Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,507 episodes available.
March 26, 2013Ganj e Hozour Program #050برنامه شماره ۵۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۵۰۲ز زندان خلق را آزاد کردمروان عاشقان را شاد کردمدهان اژدها را بردریدمطریق عشق را آباد کردمز آبی من جهانی برتنیدمپس آنگه آب را پرباد کردمببستم نقشها بر آب کان رانه بر عاج و نه بر شمشاد کردمز شادی نقش خود جان می دراندکه من نقش خودش میعاد کردمز چاهی یوسفان را برکشیدمکه از یعقوب ایشان یاد کردمچو خسرو زلف شیرینان گرفتماگر قصد یکی فرهاد کردمزهی باغی که من ترتیب کردمزهی شهری که من بنیاد کردمجهان داند که تا من شاه اویمبدادم داد ملک و داد کردمجهان داند که بیرون از جهانمتصور بهر استشهاد کردمچه استادان که من شهمات کردمچه شاگردان که من استاد کردمبسا شیران که غریدند بر ماچو روبه عاجز و منقاد کردمخمش کن آنک او از صلب عشق استبسستش اینک من ارشاد کردمولیک آن را که طوفان بلا بردفروشد گر چه من فریاد کردممگر از قعر طوفانش برآرمچنانک نیست را ایجاد کردمبرآمد شمس تبریزی بزد تیغزبان از تیغ او پولاد کردم ...more0minPlay
March 21, 2013Ganj e Hozour Program #219برنامه شماره ۲۱۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۵۶۳دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر داردبه زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارددر این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکارانبه دکان کسی بنشین که در دکان شکر داردترازو گر نداری پس تو را زو رهزند هر کسیکی قلبی بیاراید تو پنداری که زر داردتو را بر در نشاند او به طراری که میآیدتو منشین منتظر بر در که آن خانه دو در داردبه هر دیگی که میجوشد میاور کاسه و منشینکه هر دیگی که میجوشد درون چیزی دگر داردنه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر داردنه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گهر داردبنال ای بلبل دستان ازیرا ناله مستانمیان صخره و خارا اثر دارد اثر داردبنه سر گر نمیگنجی که اندر چشمه سوزناگر رشته نمیگنجد از آن باشد که سر داردچراغست این دل بیدار به زیر دامنش میداراز این باد و هوا بگذر هوایش شور و شر داردچو تو از باد بگذشتی مقیم چشمهای گشتیحریف همدمی گشتی که آبی بر جگر داردچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانیکه میوه نو دهد دایم درون دل سفر داردمولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۷۵۰بعد از آن در سر موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفتبر دل موسی سخنها ریختنددیدن و گفتن بهم آمیختندچند بیخود گشت و چند آمد بخودچند پرید از ازل سوی ابدبعد ازین گر شرح گویم ابلهیستزانک شرح این ورای آگهیستور بگویم عقلها را بر کندور نویسم بس قلمها بشکندچونک موسی این عتاب از حق شنیددر بیابان در پی چوپان دویدبر نشان پای آن سرگشته راندگرد از پرهٔ بیابان بر فشاندگام پای مردم شوریده خودهم ز گام دیگران پیدا بودیک قدم چون رخ ز بالا تا نشیبیک قدم چون پیل رفته بر وریبگاه چون موجی بر افرازان علمگاه چون ماهی روانه بر شکمگاه بر خاکی نبشته حال خودهمچو رمالی که رملی بر زندعاقبت دریافت او را و بدیدگفت مژده ده که دستوری رسیدهیچ آدابی و ترتیبی مجوهرچه میخواهد دل تنگت بگوکفر تو دینست و دینت