شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Download on the App Store

شعر | با صدای شاعر episodes

  • Iman Biavarim V2

    ▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد (کامل)

    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ــــــــــــــــ

    و این منم

    زنی تنها

    درآستانه‌ی فصلی سرد

    در ابتدای درک هستی آلوده‌ی زمین

    و یاس ساده و غمناک آسمان

    و ناتوانی این دست‌های سیمانی.


    زمان گذشت

    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

    چهار بار نواخت

    امروز روز اول دیماه است

    من راز فصل‌ها را می‌دانم

    و حرف لحظه‌ها را می‌فهمم

    نجات‌دهنده در گور خفته است

    و خاک، خاک پذیرنده

    اشارتی‌ست به آرامش


    زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.


    در کوچه باد می‌آید

    در کوچه باد می‌آید

    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم

    به غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خون


    و این زمان خسته‌ی مسلول

    و مردی از کنار درختان خیس می‌گذرد

    مردی که رشته‌های آبی رگ‌هایش

    مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

    بالا خزیده‌اند

    و در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین را

    تکرار می‌کنند

    - سلام

    - سلام

    و من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشم.


    در آستانه‌ی فصلی سرد

    در محفل عزای آینه‌ها

    و اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگ

    و این غروب بارور شده از دانش سکوت


    چگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود اینسان

    صبور،

    سنگین،

    سرگردان،

    فرمان ایست داد.

    چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچوقت

    زنده نبوده‌است


    در کوچه باد میآید

    کلاغهای منفرد انزوا

    در باغ‌های پیر کسالت میچرخند

    و نردبام

    چه ارتفاع حقیری دارد.


    آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب را


    با خود به قصر قصه‌ها بردند

    و اکنون

    دیگر چگونه یک نفر به رقص برخواهد خاست

    و گیسوان کودکیش را

    در آب‌های جاری خواهد ریخت

    و سیب را که سرانجام چیده‌است و بوئیده‌است

    در زیر پا لگد خواهد کرد؟


    ای یار، ای یگانه‌ترین یار

    چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.

    انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده

    نمایان شد


    انگار از خطوط سبز تخیل بودند

    آن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدند


    انگار

    آن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها میسوخت

    چیزی بجز تصور معصومی از چراغ نبود


    در کوچه باد می‌آید

    این ابتدای ویرانیست

    آن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمد

    ستاره‌های عزیز

    ستاره‌های مقوایی عزیز

    وقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرد

    دیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

    ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

    خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.


    من سردم است

    من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

    ای یار ای یگانه‌ترین یار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»

    نگاه کن که در اینجا

    زمان چه وزنی دارد

    و ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوند

    چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟


    من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم

    من سردم است و می‌دانم

    که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

    جز چند قطره خون

    چیزی به جا نخواهد ماند.


    خطوط را رها خواهم کرد

    و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

    و از میان شکل‌های هندسی محدود

    به پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم برد

    من عریانم، عریانم، عریانم

    مثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانم

    و زخم‌های من همه از عشق است

    از عشق، عشق، عشق.

    من این جزیره‌ی سرگردان را

    از انقلاب اقیانوس

    و انفجار کوه گذر داده‌ام

    و تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بود

    که از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد


    سلام ای شب معصوم!

    سلام ای شبی که چشم‌های گرگ‌های بیابان را

    به حفره‌های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می‌کنی

    و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها

    ارواح مهربان تبرها را می‌بویند

    من از جهان بی‌تفاوتی فکرها و حرف‌ها و صداها می‌آیم

    و این جهان به لانه‌ی ماران مانند است

    و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

    که همچنان که تو را می‌بوسند

    در ذهن خود طناب دار تو را می‌بافند.


    سلام ای شب معصوم!


    میان پنجره و دیدن

    همیشه فاصله‌ایست.


    چرا نگاه نکردم؟

    مانند آن زمانی که مردی از کنار درختان خیس گذر می‌کرد


    چرا نگاه نکردم؟

    انگار مادرم گریسته بود آنشب

    آنشب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

    آنشب که من عروس خوشه‌های اقاقی شدم

    آنشب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود،

    و آن‌کسی که نیمه‌ی من بود، به درون نطفه‌ی من بازگشته‌بود

    و من در آینه می‌دیدمش،

    که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

    و ناگهان صدایم کرد

    و من عروس خوشه‌های اقاقی شدم


    انگار مادرم گریسته بود آنشب.

