسلامی و سپاه پاسداران انقلاب در انطباق با هدف فوق شکل داده میشوند و نه تنها حفظ و حراست از مرزها بلکه با رسالت مکتبی، یعنی جهاد در راه خدا و مبارزه در راه گسترش حاکمیت قانون خدا در جهان را نیز عهدهدار خواهند بود».
بنابراین، انقلابیگری جمهوری اسلامی از مرزهای کشور فراتر میرود. این نظام مانند دیگر نظامهای انقلابی نظم حاکم بر جهان را ناعادلانه میداند که باید با آن مبارزه کرد. در اصل ۱۵۴ قانون اساسی جمهوری اسلامی آمده است: «جمهوری اسلامی ایران سعادت انسان در کل جامعۀ بشری را آرمان خود میداند و استقلال و آزادی و حکومت حق و عدل را حق همۀ مردم جهان میشناسد. بنابراین، در عین خودداری کامل از هرگونه دخالت در امور داخلی ملتهای دیگر، از مبارزۀ حقطلبانۀ مستضعفین در برابر مستکبرین در هر نقطۀ جهان حمایت میکند».
نیروی قدس سپاه پاسداران برای همین منظور سازماندهی شد. این نیرو در بسیاری از عملیات تروریستی در جهت پیشبرد سیاست خارجی جمهوری اسلامی دست داشته است. کارشناسان از این نیرو زیر عنوان بازوی نظامی سیاست خارجی جمهوری اسلامی یاد میکنند. این نیرو در خارج از ایران فعالیت اقتصادی و مالی نیز دارد. بستن قراردادهای تجاری، پولشویی به ویژه برای مقامهای حزبالله، قاچاق اسلحه به عراق و یمن، فروش نفت ایران به سوریه را از جمله فعالیتهای غیرقانونیِ تجاری و مالی آن میدانند.
سپاه قدس سهم بزرگی در حفظ دولت بشار اسد در سوریه داشت. در سرکوب خونین معترضان سوری، همدست نیروهای نظامی و امنیتی دولت سوریه بود و مانند آنها متهم به جنایت جنگی است. چنان که در شهریور ۱۳۹۰ اتحادیه اروپا نه تنها کلیت این سپاه بلکه فرماندهان آن از جمله قاسم سلیمانی و حسین همدانی را در فهرست تحریمهای خود قرار داد. وزارت خزانه داری آمریکا در اردیبهشت همان سال، قاسم سلیمانی، فرمانده سپاه قدس، را به اتهام همدستی با نیروهای امنیتی سوریه در کشتار معترضان سوری تحریم کرد.
با توجه به همۀ این دادههاست که انتظار تغییر اساسی در سیاست خارجی جمهوری اسلامی انتظار بیهودهای است. در این عرصه، مسعود پزشکیان ناگزیر است در راه همتایان پیشین خود گام بردارد.
یکشنبۀ گذشته هفتم ژوئیه در دور دوم انتخابات مجلس ملی فرانسه حزب راست افراطیِ «اجتماع ملی» به رغم گمانه زنیها و پیشبینیهای ناظران و کارشناسان نه تنها به اکثریت مطلق نرسید بلکه به اکثریت نسبی نیز دست نیافت. درعوض، ائتلاف گستردۀ نیروهای چپ به نام «جبهۀ مردمی جدید» با به دست آوردن ۱۸۲ کرسی پیشتاز انتخابات شد و ائتلاف نیروهای هوادار رئیس جمهور با به دست آوردن ۱۶۸ کرسی در جایگاه دوم قرار گرفت. راست افراطی و متحدانش در مجموع ۱۴۳ کرسی به دست آوردند.
آنچه از پیشتازی راست افراطی در دور دوم انتخابات جلوگیری کرد و همۀ امیدهای آن را بر باد داد، تشکیل «جبهۀ جمهوریخواه» از نیروهای پایبند به اصول اساسی جمهوری فرانسه برای نجات جمهوری بود. بنابراین، میتوان این جبهه را «جبهۀ نجات جمهوری» نامید. شکلگیری چنین جبههای در تاریخ جمهوری پنجم فرانسه بیسابقه نیست. این جبهه را شهروندان فرانسوی بارها و آگاهانه در دور دوم انتخاباتها تشکیل دادهاند.