نور جانآمنی وز تو جهانی در امانای معاف یفعل الله ما یشابیمحابا رو زبان را بر گشاگفت ای موسی از آن بگذشتهاممن کنون در خون دل آغشتهاممن ز سدرهٔ منتهی بگذشتهامصد هزاران ساله زان سو رفتهامتازیانه بر زدی اسپم بگشتگنبدی کرد و ز گردون بر گذشتمحرم ناسوت ما لاهوت بادآفرین بر دست و بر بازوت بادحال من اکنون برون از گفتنستاینچ میگویم نه احوال منستنقش میبینی که در آیینهایستنقش تست آن نقش آن آیینه نیستدم که مرد نایی اندر نای کرددرخور نایست نه درخورد مردهان و هان گر حمد گویی گر سپاسهمچو نافرجام آن چوپان شناسحمد تو نسبت بدان گر بهترستلیک آن نسبت بحق هم ابترستچند گویی چون غطا برداشتندکین نبودست آنک میپنداشتنداین قبول ذکر تو از رحمتستچون نماز مستحاضه رخصتستبا نماز او بیالودست خونذکر تو آلودهٔ تشبیه و چونخون پلیدست و به آبی میرودلیک باطن را نجاستها بودکان بغیر آب لطف کردگارکم نگردد از درون مرد کاردر سجودت کاش رو گردانییمعنی سبحان ربی دانییکای سجودم چون وجودم ناسزامر بدی را تو نکویی ده جزااین زمین از حلم حق دارد اثرتا نجاست برد و گلها داد برتا بپوشد او پلیدیهای مادر عوض بر روید از وی غنچههاپس چو کافر دید کو در داد و جودکمتر و بیمایهتر از خاک بوداز وجود او گل و میوه نرستجز فساد جمله پاکیها نجستگفت واپس رفتهام من در ذهابحسر تا یا لیتنی کنت ترابکاش از خاکی سفر نگزیدمیهمچو خاکی دانهای میچیدمیچون سفر کردم مرا راه آزمودزین سفر کردن رهآوردم چه بودزان همه میلش سوی خاکست کودر سفر سودی نبیند پیش روروی واپس کردنش آن حرص و آزروی در ره کردنش صدق و نیازهر گیا را کش بود میل علادر مزیدست و حیات و در نماچونک گردانید سر سوی زمیندر کمی و خشکی و نقص و غبینمیل روحت چون سوی بالا بوددر تزاید مرجعت آنجا بودور نگوساری سرت سوی زمینآفلی حق لا یحب الافلین...more0minPlay
March 21, 2013Ganj e Hozour Program #214برنامه شماره ۲۱۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۵۱۲صبر مرا آینه بیماریستآینه عاشق غمخواریستدرد نباشد ننماید صبورکه دل او روشن یا تاریستآینه جوییست نشان جمالکه رخم از عیب و کلف عاریستور کلفی باشد عاریتیستقابل داروست و تب افشاریستآینه رنج ز فرعون دورکان رخ او رنگی و زنگاریستچند هزاران سر طفلان بریدکم ز قضا دردسری ساریستمن در آن خوف ببندم تمامچون که مرا حکم و شهی جاریستگفت قضا بر سر و سبلت مخندکاین قلمی رفته ز جباریستکور شو امروز که موسی رسیددر کف او خنجر قهاریستحلق بکش پیش وی و سر مپیچکاین نه زمان فن و مکاریستسبط که سرشان بشکستی به ظلمبعد توشان دولت و پاداریستخار زدی در دل و در دیدشاناین دمشان نوبت گلزاریستخلق مرا زهر خورانیدهایاز منشان داد شکرباریستاز تو کشیدند خمار درازتا به ابدشان می و خماریستهیزم دیک فقرا ظالمستپخته بدو گردد کو ناریستدم نزدم زان که دم من سکستنوبت خاموشی و ستاریستخامش کن که تا بگوید حبیبآن سخنان کز همه متواریست...more0minPlay
