
Sign up to save your podcasts
Or


نشست ۴۹- شاهنامه خوانی انجمن ایرانشهر -ین داستان عاشقانهای از شاهنامه است که رابطه پیچیده و پرفراز و نشیب بین بیژن و منیژه را روایت میکند. بیژن، که به فرمان کیخسرو برای مبارزه با گرازان به سرزمین ارمانیان میرود، به صورت تصادفی با منیژه، دختر افراسیاب، آشنا میشود. این آشنایی به سرعت به عشقی عمیق تبدیل میشود که منیژه را وادار میکند تا برای حفظ بیژن دست به اقدامات جسورانهای بزند.
شاهنامه خوانی انجمن ایرانشهر دماوند بیژن و منیژه
این داستان عاشقانهای از شاهنامه است که رابطه پیچیده و پرفراز و نشیب بین بیژن و منیژه را روایت میکند. بیژن، که به فرمان کیخسرو برای مبارزه با گرازان به سرزمین ارمانیان میرود، به صورت تصادفی با منیژه، دختر افراسیاب، آشنا میشود. این آشنایی به سرعت به عشقی عمیق تبدیل میشود که منیژه را وادار میکند تا برای حفظ بیژن دست به اقدامات جسورانهای بزند.
هنگام بازگشت، گرگین میلاد برای اینکه امتناع او نزد شاه فاش نشود، بیژن را به نزدیکی اردوی تفریحی دختران تورانی میبرد. در این اردو، منیژه دختر افراسیاب که در شاهنامه زیباییاش توصیف شده همراه ندیمههایش در دامان طبیعت اردو زده بود. بیژن، محو زیبایی منیژه میشود و پشت درخت تناوری ایستاده و منیژه را تماشا میکند. منیژه از طریق ندیمهاش، متوجه حضور بیژن میشود و حاجبی را نزد او میفرستد، به این گمان که او، سیاوش است که دوباره زنده شده. بیژن، خود را پهلوانی ایرانی معرفی میکند و به سفارش منیژه، وارد چادر او میشود. پس از سه روز که در چادر او بود، منیژه تصمیم میگیرد او را مخفیانه به کاخ پدرش افراسیاب ببرد. بیژن قبول نمیکند و سعی میکند خود را نجات دهد و به ایران زمین بازگردد. منیژه، با کمک همراهانش، بیژن را با دارو خواب کرده و لای البسه پیچیده و به درون کاخ میبرد.[۲]
پس از چند روز حضور مخفیانه در کاخ، ماجرا فاش میشود. برادر افراسیاب (که در داستانهای قبلی شاهنامه توطئه قتل سیاوش را کشیده بود) به نام گرسیوز وارد اتاق منیژه میشود و بیژن را بدون لباس رزم مییابد. بیژن درون چکمهاش خنجری داشت که با آن گرسیوز و سربازانش را تهدید میکند اگر قصد حمله داشته باشند، شماری از تورانیان را میکشد، ولی پیشنهاد میدهد حاضر است با شخص پادشاه افراسیاب دیدار کند و خودش طلب بخشش کند و در نهایت، با چربزبانی گرسیوز، او را دستبسته پیش افراسیاب میبرند. در حضور افراسیاب، بیژن میگوید که اگر به من لباس رزم دهید، با صد نفر از بهترین جنگجویان تورانی خواهم جنگید. افراسیاب از این حرف عصبانی میشود و دستور اعدام او را صادر میکند. هنگامی که میخواستند چوبه دار را برپا کنند، بزرگترین پهلوان تورانی به نام پیران ویسه به این دلیل که از خونخواهی ایرانیان جلوگیری کند، وساطت او را پیش افراسیاب میکند و از اعدام رهاییاش میدهد. بااینحال، بیژن را در چاهی عمیق انداخته و سنگی بر سر چاه میگذارد، به حدی که آب و هوا و غذایی اندک از آنجا رد شود. منیژه نیز با تحقیر از کاخ اخراج شده و آواره میگردد. منیژه که خود را باعث و بانی این حادثه میداند، شبها را بر سر چاه مویه کرده و روزها به دنبال غذا برای بیژن میگردد