البته شبیه چنین جبههای در دور دوم انتخابات پارلمانیِ سال ۱۸۸۵ در زمان جمهوری سوم نیز با عنوان «انضباط جمهوریخواهانه» تشکیل شد. در آن زمان، خطر قدرت گرفتن سلطنتطلبان و بناپارتیستها که در دور اول انتخابات در حدود صد کرسی به دست آورده بودند، جمهوری فرانسه را تهدید میکرد. قرار شد در دور دوم، نامزدهای وفادار به اصول جمهوری از افقهای سیاسی گوناگون به سود نامزدهایی که موقعیت بهتری داشتند، کنار بکشند.
جبهۀ جمهوریخواه یا «جبهۀ نجات جمهوری» به منظور جلوگیری از پیروزی یک نیروی «ضد جمهوری» با توافق ضمنیِ احزاب یا حتی رأی دهندگان وابسته به افقهای سیاسی گوناگون و گاه متضاد در دور دوم به وجود میآید و معمولاً پس از برطرف شدن خطر، علت وجودیاش را از دست میدهد. این جبهه گاه بیآنکه نامزدهای حذف شده در دور اول دستورالعمل مشخصی به رأیدهندگانشان داده باشند تشکیل میشود. در ۲۴ آوریل ۲۰۲۲ امانوئل مکرون از آرای ۴۲ درصد از رای دهندگان ژان لوک ملانشون، کاندیدای چپ رادیکال، بهره مند شد. در حالی که ملانشون از آنان نخواسته بود حتماً به مکرون رأی بدهند.
اصطلاح «جبهۀ جمهوریخواه» یا «جبهۀ نجات جمهوری» در حیات سیاسی فرانسه در سال ۱۹۵۵ ظاهر شد. این اصطلاح را برای نخستین بار «ژان ژاک سروان شرایبر»، سیاستمدار، روزنامه نگار و بنیانگذار مجلۀ «اکسپرس» مطرح کرد. پیشتازی جنبش سیاسی «پوژادیسم»، راست افراطی آن زمان، خطری مرگبار برای جمهوری فرانسه به شمار میرفت.
جنبش پوژادیسم جنبش سندیکایی- سیاسی بود. این جنبش در سال ۱۹۵۳ ظهور کرد و در سال ۱۹۵۸ با تأسیس جمهوری پنجم فرانسه از میان رفت. بنیانگذار و رهبر آن «پییر پوژاد» بود. پوژادیسم از منافع دکانداران و پیشه وران دفاع میکرد و مخالفِ سرسخت توسعۀ سوپرمارکتها در شهرهای فرانسه بود. در میان نمایندگانی که از طرف این جنبش به مجلس راه یافتند، قصاب، بقال، نانوا و کتابفروش نیز دیده میشد.
همچنین بخوانیدیهودستیزی در فرانسه ارمغان مهاجران نیست
ژان مری لوپن، پدر مرین لوپن، رهبر کنونی راست افراطیِ فرانسه، در سال ۱۹۵۶ از سوی این جنبش به نمایندگی مجلس انتخاب شد. در آن سال، جنبش پوژادیسم در انتخابات سراسری فرانسه به ۵۲ کرسی در مجلس دست یافت. بسیاری از ایدههایِ پوژادیسم را ژان مری لوپن به جبهۀ ملی منتقل کرد، مانند: مخالفت با حضور مهاجران در فرانسه، پافشاری بر هویتِ ملیِ فرانسوی و تأکید بر اصل و نسب فرانسوی، ستیز با اتحادیۀ اروپا، ناسازگاری با سرآمدانِ فرهنگی و سیاسی و مخالفت با مالیاتگیری دولت. از روشهای مبارزۀ کنشگرانِ پوژادیسم میتوان به هراسافکنی در میان مخالفان سیاسی، بددهنی و کتککاری اشاره کرد.
در سال ۲۰۱۰، رابرت زارِتْسکی، سرمقاله نویس نیویورک تایمز، جنبش «تی پارتی» را در آمریکا جنبشی در ردیف پوژادیسم فرانسوی شمرد. از ۱۹۷۲، سال تشکیل جبهۀ ملی، تا سال ۲۰۱۱ یعنی نزدیک به چهل سال، رهبری جبهۀ ملی را ژان مری لوُپن به عهده داشت. او به شدت یهودستیز بود و چندین بار به جرم یهودستیزی محکوم شد. اما از زمانی که مرین لوُپن جانشین پدر شده و رهبری حزب را به دست گرفته، گروههای بیشتری از مردم فرانسه به این حزب روی آوردهاند. به ویژه از آن رو که او یهودستیزی پدر را کنار گذاشته، اگرچه کارشناسان معتقدند که بسیاری از کادرهای این حزب همچنان یهودستیز باقی ماندهاند.
