
Sign up to save your podcasts
Or


موسیقی: کارن همایونفر|
مُراد: خواست، آرزو| دوست: یار، معشوق| بیمرادی: ناکامی| رای: نظر، اندیشه| مذهب: آیین| عیب: بدی، زشتی| هُنر: خوبی، حُسن| پیش: از نَظرِ، به چَشمِ| کریم: بزرگوار| چون: وقتی| نَظَر: نگاه| عینِرضا: [اضافه استعاری] چشمِرضایت| عنایت: لُطف| مُبدَّل شد: تغییر کرد| خِللپذیر: آسیبپذیر| ارادت: دوستی از روی خلوص، سرسپردگی. «ارادتی که مراست» یعنی «ارادتی که دارم»| عَداوت: دشمنی| افتَد: پیشمیآید| به قولِ بد گویان: در اثر سخنچینیهای بدگویان| لُعبَت: عروسک،(در معنای مجازی)معشوق| قباپوش: جوانی که به مرحله پوشیدن قبا رسیده| در مَحَبَّتِرویش: در اثر عشق روی او| به: در اثرِ| اندیشه: ترس، نگرانی| دلْسِتان: دلربا| ضرورت است که گوید: ناگزیر است که بگوید| خطا: نادرست| فردا:(در معنای مجازی)آخِرت
موسیقی: کریستف رضاعی|
نشاید: سزاوار نیست| منظور: (در معنای مجازی) معشوق، محبوب| خَصم: دشمن| هُشیاران: در مقابل مَستان| نیاویزند: درنمیافتند| مست: در اینجا استعاره از «چشم خمار معشوق»| مخضوب: خِضاب کرده، رنگ کرده| آزاد: آسوده| از سَرِ (کسی یا چیزی) بَرخاستن: کنایه از «ترک کردن یا چسم پوشیدنِ کسی یا چیزی| رَوَد: در اینجا یعنی بلند شود، بالا رود| بیاید: جاری شود| خَرمَن(کسی را) سوختن: هستی کسی را به باد دادن| خَست: [از مصدرِ خستن] زخمی کرد، مجروح کرد| به آخِر: در آخِر| پیوستن: دوست شدن| برون رفته: از اختیار خارج شده، کنایه از «عاشق شده»
موسیقی: کارن همایونفر|
آبِتدبیر: [تشبیه صریح، تدبیر(چارهجویی) را به آبی برای خاموش کردن آتش عشق تشبیه کرده است و به این ترتیب صنعتِ تضاد به کار برده است]| چندان که: هر چقدر که| زدیم: ریختیم| بازنَنْشَست: خاموش نشد| از روی تو: «روی» اینجا به معنی «سو،جانب» است.[در چاپ یغمایی(از رای تو)| وزْ روی تو: «از» اینجا به معنی «به،بر» و روی به معنی «چهره»| سَرتافتن: روی گرداندن| شَسْت: قلاب یا تور ماهیگیری| سودا: خیال| شکردهانان: شیرین دهم، دلبرانی که لب و دهن زیبا و مکیدنی دارند| بَس: بسیار| از تو بُبْرید: از تو دل کَند| کرشمه: ناز و عشوه| قتلِ خطا: قتلِ غیر عمد| جَست: نجات یافت| وَزْ: و اگر، حتی اگر| سر نهادن: کنایه از «تسلیم شدن»| آستان: بخشِ پایینِ چهارچوبِ دَر که روی زمین قرار دارد، دَرگاه
موسیقی: پیمان یزدانیان|
به: به سَبَبِ، در اثرِ. در چاپ یغمایی«چنان به روی تو» آمده| به روی کَسَم دیده برنمیباشد: به چهره کسی نگاه نمیکنم| خلیل: خلیلالله لقب ابراهیم پیامبر است. واژه «خلیل» به معنای «دوستِ صادق» است. در اینجا مراد «عشق صادقانه و پاک» است. در چاپ یغمایی «خلیلِ ما» آمده| آزر: نام پدر یا عموی ابراهیم پیامبر. آزر بتتراش بود| نشاید: شایسته نیست| طَلَبَد: جستوجو میکند| پایبَند کسی بودن: سخت دلبسته (کسی) بودن| بِرست: رها شد| مُطیع: فرمانبر| خستن: زخمی کردن| نمازِشامِقیامت: غروب روز قیامت| اَلَست: این تعبیر در آیه ۱۷۳ سوره اعراف در قرآن بکار رفته و به روزی اشاره دارد که در آن خدا از انسانها پیمان بندگی گرفت( بلی، آیا من خدای شما نیستم؟ گفتند: آری)| معشران: یاران| اهلِنشست: کنایه از گوشهنشینان| شَست: زهگیر، انگشترمانندی از استخوان که در انگشت شست میکردند و در وقت تیراندازی، زِهِ کمان را با آن میگرفتند. «تیرازشستبرف» کنایه از «کار از کار گذشتن است»| دست به دست بردن: کنایه از «سخت گرامی و مورد توجه بودن»
موسیقی: کارن همایونفر|
