Ganj e Hozour Programs

Ganj e Hozour Programs

By Parviz ShahbaziTechnology
Download on the App Store

Ganj e Hozour Programs episodes

  • Ganj e Hozour Program #216
    برنامه شماره ۲۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۵۱۳کیست در این شهر که او مست نیستکیست در این دور کز این دست نیستکیست که از دمدمه روح قدسحامله چون مریم آبست نیستکیست که هر ساعت پنجاه باربسته آن طره چون شست نیستچیست در آن مجلس بالای چرخاز می و شاهد که در این پست نیستمی‌نهلد می که خرد دم زندتا بنگویند که پیوست نیستجان بر او بسته شد و لنگ ماندزانک از این جاش برون جست نیستبوالعجب بوالعجبان را نگرهیچ تو دیدی که کسی هست نیستبرپرد آن دل که پرش شه شکستبر سر این چرخ کش اشکست نیستنیست شو و واره از این گفت و گویکیست کز این ناطقه وارست نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۲۰دید موسی یک شبانی را براهکو همی‌گفت ای گزیننده الهتو کجایی تا شوم من چاکرتچارقت دوزم کنم شانه سرتجامه‌ات شویم شپشهاات کشمشیر پیشت آورم ای محتشمدستکت بوسم بمالم پایکتوقت خواب آید بروبم جایکتای فدای تو همه بزهای منای بیادت هیهی و هیهای مناین نمط بیهوده می‌گفت آن شبانگفت موسی با کی است این ای فلانگفت با آنکس که ما را آفریداین زمین و چرخ ازو آمد پدیدگفت موسی های بس مدبر شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیاین چه ژاژست این چه کفرست و فشارپنبه‌ای اندر دهان خود فشارگند کفر تو جهان را گنده کردکفر تو دیبای دین را ژنده کردچارق و پاتابه لایق مر تراستآفتابی را چنینها کی رواستگر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید بسوزد خلق راآتشی گر نامدست این دود چیستجان سیه گشته روان مردود چیستگر همی‌دانی که یزدان داورستژاژ و گستاخی ترا چون باورستدوستی بی‌خرد خود دشمنیستحق تعالی زین چنین خدمت غنیستبا کی می‌گویی تو این با عم و خالجسم و حاجت در صفات ذوالجلالشیر او نوشد که در نشو و نماستچارق او پوشد که او محتاج پاستور برای بنده‌شست این گفت توآنک حق گفت او منست و من خود اوآنک گفت انی مرضت لم تعدمن شدم رنجور او تنها نشدآنک بی یسمع و بی یبصر شده‌ستدر حق آن بنده این هم بیهده‌ستبی ادب گفتن سخن با خاص حقدل بمیراند سیه دارد ورقگر تو مردی را بخوانی فاطمهگرچه یک جنس‌اند مرد و زن همهقصد خون تو کند تا ممکنستگرچه خوش‌خو و حلیم و ساکنستفاطمه مدحست در حق زنانمرد را گویی بود زخم سناندست و پا در حق ما استایش استدر حق پاکی حق آلایش استلم یلد لم یولد او را لایق استوالد و مولود را او خالق استهرچه جسم آمد ولادت وصف اوستهرچه مولودست او زین سوی جوستزانک از کون و فساد است و مهینحادثست و محدثی خواهد یقینگفت ای موسی دهانم دوختیوز پشیمانی تو جانم سوختیجامه را بدرید و آهی کرد تفتسر نهاد اندر بیابانی و رفت 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #217
    برنامه شماره ۲۱۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۳۵
    ساقیا گردان کن آخر آن شراب صاف را
    محو کن هست و عدم را بردران این لاف را
    آن میی کز قوت و لطف و رواقی و طرب
    برکند از بیخ هستی چو کوه قاف را
    در دماغ اندرببافد خمر صافی تا دماغ
    در زمان بیرون کند جولاه هستی باف را
    آن میی کز ظلم و جور و کافری‌های خوشش