باری، به منظور جلوگیری از قدرت گرفتن جنبش پوژادیسم در انتخابات قانونگذاری ژانویه ۱۹۵۶، بنیانگذار اکسپرس میخواست ائتلافی از چهار نیروی چپ میانه که در آن انتخابات شرکت داشتند تشکیل شود. شکست آن ائتلاف به شکست جمهوری چهارم و بنیانگذاری جمهوری پنجم انجامید.
همچنین بخوانیدپیشتازی راست افراطی فرانسه در انتخابات پارلمان اروپا و سرگذشت شعار «هویت ملی»
اصطلاح «جبهۀ جمهوریخواه» یا «جبهۀ نجات جمهوری» در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۰۲ هنگامی که ژان مری لوپن، پدر مرین لوپن، به دور دوم راه یافت، دوباره معمول شد. به نظر میرسد بار اصلیِ تشکیل «جبهۀ نجات جمهوری» را از زمان حضور راست افراطی در انتخابات فرانسه، همواره احزاب و جریانهای چپ به دوش کشیدهاند. راستگرایان در بیشتر حوزههای انتخاباتی تا توانستهاند از این جبهه سود بردهاند، اما در بعضی حوزهها، چنان که در انتخابات اخیر نیز دیده شد، دست اتحاد به سوی راست افراطی دراز کردهاند.
جبهۀ جمهوریخواه یا «جبهۀ نجات جمهوری» کم و بیش در همۀ انتخاباتی که از سال ۲۰۱۷ با انتخاب امانوئل مکرون به ریاست جمهوری برگزار شده، به صورت خود به خودی یا با توافق ضمنی احزاب وفادار به اصول اساسی جمهوری شکل گرفته و از پیروزی حزب راست افراطی در دور دوم جلوگیری کرده است.
در میان کارشناسان و روزنامهنگاران فرانسوی ضربالمثلی رایج شده و آن اینکه جمهوری فرانسه همان «سرباز رایان» است که همواره باید نجاتش داد. «نجات سرباز رایان» فیلم جنگی و حماسی آمریکایی به کارگردانی استیون اشپیلبرگ بود که در سال ۱۹۹۸ به نمایش درآمد.
نخستین دور انتخابات زودهنگام مجلس ملی فرانسه روز یکشنبه سیام ژوئن برگزار شد. حزب راست افراطی «اجتماع ملی» با به دست آوردن یک سوم آرا برندۀ اصلی این دور از انتخابات بود. دور دوم یکشنبۀ آینده هفتم ژوئیه برگزار خواهد شد. مرین لوپن، رهبر حزب «اجتماع ملی»، از مردم فرانسه خواست که در دور دوم نیز به حزب او رأی دهند تا این حزب بتواند به اکثریت مطلق دست یابد و زمام امور کشور را در دست بگیرد.
یکی از موضوعهای پُربسامدِ کارزارهای انتخاباتی در این دور از انتخابات رشد یهودستیزی در فرانسه بود. برپایۀ گزارش «کمیسیون ملی مشورتی حقوق بشر» که چندی پیش در اختیار دولت فرانسه قرار گرفت، در سال ۲۰۲۳ نابُردباری در حق اقلیتها در قیاس با سالهای گذشته افزایش چشمگیر داشت. این نابردباری نسبت به یهودیان بیش از دیگر اقلیتها بود. شکی نیست که جنگ غزه در رشد یهودستیزی در فرانسه بیتأثیر نبوده است.
حزب راست افراطیِ «اجتماع ملی» که دنبالۀ «جبهۀ ملی» است و در گذشتۀ نه خیلی دور یهودستیزیاش را بیهیچ پروایی به نمایش میگذاشت چنان که رهبرش، ژان مری لوپن، چندین بار به جرم یهودستیزی محکوم شد، چندین سال است که به دفاع از یهودیان روی آورده است. این چرخش زمانی روی داد که مرین لوپن، دختر ژان مری لوپن، رهبری این حزب را در سال ۲۰۱۱ به دست گرفت.
