#گلهای_رنگارنگ
برنامه شماره 540
#هایده
#محمودی_خوانساری
#سعدی
#حافظ
#شرف_قزوینی
#ساغر_نجاتی
#علی_اشتری
#پرویز_وکیلی
#علی_تجویدی
#جهانگیر_ملک
#فرهنگ_شریف
#آذر_پژوهش
ای رفته دل و دین به تمنای تو ما را
بیگانه ز خود ساخته سودای تو ما را
رفتی و سر و پای تو را سیر ندیدیم
صد داغ به دل مانده ز هر جای تو ما را
مستغرق عشق تو چنانیم که نبود
با یاد رخ خوب تو پروای تو ما را
گر نمیدانی بدان غم در دل تنگم خانه کرده
کس نکرده با دلم عهدی ک غم جانانه کرده
خود تو دانی و دل من کز تو غم شد حاصل من
گرچه در هر محفلی ای دل که مرا دیوانه خواندی
گر نمیدانی بدان عشق تو مرا دیوانه کرده
عشق تو را در سینه ام با خون دل پرورده ام
از بی وفایی های تو در کوی جنون ره برده ام
اکنون که بی جرم و گنه سوزانده ما را
ای دل مکن بهر خدا با او مدارا
کنون که امیدی به سینه ندارم بگو چه کنم
اگر دل خود را به او نسپارم بگو چه کنم
بنده عشق تو تنها دل شیدایم نیست
فارغ از روی تو مویی به سراپایم نیست
دگران را سمن و نرگس و نسرین و مرا
با تو کنجی که جز این در دو جهان رایم نیست
شب و با یار به خلوتگه و اغیار به خواب
گو سحر سر نزند حسرت فردایم نیست
تو مرا سرو و گل و باغ و بهاری و بهشت
نه عجب جز به تو گر میل تماشایم نیست
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری که آورد پشیمانی
یوسف عزیزم کو ای برادران رحمی
کز غمش عجب دارم حال پیر کنعانی
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستی
دلم شکستی و رفتی خلاف عهد محبت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی
چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در چنین که تو بستی
گرت کسی بپرستد ملامتش نکنم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی
تا ننگرد سرشک مرا کس میان جمع
همچون بنفشه سر به گریبان گریستم
گه تنگ دل چو غنچه نشستم میان باغ
گاهی چو ابر بر سر بستان گریستم
لب بر لبش نهادم و اشکم ز دیده ریخت
بر روی گل چو ابر بهاران گریستم