Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,508 episodes available.
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #216برنامه شماره ۲۱۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۵۱۳کیست در این شهر که او مست نیستکیست در این دور کز این دست نیستکیست که از دمدمه روح قدسحامله چون مریم آبست نیستکیست که هر ساعت پنجاه باربسته آن طره چون شست نیستچیست در آن مجلس بالای چرخاز می و شاهد که در این پست نیستمینهلد می که خرد دم زندتا بنگویند که پیوست نیستجان بر او بسته شد و لنگ ماندزانک از این جاش برون جست نیستبوالعجب بوالعجبان را نگرهیچ تو دیدی که کسی هست نیستبرپرد آن دل که پرش شه شکستبر سر این چرخ کش اشکست نیستنیست شو و واره از این گفت و گویکیست کز این ناطقه وارست نیستمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۲۰دید موسی یک شبانی را براهکو همیگفت ای گزیننده الهتو کجایی تا شوم من چاکرتچارقت دوزم کنم شانه سرتجامهات شویم شپشهاات کشمشیر پیشت آورم ای محتشمدستکت بوسم بمالم پایکتوقت خواب آید بروبم جایکتای فدای تو همه بزهای منای بیادت هیهی و هیهای مناین نمط بیهوده میگفت آن شبانگفت موسی با کی است این ای فلانگفت با آنکس که ما را آفریداین زمین و چرخ ازو آمد پدیدگفت موسی های بس مدبر شدیخود مسلمان ناشده کافر شدیاین چه ژاژست این چه کفرست و فشارپنبهای اندر دهان خود فشارگند کفر تو جهان را گنده کردکفر تو دیبای دین را ژنده کردچارق و پاتابه لایق مر تراستآفتابی را چنینها کی رواستگر نبندی زین سخن تو حلق راآتشی آید بسوزد خلق راآتشی گر نامدست این دود چیستجان سیه گشته روان مردود چیستگر همیدانی که یزدان داورستژاژ و گستاخی ترا چون باورستدوستی بیخرد خود دشمنیستحق تعالی زین چنین خدمت غنیستبا کی میگویی تو این با عم و خالجسم و حاجت در صفات ذوالجلالشیر او نوشد که در نشو و نماستچارق او پوشد که او محتاج پاستور برای بندهشست این گفت توآنک حق گفت او منست و من خود اوآنک گفت انی مرضت لم تعدمن شدم رنجور او تنها نشدآنک بی یسمع و بی یبصر شدهستدر حق آن بنده این هم بیهدهستبی ادب گفتن سخن با خاص حقدل بمیراند سیه دارد ورقگر تو مردی را بخوانی فاطمهگرچه یک جنساند مرد و زن همهقصد خون تو کند تا ممکنستگرچه خوشخو و حلیم و ساکنستفاطمه مدحست در حق زنانمرد را گویی بود زخم سناندست و پا در حق ما استایش استدر حق پاکی حق آلایش استلم یلد لم یولد او را لایق استوالد و مولود را او خالق استهرچه جسم آمد ولادت وصف اوستهرچه مولودست او زین سوی جوستزانک از کون و فساد است و مهینحادثست و محدثی خواهد یقینگفت ای موسی دهانم دوختیوز پشیمانی تو جانم سوختیجامه را بدرید و آهی کرد تفتسر نهاد اندر بیابانی و رفت ...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #215برنامه شماره ۲۱۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۵۱۹ بیا کامروز بیرون از جهانمبیا کامروز من از خود نهانمگرفتم دشنهای وز خود بریدمنه آن خود نه آن دیگرانمغلط کردم نبریدم من از خودکه این تدبیر بیمن کرد جانمندانم کآتش دل بر چه سان استکه دیگر شکل می سوزد زبانمبه صد صورت بدیدم خویشتن رابه هر صورت همیگفتم من آنمهمیگفتم مرا صد صورت آمدو یا صورت نیم من بینشانمکه صورتهای دل چون میهمانندکه می آیند و من چون خانه بانممروری بر سه قصه مثنوی از دفتر دوممولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۶۳۳مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۲۰مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۸۷۸...