Sign up to save your podcastsEmail addressPasswordRegisterOrContinue with GoogleAlready have an account? Log in here.
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,507 episodes available.
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #236برنامه شماره ۲۳۶ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۹دامن کشانم میکشد در بتکده عیارهایمن همچو دامن میدوم اندر پی خون خوارهاییک لحظه هستم میکند یک لحظه پستم میکندیک لحظه مستم میکند خودکامهای خمارهایچون مهرهام در دست او چون ماهیم در شست اوبر چاه بابل میتنم از غمزه سحارهایلاهوت و ناسوت من او هاروت و ماروت من اومرجان و یاقوت من او بر رغم هر بدکارهایدر صورت آب خوشی ماهی چو برج آتشیدر سینه دلبر دلی چون مرمری چون خارهایاسرار آن گنج جهان با تو بگویم در نهانتو مهلتم ده تا که من با خویش آیم پارهایروزی ز عکس روی او بردم سبوی تا جوی اودیدم ز عکس نور او در آب جو استارهایگفتم که آنچ از آسمان جستم بدیدم در زمینناگاه فضل ایزدی شد چاره بیچارهایشکر است در اول صفم شمشیر هندی در کفمدر باغ نصرت بشکفم از فر گل رخسارهایآن رفت کز رنج و غمان خم داده بودم چون کمانبود این تنم چون استخوان در دست هر سگسارهایخورشید دیدم نیم شب زهره درآمد در طربدر شهر خویش آمد عجب سرگشتهای آوارهایاندر خم طغرای کن نو گشت این چرخ کهنعیسی درآمد در سخن بربسته در گهوارهایدر دل نیفتد آتشی در پیش ناید ناخوشیسر برنیارد سرکشی نفسی نماند امارهایخوش شد جهان عاشقان آمد قران عاشقانوارست جان عاشقان از مکر هر مکارهایجان لطیف بانمک بر عرش گردد چون ملکنبود دگر زیر فلک مانند هر سیارهایمانند موران عقل و جان گشتند در طاس جهانآن رخنه جویان را نهان وا شد در و درسارهایبیخار گردد شاخ گل زیرا که ایمن شد ز ذلزیرا نماندش دشمنی گل چین و گل افشارهایخاموش خاموش ای زبان همچون زبان سوسنانمانند نرگس چشم شو در باغ کن نظارهای...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #234برنامه شماره ۲۳۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۶ای یار اگر نیکو کنی اقبال خود صدتو کنیتا بوک رو این سو کنی باشد که با ما خو کنیمن گرد ره را کاستم آفاق را آراستموز جرم تو برخاستم باشد که با ما خو کنیمن از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو راآیینهای دادم تو را باشد که با ما خو کنیای گوهری از کان من وی طالب فرمان منآخر ببین احسان من باشد که با ما خو کنیشرب مرا پیمانه شو وز خویشتن بیگانه شوبا درد من همخانه شو باشد که با ما خو کنیای شاه زاده داد کن خود را ز خود آزاد کنروز اجل را یاد کن باشد که با ما خو کنیمانند تیری از کمان بجهد ز تن سیمرغ جانآن را بیندیش ای فلان باشد که با ما خو کنیای جمع کرده سیم و زر ای عاشق هر لب شکرباری بیا خوبی نگر باشد که با ما خو کنیتخم وفاها کاشتم نقشی عجب بنگاشتمبس پردهها برداشتم باشد که با ما خو کنیاستوثقوا ادیانکم و استغنموا اخوانکمو استعشقوا ایمانکم باشد که با ما خو کنیشه شمس تبریزی تو را گوید به پیش ما بیابگذر ز زرق و از ریا باشد که با ما خو کنیمولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۸۹آن یکی الله میگفتی شبیتا که شیرین میشد از ذکرش لبیگفت شیطان آخر ای بسیارگواین همه الله را لبیک کومینیاید یک جواب از پیش تختچند الله میزنی با روی سختاو شکستهدل شد و بنهاد سردید در خواب او خضر را در خضرگفت هین از ذکر چون وا ماندهایچون پشیمانی از آن کش خواندهایگفت لبیکم نمیآید جوابزان همیترسم که باشم رد بابگفت آن الله تو لبیک ماستو آن نیاز و درد و سوزت پیک ماستحیلهها و چارهجوییهای توجذب ما بود و گشاد این پای توترس و عشق تو کمند لطف ماستزیر هر یا رب تو لبیکهاستجان جاهل زین دعا جز دور نیستزانک یا رب گفتنش دستور نیستبر دهان و بر دلش قفلست و بندتا ننالد با خدا وقت گزندداد مر فرعون را صد ملک و مالتا بکرد او دعوی عز و جلالدر همه عمرش ندید او درد سرتا ننالد سوی حق آن بدگهرداد او را جمله ملک این جهانحق ندادش درد و رنج و اندهاندرد آمد بهتر از ملک جهانتا بخوانی مر خدا را در نهانخواندن بی درد از افسردگیستخواندن با درد از دلبردگیستآن کشیدن زیر لب آواز رایاد کردن مبدا و آغاز راآن شده آواز صافی و حزینای خدا وی مستغاث و ای معیننالهٔ سگ در رهش بی جذبه نیستزانک هر راغب اسیر رهزنیستچون