    چه روشنایی بیهوده‌ای در این دریچه‌ی مسدود سر کشید

    چرا نگاه نکردم؟

    تمام لحظه‌های سعادت می‌دانستند

    که دست‌های تو ویران خواهد شد

    و من نگاه نکردم

    تا آن زمان که پنجره‌ی ساعت

    گشوده ‌شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

    چهار بار نواخت

    و من به آن زن کوچک برخوردم

    که چشم‌هایش، مانند لانه‌های خالی سیمرغان بودند

    و آنچنان که در تحرک ران‌هایش می‌رفت

    گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

    29 min
  • بهرام بیضایی | سرو ازاده

    ▨ قطعه: سرو آزاده

    ▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری


    شاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.

    3 min
  • سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

    ▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است

    ▨ شاعر: حضرت سعدی

    ▨ با صدای: ارژنگ آقاجری

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ـــــــــــــــــــــــــ

    شبِ فراق که داند که تا سحر چندست

    مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست


    گرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرم

    کدام سرو به بالای دوست مانندست؟


    پیامِ من که رساند به یار مهرگسل

    که برشکستی و ما را هنوز پیوندست


    قسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیست

    به خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -


    که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،

    هنوز دیده به دیدارت آرزومندست


    بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

    به جای خاک که در زیر پایت افکندست


    خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

    بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست


    عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

    به زیر هر خم مویت دلی پراکندست


    اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

    گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست


    ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

    چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست


    فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

    بیا و بر دل من بین که کوه الوندست


    ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

    گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست

    ▨ 

    شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی

    4 min
  • اسماعیل خویی | از شعر گفتن

    ▨ نام شعر: از شعر گفتن

    ▨ شاعر: اسماعیل خویی

    ▨ با صدای: اسماعیل خویی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    برای تو ای شعر