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #211برنامه شماره ۲۱۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، ترجیعات، شماره ۵ای غم آخر علف دود تو کم نیست بروعاشقانیم که ما را سر غم نیست بروغم و اندیشه برو روزی خود بیرون جوروزی ما بجز از لطف و کرم نیست بروشادی هردو جهان در دل عشاق ازلدرمیا کین سر حد جای تو هم نیست بروخفتهایم از خود و بیخود شده دیوانه ازودان که بر خفته و دیوانه قلم نیست بروای غم ار دم دهی از مصلحت آخر کاردل پر آتش ما قابل دم نیست بروعلف غم به یقین عالم هستی باشدجای آسایش ما جز که عدم نیست بروشمس تبریز اگر بیکس و مفرد باشدآفتابست ورا خیل و حشم نیست بروشمس تبریز تو جانی و همه خلق تناندپیش جان و تن تو صورت تنها چه تنندمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۲۰۲آنچنانک ناگهان شیری رسیدمرد را بربود و در بیشه کشیداو چه اندیشد در آن بردن ببینتو همان اندیش ای استاد دینمیکشد شیر قضا در بیشههاجان ما مشغول کار و پیشههاآنچنانک از فقر میترسند خلقزیر آب شور رفته تا به حلقگر بترسندی از آن فقرآفرینگنجهاشان کشف گشتی در زمینجملهشان از خوف غم در عین غمدر پی هستی فتاده در عدم مولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۲۲۲۷پا رهاند روبهان را در شکارو آن زدم دانند روباهان غرارعشقها با دم خود بازند کینمیرهاند جان ما را در کمینروبها پا را نگه دار از کلوخپا چو نبود دم چه سود ای چشمشوخما چو روباهان و پای ما کراممیرهاندمان ز صدگون انتقامحیلهٔ باریک ما چون دم ماستعشقها بازیم با دم چپ و راستدم بجنبانیم ز استدلال و مکرتا که حیران ماند از ما زید و بکرطالب حیرانی خلقان شدیمدست طمع اندر الوهیت زدیمتا بافسون مالک دلها شویماین نمیبینیم ما کاندر گویمدر گوی و در چهی ای قلتباندست وا دار از سبال دیگرانچون به بستانی رسی زیبا و خوشبعد از آن دامان خلقان گیر و کشای مقیم حبس چار و پنج و ششنغز جایی دیگران را هم بکشای چو خربنده حریف کون خربوسه گاهی یافتی ما را ببرچون ندادت بندگی دوست دستمیل شاهی از کجاات خاستستدر هوای آنک گویندت زهیبستهای در گردن جانت زهیروبها این دم حیلت را بهلوقف کن دل بر خداوندان دلدر پناه شیر کم ناید کبابروبها تو سوی جیفه کم شتابتو دلا منظور حق آنگه شویکه چو جزوی سوی کل خود رویحق همیگوید نظرمان در دلستنیست بر صورت که آن آب و گلستتو همیگویی مرا دل نیز هستدل فراز عرش باشد نه به پستدر گل تیره یقین هم آب هستلیک زان آبت نشاید آبدستزانک گر آبست مغلوب گلستپس دل خود را مگو کین هم دلستآن دلی کز آسمانها برترستآن دل ابدال یا پیغامبرستپاک گشته آن ز گل صافی شدهدر فزونی آمده وافی شدهترک گل کرده سوی بحر آمدهرسته از زندان گل بحری شدهآب ما محبوس گل ماندست هینبحر رحمت جذب کن ما را ز طینبحر گوید من ترا در خود کشملیک میلافی که من آب خوشملاف تو محروم میدارد تراترک آن پنداشت کن در من درآآب گل خواهد که در دریا رودگل گرفته پای آب و میکشدگر رهاند پای خود از دست گلگل بماند خشک و او شد مستقل...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #210برنامه شماره ۲۱۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیتمامی اشعار این برنامه، PDFمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۰۹۷عقل بند ره روانست ای پسربند بشکن ره عیانست ای پسرعقل بند و دل فریب و جان حجابراه از این هر سه نهانست ای پسرچون ز عقل و جان و دل برخاستیاین یقین هم در گمانست ای پسرمرد کو از خود نرفت او مرد نیستعشق بیدرد آفسانست ای پسرسینه خود را هدف کن پیش دوستهین که تیرش در کمانست ای پسرسینهای کز زخم تیرش خسته شددر جبینش صد نشانست ای پسرعشق کار نازکان نرم نیستعشق کار پهلوانست ای پسرهر کی او مر عاشقان را بنده شدخسرو و صاحب قرانست ای پسرعشق را از کس مپرس از عشق پرسعشق ابر درفشانست ای پسرترجمانی منش محتاج نیستعشق خود را ترجمانست ای پسرگر روی بر آسمان