شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Download on the App Store

شعر | با صدای شاعر episodes

  • مولانا | زهی عشق (۲ غزل) | صدای دکتر مهدی نوریان

    ▨ نام شعر: زهی عشق (۲ غزل)

    ▨ شاعر: مولانا

    ▨ با صدای:مهدی نوریان

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز


    شنیدن این شعر با صدای دکتر مهدی نوریان

    ــــــــــــــــ

    در اینجا دو غزل جداگانه از مولانا که مطلع آنها یکسان است را با صدای روشنگرانۀ استاد دکتر مهدی نوریان خواهیم شنید. این صدا بخشی از کلاس مثنوی معنوی ایشان در دانشگاه اصفهان است.

    ــــــــــــــــ


    غزل اول

    ▨

    زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

    چه نغزست و چه خوب است و چه زیباست خدایا


    چه گرمیم چه گرمیم از این عشقِ چو خورشید

    چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا


    زهی ماه زهی ماه زهی بادهٔ همراه

    که جان را و جهان را بیاراست خدایا


    زهی شور زهی شور که انگیخته عالم

    زهی کار زهی بار که آنجاست خدایا


    فروریخت فروریخت شهنشاهِ سواران

    زهی گَرد زهی گَرد که برخاست خدایا


    فتادیم فتادیم بدان سان که نخیزیم

    ندانیم ندانیم چه غوغاست خدایا


    ز هر کوی ز هر کوی یکی دودِ دگرگون

    دگربار دگربار چه سوداست خدایا


    نه دامی‌ست نه زنجیر همه بسته چراییم

    چه بندست چه زنجیر که برپاست خدایا


    چه نقشی‌ست چه نقشی‌ست در این تابهٔ دل‌ها

    غریب‌ست غریب‌ست ز بالاست خدایا


    خموشید خموشید که تا فاش نگردید

    که اغیار گرفته‌ست چپ و راست خدایا




    غزل دوم

    ▨

    زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا

    چه نغزست و چه خوب است و چه زیباست خدایا


    از آن آب حیات‌ست که ما چرخ زنانیم

    نه از کف و نه از نای نه دف‌هاست خدایا


    یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهان است

    که اسبابِ شکرریز مهیاست خدایا


    به هر مغز و دماغی که درافتاد خیالش

    چه مغز است و چه نغز است چه بیناست خدایا


    تن ار کرد فغانی ز غمِ سود و زیانی

    ز توست آن‌که دمیدی نه ز سرناست خدایا


    نیِ تن را همه سوراخ چنان کرد کفِ تو

    که شب و روز در این ناله و غوغاست خدایا


    نیِ بیچاره چه داند که رهِ پرده چه باشد

    دَمِ نایی‌ست که بیننده و داناست خدایا


    که در باغ و گلستان ز کَرّ و فر مستان

    چه نورست و چه شورست چه سوداست خدایا


    ز عکس رخ آن یار در این گلشن و گلزار

    به هر سو مه و خورشید و ثریاست خدایا


    چو سیلیم و چو جوییم همه سوی تو پوییم

    که منزلگه هر سیل به دریاست خدایا


    ز شمس‌الحق تبریز دل و جان و دو دیده

    سراسیمه و آشفتۀ سوداست خدایا

    ▨

    مولانا

    ─────♬ ─────

    شعر با صدای شاعر | @schahrouzk

    8 min
  • سیمین بهبهانی | یارب مرا یاری بده

    ▨ نام شعر: یارب مرا یاری بده 

    ▨ شاعر: سیمین بهبهانی

    ▨ با صدای: سیمین بهبهانی

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــ

    یا رب مرا یاری بده، تا سخت آزارش کنم

    هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم


    از بوسه‌های آتشین، وز خنده‌های دلنشین

    صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در کارش کنم


    در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری

    از رشک آزارش دهم، وز غصه بیمارش کنم


    بندی به پایش افکنم، گویم خداوندش منم

    چون بنده در سودای زر، کالای بازارش کنم


    گوید میفزا قهر خود، گویم بخواهم مهر خود

    گوید که کمتر کن جفا، گویم که بسیارش کنم


    هر شامگه در خانه‌ای‌، چابک‌تر از پروانه‌ای

    رقصم بَر ِ بیگانه‌ای‌، وز خویش بیزارش کنم


    چون بینم آن شیدای من، فارغ شد از احوال من

    منزل کنم در کوی او، باشد که دیدارش کنم


    گیسوی خود افشان کنم، جادوی خود گریان کنم

    با گونه‌گون سوگندها، بار دگر یارش کنم


    چون یار شد بار دگر، کوشم به آزار دگر

    تا این دل ِ دیوانه را، راضی ز آزارش کنم

    3 min
  • نیما یوشیج | آی آدم‌ها

    ▨ نام شعر: آی آدم‌ها

    ▨ شاعر: نیما یوشیج

    ▨ با صدای: احمد شاملو

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!

    یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.

    یک نفر دارد که دست و پای دایم می‌زند

    روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.

    آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،

    آن زمان که پیش خود بی‌هوده پندارید

    که گرفتستید دست ناتوانی را

    تا توانایّی بهتر را پدید آرید،

    آن زمان که تنگ می‌بندید

    بر کمرهاتان کمربند.

    در چه هنگامی بگویم من؟

    یک نفر در آب دارد می‌کُند بیهوده جان قربان!


    آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

    نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛

    یک نفر در آب می‌خواند شما را.

    موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد

    باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده

    سایه‌هاتان را ز راه دور دیده

    آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابیش افزون

    می‌کند زین آب‌ها بیرون

    گاه سر، گه پا.

    آی آدم‌ها!

    او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،

    می‌زند فریاد و امید کمک دارد

    آی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!

    موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش

    پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوش

    می‌رود نعره‌زنان. وین بانگ باز از دور می‌آید:

    …«آی آدمها»-

    و صدای باد هر دم دل‌گزاتر،

    در صدای باد بانگ او رهاتر

    از میان آب‌های دور و نزدیک

    باز در گوش این نداها:

    …«آی آدمها»

    ▨

    نیما یوشیج - ۲۷ آذر ۱۳۲۰

    ـــــــــــــــــــــــــ

    نشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.

    5 min
  • نیما یوشیج | مادری و پسری | صدای احمد کیایی

    ▨ نام شعر: مادری و پسری

    ▨ شاعر: نیما یوشیج

    ▨ با صدای: احمد کیایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    در دل کومهٔ خاموش فقیر

    خبری نیست، ولی هست خبر

    دور از هرکسی آن جا، شب او

    می‌کند قصه ز شب‌های دگر.


    کوره می‌سوزد و هر شعله به رقص

    دم‌به‌دم می‌بردش بند از بند

    این سکونت که در آن جاست به پا

    با سکوت شب دارد پیوند.


    اندر آن خلوت‌جا، پنداری

    می‌رسد هر دمی از راه کسی

    لیک نیست، امیدی ست کزآن

    می‌رود، بازمی‌آید نفسی.


    مثل این است دراین کومهٔ خرد

    بس کسان دست به گردن مرُدند

    وین زمان یک پسرک با مادر

    زآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.


    فقر از هر چه که در بارش بود

    داد آشفته در این گوشه تکان

    مادری و پسری را بنهاد

    پی نان خوردنی، امّا کو نان؟!


    قصه می گوید مادر ز پدر

    یعنی از شوی که نیست

    می‌خورد از تن او فقر و رخان

    زرد از او می‌شود، این است خبر

    در دل کومهٔ ویران پی زیست.


    روزها رفته که او نامده است

    گرچه او رفت که باز آید زود

    کس نمی‌داند اکنون به کجاست

    روی این جادهٔ چون خاکستر.


    زیر این ابر کبود

    کس ندارد خبر از هیچ‌کسی

    شب دراز است و بیابان تاریک

    پیش دیوار یکی قلعه‌خراب.


    ماه سرد و غمگین.

    خرد می‌گردد در نقشهٔ آب

    زیر چند اسپیدار

    شکل‌ها می‌گذرند

    مثل این ست که چشمانی باز

    سویشان می‌نگرند.


    پسر آماده هراسیدن را

    بدن نرمش در ژنده خموش

    گوش بسته است به حرف مادر

    موی او ریخته ژولیده به گوش.


    هست بر جای هنوز

    زیر چشمان درشت وی و بر روی نزار

    دانه اشکش کافتاده فرود

    دانه لعلی یعنی

    که می‌ارزد به هزار و دو هزار.


    به هزار آن همه بی‌درد کسان

    به هزار آن همه آدم به دروغ

    در دل مردم از آن بی‌هنران

    نه امیدی نه نشاطی نه فروغ.


    می‌زند دور نگاه پسرک

    می‌کند حرفش از حرف دگر

    نگذرانیده سه پاییز هنوز

    خواهش لقمهٔ نانی کرده

    دِلکشَ خون و همه خون به جگر.


    تا بیآرامد طفلکَ معصوم

    می‌فریبد پسرش را مادر

    می‌نماید پدرش را در راه

    «آی! آمد پدرش،

    نان او زیر بغل

    از برای پسرش»


    همه سر چشم شده‌ست و همه تن

    ز اسم نان از لب مادر پسرک

    پای تا سر شده مادر افسون

    به پسر تا بنماید پدرک.