    برای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیز

    ور آزاری‌ام هست از آزار هر کس


    برای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهین

    وگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکس


    تویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگ

    به هر روی و هر سو که باشد

    به ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ست


    تویی کز تو مردابِ هر هست

    به موجی روان‌میر

    کز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ست


    تو تیراژه را واژه سازی

    تو از واژه تیراژه سازی


    زبان از تو شکلِ جهان است

    جهان از تو شکلِ دهانی است

    خموش و سرایا

    و شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی است

    گذاران و پایا


    جهان بی‌تو کوهی‌ست

    از سنگیِ سرد

    از سردِ سنگی

    چو دیوارِ خارا عبوس و درنگی

    و هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باران

    در او در نکاری

    بر او بر نکارا


    جهان بی‌تو دیوار

    آری

    من این متّه‌وار نگاه از تو دارم

    شکافا و کاوا


    تو فریادِ فریاد

    خاموشیِ خامُشی

    یادِ یادی

    تو دیدارِ دیدار

    غمِ هرچه غم

    شادیِ هرچه شادی

    تو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آوا


    تو آهنگِ خاموشِ شبگیر

    تو موسیقیِ روشنِ ماه

    تو

    سکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گل

    تو زیبایی هرچه زیبایی

    آن‌گاه

    که زیبایی گنگِ گویا

    بدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهم

    به ژرفای خاموشی از آه


    تو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتن

    تو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتن

    سرودِ ستاره

    نواهای گمگشته‌ی کهکشانی

    تو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جان

    تو آنی که گم کرده بودم تو را من

    تو جان

    جانِ جان

    جانِ جانِ جهانی

    تو آنی که گم کرده‌ام من

    تو آنی که گم می‌کنم

    من

    تو را هرچه پیداتری تو


    تو آوای معنا

    که معنای بی‌هم‌زبانِ مرا

    ای تو معنای معنایم از هرچه آوا هم‌آواتری تو


    تو جدّی‌ترین بازیِ جان

    تو «بازی» چو بازی


    تو تنها نیاز منی

    تو

    به تنهاترین بی‌نیازی


    و در هرچه چشمهَ‌ست در طولِ راهم

    تویی عکسِ سیمینه‌ی ماهیِ ماه در آب


    مرایی

    چو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانه

    مرایی

    به هرباره در مشت

    و هموارهَ‌م آن‌سویِ مشتی

    چو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آب

    چه بسیارها بار

    مرا داده‌ای زندگانی از آن پس که کُشتی


    تو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتن

    چه در خوشه‌زارانِ چندان‌همه کهکشان‌های آن‌سوی جاوید و افلاک

    چه در کهکشان‌های چندین‌همه گلبنان از بهارانِ اکنون و این‌جا بر این خاک

    تو گلبانگِ پژواک ناگفته‌ترماندنِ واژه‌آراترین گفتنی‌ها پس از هرچه گفتن

    چه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغاز

    چه با ساز و آوازِ هر راز

    که خیلِ نوازندگانِ بهاران

    ـ همین بی‌قرارانِ چندین‌همه چشمه‌ساران و چندین‌همه آبشاران و چندین‌همه جویباران

    ز چندین‌همه سو

    همه سویِ دریا گذاران ـ

    به تکرار گویند و خواهند گفتن بسی باز


    تو مضراب‌های وزیدن در آهنگِ آژنگ

    به سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دور


    تو سیمِ نسیمی

    به‌هنگام

    که هر گاه بی‌گاه می‌گردد انگار

    و هر رودباری بدل می‌نُماید در آن دور

    سیمابِ سیمای خود را به سنتور

    و سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینه‌ی او

    و تنبورِ باران نوازد در آیینه‌ی سینه‌ی او

    و در دسته‌ی ابرها تندران دف‌زنانند

    و در صفِّ نظّارگان برگ‌ها کف‌زنانند

    و پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شور


    تو...

    پگاهِ تو

    پروازگاهِ تو را

    من

    پسینِ تو

    مرگ‌آفرین تو را

    می‌شناسم


    برای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسل‌های بی‌شکلی ناگهان را

    برای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان را


    تو ...

    تو ...

    شکلِ تو

    پروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدن

    من

    تو را می‌شناسم

    و خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز است


    به بامِ تو

    اما

    به بام تو بی‌چاره می‌مانم

    از سر زدن

    من!

    ▨ 

    اسماعیل خویی

    از مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹

    9 min
  • یدالله رویایی | دلتنگی‌ها ۲۰

    ▨ شعر: دلتنگی‌ها ۲۰

    ▨ شاعر: یدالله رویایی

    ▨ با صدای: یدالله رویایی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز

    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    و شکل ِ راه رفتن ِ تو 

    معنای مثنوی است

    در حالت ِ عمیق ِ عزیمت

    که منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد

     

    در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی 

    در گردی ِ مچ ِ تو به هم می‌رسند و

    باد،

    صفات ِ باد، 

    شکل عزیز زانو را 

    -که قدرت و اطاعت را با هم دارد- 

    تصویر می‌کند 

    تا قیصر از کف پای تو 

    قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت را

    برگیرد


    در حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیم‌رخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند 

    پرواز طوطیان 

    جغرافیای صورت من را در هم ریخت 

    و آسمان،

    که بایر از درخشش‌های آبی می‌شد

    ناگاه 

    نام ِ تو از تمام جهت‌ها

    می‌آمد.


    وقتی که باز می‌آیی

    نام تو را 

    تمام جهت‌ها

    رسم می‌کنند.

     

    و در گذار ِ دامن تو دانه‌های شن

    بر ریشه‌های پیدا 

    پیراهن عبور ِ شعاع

    می‌پوشد


    پیشانی تو وسعت ِ شیشه‌است 

    وقتی که باز می‌آیی

     

    و هر درخت، بوسه است

    وقتی که مفصل تو ملاقاتی است 

    -بین صفات باد و تکبیر طوفان- 

    و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را 

    محدود می‌کند


    تو باز می‌آیی 

    با نافی از خلیج احمر 

    و رانی از عصای موسی 

    و شکل راه رفتن تو 

    معنای مثنوی است، 

    و روح مولوی است اینک

    کز ساق تو حکایت نی را

    بر می‌دارد!

    ▨

    شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگی‌ها

    شامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶

    چاپ اول: ۱۳۴۶

    ــــــــــــــــــــ

    ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر می‌رسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد

    6 min
  • حامد عسکری | من هنوزم شبیه بچگیام

    ▨ نام شعر (ترانه): من هنوزم شبیه بچگیام (از پاستیل تا عشق)