سگ کهفی که از مردار رستبر سر خوان شهنشاهان نشستتا قیامت میخورد او پیش غارآب رحمت عارفانه بی تغارای بسا سگپوست کو را نام نیستلیک اندر پرده بی آن جام نیستجان بده از بهر این جام ای پسربی جهاد و صبر کی باشد ظفرصبر کردن بهر این نبود حرجصبر کن کالصبر مفتاح الفرجزین کمین بی صبر و حزمی کس نرستحزم را خود صبر آمد پا و دستحزم کن از خورد کین زهرین گیاستحزم کردن زور و نور انبیاستکاه باشد کو به هر بادی جهدکوه کی مر باد را وزنی نهدهر طرف غولی همیخواند تراکای برادر راه خواهی هین بیاره نمایم همرهت باشم رفیقمن قلاووزم درین راه دقیقنه قلاوزست و نه ره داند اویوسفا کم رو سوی آن گرگخوحزم این باشد که نفریبد تراچرب و نوش و دامهای این سراکه نه چربش دارد و نه نوش اوسحر خواند میدمد در گوش اوکه بیا مهمان ما ای روشنیخانه آن تست و تو آن منیحزم آن باشد که گویی تخمهامیا سقیمم خستهٔ این دخمهامیا سرم دردست درد سر ببریا مرا خواندست آن خالو پسرزانک یک نوشت دهد با نیشهاکه بکارد در تو نوشش ریشهازر اگر پنجاه اگر شصتت دهدماهیا او گوشت در شستت دهدگر دهد خود کی دهد آن پر حیلجوز پوسیدست گفتار دغلژغژغ آن عقل و مغزت را بردصد هزاران عقل را یک نشمردیار تو خرجین تست و کیسهاتگر تو رامینی مجو جز ویسهاتویسه و معشوق تو هم ذات تستوین برونیها همه آفات تستحزم آن باشد که چون دعوت کنندتو نگویی مست و خواهان مننددعوت ایشان صفیر مرغ دانکه کند صیاد در مکمن نهانمرغ مرده پیش بنهاده که اینمیکند این بانگ و آواز و حنینمرغ پندارد که جنس اوست اوجمع آید بر دردشان پوست اوجز مگر مرغی که حزمش داد حقتا نگردد گیج آن دانه و ملقهست بی حزمی پشیمانی یقینبشنو این افسانه را در شرح این...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #231برنامه شماره ۲۳۱ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۶۸دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جاناین نکته شیرین را در جان بنشان ای جانزیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سرذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جانهر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آیدزان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جانهر حس به محسوسی جفت است یکی گشتههر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جانگر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد اووز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جانذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زایدذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جانکو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بستههر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جانآمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهدوز ذوق نمیگنجد در کون و مکان ای جانپنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دمهم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جانپنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستماحوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جانگر روی ترش داری دانیم که طراریز احداث همیترسی وز مکر عوان ای جاندر کنج عزبخانه حوری چو دردانهدور از لب بیگانه خفتهست ستان ای جانصد عشق همیبازد صد شیوه همیسازدآن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جانبر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهیکان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جانچندان حیوان آن سو می خاید و می زایدچون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جانخنبک زده هر ذره بر معجب بیبهرهکب حیوان را کی داند حیوان ای جاناندر دل هر ذره تابان شده خورشیدیدر باطن هر قطره صد جوی روان ای جانخاموش که آن لقمه هر بسته دهان خایدتا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #230برنامه شماره ۲۳۰ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۸۶من کجا بودم عجب بیتو این چندین زماندر پی تو همچو تیر در کف تو چون کمانتو مرا دستور ده تا بگویم حال دهگر چه ازرق پوش شد شیخ ما چون آسمانبرگشا این پرده را تازه کن پژمرده راتا رود خاکی به خاک تا روان گردد روانمن کجا بودم عجب غایب از سلطان خویشساعتی ترسان چو دزد ساعتی چون پاسبانگه اسیر چار و پنج گه