
Sign up to save your podcasts
Or


داستان حکومت غزنویان از کتاب تاریخ گزیده حمدالله مستوفی نقل می شود. حمدالله مستوفی در این قطعه از نوشته های بیهقی به عنوان "شاهد حال" محمود یاد می کند.
این قطعه از جدا شدن آلپتگین، که غلام و سردار سپاه سامانیان بود، از سامانیان و تصرف غزنین آغاز می شود. بعد از او، بزرگان قوم امارت را به سبکتگین، داماد آلپتگین، دادند.
بعد از او، بنا به وصیت، اسماعیل پسرش از دختر آلپتگین قائم مقام پدر شد. محمود پسر بزرگتر سبکتگین از دختر امیر زاول به مخالفت برخاست و میان آنها جنگ شد و محمود پیروز شد.
محمود به تدریج تمام خراسان و ماوراءالنهر را فتح کرد و از خلیفۀ بغداد حکم امارت و لقب امین الدوله گرفت.
باقی این قطعه شرح فتوحات محمود در سیستان و هند و ترکستان و گرفتن غنایم فراوان است.
اسکندر به واسطۀ اینکه ارسطاطالیس حکیم او را مانند همۀ ایرانیان ابله خوانده بود، او را بزندان افکند و با دعای ارسطاطالیس، دانشش از او دور شد. بعد پشیمان شد و او را به نزد خود خواند.
اسکندر نامه ای به داراب نوشت و گفت که چون مرا به برادری قبول نداری، آمادۀ جنگ باشد. داراب هم جواب داد که آماده هستم و همانگونه که پدران تو را داراب قهر کرد، تو را شکست خواهم داد، مگر اینکه باج بدهی.
اسکندر نامه را بر بزرگان خواند. ارسطاطالیس گفت این داراب تیره عقل است. من به ایران می روم تا ببینم که پیش او "دستوری یا موبدی" هست که به او مشورت درست بدهد؟
ارسطاطالیس با دو تن از حکیمان به ایران می روند و به اردوگاه سپاه داراب می رسند. یکی از آن دو جاسوس بوده و به داراب خبر داده است. داراب آنها را به بارگاه می خواند و چون ارسطاطالیس را می شناسد، او را ارج می نهد و با او در مورد برادری اسکندر صحبت می کند.. ارسطاطالیس به روم باز می گردد.
سعید نفیسی به نقل از کتاب دستورالوزرا شرح احوال وزیران غزنویان را آورده است.
محتوای این شرح احوال آن است که قبلاً از کتابهای دیگر نقل شده است ولی نثر آن بسیار متفاوت است.
برای نمونه، در کتابهای متعددی در دلایل عزل و قتل ابوالعباس اسفراینی نخستین وزیر محمود غزنوی آورده شده است که او با محمود بر سر غلامی که خریده بود و محمود می خواست او را بگیرد، اختلاف پیدا کرد.
شرح داستان دعوای "پادشاه گردون غلام" و وزیر "عطارد احتشام" بر سر غلام "سیم اندام" و "حور لقا" و "پری پیکر" و "زهره جبین" که با "عربده" کشی" "سلطان ستوده خصال" آغاز می شود و با "شکنجه" وزیر و "انتقال" او به "جوار مغفرت ایزد متعال" پایان می یابد، وقتی که با هنرنمایی ادبی آمیخته و با شعر و روایت همراه می شود، بسیار نشاط انگیز است!
اسکندر ملک الروم شده است. این خبر به نزد داراب پسر داراب می رسد که بعد از مرگ پدرش پادشاه ایران شده است.
داراب نمی پذیرد که برادری دارد. می گوید پدرم یک شب بیشتر با ناهید دختر فیلقوس نبوده است و او را به سبب بوی بد دهانش به نزدیک پدرش فرستاده است.
به اسکندر خبر می دهند که داراب چنین گفته است. ارسطاطالیس را می خواند و با او مشورت می کند و تصمیم می گیرد که کسی را به نزد داراب بفرستد. به ارسطاطالیس می گوید تو به ایران برو تا ببینند که ما حکیمانی بزرگ داریم. ارسطاطالیس می گوید من به ایران نمی روم چرا که "هیچ کس نیابم که با وی نفسی توانم زدن و هیچکس سخن من نداند، که همه نادانند و بی مهار و بسیار خوار و بسیار گوی".
باقی این قطعه همگی سخنان ارسطاطالیس است در اینکه ایرانیان، از شاه و رعیت، در تمام تاریخشان کم عقل بوده اند. و چون اسکندر با او بحث می کند، می گوید تو اصلت از ایران است و "تیره مغزی و کم خردی".
اسکندر او را به زندان می اندازد. ارسطاطالیس هم در حق او دعا می کند و تمام دانش و حکمت اسکندر از او دور می شود.
سعید نفیسی این سخنان را افزوده های دوران بعد از اسلام توسط مخالفان شعوبیه می داند.