    زین سبب آنچه که می‌گوید و داده‌ست به او عقل معاش

    همه حرفی ست دروغ !

    لیک در زندگی تیره شده

    در نمی‌گیرد از این حرف فروغ.


    حرفی این گونه برای فرزند

    هم‌چو زهر است به کام مادر

    رنج می‌آورد این رنجش خشم

    چون پشیمان شده‌ای از گنهی

    اشک پر می‌کندش حلقهٔ چشم.


    با چه سیما معصوم

    با چه حالت غمناک

    پسرک باز بر او دارد گوش

    او نمی‌داند مادر به نهان

    می‌زداید اشکش را

    که به دل دارد رنجی خاموش

    او نمی داند از خواهش نان

    اشکشان نیست به چشم

    بچه‌های دگران.

    او نمی‌داند از این خانه به در خندانند

    پسران با پدران.


    پیش چشم‌تر او نقشهٔ نانی که از او می‌طلبند

    نقشهٔ زندگی این دنیاست

    چو به لب می‌مکد او آب دهان

    نان دل‌افسرده‌کنانش معناست.


    می‌کشد آه چو تیر از ره زخم

    می‌رود با نگه خود سوی نان

    آنچه می‌بیند گر هست ار نیست

    روی نان می‌باشد، روی نان.


    هر چه شکلی شده تا بنماید

    پدری نان در دست

    به خیالش به ره پلّه‌خراب

    پدرش آمده است، استاده‌ست.


    لیک براین ره ویرانه به جا

    کیست کاو می‌رسد از ره، چه کسی ست؟

    زین بیابان که مزار من و توست

    سال‌ها هست که بانگ جرسی‌ست.


    از درون سوی سرا

    سایهٔ مرگ فقط می‌گذرد

    فقر می‌خواند آوای فنا

    می‌سراید غم، آهنگ شکست.


    از برون سوی، نه پُر ز آن‌ها دور

    سایه گسترده بیدی به چمن

    می دَوَد جوی خموش

    مه تهی می‌کند از خنده دهن.


    تا پر از خنده بنوشید شما

    دست در دست کسی کان دانید

    خوش و خوشحال بنوشید شما

    غزلی را شنوید

    وصف خالی و لبی

    بی خیال ازهمه هست، از همه نیست

    بگذرانید شبی

    همچنان مرده که نیست

    خبریش از زنده.


    ای سراب باطل

    ای امّید نه کسی را محرم

    همچو بر آب حباب

    که نپاید یک دم

    روزها ابر بر این کشت گذشت.


    روی این درّه براین دامنه بر این منظر

    از پس خنده‌ی یک برق سمج

    شد تن کشت به جان سوخته‌تر.

    دم ابری چرکین

    چرک‌تر از دلتان

    چون دمل باز شد و گشت تهی

    جز به دلتنگی لیکن نفزود

    وز برای آنان

    زندگی بود بدین گونه که بود.


    کو پدر؟ کو پدرش؟ آن که ز ره می‌رسد او افسونی‌ست.

    از پی آن که سخن ساز دهید

    دلگشا مضمونی ست.


    زن به دل خسته صدا بگرفته

    می‌رود هر نگهش، می‌آید

    گوئیا داده به خود نیز فریب

    چشم او می‌پاید

    آری این ست که او

    نه به خود دست به جا می‌ساید

    زیر انگشتش زرد و لاغر

    جان گرفته به تکاپوی خیال

    هر خیالی که نماید منظر.


    چون نمی بیند چیزی به سرِ جای و درست

    سوی خود آمده باز

    باز می گوید آن حرف نخست:

    « آی آمد پدرش !

    همهٔ جانش شتاب

    به هوای پسرش »


    پسرک باز پی نان و پی دیدن روی پدرش

    رفته او را نگه از راه نگاه مادر

    هر زمان چشم بر او می دوزد

    در دل کوره همان‌گونه که بود

    هیمه‌ای چند به هم آمده جمع

    پک‌وپک می‌سوزد

    می رود دودش بالا، سوی بام.

    ▨

    نیما یوشیج

    پنجم اردیبهشت ماه ۱۳۲۳

    18 min
  • فریدون مشیری | گرگ

    ▨ نام شعر: گرگ

    ▨ شاعر: فریدون مشیری

    ▨ با صدای: فریدون مشیری و داریوش اقبالی

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    گفت دانایی که: گرگی خیره‌سر