هفتمینعشق نیکونردبانست ای پسرهر کجا که کاروانی میرودعشق قبله کاروانست ای پسراین جهان از عشق تا نفریبدتکاین جهان از تو جهانست ای پسرهین دهان بربند و خامش چون صدفکاین زبانت خصم جانست ای پسرشمس تبریز آمد و جان شادمانچونک با شمسش قرانست ای پسرمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۴۵۰۵از هزاران یک کسی خوشمنظرستکه بداند کو به صندوق اندرستاو جهان را دیده باشد پیش از آنتا بدان ضد این ضدش گردد عیانزین سبب که علم ضالهٔمؤمنستعارف ضالهٔ خودست و موقنستآنک هرگز روز نیکو خود ندیداو درین ادبار کی خواهد طپیدیا به طفلی در اسیری اوفتادیا خود از اول ز مادر بنده زادذوق آزادی ندیده جان اوهست صندوق صور میدان اودایما محبوس عقلش در صوراز قفس اندر قفس دارد گذرمنفذش نه از قفس سوی عُلادر قفسها میرود از جا به جادر نُبی انْ اسْتَطَعْتُمْ فَانْفُذُوااین سخن با جن و انس آمد ز هوگفت منفذ نیست از گردونتانجز به سلطان و به وحی آسمانگر ز صندوقی به صندوقی روداو سمایی نیست صندوقی بودفُرجه صندوق نَو نَو مُسْکِرستدر نیابد کو به صندوق اندرستگر نشد غره بدین صندوقهاهمچو قاضی جوید اطلاق و رهاآنک داند این نشانش آن شناسکو نباشد بیفغان و بیهراسهمچو قاضی باشد او در ارتعادکی برآید یک دمی از جانش شاد...more0minPlay
August 05, 2011ganj e Hozour Program #209برنامه شماره ۲۰۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۶۸۶ای مطرب جان چو دف به دست آمداین پرده بزن که یار مست آمدچون چهره نمود آن بت زیباماه از سوی چرخ بت پرست آمدذرات جهان به عشق آن خورشیدرقصان ز عدم به سوی هست آمدغمگین ز چیی مگر تو را غولیاز راه ببرد و همنشست آمدزان غول ببر بگیر سغراقیکان بر کف عشق از الست آمداین پرده بزن که مشتری از چرخاز بهر شکستگان به پست آمددر حلقه این شکستگان گردیدکان دولت و بخت در شکست آمداین عشرت و عیش چون نماز آمدوین دردی درد آبدست آمدخامش کن و در خمش تماشا کنبلبل از گفت پای بست آمدمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۳۱۳۳کودکی در پیش تابوت پدرزار مینالید و بر میکوفت سرکای پدر آخر کجاات میبرندتا ترا در زیر خاکی آورندمیبرندت خانهای تنگ و زحیرنی درو قالی و نه در وی حصیرنی چراغی در شب و نه روز ناننه درو بوی طعام و نه نشاننی درش معمور نی بر بام راهنی یکی همسایه کو باشد پناهچشم تو که بوسهگاه خلق بودچون شود در خانهٔ کور و کبودخانهٔ بیزینهار و جای تنگکه درو نه روی میماند نه رنگزین نسق اوصاف خانه میشمردوز دو دیده اشک خونین میفشردگفت جوحی با پدر ای ارجمندوالله این را خانهٔ ما میبرندگفت جوحی را پدر ابله مشوگفت ای بابا نشانیها شنواین نشانیها که گفت او یک بیکخانهٔ ما راست بی تردید و شکنه حصیر و نه چراغ و نه طعامنه درش معمور و نه صحن و نه بامزین نمط دارند بر خود صد نشانلیک کی بینند آن را طاغیانخانهٔ آن دل که ماند بی ضیااز شعاع آفتاب کبریاتنگ و تاریکست چون جان جهودبی نوا از ذوق سلطان ودودنه در آن دل تافت نور آفتابنه گشاد عرصه و نه فتح بابگور خوشتر از چنین دل مر تراآخر از گور دل خود برتر آزندهای و زندهزاد ای شوخ و شنگدم نمیگیرد ترا زین گور تنگیوسف وقتی و خورشید سمازین چه و زندان بر آ و رو نمایونست در بطن ماهی پخته شدمخلصش را نیست از تسبیح بدگر نبودی او مسبح بطن نونحبس و زندانش بدی تا یبعثوناو بتسبیح از تن ماهی بجستچیست تسبیح آیت روز الستگر فراموشت شد آن تسبیح جانبشنو این تسبیحهای ماهیانهر که دید الله را اللهیستهر که دید آن بحر را آن ماهیستاین جهان دریاست و تن ماهی و روحیونس محجوب از نور صبوحگر مسبح باشد از ماهی رهیدورنه در وی هضم گشت و ناپدیدماهیان جان درین دریا پرندتو نمیبینی که کوری ای نژندبر تو خود را میزنند آن ماهیانچشم بگشا تا