#گلهای_جاویدان
برنامه شماره 98
#سعدی
#امیر_ناصر_افتتاح
#غلامحسین_بنان
#خاطره_پروانه
#روشنک
#سعدی_شیرازی
#محمد_شیرخدایی
#احمد_عبادی
#لطف_الله_مجد
به چه كار آیدت زگل طبقی
از گلستان من ببر ورقی
گل همین پنج روز و شش باشد
وین گلستان همیشه خوش باشد
یكی را از ملوك عرب حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام اختیار از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت، كه در شرف انسانی چه خلل دیدی كه خوی حیوانی گرفتی و ترك عیش آدمی گفتی؟ مجنون بنالید و گفت:
كاش کانان كه عیب من جستند
رویت ای دلستان بدیدندی
تا به جای ترنج در نظرت
بی خبر دستها بریدندی
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواهی آمدی. ملك را دل بر آمد كه جمال لیلی را مطالعه كردن تا چه صورت است كه موجب چندین فتنه است. بفرمود طلب كردند در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملك در صحن سراچه بداشتند. ملك در هیأت او نظر كرد، شخصی دید سیه فام، باریك اندام؛ در نظرش حقیر آمد به حكم آنكه كمترین خدام حرم او به جمال ازو پیش بودند و به زینت بیش. مجنون به فراست دریافت، گفت: ای ملك از دریچه چشم مجنون به جمال لیلی نظر بایست كرد تا سر مشاهده او بر تو تجلی كند.
تندرستان را نباشد درد ریش
جز به همدردی نگویم درد خویش
گفتند از زنبور بی حاصل بود
با یكی در عمر خود ناخورده نیش
تا ترا حالی نباشد همچو ما
حال ما باشد ترا افسانه بیش
سوز من با دیگری نسبت مكن
او نمك بر دست و من بر عضو ریش
ترا بر درد من رحمت نیاید
رفیق من یكی همدرد باید
كه با او قصه گویم همه روز
دو هیزم را بهم خوشتر بود سوز
پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار، نه طاقت صبر و نه یارای گفتار. چندان كه ملامت دیدی و غرامت كشیدی ترك تصابی نکردی و گفتی
كوته نكنم زدامنت دست
ور خود بزنی به تیغ تیزم
بعد از تو ملاذ و ملجائی نیست
هم در تو گریزم ار گریزم
باری ملامتش كردم و گفتم: عقل نفیست را چه شد كه نفس خسیس بر او غالب آمد؟ زمانی به فكرت فرو رفت و گفت:
هر كجا سلطان عشق آمد، نماند
قّوّت بازوی تقوی را محل
پاك دامن چون زید بیچاره ای
اوفتاده تا گریبان در وحل
پیش ما رسم شكستن نبود عهد وفا را
الله الله تو فراموش مكن صحبت ما را
قیمت عشق نداند، قدم صدق ندارد
سست عهدی كه تحمل نكند بار جفا را
گر مخیر بكنندم به قیامت كه چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
باور از مات نباشد تو در آیینه نگه کن
تا بدانی كه چه بوده ست گرفتار بلا را
از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
بسر زلف تو گر دست رسد باد صبا را
سر انگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تامل كند آن صورت انگشت نما را
آرزو میكندم شمع صفت پیش وجودت
كه سراپای بسوزند من بی سر و پا را
آرزو میكندم شمع صفت پیش وجودت
كه سراپای بسوزند من بی سر و پا را
همه را دیده به رویت نگرانست ولیكن
خود پرستان زحقیقت نشناسند هوا را
مهربانی زمن آموز گرم عمر نماند
بسر تربت سعدی بطلب مهر گیا را
چشم كوته نظران بر ورق روی نگارین
خط همی بیند و عارف رقم صنع خدا را
مهربانی زمن آموز و گرم عمر نماند
به سر تربت سعدی بطلب آبِ بقا را
از هر چه می رود سخن دوست خوشترست
پیغام آشنا نفس روح پرورست
هر گز وجود حاضر و غایب شنیده ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است
شاهد كه در میان نبود شمع گو بمیر
چون هست اگر چراغ نباشد منور ست
ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان كوی دلبرست
شبهای بی توام شب گورست در خیال
ور بی تو بامداد كنم روز محشرست
كاش آن به خشم رفته ما آشتی كنان
باز آمدی كه دیده مشتاق بر درست
سعدی خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بكشت و وصل هنوزت مصورست