سعید نفیسی به نقل از مجد خوافی که از نویسندگان قرن هشتم بوده و کتاب روضۀ خلد را به تقلید از گلستان سعدی نوشته، داستانهایی از سلطان محمود نقل می کند.
چنین به نظر می رسد که درستی تاریخی مطالب چندان منظور نظر نویسنده نبوده، بلکه هدف او نوشتن متنی فاخر بوده و روایت داستانهایی عبرت آموز.
نثری که در اینجا استفاده شده است، بیشتر شبیه مسابقه ای است برای نشان دادن قدرت سخنوری و شاعری نویسنده.
به نظر نمی رسد که چندان در این کار موفق بوده باشد.
در قصر فیلقوس جنگ درگرفته است. اسکندر گریخته و به صومعۀ ارسطاطالیس رفته است. ارسطاطالیس به او می گوید من می دانستم که این اتفاق می افتد و دشمنان تو کشته می شوند تا تو بدون رقیب به پادشاهی برسی. اکنون لشکریان به دنبال تو می گردند تا تو را به شاهی بنشانند.
چنین می شود و اسکندر ملک الروم می شود و همه به فرمان او می شوند و او با عدالت حکومت می کند.
روزی اسکندر در خواب می بیند که مادر و جدش به او می گویند که باید از فیروز شاه انتقام مادرت را بگیری. او با سپاهی به سمت شهر بربر حرکت می کند.
فیروز شاه در لباس مبدل با حکیمان دربارش به اردوگاه اسکندر می اید تا ببیندکه او واقعا اسکندر هست یا نه. اسکندر او را می شناسد و در بند می کند و به شهر خود می برد و در دخمه ای مادر و جدش را دفن کرده اند بر دار می کند.
سعید نفیسی مواضعۀ نامۀ وزیر احمد حسن میمندی را به نقل از مجمل فصیحی می آورد. قبلاً این مواضعه نامه از آثارالوزرا نقل شده بود. این دو متن تفاوتهای اندکی با هم دارند. سعید نفیسی معتقد است که این متن به متن اصلی نزدیکتر است.
متن آثار الوزرا را می توانید در قطعۀ هجدهم گوش کنید.
پسر حاجب دربار فیلقوس ملک الروم شده است و خواهان ازدواج با آزاد سرو، دختر فیلقوس است.
آزاد سرو با اسکندر مشورت می کند. اسکندر می گوید جواب مثبت بده و او را دعوت کن که به خانه ات بیاید و ما او را می کشیم.
حکیم دربار ملک الروم به او می گوید نرو. ملک الروم آزاد سرو را به کاخ می خواند. اسکندر در لباس کنیزان به همراه آزاد سرو و دیگر غلامان و کنیزان برای عروسی به کاخ شاه می روند.
در شب عروسی وقتی ملک الروم به نزد آزادسرو می آید، اسکندر و غلامان او را و مادر او را می کشند. پدر ملک الروم توسط جاسوسی خبر می شود و آزاد سرو را می کشد. درگیری بالا می گیرد. اسکندر فرار می کند.
فردا سران لشکر همه را کشته می بینند و به دنبال اسکندر می گردند تا او را به شاهی بنشانند.
سعید نفیسی به نقل از مجمل فصیحی که در قرن نهم نوشته شده است، در ذکر حوادث سال 416 مطالبی را در مورد فردوسی می آورد. نفیسی در انتها می گوید که این مطالب نادرست هستند و از مقدمۀ شاهنامه که به فرمان بایسنقر در قرن نهم نوشته شده است، نسخه برداری شده است.
مطالب ذکر شده در تحسین فردوسی است از زبان شاعران روزگار او. همچنین داستان بی مهری دربار سلطان محمود با او و صله ای که بعد از مرگ او برایش فرستاده می شود نقل شده است.
شعر معروف "ایا شاه محمود کشور گشای، ز من گر نترسی بترس از خدای" هم در این مجموعه یاد می شود.
فیلقوس اسکندر را به عنوان ولی عهد بر تخت می نشاند.
فیلقوس سه پسر دارد. از این انتخاب فیلقوس برآشفته می شوند. قرار می گذارند که فیلقوس و ناهید و اسکندر را بکشند. فیلقوس و ناهید را می کشند ولی اسکندر فرار می کند و در مطبخ پنهان می شود.
بین برادران هم رقابت در می گیرد و دو تن از آنها کشته می شوند.
حاجبی در درگاه است که دخترش را فیلقوس پنهانی خواسته است و از او پسری بدنیا آمده است. این حاجب پسر سوم فیلقوس را می کشد و نوه اش را به تخت می نشاند. بعد او را هم می کشد و پسر خود را به تخت می نشاند.
از فیلقوس سه دختر هم مانده است. پسر حاجب مادرش را به خواستگاری دختر بزرگ فیلقوس می فرستد.
اسکندر در مطبخ پنهان است که دایه به مطبخ می آید. اسکندر صدای او را می شناسد و بیرون می آید و از او می خواهد که او را پنهان کند.
From the publisher's feed