    شرم آید عدل و داد و دین باانصاف را
    عقل و تدبیر و صفات تست چون استارگان
    زان می خورشیدوش تو محو کن اوصاف را
    جام جان پر کن از آن می بنگر اندر لطف او
    تا گشاید چشم جانت بیند آن الطاف را
    تن چو کفشی جان حیوانی در او چون کفشگر
    رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را
    روح ناری از کجا دارد ز نور می خبر
    آتش غیرت کجا باشد دل خزاف را
    سیف حق گشتست شمس الدین ما در دست حق
    آفرین آن سیف را و مرحبا سیاف را
    اسب حاجت‌های مشتاقان بدو اندررساد
    ای خدا ضایع مکن این سیر و این الحاف را
    شهر تبریزست آنک از شوق او مستی بود
    گر خبر گردد ز سر سر او اسلاف را
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۱۵
    اذکروا الله شاه ما دستور داد
    اندر آتش دید ما را نور داد
    گفت اگرچه پاکم از ذکر شما
    نیست لایق مر مرا تصویرها
    لیک هرگز مست تصویر و خیال
    در نیابد ذات ما را بی مثال
    ذکر جسمانه خیال ناقصست
    وصف شاهانه از آنها خالصست
    شاه را گوید کسی جولاه نیست
    این چه مدحست این مگر آگاه نیست
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۵۰
    وحی آمد سوی موسی از خدا
    بندهٔ ما را ز ما کردی جدا
    تو برای وصل کردن آمدی
    یا برای فصل کردن آمدی
    تا توانی پا منه اندر فراق
    ابغض الاشیاء عندی الطلاق
    هر کسی را سیرتی بنهاده‌ام
    هر کسی را اصطلاحی داده‌ام
    در حق او مدح و در حق تو ذم
    در حق او شهد و در حق تو سم
    ما بری از پاک و ناپاکی همه
    از گرانجانی و چالاکی همه
    من نکردم امر تا سودی کنم
    بلک تا بر بندگان جودی کنم
    هندوان را اصطلاح هند مدح
    سندیان را اصطلاح سند مدح
    من نگردم پاک از تسبیحشان
    پاک هم ایشان شوند و درفشان
    ما زبان را ننگریم و قال را
    ما روان را بنگریم و حال را
    ناظر قلبیم اگر خاشع بود
    گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
    زانک دل جوهر بود گفتن عرض
    پس طفیل آمد عرض جوهر غرض
    چند ازین الفاظ و اضمار و مجاز
    سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
    آتشی از عشق در جان بر فروز
    سر بسر فکر و عبارت را بسوز
    موسیا آداب‌دانان دیگرند
    سوخته جان و روانان دیگرند
    عاشقان را هر نفس سوزیدنیست
    بر ده ویران خراج و عشر نیست
    گر خطا گوید ورا خاطی مگو
    گر بود پر خون شهید او را مشو
    خون شهیدان را ز آب اولیترست
    این خطا را صد صواب اولیترست
    در درون کعبه رسم قبله نیست
    چه غم از غواص را پاچیله نیست
    تو ز سرمستان قلاوزی مجو
    جامه‌چاکان را چه فرمایی رفو
    ملت عشق از همه دینها جداست
    عاشقان را ملت و مذهب خداست
    لعل را گر مهر نبود باک نیست
    عشق در دریای غم غمناک نیست
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #218
    برنامه شماره ۲۱۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۱۳۳
    بیدار شو بیدار شو هین رفت شب بیدار شو
    بیزار شو بیزار شو وز خویش هم بیزار شو
    در مصر ما یک احمقی نک می‌فروشد یوسفی
    باور نمی‌داری مرا اینک سوی بازار شو
    بی‌چون تو را بی‌چون کند روی تو را گلگون کند
    خار از کفت بیرون کند وآنگه سوی گلزار شو