    هست پنهان در نهاد ِ هر بشر


    لاجرم جاری است پیکاری سترگ

    روز و شب، ما بین این انسان و گرگ


    زور و بازو چاره‌ی این گرگ نیست

    صاحب ِ اندیشه داند چاره چیست


    ای بسا انسان رنجور ِ پریش

    سخت پیچیده گلوی گرگ خویش


    وی بسا زور آفرین مرد ِ دلیر

    هست در چنگال ِ گرگ ِ خود اسیر


    هرکه گرگش را در اندازد به خاک

    رفته‌رفته می‌شود انسان ِ پاک


    و آن که از گرگش خورَد هر دم شکست

    گرچه انسان می‌نماید؛ گرگ هست


    وانکه با گرگش مدارا می‌کند

    خلق و خوی گرگ پیدا می‌کند


    در جوانی جان ِ گرگت را بگیر

    وای اگر این گرگ گردد با تو پیر


    روز پیری، گر که باشی همچو شیر

    ناتوانی در مصافِ گرگ پیر


    مردمان گر یکدیگر را می‌درند

    گرگ‌هاشان رهنما و رهبرند


    این که انسان است این سان دردمند

    گرگ ها فرمانروایی می‌کنند


    و آن ستمکاران که با هم محرم‌اند

    گرگ‌هاشان آشنایان ِ هم اند


    گرگ‌ها همراه و انسان‌ها غریب

    با که باید گفت این حال عجیب؟

    ▨

    فریدون مشیری از دفتر شعر از دیار آشتی

    4 min
  • مهدی حمیدی شیرازی | بت شکن بابل

    ▨ نام شعر: بت شن بابل

    ▨ شاعر: مهدی حمیدی شیرازی

    ▨ با صدای: مهدی حمیدی شیرازی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    شنیدن این شعر با صدای شاعر

    ــــــــــــــــــ

    افعی شهر از تب دیوانگی

    حلقه می‌زد گرد مرغ خانگی


    خلق را خونخوارگی اصل خوشی‌ست

    شادی مخلوق از مردم‌کشی‌ست


    کودکان از کشتن موران خوشند

    مردمان از کودکی مردم‌کشند


    خاک را گویی به گاه بیختن

    الفتی دادند با خون ریختن


    بر زمین بی گفته‌ی نوح نبی

    جنبش دریایی از گول و غبی


    یعنی از هر‌ گوشه خلقی دیوخوی

    پای‌کوبان سوی دیر آورده روی


    گر نباشد بندگان را نذرها

    سوزد از خشم خدایان بذرها


    باید آنجا حلقه‌ بستن دف‌زنان

    دختری را ذبح کردن کف‌زنان


    رعدها دنبال برق دشنه‌اند

    نیست ابری تا خدایان تشنه‌اند


    خون قربان حال‌ها را به کند

    دانه را پر گاو را فربه کند


    اول سال‌ است و روز خیرهاست

    روز رحمت‌خواستن از دیرهاست


    بدرَوَد مرد آنچه روزی کِشته‌ است

    زن همان پوشد که وقتی رشته‌ است


    لاجرم در دیر نزدیکان دور

    تنگ کرده جای جنبیدن به مور


    پای‌کوبان کف‌زنان افروخته

    چشم‌ها بر صید قربان دوخته


    دختری در دفتر صاحبدلی

    طرفه‌ ی بغداد سحر بابلی


    بر سر دوشی چو خوابی دلنواز

    گیسویی پیچنده چون یلدا دراز


    وآن تن عریان که جان را داده قوت

    در حریری همچو تار عنکبوت


    ریخته زآن صافی و برجستگی

    خسته را از دوش بار خستگی


    دست‌ها در بند همچون جانیان

    بر سکویی خاصه‌ ی قربانیان


    خلق را از گوسفندان رام‌ تر

    از سر گیسوی ناآرام‌ تر


    زانوان لرزنده جان در پیچ و تاب

    از رخ و لب رفته رنگ و رفته آب


    چیست حال آنکه باید کشتنش

    با تبر انداختن سر از تنش


    کشتنش از جُرم ساق مرمرین

    پیش سنگین‌دل بتان آزرین


    پیش‌تر از کشتنش گیسو زدن

    گفتنش زیر تبر زانو زدن


    ماندنش آنجا که جان را حال‌هاست

    عمر هر یک لحظه‌ای چون سال‌هاست


    دادنش در بوی عود و بانگ رود

    انتظار آنکه تیغ آید فرود


    زنگ‌ها آهنگ آسودن زند

    دست پایین آید و گردن زند


    لیک ما خوابیم و مرگ ما رسد

    دیر و زودی گر کند اما رسد


    عاقبت آن وقت جان‌فرسا رسید

    روز آن گیسوی مشک‌آسا رسید


    "آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت"