March 21, 2013Ganj e Hozour Program #213برنامه شماره ۲۱۳ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۷بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری گویی که برخیز اندرآغرقست جانم بر درت در بوی مشک و عنبرتای صد هزاران مرحمت بر روی خوبت دایماماییم مست و سرگران فارغ ز کار دیگرانعالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقاعشق تو کف برهم زند صد عالم دیگر کندصد قرن نو پیدا شود بیرون ز افلاک و خلای عشق خندان همچو گل وی خوش نظر چون عقل کلخورشید را درکش به جل ای شهسوار هل اتیامروز ما مهمان تو مست رخ خندان توچون نام رویت میبرم دل میرود والله ز جاکو بام غیر بام تو کو نام غیر نام توکو جام غیر جام تو ای ساقی شیرین اداگر زنده جانی یابمی من دامنش برتابمیای کاشکی درخوابمی در خواب بنمودی لقاای بر درت خیل و حشم بیرون خرام ای محتشمزیرا که سرمست و خوشم زان چشم مست دلرباافغان و خون دیده بین صد پیرهن بدریده بینخون جگر پیچیده بین بر گردن و روی و قفاآن کس که بیند روی تو مجنون نگردد کو بگوسنگ و کلوخی باشد او او را چرا خواهم بلارنج و بلایی زین بتر کز تو بود جان بیخبرای شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمیجانها چو سیلابی روان تا ساحل دریای جاناز آشنایان منقطع با بحر گشته آشناسیلی روان اندر وله سیلی دگر گم کرده رهالحمدلله گوید آن وین آه و لا حول و لاای آفتابی آمده بر مفلسان ساقی شدهبر بندگان خود را زده باری کرم باری عطاگل دیده ناگه مر تو را بدریده جان و جامه راوان چنگ زار از چنگ تو افکنده سر پیش از حیامقبلترین و نیک پی در برج زهره کیست نیزیرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوانیها و خاصه نیشکر بر طمع این بسته کمررقصان شده در نیستان یعنی تعز من تشابد بیتو چنگ و نی حزین برد آن کنار و بوسه ایندف گفت میزن بر رخم تا روی من یابد بهااین جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست کنتا آن چه دوشش فوت شد آن را کند این دم قضاحیفست ای شاه مهین هشیار کردن این چنینوالله نگویم بعد از این هشیار شرحت ای خدایا باده ده حجت مجو یا خود تو برخیز و برویا بنده را با لطف تو شد صوفیانه ماجرامولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۲۰۹۵گفت جالینوس با اصحاب خودمر مرا تا آن فلان دارو دهدپس بدو گفت آن یکی ای ذو فنوناین دوا خواهند از بهر جنوندور از عقل تو این دیگر مگوگفت در من کرد یک دیوانه روساعتی در روی من خوش بنگریدچشمکم زد آستین من دریدگرنه جنسیت بدی در من ازوکی رخ آوردی به من آن زشتروگر ندیدی جنس خود کی آمدیکی بغیر جنس خود را بر زدیچون دو کس بر هم زند بیهیچ شکدر میانشان هست قدر مشترککی پرد مرغی مگر با جنس خودصحبت ناجنس گورست و لحد...more0minPlay
March 21, 2013Ganj e Hozour Program #212برنامه شماره ۲۱۲ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۷۱۳خیزید عاشقان که سوی آسمان رویمدیدیم این جهان را تا آن جهان رویمنی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوبزین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویمسجده کنان رویم سوی بحر همچو سیلبر روی بحر زان پس ما کف زنان رویمزین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیمزین روی زعفران به رخ ارغوان رویماز بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخدلها همیطپند به دارالامان رویماز درد چاره نیست چو اندر غریبییموز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویمچون طوطیان سبز به پر و به بال نغزشکرستان شویم و به شکرستان رویماین نقشها نشانه نقاش بینشانپنهان ز چشم بد هله تا بینشان رویمراهی پر از بلاست ولی عشق پیشواستتعلیممان دهد که در او بر چه سان رویمهر چند سایه کرم شاه حافظ استدر ره همان