    مشنو تو هر مکر و فسون خون را چرا شویی به خون
    همچون قدح شو سرنگون و آن گاه دردی خوار شو
    در گردش چوگان او چون گوی شو چون گوی شو
    وز بهر نقل کرکسش مردار شو مردار شو
    آمد ندای آسمان آمد طبیب عاشقان
    خواهی که آید پیش تو بیمار شو بیمار شو
    این سینه را چون غار دان خلوتگه آن یار دان
    گر یار غاری هین بیا در غار شو در غار شو
    تو مرد نیک ساده‌ای زر را به دزدان داده‌ای
    خواهی بدانی دزد را طرار شو طرار شو
    خاموش وصف بحر و در کم گوی در دریای او
    خواهی که غواصی کنی دم دار شو دم دار شو
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۹۹۳
    بود کوری کو همی‌گفت الامان
    من دو کوری دارم ای اهل زمان
    پس دوباره رحمتم آرید هان
    چون دو کوری دارم و من در میان
    گفت یک کوریت می‌بینیم ما
    آن دگر کوری چه باشد وا نما
    گفت زشت‌آوازم و ناخوش نوا
    زشت‌آوازی و کوری شد دوتا
    بانگ زشتم مایهٔ غم می‌شود
    مهر خلق از بانگ من کم می‌شود
    زشت آوازم بهر جا که رود
    مایهٔ خشم و غم و کین می‌شود
    بر دو کوری رحم را دوتا کنید
    این چنین ناگنج را گنجا کنید
    زشتی آواز کم شد زین گله
    خلق شد بر وی برحمت یک‌دله
    کرد نیکو چون بگفت او راز را
    لطف آواز دلش آواز را
    وانک آواز دلش هم بد بود
    آن سه کوری دوری سرمد بود
    لیک وهابان که بی علت دهند
    بوک دستی بر سر زشتش نهند
    چونک آوازش خوش و مظلوم شد
    زو دل سنگین‌دلان چون موم شد
    نالهٔ کافر چو زشتست و شهیق
    زان نمی‌گردد اجابت را رفیق
    اخسؤا بر زشت آواز آمدست
    کو ز خون خلق چون سگ بود مست
    چونک نالهٔ خرس رحمت‌کش بود
    ناله‌ات نبود چنین ناخوش بود
    دان که با یوسف تو گرگی کرده‌ای
    یا ز خون بی گناهی خورده‌ای
    توبه کن وز خورده استفراغ کن
    ور جراحت کهنه شد رو داغ کن
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #221
    برنامه شماره ۲۲۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۴۸۸
    ای خواجه بفرما به کی مانم به کی مانم
    من مرد غریبم نه از این شهر جهانم
    گر دم نزنم تا حسد خلق نجنبد
    دانم که نگویم نتوانم که ندانم
    آن کل کلهی یافت و کل خویش نهان کرد
    با بنده به خشم است که دانای نهانم
    گر صلح کند داروی کلیش بسازیم
    از ننگ کلی و کلهش بازرهانم
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۲۰۳۶
    گفت موسی با یکی مست خیال
    کای بداندیش از شقاوت وز ضلال
    صد گمانت بود در پیغامبریم
    با چنین برهان و این خلق کریم
    صد هزاران معجزه دیدی ز من
    صد خیالت می‌فزود و شک و ظن
    از خیال و وسوسه تنگ آمدی
    طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی
    گرد از دریا بر آوردم عیان
    تا رهیدیت از شر فرعونیان
    ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید
    وز دعاام جوی از سنگی دوید
    این و صد چندین و چندین گرم و سرد
    از تو ای سرد آن توهم کم نکرد
    بانگ زد گوساله‌ای از جادوی
    سجده کردی که خدای من توی
    آن توهمهات را سیلاب برد
    زیرکی باردت را خواب برد
    چون نبودی بد گمان در حق او
    چون نهادی سر چنان ای زشت‌خو
    چون خیالت نامد از تزویر او