بسیاری از کارشناسان معتقدند که این چرخش، چرخشی تاکتیکی است و یهودستیزی در میان کادرهای این حزب ریشه دارتر از آن است که با یک چرخش تاکتیکی از میان برود. به گفتۀ آنان، یهودستیزی یکی از عناصر سازندۀ هویت ایدئولوژیکی حزب «اجتماع ملی» است. با این حال، به نظر میرسد بعضی از سرآمدان یهودی فرانسوی گذشتۀ این جریان را به فراموشی سپردهاند و این حزب را به بیشتر احزاب چپ ترجیح میدهند.
در این میان، بعضی از روشنفکران سرشناس نیز که گوشۀ چشمی به سیاستهای ناسیونالیستی و بیگانه هراس «اجتماع ملی» دارند، یهودستیزی کنونی را در فرانسه، در کل به جوانان مغربیتبار نسبت میدهند و بعضی از آنان مانند میشل اُنفره تا آنجا پیش میروند که بگویند یهودستیزی اختراع اروپاییها نبوده است. اما به راستی با وجود انبوه عظیم اسناد و مدارک تاریخی و پس از این همه پژوهش معتبر علمی در این زمینه چگونه میتوان چنین ادعایی کرد؟
پژوهشهای معتبر علمی نشان میدهند که بیزاری از یهودیان در اروپا از جمله در فرانسه پدیدۀ کهن و ریشه دار تاریخی است. بسیاری از قوانین ضدیهود نازیها در سالهای میان ۱۹۳۳ و ۱۹۴۵ یادگار قوانین کهن پادشاهیهای مسیحی بودند. از دوهزار سال پیش تاکنون جامعههای اروپایی به منظور ایجاد وحدت و یکپارچگی در میان مردم همواره اقلیت یهودی را سپر بلا کردهاند.
به نوشتۀ سیمون لووه، مورخ و روزنامهنگار یهودی تبار فرانسوی، از مرگ عیسی مسیح تا ابداع «پروتُکُل بزرگان صهیون» که سندی جعلی و یهودستیزانه است، اروپاییان یهودیها را همواره مردمی توطئهگر، خیانتکار و آزمند پول و قدرت توصیف کردهاند.
یهودیان نخستین مسیحیان تاریخ بودند که در قرن اول میلادی رفته رفته به مسیحیت گرویدند. پولُس رسول که در کنیسههای شرق مدیترانه غیریهودیان را به مسیحیت فرامیخواند، مشکوک به تحریک یهودیان به شورش برضد امپراتوری روم بود. همو بود که ایدۀ «قوم خداکش» را مطرح کرد که هنوز جزو باورهای دینی مسیحیان است و یکی از شالودههای «یهودستیزی» مسیحیان را تشکیل میدهد. او که خود یهودی زاده شده بود و پیش از گرویدنش به مسیحیت دشمن مسیحیان بود، سپس به دشمن یهودیان تبدیل شد و آنان را قاتل مسیح و دیگر پیامبران معرفی کرد. به باور او مسیح، خدای تناور شده یا تجسد یافته بود.
از آن پس، مسیحیان حتی بلاهای طبیعی را نیز به یهودیان نسبت دادند. در ۱۵ آوریل ۱۰۲۰ میلادی هنگامی که شهر رُم براثر زلزله ویران شد، مقامهای شهر یهودیان را سببساز آن بلای طبیعی اعلام کردند. بندیکت هشتم که در آن زمان پاپ کلیسای کاتولیک رم بود، یهودیان را به سبب ایجاد زلزله به اعدام محکوم کرد.
طی قرنها به ویژه در قرون وسطی به دلیل ضعف دانش و تفکر علمی، اروپاییان بیشتر رویدادهای توضیح ناپذیر را به یهودیان نسبت میدادند. در جنگهای صلیبی که فرمان آن در ۱۰۹۵ میلادی صادر شد، یهودیان به نخستین قربانیان آن جنگ تبدیل شدند. لردها و شوالیهها میگفتند: قصد ما حمله به دشمنان خدا در شرق است، در حالی که دشمنان اصلی خدا که یهودیان باشند همین جا دم دست هستند. میگفتند: هیچ نژادی بیش از یهود دشمن خدا نیست. سیمون لووه از شوالیهای نقل میکند که گفته بود: «پیش از انتقام خون مسیح به جنگ صلیبی نخواهد رفت. نباید هیچ یهودی پشت سر او زنده بماند».