بهست که با کاروان رویمماییم همچو باران بر بام پرشکافبجهیم از شکاف و بدان ناودان رویمهمچون کمان کژیم که زه در گلوی ماستچون راست آمدیم چو تیر از کمان رویمدر خانه ماندهایم چو موشان ز گربگانگر شیرزادهایم بدان ارسلان رویمجان آینه کنیم به سودای یوسفیپیش جمال یوسف با ارمغان رویمخامش کنیم تا که سخن بخش گوید ایناو آن چنانک گوید ما آن چنان رویممولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۶۳۳مقریی میخواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آبآب را در غورها پنهان کنمچشمهها را خشک و خشکستان کنمآب را در چشمه کی آرد دگرجز من بی مثل و با فضل و خطرفلسفی منطقی مستهانمیگذشت از سوی مکتب آن زمانچونک بشنید آیت او از ناپسندگفت آریم آب را ما با کلندما به زخم بیل و تیزی تبرآب را آریم از پستی زبرشب بخفت و دید او یک شیرمردزد طبانچه هر دو چشمش کور کردگفت زین دو چشمهٔ چشم ای شقیبا تبر نوری بر آر ار صادقیروز بر جست و دو چشم کور دیدنور فایض از دو چشمش ناپدیدگر بنالیدی و مستغفر شدینور رفته از کرم ظاهر شدیلیک استغفار هم در دست نیستذوق توبه نقل هر سرمست نیست...more0minPlay
March 20, 2013Ganj e Hozour Program #445برنامه شماره ۴۴۵ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۷۹۱بویی همیآید مرا مانا که باشد یار منبر یاد من پیمود می آن باوفا خمار منکی یاد من رفت از دلش؟ ای در دل و جان منزلشهر لحظه معجونی کند بهر دل بیمار منخاصه کنون از جوش او زان جوش بیروپوش اورحمت چو جیحون می رود در قلزم اسرار منپردهست بر احوال من این گفتن و این قال منای ننگ گلزار ضمیر از فکرت چون خار منکو نعرهای یا بانگی اندرخور سودای من؟کو آفتابی یا مهی ماننده انوار من؟این را رها کن قیصری آمد ز روم اندر حبشتا زنگ را برهم زند در بردن زنگار مننظاره کن کز بام او هر لحظهای پیغام اواز روزن دل می رسد در جان آتشخوار منلاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون کنمکان طوطیان سر می کشند از دام این گفتار مناندرخور گفتار من منگر به سوی یار منسینای موسی را نگر در سینه افکار منامشب در این گفتارها رمزی از آن اسرارهادر پیش بیداران نهد آن دولت بیدار منآن پیل، بیخواب، ای عجب چون دید هندستان به شب؟لیلی درآمد در طلب در جان مجنون وار منامشب ز سیلاب دلم ویران شود آب و گلمکآمد به میرابی دل سرچشمه انهار منبر گوش من زد غرهای زان مست شد هر ذرهایبانگ پریدن می رسد زان جعفر طیار منیا رب به غیر این زبان جان را زبانی ده رواندر قطع و وصل وحدتت تا بسکلد زنّار منصبر از دل من بردهای مست و خرابم کردهایکو علم من؟ کو حلم من؟ کو عقل زیرکسار من؟این را بپوشان ای پسر تا نشنود آن سیمبرای هر چه غیر داد او گر جان بود اغیار منای دلبر بیجفت من ای نامده در گفت مناین گفت را زیبی ببخش از زیور ای ستار منای طوطی هم خوان ما جز قند بیچونی مخانی عین گو و نی عرض نی نقش و نی آثار مناز کفر و از ایمان رهد جان و دلم آن سو روددوزخ بود گر غیر آن باشد فن و کردار منای طبلهام پرشکّرت، من طبل دیگر چون زنم؟ای هر شکن از زلف تو صد نافه و عطار منمهمانیم کن ای پسر این پرده می زن تا سحراین است لوت و پوت من باغ و رز و دینار منخفته دلم بیدار شد مست شبم هشیار شدبرقی بزد بر جان من زان ابر بامدرار مندر اولین و آخرین عشقی بننمود این چنینابصار عبرت دیده را، ای عبرةُ الابصار منبس سنگ و بس گوهر شدم بس مؤمن و کافر شدمگه پا شدم گه سر شدم در عودت و تکرار منروزی برون آیم ز خود، فارغ شوم از نیک و بدگویم صفات آن صمد با نطق درانبار منجانم نشد زینها خنک یا ذا السماء و الحبکای گلرخ و گلزار من، ای روضه و ازهار منامشب چه باشد؟ قرنها ننشاند آن نار و لظیمن آب گشتم از حیا ساکن نشد این نار منهر دم جوانتر می شوم وز خود نهانتر می شومهمواره آنتر می شوم از دولت هموار منچون جزو جانم کل شوم خار گلم هم گل شومگشتم سَمِعنا، قُل شوم در دوره دوّار منای کف زنم، مختل مشو، وی مطربم، کاهل مشوروزی بخواهد عذر تو آن شاه باایثار منروزی شوی سرمست او روزی ببوسی دست اوروزی پریشانی کنی در عشق چون دستار منکردست امشب یاد او جان مرا فرهاد اوفریاد از این قانون نو کاشکست چنگش تار منمجنون کی باشد پیش او؟ لیلی بود دل ریش اوناموس لیلییان برد لیلی خوش هنجار مندست پدر گیر ای پسر با او وفا کن تا سحرکامشب منم اندر شرر زان ابر آتشبار منزان می حرام آمد که جان بیصبر گردد در زماننحس زحل ندهد رهش در دید مه دیدار منجان گر همیلرزد از او صد لرزه را می ارزد اوکو دیدههای موج جو در قُلزم زخّار منمن تا قیامت گویمش ای تاجدار پنج و ششحیرت همیحیران شود در مبعث و انشار منخواهی بگو خواهی مگو صبری ندارم من از اوای روی او امسال من ای زلف جعدش پار منخلقان ز مرگ اندر حذر پیشش مرا مردن شکرای عمر بیاو مرگ من وی فخر بیاو عار منآه از مه مختل شده وز اختر کاهل شدهنه از عقده من فارغ شده بیدانش فوار منبر قطب گردم ای صنم از اختران خلوت کنمکو صبح مصبوحان من کو حلقه احرار منپهلو بنه ای ذوالبیان با پهلوان کاهلانبیزار گشتم زین زبان وز قطعه و اشعار منجز شمس تبریزی مگو جز نصر و پیروزی مگوجز عشق و دلسوزی مگو، جز این مدان اقرار منمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۸۴۷گران گوشی وانگه تو به گوش اندرکنی پنبهچنانک گفت: « وَ اسْتَغْشَوا » بپیچی سر به پیراهنگران گوشی گران جسمی گران جانی نذیر آمدکه می گوید تو را هر یک: « الا یا عِلْجُ لا تَأمَنْ »سبک گوشی سبک جسمی سبک جانی بشیر آمدکه می گوید تو را هر یک: « الا یا لَیْثُ لا تَحْزَنْ »مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۸۹غرهٔ شیرت بخواهد آسماننقش شیر و آنگه اخلاق سگان...more3h 30minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #157برنامه شماره ۱۵۷ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۰۳۱ای محو راه گشته از محو هم سفر کنچشمی ز دل برآور در عین دل نظر کندل آینه است چینی با دل چو همنشینیصد تیغ اگر ببینی هم دیده را سپر کندانم که برشکستی تو محو دل شدستیدر عین نیست هستی یک حمله دگر کنتا بشکنی شکاری پهلوی چشمه ساریای شیر بیشه دل چنگال در جگر کنچون شد گرو گلیمی بهر در یتیمیبا فتنه عظیمی تو دست در کمر کنماییم ذره ذره در آفتاب غرهاز ذره خاک بستان در دیده قمر کناز ما نماند برجا جان از جنون و سوداای پادشاه بینا ما را ز خود خبر کندر عالم منقش ای عشق همچو آتشهر نقش را به خود کش وز خویش جانور کنای شاه هر چه مردند رندان سلام کردندمستند و می نخوردند آن سو یکی گذر کنسیمرغ قاف خیزد در عشق شمس تبریزآن پر هست برکن وز عشق بال و پر کنمولوی، دیوان شمس، شماره ۱۱۱۴ای محو عشق گشته جانی و چیز دیگرای آنک آن تو داری آنی و چیز دیگراسرار آسمان را و احوال این و آن رااز لوح نانبشته خوانی و چیز دیگرهر دم ز خلق پرسی احوال عرش و کرسیآن را و صد چنان را دانی و چیز دیگرلعلیست بینهایت در روشنی به غایتآن لعل بیبها را کانی و چیز دیگرحکمی که راند فرمان روز الست بر جانآن جمله حکمها را رانی و چیز دیگرچشمی که دید آن رو گر عشق راند این سوآن چشم نیست والله زانی و چیز دیگرآن چشم احول آمد در گام اول آمدکو گفت اولی را ثانی و چیز دیگرهر کو بقا نیابد از شمس حق تبریزاو هست در حقایق فانی و چیز دیگر ...