    آن‌همه چین و شکن از شانه ریخت


    خواست فریادی کشد یارا نداشت

    ناخن برّیدن خارا نداشت


    خم شد آنجایی که می‌باید سرش

    لرزلرزان همچو بیدی پیکرش


    خلق یکدم چشم گشت و گوش گشت

    جان هر جنبنده‌ای خاموش گشت


    ذوق خون مخلوق را بفشرد نای

    وآن تبرزن پیش و پس بنهاد پای


    برق زد در نور مشعل ، آهنی

    ناله‌ای برخاست از پیراهنی


    استخوان‌ها خرد شد رگ‌ها درید

    از تبر خون ریخت از رگ‌ها پرید


    گردنی چون عاج از تن دور گشت

    باز معبد غرق عیش و سور گشت


    مردمان از خرمی‌ها کف زدند

    پای کوبیدند و نای و دف زدند


    هر کس آنجا بر سر غم خاک زد

    جز یکی کز غم گریبان چاک زد


    کبک و بوتیمار تن بیند در آب

    "هرکه نقش خویشتن بیند در آب"


    ریخت چندان سیب‌ها روی زمین

    لیک یک‌تن یافت نیروی زمین


    گرچه هر بیننده‌ای آن بیم دید

    کس ندید آن‌ها که ابراهیم دید


    دانه چون در خاک خفت و آب خورد

    نور مهر و پرتو مهتاب خورد


    کم کمک در خاک آبستن شود

    پرورد جانی که خصم تن شود


    هرچه تن از مهر قوت افزایدش

    جان سرکش قهر افزون زایدش


    عاقبت جان پای ‌تا سر تن خورد

    طفل نو زا مام آبستن خورد


    مغز را از خوردن تن چاره نیست

    تن‌خوری چون مغزها پتیاره نیست


    هر گیاهی کز زمین جوشیده ‌است

    هست و بود دانه‌ای نوشیده‌ است


    این‌همه شاخی که جای لانه‌هاست

    نیست عین دانه‌ها و دانه‌هاست


    وین درختانی کزین‌سان پُر برند

    گرچه آن مادر نی‌اند آن مادرند


    اصل اول زیستن را بروری‌ست

    خوردن تن از پی جان‌پروری‌ست


    میوه و گل چیست؟ جان ریشه است

    جان پاک هر تنی اندیشه است


    شعله‌ای باید که تن را جان کند

    سنگ را میراند و مرجان کند


    خرّما روزا که این میرد در آن

    شعله‌ای سوزان شود گیرد در آن


    زآنچه ابراهیم در آن روز دید

    معنی این شعله‌ی جان‌سوز دید


    برق زد چون پیش چشم آن آهنش

    آتشی افتاد در پیراهنش


    ور به صورت رفت از معبد تنی

    رفت در معنی ز آتش خرمنی


    پای تا سر شعله‌ی سوزنده شد

    هر دمی صد بار مرد و زنده شد


    قوم نمرود آتشی افروختند

    جان ابراهیم در وی سوختند


    کس نگفت این آتش سرکش در اوست

    او در آتش نیست این آتش در اوست


    هرچه زآن پس دیده بست و باز کرد

    پیش او آن پیرهن آواز کرد


    هرچه در هر کوی و برزن ایستاد

    پیش چشمش آن تبرزن ایستاد


    شِکّر دیوان به کامش تلخ گشت

    معبدش دیوان‌سرای بلخ گشت


    خشمگین بگریخت از همسایه‌اش

    لیک همچون کودکی کز سایه‌اش


    رو به کوه آورد و ترک شهر کرد

    لیک زهری را دوای زهر کرد


    درد مردان درد از نامردم است

    درد این نامردمان درد دم است


    گر تواند روبه از مردم گریخت

    لیک نتواند ز درد دم گریخت


    ور گریزد آنکه سوزد محملش

    چون گریزد آنکه می‌سوزد دلش؟


    شیر را ننگ است گر بی‌دم زیَد

    مرد را گر خالی از مردم زیَد


    گرچه می‌باید ز درد دم دوید

    سوی مردم باید از مردم دوید

    ────

    ادامهٔ شعر در پست بعدی

    ─────♬ ─────

    شعر با صدای شاعر | @schahrouzk


    24 min
  • علی‌اکبر یاغی‌تبار | غمنومه

    ▨ نام شعر: غمنومه

    ▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــ

    تو از غمنومه سر ریزی، من از خون قناری‌ها

    به مسلخ میکشن پاتو به جرم سر به داری‌ها


    به آواز ِ قناری‌های مسلخ دیده مومن باش

    زمین از غیر ممکن‌ها پُره اما تو ممکن باش


    من و تو آبروی مونده ی باغیم و بار آور

    من و تو باغ ِ آفت دیده ایم اما بهار آور


    چنان از نا امیدی‌های هم امّید می‌سازیم

    که از یک شمع ِ باور مرده صد خورشید می‌سازیم


    اگرچه خسته ای از حمل ِ این بُغضای طولانی

    حریم امن ِ موندن باش ای "یار دبستانی"


    اگرچه بغض ِ ابرای سمج سخت و نفس گیره

    بیا اشکاتو نذر شونه ی من کن، نگو دیره...