    وز فساد سحر احمق‌گیر او
    سامریی خود که باشد ای سگان
    که خدایی بر تراشد در جهان
    چون درین تزویر او یک‌دل شدی
    وز همه اشکالها عاطل شدی
    گاو می‌شاید خدایی را بلاف
    در رسولی‌ام تو چون کردی خلاف
    پیش گاوی سجده کردی از خری
    گشت عقلت صید سحر سامری
    چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال
    اینت جهل وافر و عین ضلال
    شه بر آن عقل و گزینش که تراست
    چون تو کان جهل را کشتن سزاست
    گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت
    کاحمقان را این همه رغبت شکفت
    زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی
    لیک حق را کی پذیرد هر خسی
    باطلان را چه رباید باطلی
    عاطلان را چه خوش آید عاطلی
    زانک هر جنسی رباید جنس خود
    گاو سوی شیر نر کی رو نهد
    گرگ بر یوسف کجا عشق آورد
    جز مگر از مکر تا او را خورد
    چون ز گرگی وا رهد محرم شود
    چون سگ کهف از بنی آدم شود
    چون ابوبکر از محمد برد بو
    گفت هذا لیس وجه کاذب
    چون نبد بوجهل از اصحاب درد
    دید صد شق قمر باور نکرد
    دردمندی کش ز بام افتاد طشت
    زو نهان کردیم حق پنهان نگشت
    وانک او جاهل بد از دردش بعید
    چند بنمودند و او آن را ندید
    آینهٔ دل صاف باید تا درو
    وا شناسی صورت زشت از نکو
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #222
    برنامه شماره ۲۲۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، ترجیعات، شماره ۴۰
    هله ای غریب نادر، تو درین دیار چونی؟
    هله ای ندیم دولت، تو درین خمار چونی؟
    ز فراق، شهریاری، تو چگونه می‌گذاری
    هله ای گل سعادت، به میان خار چونی؟
    به تو آفتاب گوید که: « درآتشیم بی‌تو »
    به تو باغ و راغ گوید که: « تو ای بهار چونی؟ »
    چو توی حیات جانها، ز چه بند صورتستی؟
    چو توی قرار دلها، هله، بی‌قرار چونی؟
    توی جان هر عروسی، توی سور هردو عالم
    خردم بماند خیره، که تو سوگوار چونی؟
    نه تو یوسفی به عالم؟ بشنو یکی سالم
    که میان چاه و زندان، تو باختیار چونی؟
    هله آسمان عزت، تو چرا کبود پوشی؟
    هله آفتاب رفعت، تو درین دوار چونی؟
    پدرت ز جنت آمد، ز بلای گندمی دو
    چو هوای جنتستت، تو هریسه خوار چونی؟
    به میان کاسه‌لیسان، تو چو دیک چند جوشی؟
    به میان این حریفان، تو درین قمار چونی؟
    تو بسی سخن بگفتی، خلل سخن نهفتی
    محک خدای دیدی، تو در اضطرار چونی؟
    ز چه رو خموش کردی، تو اگر ز اهل دردی
    بنظر چو ره‌نوردی، تو در انتظار چونی؟
    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۲۰۳۶
    گفت موسی با یکی مست خیال
    کای بداندیش از شقاوت وز ضلال
    صد گمانت بود در پیغامبریم
    با چنین برهان و این خلق کریم
    صد هزاران معجزه دیدی ز من
    صد خیالت می‌فزود و شک و ظن
    از خیال و وسوسه تنگ آمدی
    طعن بر پیغامبری‌ام می‌زدی
    گرد از دریا بر آوردم عیان
    تا رهیدیت از شر فرعونیان
    ز آسمان چل سال کاسه و خوان رسید
    وز دعاام جوی از سنگی دوید
    این و صد چندین و چندین گرم و سرد
    از تو ای سرد آن توهم کم نکرد
    بانگ زد گوساله‌ای از جادوی
    سجده کردی که خدای من توی
    آن توهمهات را سیلاب برد
