.
زیباییِ بیتفسیر
.
.
شبی که عاشقانه خواندم، مرا به شهر عاشقان بُرد
برایم از رنگینکمان گفت، مرا به بیستون خود برد
نشسته بودم وُ تماشا، به باغ بیبدیل دنیا
سپس مرا به بیکرانها به جمع سایههای خود برد
.
((ساحت من: ساعت تو
فرصت پیدایش تو
گام شدی، راه شدم
جسم شدم، مهلت تو))
.
.
صدای ساز میآید، دم آواز میآید
جَرَس فریاد میدارد: دم آغاز میآید
.
آنکجایی هستم، عاشقی مبداء راه
خوابی از راه رسید، بیداری مقصد مان
شب آورده مرا در سبد باد به این قافله استاد
تا قطره شدم در صدفی، نوبت فتح بشر افتاد
تنیده من را در دل، در تنم مهمانم
ریشه در آن دارم، ساقهی گلدانم
در سرای شیشه، ساغرم اندیشه
در هجوم سایهها، آدمیت پیشه
من، قصهی پُر تکرار، تکرار شب یلدا
خورشید خودم هستم، همجوشی من با یار
من هستم وُ هفت شهوت، من هستم وُ پای رفتن
وز بند هزار زحمت، آزاده غنی گشتن
من هستم و چاه آز، در باده نگاه بندباز
من هستم وُ حیرانی، ناظر نظم اضداد
نه شاعرم، نه مِی فروش، نه خرقهپوش جو فروش
نه آنکه خویش شرحه کرد، نه خوشنمای خودفروش
بیتابی وُ شور وُ شر، آبادی وُ خاکستر
من، تشنه وُ من چشمه، با خویش چه خواهم کرد؟
در این درگاه فهمآور که هست هنگامهی آدم
خوشا بوسیدن دلدار ،خوشا جوشیدن وُ پختن
برقصآیم برقصآرم، دمی که میدمم در نِی
تنم را پاس میدارم، تنی که پارهاییست از وِی
دِینیست به گردن که جهان پاس بدارم
عهدیست که در مدرسه هوشیار بمانم
کودک امروز چو پیر، صبح فردا را ندید
پس دمادم تازه باد روح سبزم بر زمین
نژاد من: مرام من، نگاه وُ فکر وُ راه من
منم آن هیچِ پُر ارزش، که فولاد میشود آهن
.
........................................... وحید قاضینور
Vahid GhaziNour
۳۱ مردادماه ۱۳۹۹