    ▨

    علی‌اکبر یاغی‌تبار

    ــــــــــــــــ

    پی‌نوشت: این ترانه توسط ابی در آلبوم جان جوانی اجرا شده است.


    5 min
  • ایرج میرزا | شب جمعه خدمت حاج امین

    ▨ نام شعر: شب جمعه خدمت حاج امین

    ▨ شاعر: ایرج میرزا

    ▨ با صدای: سبحان گنجی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــ

    رفیق اهل و سرا امن و باده نوشین بود

    اگر بهشت شنیدی بساطِ دوشین بود


    چه حال خوب و شب جمعۀ خوشی دیدیم

    چه بودی ار شبِ هر جمعه حالِ ما این بود


    عجب شبی به احبّا گذشت و پندارم

    که چشمِ چرخ در آن شب به خواب سنگین بود


    جهان به دیدۀ من ناپسند می‌آمد

    ولی در آن شب دیدم که دیده بدبین بود


    لوازم طرب و موجبات آسایش

    ز لطف حاج امین جمله تحتِ تأمین بود


    تمام حرفِ وفا در لب و صفا در چشم

    نه در سری هَوَسِ بَد نه در دلی کین بود


    نه از میلسپو آنجا سخن نه از نُرمال

    نه ذکر آنقُره، نی صحبتِ فلسطین بود


    نه گفت و گویِ رضاخان نه یادِ احمد شاه

    نه فکرِ مؤتمن الملک و ذکرِ چایکین بود


    انار و سیب و به و پرتقال و نارنگی

    کبابِ برّۀ خوب و شرابِ قزوین بود


    عرق به حدِّ کمال آب‌جو به حدِّ نِصاب

    گل و بنفشه فزون‌تر ز حدِّ تخمین بود


    مُعاشران همه خوش‌روی و مهربان بودند

    یکی نبود که بدخوی و زشت آیین بود


    جلال و حاج زَکی خان و اعظم السّلطان

    ادیب سلطنه و فتح بود و فرزین بود


    بس است آنچه شنیدی تو یا بگویم باز

    بتول بود و قمر بود و ماه و پروین بود


    نگارخانۀ چین بود و بارنامۀ هند

    هزار چندان بود و هزار چندین بود


    بتول چارقدی بر سرش ز منسوجی

    که نسج آن غرض از کارگاهِ تکوین بود


    به گردِ عارضش از زیر چارقد بیرون

    دو قسمت متساوی ز مویِ مُشکین بود


    سفید روی و بر اطراف آن دو مویِ سیاه

    بنفشه بود که اندر کنارِ نسرین بود


    نداده بود به خود هیچ گونه آرایش

    که بکر بود و منزّه ز قیدِ تزیین بود


    دلم تپید چو بر چشمِ او گشادم چشم

    چو صعوه‌ای که گرفتارِ چنگِ شاهین بود


    قمر مگو که یکی از ودایعِ حق بود

    قمر مگو که یکی از بدایع چین بود


    به پا زِ حُلّهٔ زَربَفت داشت پاچینی

    چه گویمت که چِه‌ها در میانِ پاچین بود!


    از آن لطافت و آن پودر و پارفَم و توالت

    شبیه مادموازل‌های بِرْن و برلین بود


    مثال خوشۀ خُرما فرازِ نخلِ بلند

    نموده جمع به سر گیسوان زرّین بود


    نه شانه بود که آن گیسوان به هم می‌ریخت

    کلیدِ محبسِ دل‌هایِ مستمندین بود


    مرا به مهر ببوسید و من خجل گشتم

    که پیر بودم و رخسار من پُر از چین بود


    دلم جوان شد و طبعم روان از آن بوسه

    مگر به لعلِ وی آبِ حیات تضمین بود


    بتول شور به مجلس فکند با ویُلُن

    قمر مطابق او در غناء شیرین بود


    به یک تغنّیِ او در نَشاط می‌آمد

    اگر چه قلبِ پدرمرده طفلِ مسکین بود


    ز یک ترنّم او شادمان شدی گر چند

    طلاق‌دیده زنِ ناگرفته‌کابین بود


    روانِ جامعه از این دو زن صفا می‌یافت

    اگر نه بر رخشان آن نقابِ چرکین بود


    کشید کار در آخر به تعزیت‌خوانی

    که باده‌نوشان سرمست و باده نوشین بود


    یکی سکینه یکی مادرِ وَهَب می‌شد

    همان دو بازسنان بود و شِمرِ بی‌دین بود


    چو شِمر حضرتِ عبّاس را طلب می‌کرد

    حکایتِ سپر و گرز بود و زوبین بود


    چه گویمت که چه می‌کرد اعظم السّلطان

    حقیقةً یکی از جملهٔ ملاعین بود


    جناب فرزین گه راست رفت و گاهی چپ

    همیشه این حرکت از خواص فرزین بود


    ادیب سلطنه هم بد نشد در آخرِ کار

    اگر چه اوّل شب با وقار و تمکین بود


    چو نیمی از شب بگذشت سفره آوردند

    که اندر آن خورش قیمه بود و ته‌چین بود


    «شکم پرست کند التفات بر مأکول»