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #239برنامه شماره ۲۳۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۰۶گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شدچو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شدچون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شدچو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شدچو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلینمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شدنیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چهز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شدفروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرتچو آینه بنمایم کی رام شد کی حرون شدمنم که هجو نگویم بجز خواطر خود راکه خاطرم نفسی عقل گشت و گاه جنون شدمرا درونه تو شهری جدا شمر به سر خودبه آب و گل نشد آن شهر من به کن فیکون شدسخن ندارم با نیک و بد من از بیرونکه آن چه کرد و کجا رفت و این ز وسوسه چون شدخموش کن که هجا را به خود کشد دل نادانهمیشه بود نظرهای کژنگر نه کنون شد...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #166برنامه شماره ۱۶۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، شماره ۲۲۵۷قلم از عشق بشکند چو نویسد نشان توخردم راه گم کند ز فراق گران توکی بود همنشین تو کی بیابد گزین توکی رهد از کمین تو کی کشد خود کمان تورخم از عشق همچو زر ز تو بر من هزار اثرصنما سوی من نگر که چنانم به جان توچو خلیل اندر آتشم ز تف آتشت خوشمنه از آنم که سر کشم ز غم بیامان توبگشا کار مشکلم تو دلم ده که بیدلممکن ای دوست منزلم بجز از گلستان توکی بیاید به کوی تو صنما جز به بوی توسبب جست و جوی تو چه بود گلفشان توملک و مردم و پری ملک و شاه و لشکریفلک و مهر و مشتری خجل از آستان توچو تو سیمرغ روح را بکشانی در ابتلاچو مگس دوغ درفتد به گه امتحان توز اشارات عالیت ز بشارات شافیتملکی گشته هر گدا به دم ترجمان توهمه خلقان چو مورکان به سوی خرمنت دوانهمه عالم نوالهای ز عطاهای خوان توبه نواله قناعتی نکند جان آن فتیکه طمع دارد از قضا که شود میهمان توچه دواها که میکند پی هر رنج گنج توچه نواها که میدهد به مکان لامکان توطمع تن نوال تو طمع دل جمال تونظر تن بنام تو هوس دل بنان توجهت مصلحت بود نه بخیلی و مدخلیبه سوی بام آسمان پنهان نردبان توبه امینان و نیکوان بنمودی تو نردبانکه روان است کاروان به سوی آسمان توخمش ای دل دگر مگو دگر اسرار او مجوکه ندانی نهان آن که بداند نهان توتو از این شهره نیشکر مطلب مغز اندرونکه خود از قشر نیشکر شکرین شد لبان توشه تبریز شمس دین که به هر لحظه آفرینبرساد از جناب حق به مه خوش قران تو ...more0minPlay
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,507 episodes available.