میان گنج و رنجسود من بیروی تو بد زیان اندر زیانور تو ای استاسرا متهم داری مراروی زرد و چشم تر میدهد از دل نشانرحم را سیلاب برد یا نکوکاری بمردای زده تیر جفا ای کمان کرده نهانای همه کردی ولی برنگشت از تو دلیای جفا و جور تو به ز لطف دیگرانباری این دم رستهام با تو درپیوستهامای سبک روح جهان درده آن رطل گرانواخرم یک بارگی از غم و بیچارگیسیرم از غمخوارگی منت غمخوارگانمست جام حق شوم فانی مطلق شومپر برآرم در عدم برپرم در لامکانجان بر جانان رود گوش و هوشم نشنودبینی هر قلتبوز و چربک هر قلتبانهمچو ذره مر مرا رقص باره کردهایپای کوبان پای کوب جان دهم ای جان جانای عجب گویم دگر باقیات این خبرنی خمش کردم تو گوی مطرب شیرین زباناقتلونی یا ثقات ان فی قتلی حیاتوالحیات فی الممات فی صبابات الحسانقد هدانا ربنا من سقام طبناقد قضی ما فاتنا نعم هذا المستعاناقچلر در گزلری خوش نسا اول قشلریالدر ریز سواری کمدر اول الپ ارسلاننورکم فی ناظری حسنکم فی خاطریان ربی ناصری رب زد هذا القرآندب طیف فی الحشا نعم ماش قد مشاقد سقانا ما یشا فی کأس کالجفانارفضوا هذا الفراق و اکرموا بالاعتناقو ارغبوا فی الاتفاق و افتحوا باب الجنانوقت عشرت هر کسی گوشه خلوت رودعشرت و شرب مرا مینباید شد نهاناز کف این نیکبخت میخورم همچون درختور نه من سرسبز چون میروم مست و جوانچون سنان است این غزل در دل و جان دغلبیشتر شد عیب نیست این درازی در سنانفاعلاتن فاعلات فاعلاتن فاعلاتشمس تبریزی تویی هم شه و هم ترجمان...more0minPlay
March 19, 2013Ganj e Hozour Program #228برنامه شماره ۲۲۸ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود راچشمی چنین بگردان کوری چشم بد راخود را بزن تو بر من اینست زنده کردنبر مرده زن چو عیسی افسون معتمد راای رویت از قمر به آن رو به روی من نهتا بنده دیده باشد صد دولت ابد رادر واقعه بدیدم کز قند تو چشیدمبا آن نشان که گفتی این بوسه نام زد راجان فرشته بودی یا رب چه گشته بودیکز چهره مینمودی لم یتخذ ولد راچون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدمبی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد راجام چو نار درده بیرحم وار دردهتا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد رااین بار جام پر کن لیکن تمام پر کنتا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد رادرده میی ز بالا در لا اله الاتا روح اله بیند ویران کند جسد رااز قالب نمدوش رفت آینه خرد خوشچندانک خواهی اکنون میزن تو این نمد رامولوی، مثنوی، دفتر سوم، سطر ۱۴۰۶آن یکی را یار پیش خود نشاندنامه بیرون کرد و پیش یار خواندبیتها در نامه و مدح و ثنازاری و مسکینی و بس لابههاگفت معشوق این اگر بهر منستگاه وصل این عمر ضایع کردنستمن به پیشت حاضر و تو نامه خواننیست این باری نشان عاشقانگفت اینجا حاضری اما ولیکمن نمییایم نصیب خویش نیکآنچ میدیدم ز تو پارینه سالنیست این دم گرچه میبینم وصالمن ازین چشمه زلالی خوردهامدیده و دل ز آب تازه کردهامچشمه میبینم ولیکن آب نیراه آبم را مگر زد رهزنیگفت پس من نیستم معشوق تومن به بلغار و مرادت در قتوعاشقی تو بر من و بر حالتیحالت اندر دست نبود یا فتیپس نیم کلی مطلوب تو منجزو مقصودم ترا اندرز منخانهٔ معشوقهام معشوق نیعشق بر نقدست بر صندوق نیهست معشوق آنک او یکتو بودمبتدا و منتهاات او بودچون بیابیاش نمانی منتظرهم هویدا او بود هم نیز سرمیر احوالست نه موقوف حالبندهٔ آن ماه باشد ماه و سالچون بگوید حال را فرمان کندچون بخواهد جسمها را جان کندمنتها نبود که موقوفست اومنتظر بنشسته باشد حالجوکیمیای حال باشد دست اودست جنباند شود مس مست اوگر بخواهد مرگ هم شیرین شودخار و نشتر نرگس و نسرین شودآنک او موقوف حالست آدمیستکو بحال افزون و گاهی در کمیستصوفی ابن الوقت باشد در مناللیک صافی فارغست از وقت و حالحالها موقوف عزم و رای اوزنده از نفخ مسیحآسای اوعاشق حالی نه عاشق بر منیبر امید حال بر من میتنیآنک یک دم کم دمی کامل بودنیست معبود خلیل آفل بودوانک آفل باشد و گه آن و ایننیست دلبر لا احب افلینآنک او گاهی خوش و گه ناخوشستیک زمانی آب و یک دم آتشستبرج مه باشد ولیکن ماه نهنقش بت باشد ولی آگاه نههست صوفی صفاجو ابن وقتوقت را همچون پدر بگرفته سختهست صافی غرق عشق ذوالجلالابن کس نه فارغ از اوقات و حالغرقهٔ نوری که او لم یولدستلم یلد لم یولد آن ایزدسترو چنین