    زیرکی باردت را خواب برد
    چون نبودی بد گمان در حق او
    چون نهادی سر چنان ای زشت‌خو
    چون خیالت نامد از تزویر او
    وز فساد سحر احمق‌گیر او
    سامریی خود که باشد ای سگان
    که خدایی بر تراشد در جهان
    چون درین تزویر او یک‌دل شدی
    وز همه اشکالها عاطل شدی
    گاو می‌شاید خدایی را بلاف
    در رسولی‌ام تو چون کردی خلاف
    پیش گاوی سجده کردی از خری
    گشت عقلت صید سحر سامری
    چشم دزدیدی ز نور ذوالجلال
    اینت جهل وافر و عین ضلال
    شه بر آن عقل و گزینش که تراست
    چون تو کان جهل را کشتن سزاست
    گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت
    کاحمقان را این همه رغبت شکفت
    زان عجب‌تر دیده‌ایت از من بسی
    لیک حق را کی پذیرد هر خسی
    باطلان را چه رباید باطلی
    عاطلان را چه خوش آید عاطلی
    زانک هر جنسی رباید جنس خود
    گاو سوی شیر نر کی رو نهد
    گرگ بر یوسف کجا عشق آورد
    جز مگر از مکر تا او را خورد
    چون ز گرگی وا رهد محرم شود
    چون سگ کهف از بنی آدم شود
    چون ابوبکر از محمد برد بو
    گفت هذا لیس وجه کاذب
    چون نبد بوجهل از اصحاب درد
    دید صد شق قمر باور نکرد
    دردمندی کش ز بام افتاد طشت
    زو نهان کردیم حق پنهان نگشت
    وانک او جاهل بد از دردش بعید
    چند بنمودند و او آن را ندید
    آینهٔ دل صاف باید تا درو
    وا شناسی صورت زشت از نکو
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #223
    برنامه شماره ۲۲۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۹۸
    مرا سودای آن دلبر ز دانایی و قرایی
    برون آورد تا گشتم چنین شیدا و سودایی
    سر سجاده و مسند گرفتم من به جهد و جد
    شعار زهد پوشیدم پی خیرات افزایی
    درآمد عشق در مسجد بگفت ای خواجه مرشد
    بدران بند هستی را چه دربند مصلایی
    به پیش زخم تیغ من ملرزان دل بنه گردن
    اگر خواهی سفر کردن ز دانایی به بینایی
    بده تو داد اوباشی اگر رندی و قلاشی
    پس پرده چه می‌باشی اگر خوبی و زیبایی
    فراری نیست خوبان را ز عرضه کردن سیما
    بتان را صبر کی باشد ز غنج و چهره آرایی
    گهی از روی خود داده خرد را عشق و بی‌صبری
    گهی از چشم خود کرده سقیمان را مسیحایی
    گهی از زلف خود داده به مؤمن نقش حبل الله
    ز پیچ جعد خود داده به ترسایان چلیپایی
    تو حسن خود اگر دیدی که افزونتر ز خورشیدی
    چه پژمردی چه پوسیدی در این زندان غبرایی
    چرا تازه نمی‌باشی ز الطاف ربیع دل
    چرا چون گل نمی‌خندی چرا عنبر نمی‌سایی
    چرا در خم این دنیا چو باده بر نمی‌جوشی
    که تا جوشت برون آرد از این سرپوش مینایی
    ز برق چهره خوبت چه محروم است یعقوبت
    الا ای یوسف خوبان به قعر چه چه می‌پایی
    ببین حسن خود ای نادان ز تاب جان او تا دان
    که مؤمن آینه مؤمن بود در وقت تنهایی
    ببیند خاک سر خود درون چهره بستان
    که من در دل چه‌ها دارم ز زیبایی و رعنایی
    ببیند سنگ سر خود درون لعل و پیروزه
    که گنجی دارم اندر دل کند آهنگ بالایی
    ببیند آهن تیره دل خود را در آیینه
    که من هم قابل نورم کنم آخر مصفایی
    عدم‌ها مر عدم‌ها را چو می‌بیند به دل گشته
    به هستی پیش می‌آید که تا دزدد پذیرایی
    به هر سرگین کجا گشتی مگس را گر خبر بودی