ببینیشان عیانماهیان را گر نمیبینی پدیدگوش تو تسبیحشان آخر شنیدصبر کردن جان تسبیحات تستصبر کن کانست تسبیح درستهیچ تسبیحی ندارد آن درجصبر کن الصبر مفتاح الفرجصبر چون پول صراط آن سو بهشتهست با هر خوب یک لالای زشتتا ز لالا میگریزی وصل نیستزانک لالا را ز شاهد فصل نیستتو چه دانی ذوق صبر ای شیشهدلخاصه صبر از بهر آن نقش چگلمرد را ذوق از غزا و کر و فرمر مخنث را بود ذوق از ذکرجز ذکر نه دین او و ذکر اوسوی اسفل برد او را فکر اوگر برآید تا فلک از وی مترسکو به عشق سفل آموزید درساو به سوی سفل میراند فرسگرچه سوی علو جنباند جرساز علمهای گدایان ترس چیستکان علمها لقمهٔ نان را رهیست...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #208برنامه شماره ۲۰۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۳۱۶رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالکای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالکبا مرگ کجا پیچد آن زلفک و آن پیچکبر چرخ کجا پرد آن پرک و آن بالکای نازک نازکدل دل جو که دلت ماندروزی که جدا مانی از زرک و از مالکاشکسته چرا باشی دلتنگ چرا گردیدل همچو دل میمک قد همچو قد دالکتو رستم دستانی از زال چه میترسییا رب برهان او را از ننگ چنین زالکمن دوش تو را دیدم در خواب و چنان باشدبر چرخ همیگشتی سرمستک و خوش حالکمیگشتی و میگفتی ای زهره به من بنگرسرمستم و آزادم ز ادبارک و اقبالکدرویشی وانگه غم از مست نبیذی کمرو خدمت آن مه کن مردانه یکی سالکبر هفت فلک بگذر افسون زحل مشنوبگذار منجم را در اختر و در فالکمن خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارممن خرقه کجا پوشم از صوفک و از شالکبا یار عرب گفتم در چشم ترم بنگرمیگفت به زیر لب لا تخدعنی والکمیگفتم و میپختم در سینه دو صد حیلتمیگفت مرا خندان کم تکتم احوالکخامش کن و شه را بین چون باز سپیدی تونی بلبل قوالی درمانده در این قالک...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #206برنامه شماره ۲۰۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۳۰۳۸دلا چه بسته اين خاكدان درگذرانی؟از این حظیره برون پر، که مرغ عالم جانیتو یار خلوت نازی، مقیم پرده رازیقرارگاه چه سازی درین نشیمن فانی؟به حال خود نظری کن برون برو سفری کنز حبس عالم صورت به مرغزار معانیتو مرغ عالم قدسی ندیم مجلس انسیدریغ باشد اگر تو درین مقام بمانیهمی رسد ز سماوات هر صباح ندایتکه ره بری به نشانه چو گرد ره بنشانیبه راه کعبه وصلش ببین به هر بن خاریهزار کشته شوقند داده جان به جوانیهزار خسته درین ره فرو شدند و نیامدز بوی وصل نسیمی، ز کوی دوست نشانیبه یاد بزم وصالش در آرزوی جمالشفتاده بی خبرانند ز آن شراب که دانیچه خوش بُود که به بویش بر آستانه کویشبرای دیدن رویش شبی به روز رسانیحواس جثّه خود را به نور جان تو برافروزحواس پنج نماز است و جان چو سَبْعِ مَثانیفرو خورَد مه و خورشید و قطب هفت فلک راسهیل جان چو برآید ز سوی رکن یمانیمجو سعادت و دولت درین جهان که نیابیز بندگیش طلب کن سعادت دو جهانیحدیث عشق رها کن که آنِ رهگذرانستتو بندگیِّ خدا کن به هر قدر که توانیز شمس مفخر تبریز جو سعادت عقبی'که اوست شمس معارف به پیشگاه معانی...