خلوت: گوشهٔ تنهایی(به قصد عبادت و ریاضت) «خَلْوَت» در اصطلاح صوفیان است از «گُسستن از خلق و پیوستن به حق»| حیف بُوَد: حیف است، واژه حیف در اصل به معنای «ظلم» است| دامنِدولت: [اضافهٔ استعاری] «دولت» به معنای «سعادت و بخت و اقبال»| چو: وقتی| بِهلی: رها کنی| نَمک: (در معنای مجازی) ملاحت و زیبایی| ریش: زخم| بِخَست: [از مصدر خَستَن] مجروح کرد، زخمی کرد، «ریشم بِخَست» یعنی «داغم را تازه کرد»| بیفتاد: از پای درآمد| یکباره: به کلی، کاملاً| قفا خورد:پَسِگردنیخورد| بهکُنجینِشست: در گوشهایافتاد| مَذَّلت: خواری، زبونی| رَمَق: تهماندهنیرویحیات| مستیخمرشنکندآرزو: آرزو نمیکند که از مِی انگور مست شود
موسیقی: مهبد شفیعنژاد|
در چاپ یغمایی «بهساقِشهوتانگیزت» آمده| دریغا: حسرتا| زَنَخدان: چانه| خَدَنگ: در اینجا به معنای «تیر» است| نَهان: به طور پنهانی| سِپر انداخت: کنایه از «تسلیم شد»| برآمیزی: معاشرت کردن، اُنس گرفتن| بِنْمایی: چهرهات را نشان دهی| شِکَّرآمیز: شیرین| شیرین: معشوق و همسر خسرو پرویز| شُکرانه:چیزی که به عنوان شُکرگزاری حصولِ نعمتی یا دفع بلا و یا مصیبتی نذر کنند یا به فقرا دهند| فتنه: آشوب| یکچندی: مدتی| رَغبَت: میل و تمایل| دَمادَم: لحظه به لحظه، پیوسته| دَرکَش: بنوش| صِرف: ناب| دَمدَرکش: خاموش باش| که: زیرا| درنگرفتندر: اثر نکردن در|موسیقی: کریستف رضاعی|
لبِشیرنعِبارت: لبِ معشوق شیرین سخن| کام: مراد، آرزو، در اینجا به معنای «بوسه» یا «وعدٔ خوش»| اُفتد: اتفاق میافتد| ندانم: نمیشناسم، سراغ ندارم| عَهد: دوران، روزگار| بادِل: در اینجا یعنی «کسی که دل از دست نداد، غیرعاشق»| بَصارت: بینایی، بصیرت «بیبَصارت» یعنی «کور، کوردل»| گوشهٔچشم: کنایه از «غمزه یا حرکت نازآلود چشم»| حلوا: شیرینی، مراد لبِ شرین معشوق یا شیرینی وصال معشوق است| صوفی: پیرو طریقت تصوّف| خداترسی: پرهیزگاری| درون: دل|
موسیقی: کریستف رضاعی|
بندهوار: گوشبهفرمان| زِنهار: امانخواهی| | پیکارت: پیکار با تو| متَّفِق میشوم: مصمَّم میشوم| مُعتَقِد میشوم: دلمیبَندم| دِگربارت: بار دیگر به تو| مُشتری: ستارهی مشتری [در عرف اهل تَنْجیم «سَعْدِ اکبر» است و بر نیکبختی و خرد و بلندهمتی دلالت دارم، خریدار| غیرت: رَشک| اِقتدار: توانایی| اغیار: جمع غیر، بیگانگان| مور: مورچه| مُخَلَّص: [اسم مفعول از مصدر تَخْلیص] رهانید، رها| هماول: همان اول| حذر کرد: باید ترسید| شاید: سزاوار است| ملول: به تنگ آمده، بیزار| خواب بستن: خوابْبَند کردن، با جادو مانع از خوابیدن کسی شدن| سَحّار: چیرهدست در جادوگری، کنایه از «بسیار زیبا»
موسیقی: حافظ ناظری|
بپوشی: بپوشانی| رُخِهمچونقمرت: چهره مثل ماهت| بِرود دل زِ برت: دل از دست میدهی| جایخندهست: مایه خنده و تمسخر است| شیرین: نام همسر و معشون خسرپرویز| کابِشیرین: کهآبِشیرین.«که»زیرا.«آبِشیرین»با ایهام به کار رفته است، هم به معنای «آبروی شیرین معشوقِ خسرو» و هم به معنای «آبی که مزهٔ شیرین دارد» آب: طراوت و تازگی| آهِسحر: نالهٔ سحرگاهی| نمییارم: جرأت نمیکنم| پیرایه: زینت و زیور| تأملکردن: برانداز کردن| بیبصر: کوردِل، نادان| که تو راست: که تو داری| اهلِنظر: صاحب نظران| راه دادن: در اینجا به معنای «پذیرفتن و تحمّل کردن»| آنچنان سخت نیاید: آن اندازه سخت نیست| غم آن نیست: مایهٔ نگرانی نیست| رهگذر: محل رفت و آمد
From the publisher's feed
|خوانش غزلیات سعدی
هر اپیزود شامل یک غزل تدوین شده با موسیقی از یک آهنگساز ایرانی است
|
در پایان هر ۱۰ غزل یک فایل شامل ۱۰ غزل پیشین بدون موسیقی منتشر میشود