    که آید از سرشت او به سعی و فضل عنقایی
    چو ابن الوقت شد صوفی نگردد کاهل فردا
    سبک کاهل شود آن کس که باشد گول و فردایی
    میان دلبران بنشین اگر نه غری و عنین
    میان عاشقان خو کن مباش ای دوست هرجایی
    ایا ماهی یقین گشتت ز دریای پس پشتت
    بگردان روی و واپس رو چو تو از اهل دریایی
    ندای ارجعی بشنو به آب زندگی بگرو
    درآ در آب و خوش می‌رو به آب و گل چه می‌پایی
    به جان و دل شدی جایی که نی جان ماند و نی دل
    به پای خود شدی جایی که آن جا دست می‌خایی
    ز خورشید ازل زر شو به زر غیر کمتر رو
    که عشق زر کند زردت اگر چه سیم سیمایی
    تو را دنیا همی‌گوید چرا لالای من گشتی
    تو سلطان زاده‌ای آخر منم لایق به لالایی
    تو را دریا همی‌گوید منت مرکب شوم خوشتر
    که تو مرکب شوی ما را به حمالی و سقایی
    خمش کن من چو تو بودم خمش کردم بیاسودم
    اگر تو بشنوی از من خمش باشی بیاسایی
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #224
    برنامه شماره ۲۲۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۸۰
    دی بر سرم تاج زری بنهاده است آن دلبرم
    چندانک سیلی می زنی آن می نیفتد از سرم
    شاه کله دوز ابد بر فرق من از فرق خود
    شب پوش عشق خود نهد پاینده باشد لاجرم
    ور سر نماند با کله من سر شوم جمله چو مه
    زیرا که بی‌حقه و صدف رخشانتر آید گوهرم
    اینک سر و گرز گران می زن برای امتحان
    ور بشکند این استخوان از عقل و جان مغزینترم
    آن جوز بی‌مغزی بود کو پوست بگزیده بود
    او ذوق کی دیده بود از لوزی پیغامبرم
    لوزینه پرجوز او پرشکر و پرلوز او
    شیرین کند حلق و لبم نوری نهد در منظرم
    چون مغز یابی ای پسر از پوست برداری نظر
    در کوی عیسی آمدی دیگر نگویی کو خرم
    ای جان من تا کی گله یک خر تو کم گیر از گله
    در زفتی فارس نگر نی بارگیر لاغرم
    زفتی عاشق را بدان از زفتی معشوق او
    زیرا که کبر عاشقان خیزد ز الله اکبرم
    ای دردهای آه گو اه اه مگو الله گو
    از چه مگو از جان گو ای یوسف جان پرورم
    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۱۲
    گفت از بانگ و علالای سگان
    هیچ واگردد ز راهی کاروان
    یا شب مهتاب از غوغای سگ
    سست گردد بدر را در سیر تگ
    مه فشاند نور و سگ عو عو کند
    هر کسی بر خلقت خود می‌تند
    هر کسی را خدمتی داده قضا
    در خور آن گوهرش در ابتلا
    چونک نگذارد سگ آن نعرهٔ سقم
    من مهم سیران خود را چون هلم
    چونک سرکه سرکگی افزون کند
    پس شکر را واجب افزونی بود
    قهر سرکه لطف هم‌چون انگبین
    کین دو باشد رکن هر اسکنجبین
    انگبین گر پای کم آرد ز خل
    آیند آن اسکنجبین اندر خلل
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #205
    برنامه شماره ۲۰۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۵۷۷همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینیدر کوی خرابات آ تا دردکشان بینیدرکش قدح سودا هل تا بشوی رسوابربند دو چشم سر تا چشم نهان بینیبگشای دو دست خود گر میل کنارستتبشکن بت خاکی را تا روی بتان بینیاز بهر عجوزی را تا چند کشی کابینوز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینینک ساقی بی‌جوری در مجلس او دوریدر دور درآ بنشین تا