    به خاصه کز سر شب بار معده سنگین بود


    ادیب و فرزین بعد از دو ثلثِ شب رفتند

    کسی که ماند به جا فتح و آن خواتین بود


    جنابِ حاج امین با قمر به یک جا خفت

    اگر چه کثرتِ جا و وفورِ بالین بود


    بلی قمر یکی از جملۀ خبیثات است

    وکیل محترم ما هم از خبیثین بود


    من و بتول به جای دگر شدیم ولی

    بتول بکر و جلال الممالک عنّین بود


    به یادِ خُلقِ خوشِ میزبان و مهمانان

    برین و بالین بر من عبیر آگین بود


    خلاصه بر منِ مهجور راست می‌خواهی

    شبی که در همۀ عمر خوش گذشت این بود


    به یادگارِ شبِ جمعه گفتم این اشعار

    که همچو بزم سزاوارِ شرحِ چونین بود


    گُمان مدار {نبود} که دیگر شبی چنین بینم

    که عمر من به حدود ثَلاث و خَمسین بود

    ▨

    ایرج میرزا

    ـــــــــ

    پی‌نوشت‌ها:

    *ملیسپو: آرتور میلسپو مباشر آمریکایی بود که در واقع رئیس کل مالیه ایران بود و بر حسن جریان کارهای وزارت مالیه نظارت داشت.

    *آنقره: آنکارا، پایتخت ترکیه .

    چایکین: خاورشناس روس است که با ایرج میرزا هم رابطه دوستی و الفت داشته است.

    *نرمال: مخفف «اکول نرمال» است که در فرانسه به دانشسرای معلمین می‌گفتند و در آن زمان صحبت این بوده که ایران هم باید نرمال داشته باشد.

    *موتمن الملک: حسین پیرنیا ملقب به مؤتمن‌الملک دولتمرد اواخر دورهٔ قاجاریه، رئیس مجلس شورای ملی در دوره دوم و چهارم، نماینده شش دوره مجلس شورای ملی، و برادر حسن پیرنیا بود. 

    *پارفم: تلفظ فرانسوی پرفیوم، عطر و ادکلن 

     «*شکم پرست کند التفات بر مأکول» این بیت از سعدی است

    11 min
  • بیژن نجدی | پروانگی‌های مقدس

    ▨ نام شعر: پروانگی های مقدس

    ▨ شاعر: بیژن نجدی

    ▨ با صدای: بیژن نجدی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــ

    تذکر: «پروانه» نام کوچکِ همسر شاعر است.

    ـــــــــــــــــــــ

    در گودِ خیال و خیابان و تاریکی

    نئون راه می‌رود

    با طرحی از تنِ پروانه...

    «مبل‌فروشی پروانه»

    که بوی تو در آن نشسته است

    بوی روشن و خاموش

    خاموش و روشن تو.


    در میدان و آن‌سوی شیشه‌ی اتوبوس

    پشت پرده‌ی باران

    نئون راه می‌رود

    »چایخانه‌ی پروانه»

    کاش صبحانه‌ای با تو در دلِ شب.


    تهران و خیابان فردوسی

    آسمانی پر از بُراده‌هایِ سرخ نئون...

    «عتیقه فروشی پروانه»

    پروانه‌های روی زره

    بر تیغه‌ی شمشیر و جامی از نقره.


    حالا، صبحِ تهران است

    و شکسته‌های خاموشِ نئون ریخته بر آسفالت.

    «آرایشگاه پروانه»

    چشمانِ بی‌سرمه

    نیمرخ تو

    عطر دورِ حنا

    و نگاهی پر از آبِ مروارید

    ▨

    بیژن نجدی

    از کتاب واقعیت رویای من است نشر مرکز صفحه ۹۶

    3 min
  • یازده ترانه از خیام | به تصحیح استاد میرافضلی و با صدای دکتر محسن احمدوندی

    ▨ نام شعر: یازده ترانه از خیام

    ▨ شاعر: خیام نیشابوری

    ▨ به تصحیح: سیدعلی میرافضلی

    ▨ با صدای: محسن احمدوندی

    ♬ موسیقی: کیا طبسیان و پوریا پورناظری

    شنیدن این ترانه‌ها (رباعیات) با صدای محسن احمدوندی

    ـــــــــــــــــ

    امروز روز بزرگداشت خیام نیشابوری است و به همین مناسبت می‌خواهیم اشاره‌ای داشته باشیم به کار ارزشمند استاد سیدعلی میرافضلی که عمری درباره خیام تحقیق و مطالعه کرده‌اند.