    ▨ شاعر: حامد عسکری

    ▨ با صدای: حامد عسکری

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ــــــــــــــــــــــــ

    من هنوزم شبیه بچگیام

    داغ ِ بستنی می‌سوزه تو گلوم


    تمام ِ روزام تابستون ِ بَمه

    من هنوز عاشق کیم ِ دوقلوم


    من هنوزم شبیه بچگیام

    تو سرم هزار تا قمری می‌پره


    هنوزم وقتی نوشابه می‌خَرم

    اونی رو ورمی‌دارم که پُر تره


    کله‌ی زده با ماشین ِ چهار

    زانوهای همیشه پر خراش


    دنبال دوشاخه واسه ساختنِ

    تیر کمونایی با دقت کلاش


    ازم عکسی اگه باقی مونده

    یا کنار نخله یا تو کوچه‌هاش


    هیشکی واسه من تولد نگرفت

    توی اون شهری که قنادی نداشت


    ولی تو یه بچه‌شهری بودی

    مهدکودکت ماکارونی می‌داد


    بستنی واست یه آرزو نبود

    مداد ِ نوکیت گرون بوده زیاد


    گل‌سرهای گرون و رنگارنگ

    بعد یه هفته واست تکراری بود


    -کمدت -اونی که روش باربی داشت

    یه کلکسیون جوراب شلواری بود


    توی ِ تخت صورتیت خوابیدی

    نوار قصه‌هاتو گوش کردی


    طبق آماری که عکسا می‌دان

    بیست و چندتا کیکو خاموش کردی


    اسکی توی پیستای قُرُق شده

    دلخوشی ِ روزای ِ تعطیلته


    لواشک‌هاتو کیلویی می‌خری

    ماهی یه تومن پول پاستیلته


    من با کاسه‌ای که زنجیر بِش بود

    تشنگی م تلف شده اما تو


    نشده یه دفعه امتحان کنی

    لیوان ِ لب زده‌ی باباتو


    نمی‌خوام ساده قضاوتت کنم

    نمیخوام بگم که من خوب، تو بدی


    شب به شب تو آینه به خودم می‌گم

    هی پسر! کجا به دنیا اومدی


    ما دو تا به درد هم نمی‌خوریم

    بذا زندگیت بازم لطیف بشه


    من دهاتی‌ام به زندگیت برس

    حیفه که شناسنامه‌ت کثیف بشه

    ▨

    حامد عسکری

    5 min
  • فروغ فرخ‌زاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو

    ▨ نام شعر: عروسک کوکی

    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد

    ▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو

    ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری

    ــــــــــــــــ

    بیش از این‌ها، آه، آری

    بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند

    **

    می‌توان ساعات طولانی

    با نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابت

    خیره شد در دود یک سیگار

    خیره شد در شکل یک فنجان

    در گلی بی‌رنگ، بر قالی

    در خطی موهوم، بر دیوار


    می‌توان با پنجه‌های خشک

    پرده را یکسو کشید و دید

    در میان کوچه باران تند می‌بارد

    کودکی با بادبادک‌های رنگینش

    ایستاده زیر یک طاقی

    گاری فرسوده‌ای میدان خالی را

    با شتابی پرهیاهو ترک می‌گوید

    می‌توان بر جای باقی ماند


    در کنار پرده، اما کور، اما کر

    می‌توان فریاد زد

    با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه

    «دوست می‌دارم»

    می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مرد

    ماده‌ای زیبا و سالم بود

    با تنی چون سفره‌ی چرمین

    با دو پستانِ درشتِ سخت

    می‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگرد

    عصمتِ یک عشق را آلود


    می‌توان با زیرکی تحقیر کرد

    هر معمای شگفتی را

    می‌توان تنها به حل جدولی پرداخت

    می‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت

    پاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرف


    می‌توان یک عمر زانو زد

    با سری افکنده، در پای ضریحی سرد

    می‌توان در گورِ مجهولی خدا را دید

    می‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافت

    می‌توان در حجره‌های مسجدی پوسید

    چون زیارتنامه‌خوانی پیر


    می‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب

    حاصلی پیوسته یکسان داشت

    می‌توان چشمِ تو را در پیله‌ی قهرش

    دکمه‌ی بی‌رنگِ کفشِ کهنه‌ای پنداشت

    می‌توان چون آب در گودال خود خشکید

    می‌توان زیباییِ یک لحظه را با شرم

    مثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوری

    در تهِ صندوق مخفی کرد

    می‌توان در قاب خالی‌مانده‌ی یک روز

    نقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویخت

    می‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ی دیوار را پوشاند

    می‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیخت


    می‌توان همچون عروسک‌های کوکی بود

    با دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دید

    می‌توان در جعبه‌ای ماهوت

    با تنی انباشته از کاه

    سال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفت

    می‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستی

    بی‌سبب فریاد کرد و گفت

    «آه، من بسیار خوشبختم»