عشقی بجو گر زندهایورنه وقت مختلف را بندهایمنگر اندر نقش زشت و خوب خویشبنگر اندر عشق و در مطلوب خویشمنگر آنک تو حقیری یا ضعیفبنگر اندر همت خود ای شریفتو به هر حالی که باشی میطلبآب میجو دایما ای خشکلبکان لب خشکت گواهی میدهدکو بخر بر سر منبع رسدخشکی لب هست پیغامی ز آبکه بمات آرد یقین این اضطرابکین طلبکاری مبارک جنبشیستاین طلب در راه حق مانع کشیستاین طلب مفتاح مطلوبات تستاین سپاه و نصرت رایات تستاین طلب همچون خروسی در صیاحمیزند نعره که میآید صباحگرچه آلت نیستت تو میطلبنیست آلت حاجت اندر راه ربهر که را بینی طلبکار ای پسریار او شو پیش او انداز سرکز جوار طالبان طالب شویوز ظلال غالبان غالب شویگر یکی موری سلیمانی بجستمنگر اندر جستن او سست سستهرچه داری تو ز مال و پیشهاینه طلب بود اول و اندیشهای...more0minPlay
March 18, 2013Ganj e Hozour Program #009برنامه شماره ۹ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۹۷چو در دل پای بنهادی بشد از دست اندیشهمیان بگشاد اسرار و میان بربست اندیشهبه پیش جان درآمد دل که اندر خود مکن منزلگران جان دید مر جان را سبک برجست اندیشهرسید از عشق جاسوسش که بسم الله زمین بوسشدر این اندیشه بیخود شد به حق پیوست اندیشهخرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شدهمه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشهبرست او از خوداندیشی چنان آمد ز بیخویشیکه از هر کس همیپرسد عجب خود هست اندیشهفلک از خوف دل کم زد دو دست خویش بر هم زدکه از من کس نرست آخر چگونه رست اندیشهچنین اندیشه را هر کس نهد دامی به پیش و پسگمان دارد که درگنجد به دام و شست اندیشهچو هر نقشی که میجوید ز اندیشه همیرویدتو مر هر نقش را مپرست و خود بپرست اندیشهجواهر جمله ساکن بد همه همچون اماکن بدشکافید این جواهر را و بیرون جست اندیشهجهان کهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغرکه درد کهنه زان دارد که نوزاد است اندیشهکه درد زه ازان دارد که تا شه زادهای زایدنتیجه سربلند آمد چو شد سربست اندیشهچو دل از غم رسول آمد بر دل جبرئیل آمدچو مریم از دو صد عیسی شدهست آبست اندیشهچو شهد شمس تبریزی فزاید در مزاجم خوناز آن چون زخم فصادی رگ دل خست اندیشه...more0minPlay
March 18, 2013Ganj e Hozour Program #004برنامه شماره ۴ گنج حضوراجرا: پرویز شهبازیPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF متن نوشته شده برنامه با فرمتPDF ،تمامی اشعار این برنامهمولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۵۸دل من کار تو دارد گل و گلنار تو داردچه نکوبخت درختی که بر و بار تو داردچه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک راچو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو داردبه خدا دیو ملامت برهد روز قیامتاگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو داردبه خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشتهنبرد سر نبرد جان اگر انکار تو داردتو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویینه چنان ساختمت من که کس اسرار تو داردز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غمدل منصور حلاجی که سر دار تو داردچو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامهتو مپندار که آن مه غم دستار تو داردبمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانیتو مپندار که روزی همه بازار تو داردتو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادینه کلید در روزی دل طرار تو داردبن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهیهمه وسواس و عقیله دل بیمار تو داردطمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کنکه ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو داردنه کدوی سر هر کس می راوق تو داردنه هر آن دست که خارد گل بیخار تو داردچو کدو پاک بشوید ز کدو باده برویدکه سر و سینه پاکان می از آثار تو داردخمش ای بلبل جانها که غبارست زبانهاکه دل و جان سخنها نظر یار تو داردبنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارقکه مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد...more0minPlay
FAQs about Ganj e Hozour Programs:How many episodes does Ganj e Hozour Programs have?The podcast currently has 1,507 episodes available.