    استاد میرافضلی با تحقیق و باریک‌بینی خود، در نهایت از میان ۱۵۶ رباعی‌ای که در منابع کهن آمده، ۲۰ رباعی را رباعیات اصیل برشمرده است.

    ما از میان این ۲۰ رباعی ۱۱ مورد را انتخاب کرده‌ایم که با صدای رسای دکتر محسن احمدوندی دکلمه شده و به حضور شما تقدیم می‌گردد.

    ضمنا برای شرح بیشتر درباره اصول تصحیح و پالایش ارزشمند استاد سیدعلی میرافضلی، این مقاله را در کانال تلگرام دکتر محسن احمدوندی ببینید.

    ـــــــــــــــــ


    ۱

    مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

    مَی خواه مُروّق، ز طراز آمدگان


    رفتند یکانْ یکانْ، فراز آمدگان

    کس میندهد نشانِ باز آمدگان

    ▨


    ۲

    از جملۀ رفتگانِ این راهِ دراز

    باز آمده‌ای کو که به ما گوید راز


    پس بر سرِ این دو راهۀ آز و نیاز

    تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز

    ▨


    ۳

    آن‌ها که کهن بُوَند و آن‌ها که نُوَند

    هر یک به مرادِ خویش لَختی بدوَند


    این سفلهْ‌جهان‌ به کس نمانَد باقی

    رفتند و رویم و دیگر آیند و روَند

    ▨


    ۴

    آرند یکی و دیگری بربایند

    بر هیچکس این راز همی‌نگشایند


    ما را ز قضا جز این قَدَر ننمایند:

    پیمانه تویی، باد به تو پیمایند

    ▨


    ۵

    این کوزه که آبخوارۀ مزدوری است

    از دیدۀ شاهی و دلِ دستوری است


    هر کاسۀ مَی که بر کفِ مخموری است

    از عارض مستیّ و لبِ مستوری است 

    ▨


    ۶

    ای آنکه تو در زیرِ چهار و هفتی

    وز هفت و چهار، دایم اندر تفتی


    مَی خور دایم که در رهِ آگفتی

    این مایه ندانی که چو رفتی، رفتی!

    ▨


    ۷

    در شش جهت آنچه گِردِ ما گستردند

    در پنجْ حواس و چارْ طبع آوردند


    بس گُرْسِنه‌اند و عالمی را خوردند

    این هفت که در دوازده می‌گردند 

    ▨


    ۸

    در دایره‌ای کآمدن و رفتنِ ماست

    او را نه بدایت، نه نهایت پیداست


    کس می‌نزند دَمی در این معنی راست

    کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

    ▨


    ۹

    رفتم که درین منزل بیداد بُدَن

    در دست نخواهد به‌جز از باد بُدَن


    آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن

    کز دستِ اجل، تواند آزاد بُدَن

    ▨


    ۱۰

    در کارگهِ کوزه‌گری رفتم دوش

    دیدم دو هزار کوزه، گویا و خموش


    از دستۀ هر کوزه، برآورده خروش

    صد کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش 

    ▨


    ۱۱

    بردار پیاله و سبویْ ای دلجوی

    فارغ بنشین تو بر لبِ سبزه و جوی


    بس شخصِ عزیز را که چرخِ بدخوی

    صد بار پیاله کرد و صد بار سبوی

    ▨ 

    خیام نیشابوری

    11 min

About شعر | با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید

More shows like شعر | با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,893 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,065 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,065 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,161 Listeners

Owrsi Podcast | پادکست اورسی by Owrsi

Owrsi Podcast | پادکست اورسی

178 Listeners

Radio Tragedy رادیو تراژدی by Radio Tragedy Team

Radio Tragedy رادیو تراژدی

433 Listeners

کتاب صوتی ناصر زراعتی  - Ketab soti by Ketab soti

کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti

135 Listeners

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران by Mohammad Amin Chitgaran

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران

143 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,992 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

48 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

406 Listeners

Wrapup | رپاپ by amir soodbakhsh

Wrapup | رپاپ

516 Listeners

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian) by Jabe podcast

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian)

139 Listeners

اکنون -  صفحه رسمی by Aknoontalks

اکنون - صفحه رسمی

194 Listeners

قاب تاریخ by Mohamad Nazemi

قاب تاریخ

65 Listeners