کی دوران بینیاین جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستانگرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینیشب یار همی‌گردد خشخاش مخور امشببربند دهان از خور تا طعم دهان بینیگویی که فلانی را ببرید ز من دشمنرو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینیاندیشه مکن الا از خالق اندیشهاندیشه جانان به کاندیشه نان بینیبا وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدیز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینیخامش کن از این گفتن تا گفت بری باریاز جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینیحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۱۲گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیستآن که آن داد به شاهان به گدایان این دادخوش عروسیست جهان از ره صورت لیکنهر که پیوست بدو عمر خودش کاوین دادبعد از این دست من و دامن سرو و لب جویخاصه اکنون که صبا مژده فروردین داددر کف غصه دوران دل حافظ خون شداز فراق رخت ای خواجه قوام الدین دادخیام، رباعیات، رباعی شماره ۴۵می خوردن و شاد بودن آیین منستفارغ بودن ز کفر و دین دین منستگفتم به عروس دهر کابین تو چیستگفتا دل خرم تو کابین منست 
    0 min
  • Ganj e Hozour Program #206
    برنامه شماره ۲۰۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۰۳۸دلا چه بسته اين خاكدان درگذرانی؟از این حظیره برون پر، که مرغ عالم جانیتو یار خلوت نازی، مقیم پرده رازیقرارگاه چه سازی درین نشیمن فانی؟به حال خود نظری کن برون برو سفری کنز حبس عالم صورت به مرغزار معانیتو مرغ عالم قدسی ندیم مجلس انسیدریغ باشد اگر تو درین مقام بمانیهمی رسد ز سماوات هر صباح ندایتکه ره بری به نشانه چو گرد ره بنشانیبه راه کعبه وصلش ببین به هر بن خاریهزار کشته شوقند داده جان به جوانیهزار خسته درین ره فرو شدند و نیامدز بوی وصل نسیمی، ز کوی دوست نشانیبه یاد بزم وصالش در آرزوی جمالشفتاده بی خبرانند ز آن شراب که دانیچه خوش بُود که به بویش بر آستانه کویشبرای دیدن رویش شبی به روز رسانیحواس جثّه خود را به نور جان تو برافروزحواس پنج نماز است و جان چو سَبْعِ مَثانیفرو خورَد مه و خورشید و قطب هفت فلک راسهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانیمجو سعادت و دولت درین جهان که نیابیز بندگیش طلب کن سعادت دو جهانیحدیث عشق رها کن که آنِ رهگذرانستتو بندگیِّ خدا کن به هر قدر که توانیز شمس مفخر تبریز جو سعادت عقبی'که اوست شمس معارف به پیشگاه معانی
    0 min

More shows like Ganj e Hozour Programs

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب by Ali Bandari

‌BPLUS بی‌پلاس پادکست فارسی خلاصه کتاب

7,892 Listeners

طنزپردازی | tanzpardazi by tanzpardazi | طنزپردازی

طنزپردازی | tanzpardazi

1,159 Listeners

جافکری | Jafekri by Amirali Gh

جافکری | Jafekri

123 Listeners

پادکست رخ by Rokh Podcast

پادکست رخ

2,993 Listeners

MovarekhPodcast احمدهاشمی by احمد هاشمی

MovarekhPodcast احمدهاشمی

45 Listeners

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی by مریم کاوه

زندگی مایندفول با مدیتیشن | مراقبه‌ی فارسی

346 Listeners

این نقطه by Hosein Aura

این نقطه

2,117 Listeners