فاش شدن حضور بیژن و تنبیه شدنش[ویرایش]
بیژن و منیژه- قسمت دوم-دستگیری بیژن در ایوان منیژه و بردن او به پیش افراسیاب
-داستان بیژن ومنیژه-قسمت اول
اکوانِ دیو در شاهنامه به هیئت گورخر وحشی، گلههای اسب کیخسرو را آسیب میرساند. رستم در نبرد با این دیو، هر بار که سوار بر رخش، به او یورش میبرد، دیو ناپدید میشد. در این نبرد رستم، خسته در کنار چشمه ای به خواب میرود و در آن زمان اکوان به او میتازد و او را با زمین اطرافش بلند کرده و به هوا می برد و به رستم میگوید که او را به دریا افکند یا به کوهستان؟، رستم چون میداند که کار دیو واژگونه (برعکس) است، کوه را انتخاب میکند و «چون به آب افکنده میشود» با شنا خود را نجات میدهد. بعد از آن دیو را یافته با او رو به رو میشود و برای شکست او نام خدا را بر زبان میآورد تا دیو جادو به کار نبندد و سر دیو را میبرد.
محمد جعفر یاحقی نیز در کتاب «فرهنگ اساطیر ایران» اشاره کردهاست که برخی پژوهشگران، اکوان را همان اکه منه یا اکومن دانستهاند و برخی دیگر آن را همتای دیوباد چینی تلقی کردهاند.[۱]
کنون ای خردمند روشنروان
بجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای
همی بگذرد بر تو ایام تو
سرایی جزین باشد آرام تو
چو باشی بدین گفته همداستان
که دهقان همی گوید از باستان
ازان پس خبر شد بخاقان چین
که شد کشته کاموس بر دشت کین
کشانی و شگنی و گردان بلخ
ز کاموسشان تیره شد روز و تلخ
همه یک بدیگر نهادند روی
که این پرهنر مرد پرخاشجوی
چه مردست و این مرد را نام چیست
هم آورد او در جهان مرد کیست
چنین گفت هومان به پیران شیر
که امروز شد جانم از رزم سیر
دلیران ما چون فرازند چنگ
که شد کشته کاموس جنگی بجنگ
بگیتی چنو نامداری نبود
وزو پیلتن تر سواری نبود
چو کاموس گو را بخم کمند
به آوردگه بر توان کرد بند
سزد گر سر پیل را روز کین
بگیرد برآرد زند بر زمین
سپه سربسر پیش خاقان شدند
ز کاموس با درد و گریان شدند
که آغاز و فرجام این رزمگاه
شنیدی و دیدی بنزد سپاه
کنون چارهٔ کار ما بازجوی
بتنها تن خویش و کس را مگوی
بلشکر نگه کن ز کارآگهان
کسی کو سخن باز جوید نهان
ببیند که این شیر دل مرد کیست
وزین لشکر او را هم آورد کیست
از آن پس همه تن بکشتن دهیم
به آوردگه بر سر و تن نهیم
بپیران چنین گفت خاقان چین
که خود درد ازینست و تیمار ازین
که تا کیست زان لشکر پرگزند
کجا پیل گیرد بخم کمند
ابا آنک از مرگ خود چاره نیست
ره خواهش و پرسش و یاره نیست
ز مادر همه مرگ را زادهایم
بناکام گردن بدو دادهایم
کس از گردش آسمان نگذرد
وگر بر زمین پیل را بشکرد
From the publisher's feed

477 Listeners

10,065 Listeners

7,891 Listeners

2,495 Listeners

1,661 Listeners

1,156 Listeners

271 Listeners

129 Listeners

136 Listeners

2,991 Listeners

6 Listeners

47 Listeners

407 Listeners

193 Listeners

241 Listeners