    ▨

    فروغ فرخ‌زاد

    از دفتر شعر تولدی دیگر

    7 min
  • رضا براهنی | نیامد

    ▨ نام شعر: نیامد

    ▨ شاعر: رضا براهنی

    ▨ با صدای: رضا براهنی

    ▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیری

    ـــــــــــــــــ

    نیامد

    دویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریخت

    که آفتاب بیاید

    نیامد

    به روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانند

    که آفتاب بیاید

    نیامد

    چو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدم

    شبانه روز دریدم، دریدم

    که آفتاب بیاید

    نیامد

    چه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگش

    چو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیاید

    نیامد

    کشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستو

    چو آمدم به خیابان

    دو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیاید

    نیامد

    اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان را

    ولی گریستن نتوانستم

    نه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستم

    که آفتاب بیاید

    نیامد.

    ▨

    رضا براهنی

    3 min
  • منوچهر آتشی | کندو

    ▨ نام شعر: کندو

    ▨ شاعر: منوچهر آتشی

    ▨ با صدای: منوچهر آتشی

    ♪ پالایش و تنظیم: شهروز

    ──── ♪ ────

    کندویی جوان به سدری کهن

    شکوفه‌های نارنج چه سست رها می‌شوند میان دایره‌های حوض

    در ازدحام سبوهای خُرد و پرنده

    وز وز نور

    و آفتابی که ذخیره می‌شود برای لیالی بی ما

    کندویی کهن به درختی جوان

    پوسیده و شکسته فرو می‌افتند

    زنبورهای مرده به خاکریز مورچگان

    نه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانند

    میان دو پرده‌ی فصل، مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را

    خستگان به نوبت ِ خفتن‌اند که جوانان پَر در آفتاب می‌شویند

    به روز بازار ِلادن و مرزنگوش

    شکوفه‌ها سفینه‌های سرشار از عسل‌اند

    مهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندو

    کندویی جوان به سدری کنسال

    نه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانند

    مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را

    ▨ 

    منوچهر آتشی

    3 min
  • فروغ فرخ‌زاد | در هاویه کیست؟

    ▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟

    ▨ شاعر: فروغ فرخ‌زادش

    ▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد

    ♬ پالایش و تنظیم: شهروز

    ــــــــــــــــــــــــ

    ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایین‌ترین طبقه از جهنم را

    ــــــــــــــــــــــــ

    در هاویه كیست كه تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟


    در هاویه كیست؟

    نام تو را ای متعال خواهم سرایید

    نام تو را با عود ده تار خواهم سراييد

    زيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شده‌ام

    استخوان‌هایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود می‌آمدم

    و در اسفل ِ زمين نقش‌بندی می‌گشتم


    در دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده  

    و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده است

    چشمان تو جنين مرا ديده است


    *تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است

    2 min

About شعر | با صدای شاعر

From the publisher's feed

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید

More shows like شعر | با صدای شاعر

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,893 Listeners

Radio Deev/پادکست رادیو دیو by RadioDeev

Radio Deev/پادکست رادیو دیو

2,065 Listeners

راوکست | Ravcast by ravcast

راوکست | Ravcast

1,065 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,161 Listeners

Owrsi Podcast | پادکست اورسی by Owrsi

Owrsi Podcast | پادکست اورسی

178 Listeners

Radio Tragedy رادیو تراژدی by Radio Tragedy Team

Radio Tragedy رادیو تراژدی

433 Listeners

کتاب صوتی ناصر زراعتی  - Ketab soti by Ketab soti

کتاب صوتی ناصر زراعتی - Ketab soti

135 Listeners

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران by Mohammad Amin Chitgaran

Bandar-E-Tehran | رادیو بندر تهران

143 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,992 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

48 Listeners

پادکست راوکده by Ravkadeh Podcast

پادکست راوکده

406 Listeners

Wrapup | رپاپ by amir soodbakhsh

Wrapup | رپاپ

516 Listeners

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian) by Jabe podcast

پادکست جعبه // Jabe Persian Podcast (Mansour Zabetian)

139 Listeners

اکنون -  صفحه رسمی by Aknoontalks

اکنون - صفحه رسمی

194 Listeners

قاب تاریخ by Mohamad Nazemi

قاب تاریخ

65 Listeners