در پاییز ۱۰۹۶ مردم شهر «روآن» در نرماندی به محلۀ یهودیان در مرکز شهر حمله کردند و تا توانستند ساکنان آن را کشتند. مقامهای شهر یهودیان را در کلیساها گرد آورند تا به مسیحیت بگروند. رویدادنگاران این گونه صحنهها را در سراسر راه اورشلیم به ویژه در رنانی ثبت کردهاند: اسقفی در شهر «مِتز» فرانسه پس از کشتار یهودیان به دست صلیبیان، گروهی از یهودیان را در کاخ خود پناه داد. اسقف دیگری در جنوب غربی آلمان به همین ترتیب جان ۸۰۰ یهودی را نجات داد. صلیبیان به کاخ او حمله ور شدند و پناهندگان یهودی را در اندرون کاخ قتل عام کردند.
تا قرن سیزدهم آزار یهودیان و کشتار گهگاهی آنان سنتی رایج در جامعههای اروپایی بود. با چهارمین شورای کلیسای کاتولیک در ۱۲۱۵ میلادی به نام «شورای لاتران» یهود ستیزی برای نخستین بار به قانونی جهانروا تبدیل شد. این شورا جنایتهای ضدیهودی را در سراسر اروپا مجاز شمرد و این وضع چندین قرن ادامه یافت. در سال ۱۵۱۶ یهودیان را در شهر «ونیز» که همگی میبایست علامتی روی سینۀ خود حمل کنند، در «گِتوُ» زندانی کردند. واژۀ «گتوُ» در ایتالیایی از فعل «گِتاره» به معنای «دور ریختن زباله» گرفته شده است. یهودیان این گِتوُ در سال ۱۷۹۷ به دست ناپلئون آزاد شدند.
پس از «شورای لاتران» یهودیان برای نخستین بار از داشتن رابطۀ حرفهای و اجتماعی با مسیحیان منع شدند. در «هفتۀ مقدس مسیحیان» حق بیرون آمدن از منزل را نداشتند. بعضی از فعالیتها مانند کشاورزی و کارهای اداری را برای آنان ممنوع کردند. از همین رو، یهودیان به بازرگانی و صنایع دستی و پزشکی روی آوردند. آنان کارهایی را هم که مسیحیان از پرداختن به آنها منع شده بودند، میتوانستند انجام دهند.
از آن پس آزار و اذیت یهودیان تبدیل به هنجار رفتاری مسیحیان شد. در بسیاری از شهرهای اروپا حمله به یهودیان و کشتار گهگاهی آنان امری عادی شمرده شد. بلاهای طبیعی مانند طاعون و وبا و زلزله و طوفان را به آنان نسبت دادند و دست به کشتار آنان زدند.
این جنایتهای سیستماتیک در حق یهودیان در هیچ جای جهان دیده نشده است. هنگامی که یهودیان از اسپانیا و پرتغال رانده شدند، امپراتوری عثمانی برای توسعۀ بازرگانی و به طور کلی ادارۀ امپراتوری آنان را با آغوش باز پذیرفت. بعدها یهودیان به مقامهای عالی در آن امپراتوری دست یافتند. یهودستیزی در کشورهای مسلمان به صورتی که امروز میبینیم پدیدۀ تازهای است.
در این باره گفتنیها بسیار است.
From the publisher's feed
رویدادهای روز که خمیرمایۀ «اخبارِ» رسانه ها را تشکیل می دهند، فراوان ریشه در گذشته دارند و گاه بیش از آنکه حاصل گریز ناگهانی احوال روز باشند، نتیجۀ دیگرگون شدن هر چند کُند، اما ژرف و پایدار روزگاری…

95 Listeners

473 Listeners

7,900 Listeners

58 Listeners

1,064 Listeners

6 Listeners

2,994 Listeners

3 Listeners

2 Listeners

13 Listeners

0 Listeners