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #205برنامه شماره ۲۰۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۵۷۷همرنگ جماعت شو تا لذت جان بینیدر کوی خرابات آ تا دردکشان بینیدرکش قدح سودا هل تا بشوی رسوابربند دو چشم سر تا چشم نهان بینیبگشای دو دست خود گر میل کنارستتبشکن بت خاکی را تا روی بتان بینیاز بهر عجوزی را تا چند کشی کابینوز بهر سه نان تا کی شمشیر و سنان بینینک ساقی بیجوری در مجلس او دوریدر دور درآ بنشین تا کی دوران بینیاین جاست ربا نیکو جانی ده و صد بستانگرگی و سگی کم کن تا مهر شبان بینیشب یار همیگردد خشخاش مخور امشببربند دهان از خور تا طعم دهان بینیگویی که فلانی را ببرید ز من دشمنرو ترک فلانی گو تا بیست فلان بینیاندیشه مکن الا از خالق اندیشهاندیشه جانان به کاندیشه نان بینیبا وسعت ارض الله بر حبس چه چفسیدیز اندیشه گره کم زن تا شرح جنان بینیخامش کن از این گفتن تا گفت بری باریاز جان و جهان بگذر تا جان و جهان بینیحافظ، غزلیات، غزل شماره ۱۱۲گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیستآن که آن داد به شاهان به گدایان این دادخوش عروسیست جهان از ره صورت لیکنهر که پیوست بدو عمر خودش کاوین دادبعد از این دست من و دامن سرو و لب جویخاصه اکنون که صبا مژده فروردین داددر کف غصه دوران دل حافظ خون شداز فراق رخت ای خواجه قوام الدین دادخیام، رباعیات، رباعی شماره ۴۵می خوردن و شاد بودن آیین منستفارغ بودن ز کفر و دین دین منستگفتم به عروس دهر کابین تو چیستگفتا دل خرم تو کابین منست ...more0minPlay
August 05, 2011Ganj e Hozour Program #203برنامه شماره ۲۰۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۶هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانهاکاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآهر کز گران جانان بود چون درد در پایان بودآنگه رود بالای خم کان درد او یابد صفاگل را مجنبان هر دمی تا آب تو صافی شودتا درد تو روشن شود تا درد تو گردد دواجانیست چون شعله ولی دودش ز نورش بیشترچون دود از حد بگذرد در خانه ننماید ضیاگر دود را کمتر کنی از نور شعله برخوریاز نور تو روشن شود هم این سرا هم آن سرادر آب تیره بنگری نی ماه بینی نی فلکخورشید و مه پنهان شود چون تیرگی گیرد هواباد شمالی میوزد کز وی هوا صافی شودوز بهر این صیقل سحر در میدمد باد صباباد نفس مر سینه را ز اندوه صیقل میزندگر یک نفس گیرد نفس مر نفس را آید فناجان غریب اندر جهان مشتاق شهر لامکاننفس بهیمی در چرا چندین چرا باشد چراای جان پاک خوش گهر تا چند باشی در سفرتو باز شاهی بازپر سوی صفیر پادشامولوی، مثنوی، دفتر اول، سطر ۱۵۸۱صورتش بر خاک و جان بر لامکانلامکانی فوق وهم سالکانلامکانی نه که در فهم آیدتهر دمی در وی خیالی زایدتبل مکان و لامکان در حکم اوهمچو در حکم بهشتی چار جوشرح این کوته کن و رخ زین بتابدم مزن والله اعلم بالصوابباز میگردیم ما ای دوستانسوی مرغ و تاجر و هندوستانمرد بازرگان پذیرفت این پیامکو رساند سوی جنس از وی سلاممولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر۱۴۴۷از وجودی ترس که اکنون در وییآن خیالت لاشی و تو لا شییلاشیی بر لاشیی عاشق شدستهیچ نی مر هیچ نی را ره زدستچون برون شد این خیالات از میانگشت نامعقول تو بر تو عیانمولوی، مثنوی، دفتر ششم، سطر ۸۳۲کی نظاره اهل بخریدن بودآن نظاره گول گردیدن بودپرس پرسان کین به چند و آن به چنداز پی تعبیر وقت و ریشخنداز ملولی کاله میخواهد ز تونیست آن کس مشتری و کالهجوکاله را صد بار دید و باز دادجامه کی پیمود او پیمود بادکو قدوم و کر و فر مشتریکو مزاح گنگلی سرسریچونک در ملکش نباشد حبهایجز پی گنگل چه جوید جبهایدر تجارت نیستش سرمایهایپس چه شخص زشت او چه سایهایمایه در بازار این دنیا زرستمایه آنجا عشق و دو چشم ترستهر که او بیمایهٔ بازار رفتعمر رفت و بازگشت او خام تفتهی کجا بودی برادر هیچ جاهی چه پختی بهر خوردن هیچ بامشتری شو تا بجنبد دست منلعل زاید معدن آبست منمشتری گرچه که سست و باردستدعوت دین کن که دعوت واردستباز پران کن حمام روح گیردر ره دعوت طریق نوح گیرخدمتی میکن برای کردگاربا قبول و رد خلقانت چه کار...more0minPlay
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,508 episodes available.